(Minghui.org) از کودکی تمرین فالون دافا را با والدینم شروع کردم. اکنون، تمرینکننده میانسال دافا هستم. میخواهم ماجرایم را درباره چگونگی حفظ آرامشم با وجود داشتن یک شریک تجاری غیرتمرینکننده به اشتراک بگذارم.
سال گذشته با شیه (نام مستعار) که مدتی بود او را میشناختم، کسب و کار کوچکی را راهاندازی کردم. بعد از اینکه محلی را اجاره، و وجوه سرمایهگذاریمان را واریز کردیم، او گفت که میخواهد امور حسابداری را برعهده بگیرد. او درآمد روزانه را به حساب بانکی خودش واریز میکرد و هر ماه جزئیات حسابها را به من نشان میداد و اجازه میداد سود را بررسی کنم. درخواستش را پذیرفتم.
همهچیز بهخوبی پیش میرفت. در ابتدا تجارت خوبی داشتیم. او هر تراکنش را به من نشان میداد و من جزئیات حساب را در دفتر ثبت میکردم. بعد از یک ماه، دیگر حاضر نبود جزئیات کار را به من نشان دهد. او گفت که تمام درآمد را به حساب خودش واریز میکند و هیچ سودی به من اختصاص نمیدهد، زیرا میخواهد تجارت را توسعه دهد. او فقط پولی را که از سفارشاتم به دست آورده بودم به من میداد. هیچ درآمد تجاری دیگری را به من نشان نمیداد. تعجب کردم و عصبانی شدم. چطور به قولش عمل نمیکرد؟ میخواستم از شراکت خارج شوم. او گفت: «اگر میخواهی خارج شوی، پولی را که سرمایهگذاری کردی پس نمیدهم. میخواهم تجارتمان را رشد دهم. لازم نیست نگران باشی.»
بهنظر میرسید که به بنبست رسیدهایم. بهعنوان یک تمرینکننده، نباید بهخاطر منافع شخصی با او درگیر میشدم. باید میگذاشتم کارها طبق روال طبیعی پیش برود. قبلاً به او گفته بودم که تمرینکننده فالون دافا هستم. بنابراین باید خودم را با استاندارد بالاتری منضبط کنم. با درخواست او موافقت کردم.
با گذشت زمان و بزرگتر شدن کسب و کارمان، نیاز به استخدام یک کارمند موقت داشتیم. شیه از من خواست که یک خانم بازنشسته استخدام کنم تا هزینهها را کاهش دهم. او گفت که به آن خانم ۶۰۰ یوان پرداخت خواهیم کرد. آن خانم بهمدت ۲۰ روز به ما کمک کرد. وقتی کارش تمام شد، شیه نمیخواست به او پول بدهد. شوکه شده بودم. سعی کردم آرام باشم و فکر کردم که این باید فرصتی باشد تا از منافع شخصیام دست بکشم. بهعنوان یک تمرینکننده، باید با آن خانم صادق میبودم و پولی را که قول داده بودم به او میدادم. آن خانم کارش را بهخوبی انجام داد و بهجای ۱۰ روز که در ابتدا از او خواسته بودم، ۲۰ روز با ما کار کرد. از جیب خودم ۱۲۰۰ یوآن به او دادم. به شیه چیزی نگفتم، چون نگران بودم که خجالت بکشد.
