(Minghui.org) درود، استاد! درود، هم‌تمرین‌کنندگان!

من تمرین فالون دافا را در سال 2010 شروع کردم، و در شهری کوچک در منطقه‌ای دورافتاده زندگی می‌کنم. وقتی برای اولین بار به ‌فکر روشنگری حقیقت افتادم، متوجه شدم که روش‌های مورداستفاده در شهرهای بزرگ برای محیط‌های منطقه‌ای مناسب نیستند. می‌دانم که استاد ترتیبی داده‌اند که هریک از ما مسئول نجات گروه خاصی از مردم باشیم. ازآنجاکه من اهل استرالیا هستم و در یک منطقه دورافتاده زندگی می‌کنم، احساس کردم که باید با افرادی که در این مناطق زندگی می‌کنند، ارتباط برقرار کنم. اما استرالیا وسیع است، بنابراین مطمئن نبودم که چگونه این کار را انجام دهم. استاد قلبم را دیدند و راهی را برای روشنگری حقیقتِ آزار و شکنجه برای مردم به من نشان دادند.

در اوایل سال 2017، به‌دلیل کارم، برای چند روز به شهری بسیار کوچک در منطقه‌ای رفتم. بعداً فهمیدم که این سفر کاری توسط استاد ترتیب داده شده بود. در اوقات فراغتم در آنجا می‌خواستم بروشورهایی را برای افشای جنایات حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) درمورد برداشت اجباری اعضای بدن توزیع کنم، اما مزارع اغلب صندوق پستی ندارند و اگر هم داشته باشند، کیلومترها از هم فاصله دارند. چون نمی‌خواستم تسلیم شوم، به شعب پست استرالیا در فروشگاه عمومی رفتم و پرسیدم که چگونه می‌توانم بروشورهای بدون آدرس را پست کنم. در آن زمان نمی‌دانستم که این آغاز پروژه‌ای است که سال‌ها ادامه خواهد یافت و بیش از صدهزار بروشور برای ساکنان مناطق دورافتاده و منطقه‌ای استرالیا ارسال خواهد شد.

وقتی این پروژه را شروع کردم، در خواب، تصویری از کسی که قرار بود نجات یابد، به من نشان داده شد. او در صندوق پستی‌اش بروشوری دریافت نکرده بود، زیرا خانه‌ای نداشت. روزی در خانه شخص دیگری بروشوری پیدا کرد و آن را برداشت و خواند. از این خواب فهمیدم که باید بروشورها را بفرستم و استاد حتماً شرایطی فراهم می‌کردند که بروشورها به‌دست کسانی برسند که ایشان می‌خواستند آن‌ها این بروشورها را بخوانند.

تمرین‌کننده‌ای در پرت، پیشنهاد تأمین مالی این پروژه را داد تا آن بتواند در مقیاس بزرگ‌تری ادامه یابد. اکنون ما بروشورها را به بخش‌ها و شهرها در هر منطقه‌ای در استرالیای غربی و قلمرو شمالی ارسال کرده‌ایم و درحال‌حاضر شروع خوبی در ارسال آن‌ها به هر بخش و شهر در تاسمانی داشته‌ایم.

این پروژه ارسال نامه بدون آدرس نیاز به مهارت‌های اداری و سازمانی دارد. من کمی تجربه دارم، چون در سِمت‌های اداری کار کرده‌ام. بعد از اینکه تمرین فالون دافا را شروع کردم، متوجه شدم که هر استعداد یا مهارتی که دارم توسط استاد به من داده شده است تا برای نجات موجودات ذی‌شعور استفاده کنم.

در مدرسه، استعدادی در زبان انگلیسی، به‌ویژه املای آن داشتم. این نیاز مهارتی بود که به من داده شد تا برای دافا از آن استفاده کنم. در مارس‌۲۰۱۸، از من خواسته شد که نسخه چاپی استرالیاییِ روزنامه انگلیسی‌زبان اپک‌تایمز را ویرایش نهایی کنم. انجام این کار را یک افتخار و یک مسئولیت ارزشمند می‌دانم. می‌دانم که این کار ویرایش و بازخوانی یکی از مهم‌ترین کارهایی است که انجام می‌دهم و بیش از هفت سال است که هر هفته آن را در اولویت قرار داده‌ام.

