(Minghui.org) مادرم در روستا زندگی می‌کرد. او مهربان و درستکار بود و حس عدالت‌خواهی داشت. ازآنجاکه زندگی سختی داشت، زود عصبانی می‌شد و اراده محکمی داشت. پدرش اندکی پس از آنکه او دبستان را تمام کرد درگذشت، بنابراین مجبور شد مدرسه را ترک کند و به‌عنوان معلمی که حقوقش توسط جامعه محلی تأمین می‌شد کار کند.

خانواده پدرم مقداری زمین به ارث برده بودند، بنابراین در طول انقلاب فرهنگی، او به‌دلیل «مالک زمین» بودن مورد آزار و اذیت قرار گرفت. مادرم نیز درگیر این موضوع شد و شغلش را از دست داد. در آن زمان، بیشتر زنان روستا بی‌سواد بودند، اما مادرم تحصیلاتی داشت و بسیار توانمند بود. او به ح.ک.چ پیوست و پس از پایان انقلاب فرهنگی، رئیس شورای شهر روستا شد.

ازآنجاکه زندگی مادرم بسیار سخت بود، با من و برادرم بسیار سخت‌گیر بود و اغلب کتک‌مان می‌زد. او انتظارهای زیادی از ما داشت. ما را تحت فشار قرار می‌داد تا با جدیت درس بخوانیم و موفق شویم.

وقتی در دانشگاه، شروع به تمرین فالون دافا کردم، سعی نکرد جلو مرا بگیرد. اما پس از آنکه ح.ک.چ در ژوئیه۱۹۹۹، آزار و شکنجه را آغاز کرد، او تحت تأثیر تبلیغات قرار گرفت و شروع به مخالفت با فالون دافا کرد. سعی کردم توضیح دهم که فالون دافا چیست، اما وقتی حاضر نشد گوش دهد، دیگر چیزی نگفتم.

آنچه را که استاد درباره اهمیت کمک به مردم برای کناره‌گیری از حزب گفته بودند خواندم. همچنین مقاله‌های تمرین‌کنندگان درباره تجربه‌هایشان را خواندم، بنابراین فهمیدم این موضوع چقدر مهم است. بااین‌حال، به‌دلیل احساسات و وابستگی‌های بشری‌ام نمی‌توانستم با او درباره ترک حزب صحبت کنم. احساس می‌کردم هنوز زمان زیادی وجود دارد و فرصت‌های بیشتری خواهم داشت. او به‌دلیل سرطان معده جراحی شد و وقتی سال بعد بیماری‌اش عود کرد، فهمیدم زمانش محدود است و نمی‌توانم بیشتر صبر کنم.

هنوز از مادرم می‌ترسیدم و از او دلخور بودم، زیرا با من و برادرم بسیار سخت‌گیر بود و وقتی کودک بودیم، اغلب کتک‌مان می‌زد. حتی از او متنفر شده بودم. والدینم همیشه به‌دلیل فشارها و سختی‌هایی که با آن روبه‌رو بودند با یکدیگر مشاجره می‌کردند، بنابراین فضای خانه ما پرتنش بود. در کودکی، احساس حقارت و ناامنی می‌کردم. در بزرگسالی، وقتی احساس می‌کردم فضا مناسب نیست یا مردم دوستانه رفتار نمی‌کنند، چیزی نمی‌گفتم.

استاد از ما می‌خواهند به ایشان در نجات مردم کمک کنیم و در انتخاب اینکه با چه کسانی صحبت کنیم گزینشی عمل نکنیم، اما من گزینشی عمل کردم. فراموش کردم که همه مردم برای فا آمده‌اند. نیکخواهی کافی نداشتم. وقتی حقیقت آزار و شکنجه را برای مادرم روشن می‌کردم، مضطرب بودم. می‌خواستم او فالون دافا را تمرین کند. خودم را جای او نمی‌گذاشتم و نمی‌توانستم بفهمم که چه چیزی مانع خروجش از ح.ک.چ می‌شود.

مادرم باهوش و بلندپرواز بود، اما سرنوشت فرصت چندانی به او نداد. او در طول انقلاب فرهنگی خیلی رنج کشید، بنابراین انتظارات زیادی از فرزندانش داشت تا به چیزهایی دست یابند که خودش به آن‌ها نرسیده بود. بیشتر والدین چینی مانند او هستند. وقتی فرزندانشان موفق می‌شوند احساس خوبی دارند. مادرم وقتی شروع به تمرین فالون دافا کردم خوشحال نبود. تقریباً در همه‌چیز به حرفش گوش می‌دادم، به‌جز درمورد تمرین فالون دافا. او زیاد چیزی نمی‌گفت. اما پس از آنکه ح.ک.چ شروع به آزار و شکنجه فالون دافا کرد، نگران امنیت من شد. می‌گفت که هر وقت می‌شنود از فالون دافا حرف می‌زنم، نمی‌خواهد گوش دهد.

هنوز می‌خواستم مادرم حقیقت را بداند و حتی فالون دافا را تمرین کند، بنابراین از استاد خواستم به من قدرت ببخشند. نزدیک خانه والدینم زندگی می‌کردم، بنابراین هر زمان وقت داشتم به خانه آن‌ها می‌رفتم تا برایشان آشپزی و خانه را تمیز کنم.

پدرم آشپزی بلد نبود، بنابراین برای مادرم غذاهای خوشمزه می‌پختم. هر وقت به آنجا می‌رفتم، او بسیار خوشحال می‌شد و به پدرم می‌گفت که انتظار نداشت دو پسرش این‌قدر با او خوب رفتار کنند.