بعداً متوجه شدم که شیه چند بار از سود سفارشهای من پول برداشته است. وقتی سهم سود را به من منتقل میکرد، کمتر انتقال میداد. قانون ما این بود که هیچکدام از ما، نباید از سفارشهای یکدیگر کمیسیون دریافت میکردیم. چند بار جزئیات حسابها را از روی تلفن همراهش دیدم و متوجه شدم که چه کاری انجام میدهد. ابتدا سعی کردم آرام شوم. فکر کردم هیچچیز تصادفی نیست. شاید در زندگی گذشتهام به او بدهکار بودم. به این روش به او پول را پس میدادم. بهعنوان یک تمرینکننده، نباید فقط بهصورت سطحی قضاوت کنم که حق با چه کسی است و چه کسی اشتباه میکند. حتماً مسئله وابستگی من به منافع شخصی بوده است. وقتی آرام شدم، طوری به کارم ادامه دادم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
اتفاقات زیادی مثل این رخ داده است. فهمیدم که این اتفاقات به این دلیل رخ داده است که شینشینگم در حد استاندارد نبوده است. استاد حتماً از این اتفاقات برای آزمایش من و بالا بردن سطحم استفاده کردهاند. باید از این فرصتها برای رها کردن وابستگیام به منافع شخصی استفاده کنم. باید کمتر به ضرر و زیانم اهمیت بدهم. بعدها حتی هزینه خرید اجناس مغازه را هم از جیب خودم پرداخت کردم و از شیه بازپرداخت نخواستم.
بعداً شیه فهمید که من از پول خودم برای خرید اجناس مغازهمان استفاده کردم و دستمزد آن خانم را دادم. هرگز درخواست بازپرداخت یا بررسی حسابهای تجاری را نکردم. او بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و دیدگاهش نسبت به من تغییر کرد. او گفت: «من بهوضوح تفاوت بین یک تمرینکننده فالون دافا و مردم عادی را میبینم. تو به منافع شخصی خود اهمیت نمیدهی. وقتی درباره فالون دافا با من صحبت کردی، در قلبم به آنچه گفتی شک کردم. اکنون شما تمرینکنندگان را از صمیم قلب تحسین میکنم. بنابراین آنچه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) گفته نادرست است.»
شیه از آن زمان به من اعتماد دارد. وقتی حقیقت دافا را برای مراجعینمان روشن میکردم، برخی از آنها آن را باور نمیکردند و به او گزارش میدادند. سپس او به آنها میگفت: «این باور اوست. شما نمیدانید او چه تجربهای داشته است. نباید او را بدنام کنید. ما آزادی عقیده داریم، مگر نه؟» از تغییر او شگفتزده شدم. فکر میکردم که از من میخواهد حقایق مربوط به فالون دافا را به مراجعینمان نگویم، زیرا ممکن است نگران باشد که مراجعین را بترسانم و فراری دهم. اما درعوض او در کنار من ایستاد. از من خواست نگران نباشم و گفت که موضوع را مدیریت میکند.
شیه در سال نو، به بیماری سختی مبتلا و در بیمارستان بستری شد. به ملاقاتش در بیمارستان رفتم و گفتم: «اگر باور داری، عبارات "فالون دافا خوب است و حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است" را مرتباً تکرار کن. لطفاً این دو عبارت را با خلوص نیت تکرار کن. زندگیات نجات خواهد یافت.» او به من گوش داد. بعداً گفت که وقتی در بخش اورژانس بود احساس میکرد که در آستانه مرگ است، مرتباً این دو عبارت را تکرار، و از استاد خواهش میکرد که او را نجات دهند. او پرتویی از نور را جلو چشمانش دید و احساس کرد که نجات یافته است. از آن زمان، درمانهای پزشکی بهخوبی پیش رفت. خیلی زود از بیمارستان مرخص شد. از آن زمان به بعد، او شروع به تمرین فالون دافا کرد. این قدرت فالون دافا است.
بعد از شش ماه گذشته، عمیقاً احساس میکنم که اگر درگیر منافع شخصیام میشدم، به این فکر میکردم که چگونه از خودم دفاع کنم و با شریک تجاریام بحث کنم، و از ضرر و ازدست دادن منافع شخصیام میترسیدم، از نظر جسمی و روانی فرسوده میشدم و در ناامیدی زندگی میکردم. اما آن را رها کردم و وارد قلمرویی بالاتر و شادتر شدم!
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.