این دو پروژه، نامه‌های بدون آدرس و ویرایش نهایی روزنامه اپک‌تایمز، بخش‌های اصلی مسیر روشنگری حقیقت من هستند. البته، داوطلب شدن برای کمک به شن‌یون کاری است که همیشه وقتی فرصتی داشته باشم انجام خواهم داد. همچنین به‌دنبال فرصت‌های دیگر برای روشنگری حقیقت هستم.

در سال 2018، یک کمپین ارسال ایمیل را درمورد مؤسسه کنفوسیوس در دانشگاه استرالیای غربی (UWA) آغاز کردم. دیدم که مؤسسه کنفوسیوس این دانشگاه خدمات خود را به مدارس سراسر استرالیای غربی تبلیغ می‌کند و من این را به‌عنوان اشاره‌ای از سوی استاد در نظر گرفتم که باید کاری انجام دهم. بنابراین بیش از 2000 آدرس ایمیلِ مدیران و معاونان مدارس را جمع‌آوری کردم. این یکی دیگر از کاربردهای خوب موهبتِ مهارت‌های اداری بود.

وقتی زمان نوشتن ایمیل برای ارسال به مدیران مدرسه فرا رسید، به توانایی خودم شک کردم، چون تحصیلات دانشگاهی ندارم، اما استاد به من خرد لازم برای انجام این کار را دادند. به‌طور اتفاقی مقاله‌ای خواندم که به نقل از یک فرد صاحب‌نظر درمورد مؤسسات کنفوسیوس هشدار داده بود. این به من الهام بخشید تا نقل‌قول‌های مشابه دیگری را جستجو کنم و پس از جمع‌آوری چندین نقل‌قول، ایمیل نوشته شد. دانشگاه استرالیای غربی پنج سال بعد مؤسسه کنفوسیوس خود را تعطیل کرد.

تجربه مداخله، و وابستگی به ازخودراضی بودن

در سال‌های 2020 و 2021، چند کمپین ارسال ایمیل دیگر راه‌اندازی دادم، اما به‌دلایلی، دیگر فرصت‌های جدید پیدا نکردم و چند سال بدون انجام هیچ کار جدیدی زندگی کردم. کم‌کم به خودم گفتم که ویرایش نهایی اپک‌تایمز و ارسال نامه‌های تبلیغاتی کافی است. دیگر فعال و مشتاق نبودم و از وضعیت موجود راضی بودم. با نگاهی به گذشته می‌فهمم که این نظم و ترتیب نیروهای کهن بود. آنقدر نامحسوس بود که حتی متوجه نشدم چه زمانی اتفاق افتاد. اکنون می‌توانم حس کنم که در آن زمان، چیزی ذهنم را مسدود کرده بود و باعث می‌شد متوجه مشکل نشوم.

در آن دوره، درگیر وابستگی‌های زیادی بودم. به رسانه‌های اجتماعی وابستگی داشتم و کمی درگیر سیاست‌های آمریکا شده بودم. هر هفته پیراهن‌های کارِ شوهرم را اطو می‌کردم، فیلم تماشا می‌کردم و هنگام رانندگی مدام خیال‌پردازی می‌کردم. همچنین وزن اضافه کردم و ریزش موی یائسگی را تجربه کردم. احساس می‌کردم وضعیت تزکیه‌ام خوب نیست، اما نمی‌توانستم از آن خلاص شوم.

در طول 15 سال تزکیه‌ام، متوجه وابستگی‌ام به رسانه‌های اجتماعی و سیاست می‌شدم، اما هر بار که سعی می‌کردم به آن بپردازم، درواقع شکل آن را تغییر می‌دادم. برای مثال وقتی متوجه شدم که در گشت‌وگذار در فیس‌بوک زیاده‌روی می‌کنم، آن را کنار گذاشتم و بجای آن به توئیتر پیوستم. سپس خیلی زود متوجه شدم که توئیتر چقدر اعتیادآور است، بنابراین آن را نیز ترک کردم. اما برای پرکردن این خلاء به پلتفرم پارلِر و شبکه اجتماعی گِتِر پیوستم. وقتی درنهایت آن‌ها را کنار گذاشتم، شروع به تماشای یوتیوب کردم تا این خلاء را پرکنم. فقط شکل وابستگی را تغییر می‌دادم، درحالی‌که نمی‌توانستم آن را به‌طور کامل از بین ببرم.

