(Minghui.org) شغل من نظارت بر آسیاب گلولهای بود. این کار در سه شیفت انجام میشد و در هر شیفت، دو نفر حضور داشتند. ما باید هر نیم ساعت یک بار، تجهیزات را بررسی میکردیم، درحالیکه مواد ریختهشده از نوار نقاله را با بیل جمعآوری میکردیم و داخل یک چرخدستی میریختیم. وقتی چرخدستی پر میشد، آن را به محل دفع زباله منتقل میکردیم. پس از پایان شیفت، باید محیط را بهطور کامل تمیز میکردیم. اگرچه کار خیلی سخت نبود، اما بسیار کثیف بود.
در محیط کار، در همهجا فرصتهای زیادی برای بهبود شینشینگم وجود داشت. همکارم پینگ که در همان شیفت من بود، فردی تنبل و بسیار پرخور بود. او بدون هیچ تردیدی، دیگران را سرزنش میکرد و حرفهای زنندهای میزد. از زمانی که با او همکار شدم، عملاً تمام کارها را خودم انجام میدادم، درحالیکه پینگ در اتاق استراحت، تنقلات میخورد و گاهی دوستان مردش را به آنجا میآورد. گاهی در قلبم، احساس ناراحتی میکردم، اما وقتی بهعنوان یک تمرینکننده دافا به خودم نگاه کردم، به یاد میآوردم که استاد بیان کردهاند:
«از وقتی این کارگران فالون دافا را یاد گرفتهاند همگی صبح زود به کارخانه میآیند و دیرتر هم به خانه میروند. آنها در کارشان بسیار کوشا هستند و به کاری که مسئولشان برایشان معین میکند ایراد نمیگیرند، دیگر برای منافع شخصی رقابت نمیکنند.» (سخنرانی چهارم، جوآن فالون)
بنابراین شغلم را طبق استانداردهای یک تمرینکننده دافا انجام میدادم و میگذاشتم پینگ کارهایی را که دوست دارد انجام دهد. همکاران بخشهای دیگر نمیتوانستند این وضعیت را تحمل کنند. یک بار، پس از پایان کار، بیرون کارگاه درحال استراحت بودم که همکاران از بخشهای دیگر هم آنجا بودند تا هوای تازهای بخورند. یکی از آنها به من گفت: «پینگ تو را اذیت میکند! تو همه کارها را انجام میدهی، ما نمیتوانیم این وضعیت را تحمل کنیم. او را لوس نکن، همه کارها را خودت انجام نده.»
یک بار، دستگاه خراب شد و مقدار زیادی از مواد روی زمین ریخت. یکییکی آنها را بیل زدم، درحالیکه عرق از سر و رویم میریخت و خسته و کثیف شده بودم. در همین حین، پینگ در اتاق نشسته بود و تنقلات میخورد. خیلی عصبانی شدم، اما به یاد آوردم که تمرینکننده دافا هستم و باید حقیقت، نیکخواهی و بردباری را تزکیه کنم، بنابراین تحمل کردم! سایر همکاران نتوانستند آن را تحمل کنند و از پینگ پرسیدند که چرا کار نمیکند. او در واکنش، شروع به فحاشی کرد.
گاهی در شیفتهای دیگر، با سایر همکاران کار میکردم. دو همکار از بخش دیگری را دیدم که برای انجام کار سعی میکردند از هم پیشی بگیرند و هیچکس تنبلی نمیکرد. احساس میکردم بین وضعیت من و آنها تفاوت زیادی وجود دارد. چرا در شیفتهای دیگر، همکاری خوبی وجود داشت، اما من باید با چنین همکاری کار میکردم؟ بارها شینشینگم مورد آزمون قرار گرفت. با استفاده از اصول دافا، به خودم هشدار میدادم و دوباره و دوباره در موقعیتهای تحملناپذیر، خودم را آبدیده میکردم. یک بار، پینگ درحال خوردن کنسرو بود که دستش را برید و بریدگی نیاز به پنج بخیه داشت. به او پیشنهاد کردم که به خانه برود و استراحت کند. در قلبم فکر کردم: «او که چندان کار نمیکند، بنابراین [نبودنش] اهمیتی ندارد.»
