(Minghui.org) تمرین فالون دافا را در بهار ۱۹۹۷ شروع کردم. به‌دلیل کارم، ارتباط زیادی با مردم نداشتم، بنابراین به‌تنهایی تزکیه می‌کردم. اگرچه زمان زیادی برای مطالعه فا داشتم، اما نمی‌دانستم چطور تزکیه کنم و وقتی با آزمون‌های شین‌شینگی در محیط خانواده‌ام مواجه می‌شدم، به‌خوبی از عهده مسائل برنمی‌آمدم. بنابراین مدت زیادی سختی را تحمل کردم. تازه در سال‌های اخیر بود که به‌تدریج در تزکیه کوشا شدم.

نمی‌دانستم چطور تزکیه کنم

مادرشوهرم فردی سرسخت بود و پدرشوهرم تندخو بود. وقتی در زمستان ۱۹۹۹، با خانواده آن‌ها وصلت و شروع به زندگی در خانه آن‌ها کردم، وضعیت سلامتی مادرشوهرم چندان خوب نبود. گرچه مشکل مهمی وجود نداشت، اما او به‌طور مداوم درگیر بیماری‌های جزئی بود.

شوهرم تنها پسر خانواده بود و کمی لوس. او صریح است، اما روان صحبت نمی‌کند. صرف‌نظر از اینکه مادرش چه می‌گفت، همیشه به حرف‌هایش گوش می‌داد. مخصوصاً وقتی بین من و مادرش اختلافی پیش می‌آمد، او همیشه طرف مادرش را می‌گرفت. به همین دلیل، بیش از ۲۰ سال از شوهر و مادرشوهرم به‌شدت رنجش به دل داشتم. به‌عنوان یک تمرین‌کننده دافا، درخصوص این مشکل آگاه نمی‌شدم و نمی‌دانستم که استاد از آن‌ها برای کمک به من در ازبین بردن کارما و ارتقای شین‌شینگم استفاده می‌کنند. درعوض آرزو می‌کردم که روزی آن‌ها زحمات مرا جبران کنند و زندگی شادی داشته باشم.

ازآنجاکه شین‌شینگ و کیفیت روشن‌بینی‌ام برای مدتی طولانی بهبود نیافت، نیروهای کهن سرانجام از ضعفم سوءاستفاده کردند و مرا مورد آزار و اذیت قرار دادند. شوهرم درحالی‌که مست بود، مچ پایش شکست. رنجش و حسادتم باعث دشمنی خانوادگی شد. از آن به بعد، در درد گرفتار شده بودم و نمی‌توانستم خودم را بیرون بکشم. خودم را در دنیای وهم‌آلود مردم عادی غرق می‌کردم، به رمان‌های آنلاین گوش می‌دادم، در تیک‌تاک بازی می‌کردم، ویدئوهای کوتاه تماشا می‌کردم و به‌صورت آنلاین خرید می‌کردم. گهگاه فا را مطالعه می‌کردم، اما هرگز در وجودم ریشه ندواند و از استاندارد یک تزکیه‌کننده دورتر شدم.

دو سال به‌سرعت گذشت. در تمام بدنم احساس ضعف می‌کردم و قلبم درد می‌کرد. سردردهای مکرر و حالت تهوع داشتم و بالا می‌آوردم. برای معاینه به بیمارستان رفتم، اما آن‌ها نتوانستند هیچ مشکلی پیدا کنند. پس از امتحان کردن روش‌های معمول مختلف که فایده‌ای نداشت، بالاخره دوباره کتاب‌های دافا را برداشتم و شروع به مطالعه فا و انجام تمرینات کردم.

درست پس از بهبودی از آن، تنها پسرم به لنفوم شدید مبتلا شد. پزشک گفت که هیچ درمان مؤثری جز شیمی‌درمانی و پرتودرمانی وجود ندارد که بسیار دردناک بودند. احساس می‌کردم آسمان بر سرم فرود آمده است. گیج شده بودم. فقط جوآن فالون را در دست می‌گرفتم، به عکس استاد نگاه و گریه می‌کردم و به استاد التماس می‌کردم که پسرم را نجات دهند. او فقط ۲۳ سال داشت.