هم‌زمان که به‌طور مبهمی خودم را درحال تکرار این الگوی رفتاری مشاهده می‌کردم، همچنین متوجه می‌شدم که اگر قبل از پایان فیلم، اتو کردن پیراهن‌های شوهرم را تمام کنم، روی مبل می‌نشینم و پایان فیلم را تماشا می‌کنم. گاهی اوقات، اگر قسمت اول یک سریال را هنگام اتو کردن تماشا می‌کردم، ممکن بود آنقدر غرق آن شوم که یک یا دو روز را صرف تماشای مداوم بقیه سریال کنم. بعد از انجام این کار، می‌توانستم یک مه غلیظ و کثیف را در ذهنم حس کنم، اما هنوز به آن آگاه نشده بودم.

بیش از ده سال است که شش روز در هفته، با یک تمرین‌کننده در پرت، ازطریق تلفن، جوآن فالون را مطالعه می‌کنم. او اخیراً اشاره کرد که متوجه می‌شود من روی آنچه می‌خوانم به‌طور کامل تمرکز ندارم. گوشزد کردن این موضوع دردناک بود، اما من به‌طور غریزی می‌دانستم که برای تزکیه‌ام بسیار خوب است، بنابراین او را تشویق کردم که به انجام این کار ادامه دهد. مدتی او هر روز به این موضوع اشاره می‌کرد. ذهن بشری و وابستگی‌های مختلف من از این موضوع راضی نبودند، اما توانستم آن‌ها را نادیده بگیرم. هر بار از آن تمرین‌کننده تشکر می‌کردم و او را تشویق می‌کردم که به اشاره کردن به آن ادامه دهد. نیروهای کهن سعی کردند مرا از او برنجانند، اما دنبال‌شان نکردم. آن‌ها سعی کردند مرا متقاعد کنند که این تمرین‌کننده فکر می‌کند سطح شین‌شینگ من پایین است و او دیگر نمی‌خواهد با من مطالعه کند، اما بخشی از وجودم می‌دانست که این درست نیست.

بالاخره به ارتباط بین تماشای سرگرمی‌های تخیلی یا سیاست‌های آمریکا و عدم تمرکز کامل هنگام مطالعه فا پی بردم. عادت خیال‌پردازی در هنگام رانندگی، وقتی رسانه‌های سرگرمی را تماشا می‌کردم، تشدید می‌شد. افکارم پر از آلودگی بود و مصم بودم که این وابستگی را ازبین ببرم. لپ‌تاپ و تلفن همراهم را به یک مرکز خدمات کامپیوتری بردم و از آن‌ها خواستم یوتیوب را در هردو دستگاه مسدود کنند. شروع کردم درحین رانندگی، عبارات «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» را تکرار کنم و یک دستگاه پخش دی‌وی‌دی خریدم تا وقتی لباس‌هایم را اتو می‌کنم، بتوانم به «آموزش‌های فای استاد به تمرین‌‌کنندگان استرالیایی» گوش دهم.

بلافاصله احساس پاکی کردم و وقتی فا را می‌خواندم، می‌توانستم تمرکز بیشتری داشته باشم. در تمام این سال‌ها به خودم می‌گفتم که تماشای برخی از سرگرمی‌های مردم عادی اشکالی ندارد، زیرا بخشی از «انطباق» با جامعه بشری است. اما حالا می‌دانم که این درست نیست. هر چیزی که وارد گوش و چشم شما می‌شود، بخشی از شما می‌شود. اکنون تقریباً می‌توانم هنگام مطالعه جوآن فالون تمرکز خود را حفظ کنم و اگر حواسم ‌پرت شود، سریع‌تر متوجه می‌شوم و تلاش زیادی می‌کنم تا دوباره متمرکز شوم. به‌علاوه شریک مطالعه‌ام همچنان با مهربانی، هرگونه ازدست دادن تمرکز را به من گوشزد می‌کند. با این اوصاف، این وابستگی هنوز برای من یک مبارزه مداوم است. لایه‌های بیشتری در آن وجود دارد.

