(Minghui.org) همسرِ دومین برادرشوهر بزرگم در زمستان ۱۹۹۷، تمرین فالون دافا را آغاز کرد و همه بیماری‌هایش برطرف شد. او که می‌دانست من وضعیت جسمانی خوبی ندارم، پیشنهاد کرد که من نیز تمرین دافا را شروع کنم، اما در آن زمان، این پیشنهاد را چندان جدی نگرفتم.

او بسیار مشتاق بود که من فالون دافا را یاد بگیرم و همراه دخترش به خانه‌ام آمد و با هیجان از معجزه‌ای گفت که دخترش به‌تازگی تجربه کرده بود. آن روز برف سنگینی می‌بارید. دخترش نتوانست با دوچرخه به مدرسه برود، بنابراین سوار اتوبوس شد. به‌دلیل ازدحام زیاد در ایستگاه اتوبوس و لغزنده بودن زمین، دخترش هل داده شد و زمین خورد و زیر چرخ اتوبوس افتاد. اتوبوس پر از مسافر بود و افراد زیادی بیرون منتظر بودند. راننده دخترش را ندید و حرکت کرد و چرخ‌های اتوبوس مستقیماً از روی پاهای او رد شد.

دخترش بلند شد و به‌آرامی حدود دو ایستگاه اتوبوس را پیاده تا مدرسه رفت. او این ماجرا را برای معلمش تعریف کرد. وقتی معلمش با همسر برادرشوهرم تماس گرفت، وی بلافاصله این آموزه استاد را به یاد آورد: «خوب یا بد از فکرِ اولیۀ فرد می‌آید.» (جوآن فالون)

او فکر کرد: «اِشکالی ندارد، با محافظت استاد، حالش خوب خواهد بود.» دخترش را برای گرفتن عکس با اشعه ایکس، به بیمارستان بردند و هیچ مشکلی دیده نشد. پزشکان نمی‌توانستند باور کنند و گفتند غیرممکن است کسی پس از اینکه اتوبوسی از روی وی عبور کرده است، آسیبی ندیده باشد.

آن‌ها تردید داشتند که شاید این کودک آنچه را که رخ داده درست به یاد نمی‌آورد. اما وقتی رد تیره و بنفش لاستیکِ چرخ اتوبوس را روی پاهایش دیدند، بارها گفتند: «شگفت‌انگیز است، شگفت‌انگیز است!»

همسر برادرشوهرم گفت: «چون من فالون دافا را تمرین می‌کنم، استادم از فرزندم محافظت کردند.» معلم دخترش نیز گفت: «بسیاری از معلمان مدرسه نیز فالون دافا را تمرین می‌کنند و همه می‌گویند این تمرین خوب است.» در آن زمان، مردم از همه اقشار جامعه دافا را تمرین می‌کردند و همگی می‌دانستند که این تمرین چقدر خوب است.

تجربه دخترش عزم مرا برای یادگیری دافا راسخ‌تر کرد و بهار سال بعد، تمرین را آغاز کردم.

پیش از آن، به بیماری‌های گوناگونی مبتلا بودم؛ ازجمله سردرد، آرتروز گردن و کیست‌های تخمدان. پس از جراحی برای کیست‌های تخمدان، دچار چسبندگی‌های روده‌ای شدم که باعث دردهای مکرر شکمی می‌شد. لاغر و ضعیف بودم و احساس می‌کردم یک وزش باد هم می‌تواند مرا زمین بزند. مدت کوتاهی پس از آغاز تمرین فالون دافا، حس رهایی کامل از بیماری‌ها را تجربه کردم. هر روز شاد بودم و انرژی بی‌پایانی داشتم. می‌توانستم یک کپسول کامل گاز طبیعی را یک‌نفس تا طبقه پنجم حمل کنم. اعضای خانواده‌ام با چشم خود شاهد تحول من بودند و از تمرینم خیلی حمایت می‌کردند. حتی پس از آنکه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در ۲۰ژوئیه۱۹۹۹، آزار و شکنجه گسترده این روش را آغاز کرد، نظر خانواده‌ام درباره دافا تغییر نکرد؛ همه آن‌ها می‌دانستند که دافا خوب است.