مادرم به‌تدریج تغییر می‌کند

مادرم درواقع انسان خوبی بود. با اینکه بدخلق بود، صادق، و در تشخیص درست از نادرست خوب و روشن بود. پیش از این درباره آزار و شکنجه چیز زیادی به او نگفته بودم، اما وقتی شروع به ملاقاتش کردم، مطالب زیادی به او گفتم. به او اطمینان دادم که محتاط خواهم بود و توضیح دادم که استاد از تمرین‌کنندگان محافظت می‌کنند، بنابراین نباید نگران باشد. او دیگر با تمرین فالون دافای من مخالفت نمی‌کرد و وقتی درباره آزار و شکنجه تمرین‌کنندگان با او صحبت می‌کردم، به حرف‌هایم گوش می‌کرد.

برخی از مطالب فالون دافا و مقاله‌های تبادل تجربه را به او دادم. گزارش‌های مثبتی را که پیش از سال ۱۹۹۹ درباره فالون دافا در چین منتشر شده بود به او نشان دادم و همچنین مقاله‌هایی که واقعیت‌های آزار و شکنجه توسط حزب کمونیست چین را توضیح می‌دادند. وقتی حقیقت را فهمید خشمگین شد. گفت جیانگ زمین، رئیس پیشین ح.ک.چ که آزار و شکنجه را آغاز کرد، فرد بدی بود و ح.ک.چ اشتباه می‌کند. او درباره جنایت‌های حزب کمونیست چین در دوران انقلاب فرهنگی برایم گفت.

به والدینم کمک کردم از ح.ک.چ و سازمان‌های جوانان وابسته به آن کناره‌گیری کنند و از آن‌ها خواستم که عبارات «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» را تکرار کنند. ذهنیت مادرم کم‌کم تغییر کرد و درباره معنای زندگی فکر کرد. از من پرسید که آیا بهشت واقعاً وجود دارد و آیا فالون دافا واقعی است. با شفقت به او نگاه کردم و توضیح دادم که بهشت واقعاً وجود دارد و فالون دافا والاترین فای بودا است. او گفت: «بله، باور دارم.»

از او پرسیدم که آیا می‌خواهد فالون دافا را تمرین کند. چهره‌اش تغییر کرد، چشمانش درخشید و جوابش مثبت بود.

ازآنجاکه مادرم در ایستادن مشکل داشت، احساس کردم یاد گرفتن حرکات تمرین برایش دشوار خواهد بود، بنابراین از او خواستم ابتدا با خواندن کتاب جوآن فالون شروع کند. پدرم به سخنرانی‌های شنیداری استاد گوش می‌داد. وقتی تمرین‌ها را نشان می‌دادم، با دقت تماشا می‌کردند.

می‌دانستم استاد عمر مادرم را طولانی‌تر کرده‌اند. او برای ابراز احترامش به استاد، عود روشن می‌کرد. وقتی گفت که امیدوار است با تمرین فالون دافا بیماری‌هایش درمان شوند، حرفش را اصلاح نکردم. از او خواستم به تغییرات جسمی وابسته نباشد و فقط مسیر طبیعی امور را دنبال و فا را مطالعه کند. او به حرفم گوش داد و به خواندن جوآن فالون ادامه داد. من آشپزی می‌کردم و خانه را تمیز می‌کردم. در طول روز، از خویشاوندان و دوستان پذیرایی می‌کردم و شب‌ها فا را مطالعه می‌کردم، تمرین‌ها را انجام می‌دادم و افکار درست می‌فرستادم. با اینکه کم می‌خوابیدم، احساس خستگی نمی‌کردم.

مادرم دو بار جوآن فالون را خواند. وقتی دیگر نمی‌توانست بخواند، فهمیدم زمانش نزدیک است. به من گفت وقتی آنجا هستم گریه نمی‌کند، اما پس از رفتنم گریه می‌کند. می‌دانستم باید از والدینم به‌خوبی مراقبت کنم و فرصتی برای کسب فا در اختیارشان قرار دهم.

احساس می‌کردم گریه مادرم نشان می‌دهد که سمت آگاه او از استاد و فالون دافا بسیار سپاسگزار است. می‌دانست که واقعاً با او مهربان هستم. در طول زندگی‌اش، بسیار رنج کشیده بود و احساس خوشبختی می‌کرد که پیش از مرگش، فا را کسب کرده است.

آخرین باری که به دیدنش رفتم، موقع خداحافظی وقتی در را بستم، گریه کردم. سمت آگاهم می‌دانست که آن آخرین باری است که او را می‌بینم. بیرون در ایستادم، درحالی‌که اشک از صورتم جاری بود.

چند روز بعد برادرم با من تماس گرفت و گفت حال مادرم بسیار بد است و از من خواست سریع به آنجا بروم. وقتی من و برادرم رسیدیم، خویشاوندان و دوستان منتظر ما بودند. مادرم روی تخت بود. وقتی نامش را صدا زدم، اشک از دو طرف صورتش جاری شد. با صدای آهسته با او صحبت و کمکش کردم چشمانش را ببندد.

پس از مراسم خاکسپاری، وضعیت تزکیه‌ام برای مدتی طولانی خوب نبود. احساس بیماری، سنگینی و گیجی می‌کردم. حتی وقتی مدیتیشن می‌کردم، ترس زیادی داشتم و احساس می‌کردم مرگ بر من فشار می‌آورد. وقتی از مادرم مراقبت می‌کردم نیز احساس مشابهی داشتم.

به‌مدت دو ماه، روی مطالعه فا، انجام تمرین‌ها و فرستادن افکار درست تمرکز کردم. یک روز وقتی افکار درست می‌فرستادم، ناگهان احساس سبکی کردم و ذهنم روشن شد. صدای مادرم را شنیدم که می‌گفت:

«از اینکه به‌خاطر من رنج زیادی را تحمل کردی، متشکرم!»