شوهرم تشخیص را پذیرفت و با پسرم برای درمان پزشکی به شهری بزرگ رفت. هنگام مطالعه فا، گریه و از استاد صمیمانه خواهش می‌کردم که به پسرم کمک کنند تا سالم برگردد. می‌دانستم که فقط استاد می‌توانند او را نجات دهند. همچنین به جدی بودن تزکیه و اینکه دافا هم نیک‌خواه و هم جدی است، پی بردم.

شوهر و پسرم به‌دلیل ناکافی بودن مدارک پزشکی به خانه برگشتند. متوجه شدم که استاد بزرگوار از پسرم محافظت می‌کنند. از آن به بعد، به‌طور جدی شروع به تزکیه کردم و جرئت نداشتم لحظه‌ای سست شوم. فا را مطالعه می‌کردم و با وابستگی قوی به شفای پسرم تزکیه می‌کردم. بعداً ازطریق مطالعه گسترده فا فهمیدم که این بی‌احترامی به استاد است، بنابراین به‌سرعت افکار درست فرستادم تا این درطلب بودن را از بین ببرم، و با قلبی پاک فا را مطالعه و تزکیه کردم.

با جدیت تزکیه کردم و اوضاع تغییر کرد و بهتر شد

با آگاهی به اینکه استاد می‌خواهند تمرین‌کنندگان صادقانه تزکیه کنند، تزکیه را جدی گرفتم و بسیاری از وابستگی‌ها را از بین بردم. اولین مورد، وابستگی به تلفن همراهم بود. وقتی تصمیم گرفتم بازی کردن با تلفن همراهم را کنار بگذارم، انواع حواس‌پرتی‌ها و وسوسه‌ها ظاهر می‌شدند. به‌محض اینکه تلفن را برمی‌داشتم، رُمان‌ها و ویدئوهای کوتاه موردعلاقه‌ام ظاهر می‌شدند. آن‌ها روی تلفن یا در سرم ظاهر می‌شدند. خودم را کنترل می‌کردم و در برابر وسوسه نگاه کردن به آن‌ها مقاومت می‌کردم، درحالی‌که برای از‌بین بردن‌شان افکار درست می‌فرستادم.

برای مدتی، دچار سردرد و حالت تهوع مکرر بودم. می‌دانستم که استاد درحال پاکسازی عناصر بد از بدنم هستند. واقعاً می‌خواستم این وابستگی را رها کنم و درنهایت خودآگاه اصلی‌ام را تقویت کردم. پس از غلبه بر آن‌ها، ذهنم احساس طراوت و راحتی کرد. متشکرم، استاد!

همزمان با ازبر کردن فا، شروع به جذب شدن در دافا کردم

بعد از اینکه تزکیه را از سر گرفتم، از برخی از تمرین‌کنندگان قدیمی خواستم که برای مطالعه فا با هم به خانه‌ام بیایند و خانه‌ام به یک محل مطالعه فا تبدیل شد. به‌دلیل وضعیت سلامتی پسرم، ما فقط دو بار در هفته فا را با هم مطالعه می‌کردیم. سپس مقالات تبادل تجربه درباره چگونگی رشد سریع تمرین‌کنندگان پس از ازبر کردن فا را در وب‌سایت مینگهویی خواندم. به گروه گفتم که ما نیز باید این کار را انجام دهیم: «اگر نمی‌توانیم بخش‌های طولانی را انجام دهیم، بیایید با بخش‌های کوتاه شروع کنیم.» پیشنهاد دادم که با هنگ یین ۶ شروع کنیم تا عناصر شیطانی حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) را پاکسازی کنیم. تخمین زدم که می‌توانیم هفته‌ای یک شعر را ازبر کنیم.