افراد در جلسات مطالعه گروهی فای ما، خانواده‌ای بزرگ هستند که به بلوغ من کمک کردند

جلسات مطالعه گروهی فای ما بیش از ۱۰ سال است که برگزار می‌شود. ازآنجاکه فرزندان و نوه‌های زیادی دارم و در نگهداری از آن‌ها کمک می‌کنم، گاهی آن‌قدر سرم شلوغ بود که چندین روز نمی‌توانستم فا را مطالعه کنم. می‌دانستم که استاد نمی‌خواهند مرا پشت سر رها کنند، حتی گرچه کوشا نبودم. بنابراین با کمک سایر تمرین‌کنندگان، جلسات مطالعه گروهی فا را در خانه‌ام راه‌اندازی کردیم.

پس از آنکه این محیط مطالعه گروهی فا را برقرار کردیم و زمان مطالعه فای من افزایش یافت و منظم شد، شین‌شینگم بهبود یافت. همچنین دریافتم که تمرین دافا فقط برای داشتن بدنی سالم نیست، بلکه انجام مأموریت یاری به استاد در اصلاح فا و نجات موجودات ذی‌شعور را نیز دربرمی‌گیرد. پس از پایان مطالعه فا، وقتی سایر تمرین‌کنندگان درباره تجربه‌هایشان صحبت می‌کردند، با دقت گوش می‌دادم که چگونه در مکان‌های مختلف و برای افراد گوناگون، حقیقت را روشن می‌کنند. می‌ترسیدم گفته‌هایشان را فراموش کنم، بنابراین آن‌ها را با دقت در دفتری یادداشت می‌کردم. اما صرفِ گفتن کافی نبود؛ به‌همین دلیل با یک تمرین‌کننده قدیمی که در روشنگری حقیقت مهارت داشت بیرون می‌رفتم. هنگام صحبت او با مردم، من افکار درست می‌فرستادم. بعدتر توانستم همراه همسر برادرشوهرم برای روشنگری حقیقت بیرون بروم.

در مجتمع مسکونی ما، دوربین‌های نظارتی زیادی نصب شده بود و یکی از آن‌ها درست کنار ورودی ساختمان من قرار داشت. احساس می‌کردم این دوربین به‌طور مشخص برای زیر نظر گرفتن من نصب شده است و ترس به قلبم راه یافت. مدام فکر می‌کردم که آیا سایر تمرین‌کنندگان وقتی به خانه‌ام می‌آیند در امان خواهند بود؟ وقتی تمرین‌کنندگان از این موضوع باخبر شدند، برخی گفتند: «این قطعاً آزمونی برای ماست؛ نباید هیچ‌گونه ترسی داشته باشیم.» برخی دیگر پیشنهاد دادند برای مقابله با مسئله نظارت، هر دو یا سه ماه یک ‌بار زمان مطالعه فایمان را تغییر دهیم. عده‌ای هم پیشنهاد کردند شعر استاد «ترس از چه» از کتاب هنگ یین ۲ را ازبر بخوانیم. پس از آنکه آن را ازبر خواندم، ترسم از بین رفت.

مقالات تبادل تجربه را در وب‌سایت مینگهویی می‌خواندم که تأکید می‌کرد ازبر کردن فا می‌تواند به بهبود ما کمک کند؛ دو تمرین‌کننده جوان‌تر شروع به ازبر کردن فا کردند. پس از آنکه یک بار جوآن فالون را ازبر کردند، از من پرسیدند که آیا من هم فا را ازبر کرده‌ام یا نه. بلافاصله گفتم خیلی سرم شلوغ است و وقت ندارم. آن‌ها گفتند وقتی درحال ازبر کردن هستند، ذهنشان مملو از فای استاد می‌شود و هیچ‌گونه فکر مردم عادی که حواس را ‌پرت می‌‌کند ندارند. مرا تشویق کردند و گفتند: «می‌توانی با ازبر کردن هنگ یین شروع کنی.» بنابراین، پیش از هر جلسه مطالعه فا، دو شعر از هنگ یین را ازبر می‌کردیم. هر بار من بیش از همه، در هنگام خواندن مکث و لغزش داشتم، اما احساس می‌کردم واقعاً درحال یادگیری فا هستم و به‌تدریج در ازبر کردن ماهرتر و ماهرتر ‌شدم. اکنون ازبر کردن جوآن فالون را آغاز کرده‌ایم و با وجود دشواری، با تمام وجود از آن لذت می‌برم. تمرین‌کنندگان در جلسات مطالعه گروهی فای ما خانواده‌ای بزرگ هستند که در مسیر پیش رو همراهی‌ام می‌کنند.