استاد بیان کردند:

«از آنجا که شما اینجا در بین انسان‌ها هستید، چیزهایی که چشمان‌تان دیده‌اند و گوش‌هایتان شنیده‌اند شامل چیزهای بسیار کثیفی از اجتماع بوده است. آیا می‌دانید چیزی را "شنیدن" یا "دیدن" به چه معنی است؟ آن چیزی نیست که مردم فکر می‌کنند، که بعد از اینکه چیزی را تماشا کردید، اگر آن را همراه خود نکشید دیگر تمام شده است؛ یا وقتی چیزی را شنیده‌اید اما آن را بیشتر دنبال نکردید آن اهمیتی ندارد. اینطور نیست. تمام چیزها مادی هستند. وقتی چیزی را شنیده‌اید، آن در شما ریخته و القا شده است، و به بدنتان وارد می‌شود. وقتی چیزی را دیده‌اید، آن وارد شده است.» («آموزش فا در روز جهانی فالون دافا»)

عبور از موانع و ازبین بردن منیت

در طول این سال‌ها، از روشنگری حقیقت برای افراد مهم و دولتی اجتناب می‌کردم، زیرا در کنار افرادی که اعتمادبه‌نفس زیادی دارند، راحت نیستم. در اواخر سال 2024، شورای شهر محل زندگی‌ام به رابطه خواهرخواندگی خود با چین پایان داد. چند تمرین‌کننده این موضوع را به من گفتند، اما فکر نمی‌کردم به من ربطی داشته باشد. با نگاهی به گذشته، دوباره به‌نظر می‌رسید که نیرویی مانع توجه من به این موضوع می‌شود.

سپس در ژوئن امسال، یکی از سردبیران اپک‌تایمز از من پرسید: «آیا در شورای محلی‌ات، زیاد به روشنگری حقیقت می‌پردازی؟» و من پاسخ دادم: «خیر هیچ‌ کاری نکرده‌ام.» به‌دلایلی، چند لحظه آنجا نشستم و به کلمه «هیچ‌ کاری» خیره شدم. احساس می‌کردم خشکم زده است. نیرویی که به‌شدت سعی داشت مانع توجه من به این موضوع شود، توسط چیز دیگری که مصمم بود مرا متوجه این موضوع کند، مغلوب شده بود. مثل کارتونی قدیمی بود که در آن شیطانی روی یک شانه نشسته و در یک گوش زمزمه می‌کند و فرشته‌ای روی شانه دیگر نشسته و در گوش دیگر زمزمه می‌کند. فهمیدم که باید کاری انجام دهم، هرچند نمی‌دانستم چه کاری.

با هدفی جدید، در اولین جلسه شورای شهر شرکت کردم تا نحوه کارشان را ببینم. در آن شب، فقط حدود نیمی از اعضای شورا حضور داشتند. پس از اینکه هر عضو شورا فرصتی برای صحبت پیدا کرد، به اعضای عمومی نیم ‌ساعت فرصت صحبت ‌دادند. آن شب حدود هشت نفر صحبت کردند؛ همه آن‌ها با احساسات فراوان شکایات خود را مطرح کردند. من درمورد چگونگی صحبت با شورا و روشن کردن حقیقت برای آن‌ها شروع به تفکر کردم. در ابتدا نمی‌دانستم چگونه این کار را انجام دهم، زیرا منطقی نبود که درمورد آزار و شکنجه فالون دافا در شورای شهر محلی صحبت کنم. لازم بود سخنرانی‌ام از زاویه محلی باشد. این سؤال را در ذهنم نگه ‌داشتم و ایمان داشتم که چیزی پیش خواهد آمد که دلیلی برای صحبت با آن‌ها به من بدهد. فکر می‌کردم شاید لازم باشد قبل از اینکه آن را بفهمم، در چند جلسه دیگر حاضر شوم، اما بعد، یک شب هنگام انجام تمرین مدیتیشن نشسته (تمرین پنجم)، ناگهان الهامی به من شد... می‌توانستم از آن‌ها به‌خاطر کاری که قبلاً انجام داده بودند، یعنی لغو رابطه خواهرخواندگی خود با چین، تشکر ‌کنم. می‌دانستم که این الهام از سوی استاد آمده است.

