فالون دافا، فالون گونگ - سایت مینگهویی www.minghui.org چاپ

ابتدا به دیگران فکر کردن

5 آوریل 2025 |   تمرین‌کننده فالون دافا در چین

(Minghui.org) حدود هشت سال پیش، چند تمرین‌کننده که اغلب با آن‌ها ملاقات می‌کردم، به‌طور غیر‌قانونی دستگیر و محکوم شدند. وضعیت یکی از تمرین‌کنندگان در خانه بسیار بغرنج بود؛ پس از دستگیری او کسی نبود که به نوه‌های خردسالش غذا بدهد، آن‌ها را به مهدکودک ببرد یا کارهای خانه را انجام دهد.

من قبل از شروع تمرین فالون دافا، بیماری‌های زیادی داشتم. جدی‌ترین‌شان بیماری قلبی بود که باعث می‌شد درد شدیدی داشته باشم. بعد از بالا رفتن از پله‌ها، باید کمی استراحت می‌کردم و نمی‌توانستم وسایل سنگین را حمل کنم. بلافاصله پس از شروع تمرین فالون دافا، وضعیت سلامتی‌ام بهبود یافت. با داروهایی که به آن‌ها متکی بودم، خداحافظی کردم و خانواده‌ام بسیار خوشحال شدند. از استاد سپاسگزارم!

وقتی متوجه شدم خانواده تمرین‌کننده‌ای به کمک نیاز دارد، به یاد آوردم که استاد به ما آموزش دادند که نیک‌خواهی داشته باشیم، پس آیا نباید به هم‌تمرین‌کننده‌ام کمک کنم؟ اما در خانه نیز وظایفی داشتم. یکی از نوه‌هایم دبستانی و دیگری شیرخوار بود. پسر و عروسم سر کار می‌رفتند. شوهرم مسن است. من برای خانواده آشپزی می‌کنم، کارهای خانه را انجام می‌دهم و غیره... مطمئن نبودم که بتوانم مسئولیت‌های بیشتری را بر عهده بگیرم.

شوهرم نیز تمرین‌کننده است. وقتی به او گفتم که می‌خواهم به آن هم‌تمرین‌کننده و خانواده‌اش کمک کنم، موافقت کرد که بیشتر کارهای خانه‌مان را انجام دهد.

در ابتدا، سایر تمرین‌کنندگان موافقت کردند که به‌نوبت نوه‌های دو خانواده‌‌مان را صبح به مهدکودک ببریم و بعدازظهر آن‌ها را به خانه بیاوریم. اما با گذشت زمان، من تنها کسی بودم که بچه‌ها را به مهدکودک می‌بردم و سپس به خانه می‌آوردم، زیرا سایر تمرین‌کنندگان مسائل مختلفی داشتند که باید به آن‌ها رسیدگی می‌کردند.

فکر کردم، این همان کاری است که می‌خواهم انجام دهم، بنابراین وقتی سایر تمرین‌کنندگان کمک نکردند، ناراحت نشدم. سال‌ها در هوای بارانی یا آفتابی، به خانواده آن تمرین‌کننده کمک کردم.

در زمستان، در برف منتظر بچه‌ها می‌ایستادم. دست‌ها و پاهایم از سرما بی‌حس می‌شدند. در تابستان، من و بچه‌ها سوار اتوبوسی گرم و شلوغ می‌شدیم، واقعاً سخت بود.

درنهایت از شوهرم خواستم که با سه‌چرخه بچه‌ها را ببریم. داخل سه‌چرخۀ شوهرم فشرده می‌نشستیم، اول نوه‌های آن تمرین‌کننده را به خانه می‌رساندیم.

با گذشت زمان، بچه‌ها بزرگ شدند و دیگر در سه‌چرخه جا نمی‌شدند، بنابراین مجبور شدیم تاکسی مینی‌ون بگیریم. یک بار که با راننده زن صحبت می‌کردم، او از من پرسید: «این‌ها همه فرزندان شما هستند؟» گفتم: «نه، من به‌خاطر دوستم، از آن‌ها مراقبت می‌کنم.» او فکر کرد که من پرستار بچه هستم، سپس پرسید: «ماهانه چقدر حقوق می‌گیری تا از این‌همه بچه مراقبت کنی؟»

وقتی به او گفتم حقوقی دریافت نمی‌کنم، فریاد زد: «شما عالی هستی! چه کسی این روزها رایگان کار می‌کند؟» گفتم: «من فالون دافا را تمرین می‌کنم. استادمان از ما می‌خواهند که انسان‌های خوبی باشیم و اول به دیگران فکر کنیم. من فقط کاری را که باید انجام دهم انجام می‌دهم.» او تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: «شما تمرین‌کنندگان فالون دافا خیلی عالی هستید!»

برای صرفه‌جویی در هزینه، مجبور شدیم دوباره اتوبوس سوار شویم. یک روز جیب‌بُری کیفم را دزدید. متوجه آن نشدم، زیرا در آن موقع، روی بچه‌ها متمرکز بودم. به کسی هم نگفتم چه اتفاقی افتاد.

وقتی بچه‌ها کوچک بودند، مراقبت از آن‌ها آسان بود، اما وقتی بزرگ شدند، بازیگوش و دردسرساز شدند. وقتی این یکی را صدا می‌کردم، دیگری فرار می‌کرد. آن یکی را می‌گرفتم و این یکی دوباره فرار می‌کرد. یک بار، وقتی دنبال آن‌ها رفتم، به حرفم گوش نکردند و توپی را با لگد به جاده انداختند. می‌خواستند به طرف جاده بدوند و آن را بردارند. آن ساعتِ شلوغیِ رفت‌وآمد در بعدازظهر بود، بنابراین مجبور شدم فریاد بزنم و جلو آن‌ها را بگیرم.

تمرین‌کننده‌ای که من از نوه‌هایش مراقبت می‌کردم در زندان تحت شکنجه قرار گرفت. پس از آزادی و بازگشت به خانه نمی‌توانست از خودش مراقبت کند. شوهرش او را طلاق داد، ازاین‌رو من و دخترش از او مراقبت می‌کردیم. اما دخترش مجبور بود سرِ کار برود، بنابراین او در خانه تنها بود. نگرانش بودم، بنابراین اغلب از او مراقبت می‌کردم. ما فا را مطالعه می‌کردیم، و من او را تشویق می‌کردم که افکار درستش را حفظ کند. ما فای استاد درمورد آزمون‌ها را می‌خواندیم: «"وقتی تحمل آن سخت است، می‌توانی آن را تحمل کنی. وقتی انجام آن غیرممکن است، می‌توانی آن را انجام دهی."» (سخنرانی نهم از جوآن فالون)

نوه‌های ما الان بزرگ‌تر شده‌اند. آن تمرین‌کنندگان در غلبه بر آزمون‌های بزرگ، در ایمان‌شان به دافا متزلزل نشدند. این تجربیات به من کمک کرد که افکار بشری‌ام را در میان مشکلات از بین ببرم و افکار درستم را تقویت کنم تا ابتدا به دیگران فکر کنم.