اما وقتی شروع به ازبر کردن فا کردم، حتی ازبر کردن قسمت‌های کوتاه هم دشوار به نظر می‌رسید. یا نمی‌توانستیم آن‌ها را به خاطر بسپاریم، یا معنای ظاهری‌شان را نمی‌فهمیدیم. نمی‌توانستیم یک شعر را در یک هفته ازبر کنیم. اما مصمم بودیم که پشتکار داشته باشیم و بعد از هر مطالعه فا، با هم شروع به ازبر کردن فا می‌کردیم. وقتی بر مشکلات اولیه غلبه کردیم، ازبر کردن‌مان به‌سرعت پیشرفت کرد و گاهی اوقات دو یا سه شعر در هفته ازبر می‌کردیم.

همان‌طور که فا را ازبر می‌کردیم، اصول فا آشکار می‌شد و شین‌شینگ‌مان به‌طور نامحسوسی بهبود می‌یافت. یک روز وقتی برگشتم و شوهرم را دیدم که به‌سمت توالت می‌رود، به‌طور غیرقابل‌توضیحی نسبت به او احساس ترحم کردم و فوراً تمام رنجش و نفرتی که نسبت به او داشتم، محو شد. پس از آن، هر وقت من و او اختلافاتی جزئی داشتیم، می‌توانستم خودم را کنترل کنم و خانواده‌مان هماهنگ شد.

کمک به بهبود پسرم

پسرم وقتی تازه شروع به تزکیه کرده بود، نمی‌خواست با ما فا را مطالعه کند. او کوشا نبود؛ گهگاه مطالعه می‌کرد و با امور روزمره سرگرم بود. دیدن او در این حالت مرا بسیار مضطرب کرد. با خودم فکر کردم: «تو که قبلاً فا را کسب کرده‌ای، چرا از وقتت نهایت استفاده را نمی‌کنی؟» روزانه پیشرفت تزکیه‌اش را زیر نظر داشتم. گاهی اوقات با صدای بلند صحبت می‌کردم، انگار وقتی مضطرب می‌شدم او را سرزنش می‌کردم. اما او همچنان همانطور بود و هیچ نشانه‌ای از تغییر نشان نمی‌داد.

بعدها ازطریق مطالعه و ازبر خواندن فا متوجه شدم که تزکیه درباره تزکیه خود است. باید به درون نگاه می‌کردم و از تمام عقاید و تصورات اکتسابی و وابستگی‌های بشری‌ام خلاص می‌شدم و احساسات نسبت به پسرم را رها می‌کردم. از آن به بعد، پسرم به‌تدریج شروع به مطالعه بیشتر فا کرد.

اما همچنان که علائم کارمای بیماری پسرم به‌طور فزاینده‌ای شدیدتر می‌شد، وابستگی‌های بشری باقی‌مانده‌ام به‌طور کنترل‌ناپذیری شروع به ظهور کردند. گاهی اوقات با او بحث می‌کردم و او را به‌خاطر اینکه به اندازه کافی فا را مطالعه نکرده بود، سرزنش می‌کردم. همیشه او را مقصر می‌دانستم و از او خواسته‌هایی داشتم، اما همان‌طور که استاد آموزش ‌دادند، خودم را جای او نمی‌گذاشتم و علایق او را در نظر نمی‌گرفتم. او فقط چند ماه بود که تزکیه می‌کرد و به راهنمایی تمرین‌کنندگان باتجربه نیاز داشت. باید صبور می‌بودم و او را بیشتر تشویق می‌کردم. او هر روز درد طاقت‌فرسایی را تحمل می‌کرد، اما همچنان به مطالعه فا، انجام تمرینات و فرستادن افکار درست ادامه می‌داد. این واقعاً قابل‌توجه است. متوجه شدم که نمی‌توانم اجازه دهم نیروهای کهن از هیچ شکافی سوءاستفاده کنند و بین ما اختلاف عمیق ایجاد کنند.