برای سخنرانی‌ام متن تشکر نوشتم و یکی دیگر از تمرین‌کنندگان پرت در ویرایش آن به من کمک کرد. این سخنرانی فقط می‌توانست چهار دقیقه طول بکشد، اما ما موفق شدیم همه عناصر مهم را در آن بگنجانیم. ما توضیح مختصری ارائه دادیم درمورد اینکه فالون دافا چیست و اینکه آن توسط ح.ک.چ بدنام می‌شود و مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد. داستان شخصی خودم را درمورد اینکه چگونه فالون دافا زندگی‌ام را متحول کرد، تعریف کردم و نیز داستان دوستم را که در چین، زندانی بود، شکنجه شد و به‌مدت دو سال مجبور به ساخت تزئینات چراغانی کریسمس شد. همچنین اشاره کردم که او خوش‌شانس بود که مورد برداشت اجباری اعضای بدن قرار نگرفت. ما حتی به سرکوب فراملی نیز اشاره کردیم و اعضای شورا را تشویق کردیم که اگر هنگام لغو توافق خواهرخواندگی شهرستان، توسط مأموران چینی تحت فشار قرار گرفتند، هرچند با تأخیر، موضوع را به وزارت امور داخلی گزارش دهند. ما همه این‌ها را در یک سخنرانی چهاردقیقه‌ای گنجاندیم.

شبی که برای شورا سخنرانی کردم، تنها به آنجا رفتم. در مسیر به خودم گفتم: «اشکالی ندارد اگر افراد زیادی آنجا نباشند. استاد تعیین می‌کنند چه کسانی آنجا باشند.» من آخرین نفری بودم که به لیست کسانی که می‌خواستند در شورا سخنرانی کنند، اضافه شدم. وقتی جلسه شروع شد، از شنیدن اینکه سالن کاملاً پر شده بود و همه مقامات منتخب در جلسه حضور داشتند، بسیار خوشحال شدم. می‌دانستم استاد این را ترتیب داده‌اند. در صحن علنی، به‌دلیل یک موضوع خاص در دستور کار، دو گروه مخالف وجود داشت. من فقط پذیرفتم که همه آن‌ها نیز توسط استاد انتخاب شده‌اند. درحین گوش دادن به سخنرانی‌های دیگران، بسیار مضطرب بودم و واقعاً فکر می‌کردم که ممکن است بالا بیاورم یا غش کنم. چند بار در ذهنم گفتم: «استاد»، و به این باور پایبند ماندم که این کاریست که بی‌تردید باید انجامش بدهم.

حدود هشت سخنران قبل از من بودند و هر کدام گلایه‌ای را مطرح کردند. وقتی سخنرانی‌ام را شروع کردم، بعد از معرفی خودم، به آن‌ها گفتم که برای تشکر از آن‌ها آنجا هستم. در آن لحظه شنیدم که یکی از اعضای شورا با تعجب گفت: «اوه». فکر نمی‌کنم خیلی از اوقات از آن‌ها تشکر شود، بنابراین سخنرانی من شاخص شد. می‌لرزیدم و این را می‌شد از صدایم فهمید، اما با وجود این، فکر می‌کنم همه افراد حاضر در آن اتاق، تک‌تک کلماتی را که گفتم شنیدند. وقتی صحبتم تمام شد، شنیدم که یکی از گروه‌های مردمی که پشت سرم نشسته بودند، با شور و شوق زیادی تشویق کردند. اعضای شورا معمولاً به سخنرانی‌های عمومی پاسخ نمی‌دهند، اما یکی از اعضای شورا کمی دست زد. کمی بعد آنجا را ترک کردم و در پارکینگ، خانمی به من گفت: «سخنرانی‌ات عالی بود. عالی.» وقتی سوار اتومبیلم شدم و تلفنم را روشن کردم، پیامی از آن عضو شورا که دست زده بود دیدم که می‌گفت «سخنرانی فوق‌العاده‌ای بود» و به من به‌خاطر «به‌اشتراک گذاشتن چنین موضوع مهمی با شورا» تبریک گفت. می‌دانستم که این تشویقی از طرف استاد است.