اما پس از این حادثه که به خودش آسیب رساند، به نظر میرسید در رفتارش تجدیدنظر کرده و متوجه شده که زیادهروی کرده است. او به من گفت: «متأسفم که تو مجبور شدی همه کارها را انجام دهی. متشکرم.»
در پاسخ گفتم: «مهم نیست، دستت آسیب دیده است، پس من باید کارها را انجام دهم.» او میتوانست برخی از کارها را با دست آسیبدیدهاش انجام دهد. سعی میکردم به او اجازه ندهم، اما خودش اصرار داشت.
یک سال بعد، یکی از همکارانم که در سِمت دیگری کار میکرد، به من گفت: «ممکن است همراه من بیایی تا رئیس کارخانه را پیدا کنم تا دستور انتقال مرا بدهد. من به واحد دیگری خواهم رفت و دیگر اینجا کار نخواهم کرد.» همراهیاش کردم. پس از صدور دستور انتقال، او گفت: «بیا اینجا کار کن. حیف است که این موقعیت را به شخص دیگری بدهند.»
موضوع را با برادرم در میان گذاشتم و او با مدیرم صحبت کرد. درنهایت، به این بخش منتقل شدم که همه آرزویش را داشتند. در این موقعیت جدید، در هر شیفت فقط یک نفر حضور داشت و من محیط آرامتری برای مطالعه فا داشتم. وقتی همکارانم از این انتقال باخبر شدند، به پینگ گفتند: «روزهای خوبت تمام شد.»
پس از انتقال من، پینگ نمیتوانست با کسی بهخوبی کار کند و مدام با همکارانش مشاجره میکرد. او به سراغم آمد و گفت: «دیگران اصلاً به خوبی تو نیستند و [حتی از نظر رفتاری] نزدیک به تو هم نیستند.»
به او گفتم: «من فالون دافا را تمرین میکنم، چطور میتوانم مثل دیگران باشم؟» با گذشت زمان، ما دوستان خوبی شدیم.
پس از مدتی، پینگ شغلش را تغییر داد و در آنجا نیز با سرپرستش مشاجره کرد. هر وقت این بحثها به اطلاع رئیس کارخانه میرسید، رئیس درمانده میشد. یک شب که او در شیفت شب کار میکرد، از او خواستم قبل از رفتن به کارخانه، به خانه من بیاید، چون خانهام نزدیک کارخانه بود. وقتی رسید، عصبانی گفت: «با سرپرستم در محل کار دعوا کردم.» به او گفتم که زیاد به این موضوع فکر نکند و پیشنهاد کردم که دیویدی اجرای شن یون را ببیند. پس از تماشا، گفت: «احساس آرامش دارم. دیگر نمیخواهم با سرپرستم درگیر شوم.» از آن زمان، پینگ تمرین فالون دافا را آغاز کرد.
چند سال بعد، به موقعیت شغلی آرامتری منتقل شدم که در آن میتوانستم فا را مطالعه کنم، تمرینات را انجام دهم و افکار درست بفرستم، بدون اینکه کسی برایم مزاحمتی ایجاد کند. خودم را بهطور سختگیرانه ملزم به رعایت استانداردهای دافا میکردم و دافا خردم را باز کرد. در همان چند شیفت اول، مهارتهای لازم را بهخوبی یاد گرفتم و در سومین شیفتم، مدیران ارشد برای بازرسی به واحد ما آمدند. همه باید دو بخش بزرگ از مقررات را از بر میکردیم. مدیر کارخانه نگران بود که نتوانم امتحان را بگذرانم، بنابراین مرا بهعنوان فردی که تازه به این سِمت منتقل شده معرفی کرد. اما در کمال تعجبشان، من همه مطالب را از بر کرده بودم و رؤسا راضی بودند. همکارنم در همان شیفت، پس از اینکه چند بار به آنها یادآوری شد، فقط چند جمله را از بر کرده بودند. این خبر در کارخانه پیچید و سرپرست ایمنی به مدیر کارخانه گفت: «این بار کارخانهتان عملکرد خوبی داشت، چراکه فردی توانمند در اینجا کار میکند.»