شروع به اصلاح افکارم کردم و هرگونه افکار نادرست نسبت به پسرم و خواسته‌هایم از او را اصلاح کردم. یکی از هم‌تمرین‌کنندگان تجربه‌اش را به اشتراک گذاشت و گفت: «تو نمی‌توانی هیچ کاری انجام دهی، اما استاد می‌توانند همه کارها را انجام دهند. فقط وابستگی خود را رها کن و همه‌چیز را به استاد بسپار. استاد ما قادر مطلق هستند.» او همچنین به من یادآوری کرد که استاد بیان کردند:

«اگر افکار مریدان به اندازه کافی درست باشد،
استاد نیروی آسمانی را برمی‌گرداند»
(«پیوند استاد و مرید»، هنگ یین ۲)

گفتنش آسان‌تر از انجام دادنش بود. گاهی اوقات، درد دلخراش بود. بدون محافظت و نیروبخشی استاد، عبور از آن غیرممکن بود.

علائم بیماری پسرم در اوایل سال ۲۰۲۵ آنقدر شدید شد که حتی نمی‌توانست راه برود. بدنش خمیده، متورم و سیاه شده بود. مردی جوان و خوش‌قیافه ناپدید شده بود و جایش را به فردی زشت و ترسناک داده بود. دهانش به‌شدت زخم شده بود و نفس کشیدن برایش دشوار بود. وضعیت شنوایی‌اش نیز به‌شدت رو به وخامت گذاشته بود. معده‌اش متورم و مثل سنگ سفت شده بود و خیلی کم غذا می‌خورد. پدرش برایش دستگاه اکسیژن تهیه کرده بود.

پسرم واقعاً متوجه شد که وضعیتش چقدر خطرناک است و ترسید. بنابراین با جدیت شروع به تزکیه در دافا کرد. با حمایت استاد و کمک هم‌تمرین‌کنندگان، من هم آرام شدم. او را تشویق کردم: «فقط از استاد پیروی و با جدیت تزکیه کن. استاد از تو مراقبت خواهند کرد. استدلال بشری خود را رها کن. (او پزشکی خوانده است)، افکار درست قوی خود را حفظ کن و تسلیم نشو. با استاد و فا، چیزی برای ترسیدن وجود ندارد و من اینجا پیش تو خواهم بود. استاد بیان کردند: "وقتی چیزی به نهایت خود می‌رسد برعکس می‌شود!" (سخنرانی سوم، جوآن فالون) همه این‌ها خوب است. این چیزهای بد در اعماق بدنت هستند که به سطح می‌آیند. ما باید قاطعانه به استاد و دافا ایمان داشته باشیم و اجازه ندهیم نقشه‌های نیروهای کهن موفق شود! ما می‌خواهیم موجودات ذی‌شعور زیبایی دافا را ببینند! اگر نمی‌توانی ایستاده تمرین کنی، می‌توانی کنار تخت بنشینی، اما نمی‌توانی تنبلی کنی. باید تمام تلاش خود را برای ایستادن بکنی، حتی با تکیه دادن به تخت. ما باید نظم و ترتیبات نیروهای کهن را نفی و از استاد پیروی کنیم.»

پسرم با سخت‌کوشی و ایمان راسخ به استاد، روزبه‌روز بهتر شد. او اعتمادبه‌نفس بیشتری پیدا کرد و اعتقادش به استاد و فا را تقویت کرد. فا را بیشتر مطالعه کرد. اکنون همه‌چیز برایش در جهتی مثبت پیش می‌رود. از برکات استاد بسیار سپاسگزارم.

به پسرم گفتم: «اولین شعر در هنگ یین استاد "آبدیده کردن اراده" است. بدون فداکاری نمی‌توان به چیزی دست یافت.» او گوش نمی‌داد و حرف‌هایش به‌طور فزاینده‌ای غیرمنطقی ‌شد. سپس به گریه افتاد. ابتدا با او بحث کردم. سپس احساس کردم که این فقط افکار منفی بیشتری را در او ایجاد می‌کند. بنابراین آرام شدم و گوش دادم، درحالی‌که افکار درست می‌فرستادم: «نباید اجازه دهیم نیروهای کهن بین ما مانعی ایجاد کنند و به‌طور بالقوه مانع فرصت‌های موجودات ذی‌شعور برای نجات شوند.»