همزمان با نوشتن این سخنرانی برای شورای شهرم، تمرین‌کننده‌ای که به من کمک کرد، درحال نوشتن ایمیلی برای ارسال به سایر شوراهای غرب استرالیا بود که هنوز با چین توافق‌نامه خواهرخواندگی یا دوستی دارند. ما از داستان پایان دادن به توافق‌نامه توسط شورای محلی‌مان به‌عنوان دلیل نوشتن این نامه استفاده کردیم. سخنرانی‌ای که در شورای شهرم داشتم و این پروژه ایمیل‌زدن به همه شوراهای دیگر تقریباً همزمان با مسدود کردن یوتیوب روی تلفنم و کنار گذاشتن تماشای برنامه‌های سرگرمی و پیگیری سیاست‌های آمریکا اتفاق افتاد.

کمی بعد از آن سخنرانی، رؤیای خیلی واضحی دیدم. در آن، یک حیوانِ به‌شدت مجروح ناگهان جلو من ظاهر شد. صدای ضعیفی از خودش درآورد و سپس دراز کشید تا بمیرد. آن موجود از یک طرف، بدنش کاملاً له شده بود، استخوان‌هایش شکسته و اعضای بدنش از هم گسیخته بود. روز بعد وقتی خواب را به‌یاد ‌آوردم، یادم آمد که صدای نگرانی ذهن بشری‌ام را شنیدم که می‌پرسید آیا باید آن موجود را فوراً نزد دامپزشک ببریم یا نه؟ جالب اینجا بود که «من»ِ دیگری که در خواب، کنار آن حیوان ایستاده بودم، این سؤالِ ذهن بشری‌ام را طوری شنید که انگار از چند قدم آن‌طرف‌تر به گوشم می‌رسید. یعنی آن «من» که شاهد صحنه بود، مقید به ذهن بشری‌ام نبود و بیرون از آن قرار داشت. این «من» کاملاً آرام و بدون تلاطم بود. حالتی از نیکخواهی داشتم، اما بدون احساسات بشری. حس کردم آن حیوان مرا خوب می‌شناسد و سال‌های زیادی، شاید از دوران کودکی، به من وابسته بوده است. هیچ احساساتی نداشتم. هنگام مرگش با نوازشِ سرش به او مهربانی نشان دادم، اما مرگش را به‌عنوان موضوعی پذیرفتم که گویی اجتناب‌ناپذیر بود.

درک می‌کنم که بسیاری از موجودات در طول دوره طولانی شکل‌گیری، سکون، انحطاط و نابودی، به موجودات بدی تبدیل شده‌اند، اما آن‌ها در ابتدا توسط دافا خلق شدند و استاد ترجیح می‌دادند که همه موجودات را نجات دهند. این نوع موجودات در اصلاح فا مداخله کردند و درنتیجه مرتکب گناه شدند که آن‌ها را محکوم به نابودی کرد. معتقدم به همین دلیل است که در خوابم، نسبت به موجودی که در خوابم بود، احساس نیکخواهی کردم. آن ترحم‌برانگیز بود.

می‌دانم که این موجود با یکی از وابستگی‌‌های من هم‌راستا بود، اما در ابتدا نمی‌دانستم دقیقاً کدام وابستگی‌ام. فکر می‌کردم شاید مربوط به کنار گذاشتن تماشای برنامه‌های سرگرمی، یا سیاست‌های آمریکا، و یوتیوب باشد، یا اینکه از ازخودراضی بودن دست کشیده‌ام. اما بعد از اینکه بیشتر فکر کردم، احساس کردم وقتی آن سخنرانی را در شورای شهرم انجام دادم، از لایه‌ای از وابستگی به منیت عبور کردم. فکر می‌کنم لحظه‌ای که خودم را مجبور به سخنرانی در شورا کردم، همان لحظه‌ای بود که آن موجود ضربه مهلک را خورد.

سخن پایانی

ظرف چند روز پس از این پیشرفت توانستم لایه کاملاً جدیدی از وابستگی‌ها را در خودم ببینم و احساس کنم که باید روی آن‌ها کار کنم. به تجربه من، این امری رایج در مسیر تزکیه است. درحین نوشتن این مطلب، هنوز هم اراده‌ای بسیار قوی برای درگیر نشدن در سرگرمی یا سیاست‌های آمریکا لازم است. امیدوارم بتوانم عزم و اراده‌ام را بیشتر تقویت کنم و به پیشرفت‌های بیشتری دست یابم.

این‌ها درک من در سطح خودم است. متشکرم استاد! متشکرم هم‌تمرین‌کنندگان!

(مقاله منتخب ارائه‌شده در کنفرانس فای استرالیا 2025)