در سِمت جدید، مهارتهای حرفهای من مورد تصدیق رؤسا و همکاران قرار گرفت. همکاری گفت: «شخصی مانند تو برای این سمت کافی است.» میتوانم خیلی خوب عمل کنم و این بهخاطر خردی است که دافا به من اعطا کرده است.
ما یک شرکت دولتی هستیم و مدیریت انضباط در آن، خیلی سختگیرانه نیست. تأخیر، زودتر رفتن و غیبت میان همکاران رایج است. من بهطور سختگیرانه استانداردهای فالون دافا را رعایت و قوانین کاری را دنبال میکنم و خود را از دیگران متمایز میکنم. بدون توجه به اینکه در کدام شیفت بودم، تمام تلاشم را برای حفظ بهداشت محیط داخلی و خارجی میکردم. رؤسا همه اینها را میدیدند و اجازه میدادند تا در دورههای مختلف مهارتی و آزمونها شرکت کنم. یک بار که کل کارخانه درحال ارزیابی دانش مربوط به ایمنی و آتشنشانی بود، سرپرست بخش پیشنهاد کرد که من در آن شرکت کنم. به سرپرست گفتم: «ما افرادی حدوداً ۲۰ و ۳۰ساله در واحدمان داریم، بگذارید آنها بروند. من بیش از ۴۰ سال دارم.»
سرپرست پاسخ داد: «من به تو اعتماد دارم.» در یک جلسه، سرپرست گفت: «در میان همه شما، تنها او (اشاره به من) خوب است، چون فالون دافا را تمرین میکند.»
درحالیکه اصلاح فا پیشرفت میکند و تمرینکنندگان به روشنگری حقیقت میپردازند، افراد بیشتر و بیشتری حقیقت درباره این تمرین را درک میکنند. اکنون بسیاری از مردم، وقتی ما تمرینکنندگان را میبینند، فریاد میزنند: «فالون دافا خوب است!»
یک بار همراه تمرینکنندهای درحال پیادهروی بهسمت خانه بودم و مرد و زنی را در کنار جاده دیدیم. بهسمتشان رفتیم و یک بروشور دافا به آنها دادیم تا بخوانند، به این امید که حقیقت را درک کنند. مرد پرسید: «آیا شما تمرینکننده فالون دافا هستید؟» پاسخ مثبت دادیم. او گفت: «من عاشق خواندن مطالب فالون دافا هستم. همۀ چیزهایی که میگویند حقیقت است.»
یک روز، همراه تمرینکننده دیگری درحال پیادهروی در خیابان بودم که ناگهان صدای کسی را شنیدم که فریاد میزد: «فالون دافا خوب است!» وقتی برگشتم، متوجه شدم که راننده تاکسیای است که میشناختم. او همیشه وقتی تمرینکنندهای را که میشناخت میدید، بدون توجه به اینکه چند نفر در اطرافش بودند، فریاد میزد: «فالون دافا خوب است!» او جرئت میکرد این عبارت را فریاد بزند.
یک بار دیگر، در بازار بودم و فردی که حقیقت را میدانست مرا دید و گفت: «فالون دافا خوب است!»
در پاسخ گفتم: «حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است! این کلمات را بیشتر تکرار کن و برکت خواهی یافت.» هر دو لبخند زدیم.
هر سال زمانی که تقویمهای مینگهویی منتشر میشود، افرادی که حقیقت را میدانند مشتاقند که آنها را بگیرند. ما اغلب یک کیسه بزرگ از تقویمها را روی زمین میگذاشتیم و همه برای برداشتن آنها میآمدند. بعضی آنها را به اقوام، دوستان و فرزندانشان میدادند. هر خانواده یک تقویم دافا داشت. بعضی حتی برای سال بعد تقویمها را رزرو میکردند.
فالون دافا در قلب مردم عمیقاً ریشه دوانده است و مردم غرق در رحمت دافا هستند. این استاد مهربان و بزرگ ما هستند که آخرین امید نجات را در این دنیای آشفته، به مردم میدهند.
کپیرایت ©️ ۲۰۲۳ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.