بعد از مدتی فرستادن افکار درست، شروع کردم فا از هنگ یین و نکات اصلی برای پیشرفت بیشتر را برایش بخوانم. او به‌تدریج آرام شد و متوجه شد که حرف‌های اشتباهی زده است. او قاطعانه گفت: «این من نبودم. آن را تصدیق نمی‌کنم.» او رسماً پس از روز سال نو ۲۰۲۵ تزکیه را شروع کرده بود. او فا را مطالعه می‌کرد، تمرینات را انجام می‌داد و افکار درست می‌فرستاد، بدون اینکه حتی یک روز را از دست بدهد. می‌دانستم که حتماً حالش خیلی بد است. او یک مرد جوان خوش‌قیافه با قدی حدود ۱.۸۲ متر بود که حالا به یک روح تبدیل شده بود که همه از او دوری می‌کردند. او مجبور بود چیزهایی را که از آن‌ها لذت می‌برد، کنار بگذارد. حتماً خیلی ناامید شده بود. به‌جای سرزنش، او را تشویق کردم و گفتم: «تو واقعاً فوق‌العاده‌ای. بیا با هم کار کنیم! استاد بیان کردند: "با هم پیشرفت کنید، تماماً کوشا، به‌سوی آینده‌ای روشن." («هماهنگی با فا»، هنگ یین

امسال با حمایت من و پسرم از یکدیگر، بسیاری از وابستگی‌ها را در خودم از بین بردم: رنجش و حسادت نسبت به شوهرم و خانواده‌اش، وابستگی به شهرت، راحتی، تنبلی، حق‌به‌جانب بودن و اجتناب از انتقاد. با حمایت استاد، پسرم نیز به‌سرعت پیشرفت کرده است، از ندانستن چگون تزکیه کردن به توانایی انجام آن، و از ناتوانی در نگاه به درون به توانایی انجام آن رسیده است. ایمان او به استاد و دافا اکنون فوق‌العاده قوی است و گاهی اوقات پشتکار و اراده‌اش را تحسین می‌کنم. او در ابتدا برای انجام کل مجموعه تمرینات ایستاده نیاز به دو بار استراحت داشت و اکنون می‌تواند آن‌ها را بدون استراحت انجام دهد.

در مقالات تبادل تجربه تمرین‌کنندگان که آن‌ها را ‌خواندم، به‌نظر می‌رسید که رنج‌های کارمای بیماری برای آن‌ها خیلی سریع می‌گذرد. تعجب می‌کردم که چرا رنج پسرم این‌قدر آهسته گذشت. می‌دانستم که می‌خواهم او به‌سرعت بهبود یابد و به این موضوع وابسته بودم، اما نمی‌توانستم به این جریان کمکی کنم. حتی از اینکه او کوشا نبود شکایت می‌کردم. وقتی می‌دیدم که کار اشتباهی انجام می‌دهد، به‌جای اینکه با مهربانی به او تذکر دهم، او را نادیده می‌گرفتم. سپس فای استاد ناگهان به ذهنم خطور می‌کرد: «همگی شما هم‌تمرین‌کننده هستید. آیا فکر می‌کنید دشمن همدیگر هستید؟» («آموزش فا در کنفرانس فای نیویورک در بیست و پنجمین سالگرد اشاعه دافا») درست است! تقریباً دوباره فریب ترفند نیروهای کهن را خوردم. باید آن را نابود کنم! کاملاً به استاد و دافا ایمان دارم. همه‌چیز توسط استاد نظم و ترتیب داده شده است! مسیر تزکیه‌ای که استاد برایم نظم و ترتیب داده‌اند، بهترین است.

عمیق‌ترین درسی که امسال آموخته‌ام این است که باید از آموزه‌های‌ استاد پیروی کرد و فا را با جدیت مطالعه کرد. فا پایه و اساس بهبود تزکیه است. فقط با مطالعه‌ خوب فا می‌توانیم افکار درست را حفظ کنیم و بر سختی‌ها غلبه کنیم.

روز قبل از اینکه این مقاله را تمام کنم، پسرم توانست مرا با ماشین به خانه‌ پدر و مادرم برساند. به نشانه‌ قدردانی، ادای احترام و دوباره از استاد تشکر می‌کنم.