نخست دیگران را در نظر گرفتن و حفظ خانواده‌ای هماهنگ

همه فرزندانم می‌گویند: «به‌محض اینکه کنار خانواده‌مان هستیم احساس شادی و آرامش می‌کنیم؛ انگار همه نگرانی‌هایمان ناپدید می‌شود.» به آن‌ها یادآوری می‌کنم: «این چیزی است که فالون دافا به ما داده است.» همه آن‌ها موافق هستند.

وقتی شنیدیم دست مادرشوهرم شکسته است، من و همسر برادرشوهر دومم بلافاصله رفتیم و او را به خانه خودمان آوردیم. نوبتی از او مراقبت کردیم تا دستش بهبود یافت. سپس او را به زادگاهش بازگرداندیم. او چهار پسر و دو دختر دارد، اما من و همسر برادرشوهرم هرگز خود را با آن‌ها مقایسه نکردیم و با آن‌ها مشاجره‌ای نداشتیم.

وقتی مادرشوهرم به‌دلیل آپاندیسیت حاد در بیمارستان بستری شد، من و همسر برادرشوهر دومم به آنجا رفتیم و از او مراقبت کردیم. پاها و موهایش را شستیم و او را حمام کردیم. پزشک از مادرشوهرم پرسید: «این دو دخترانتان هستند؟» مادرشوهرم به او گفت که ما عروس‌هایش هستیم. پزشک با تعجب گفت: «امروزه هنوز هم چنین عروس‌های خوبی وجود دارند؟!»

پس از بهبودی مادرشوهرم، من و همسر برادرشوهر دومم هزینه‌های بیمارستان او را پرداخت کردیم. سایر خواهرشوهرهایم خیلی تحت ‌تأثیر قرار گرفتند. اندکی بعد، در مهمانی عروسیِ فرزند یکی از بستگان، محتوایی افتراآمیز درباره فالون دافا از تلویزیون پخش می‌شد و فردی که حقیقت را نمی‌دانست، آن را تکرار کرد. یکی از خواهرشوهرهای بزرگم متوجه این موضوع شد و با صدای بلند گفت: «فالون دافا خوب است! دو عروس ما دافا را تمرین می‌کنند؛ آن‌ها برای مادرمان هم پول خرج می‌کنند و هم از او مراقبت می‌کنند و هرگز شکایتی نداشته‌اند. دافا واقعاً خوب است!» تمام حاضران در سالن، پس از شنیدن این حرف‌ها، در سکوت فرو رفتند.

ازآنجاکه خواهرشوهر بزرگم در شدیدترین دوره آزار و شکنجه جرئت کرد خوبی فالون دافا را تأیید کند، مورد برکت قرار گرفت. یک بار همراه دو نفر دیگر دچار یک سانحه شدید رانندگی با یک وسیله نقلیه برقی سه‌چرخه شد. یک نفر درجا جان باخت، نفر دیگر به‌شدت مجروح شد، اما خواهرشوهر بزرگم کاملاً سالم ماند.

ازآنجاکه من و همسر برادرشوهر دومم دافا را تمرین می‌کنیم، خودمان را براساس اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری اداره می‌کنیم. در هر کاری، نخست دیگران را در نظر می‌گیریم، از مقایسه‌کردن و کینه‌ورزی پرهیز می‌کنیم و می‌کوشیم بیش از آنکه دریافت کنیم، ببخشیم. درنتیجه خانواده بزرگ ما هماهنگ است. هر سال در تعطیلات سال نو چینی، هر چهار عروس و خانواده‌های‌مان با هم گردهم می‌آییم و جشن می‌گیریم. اهالی روستا از ما تمجید می‌کنند و می‌گویند که ما بهترین خانواده روستا هستیم. ما خانواده‌ای هستیم که در نور دافا غرق شده‌ایم!

از استاد سپاسگزارم که به من خرد و توانایی بخشیدند و به من آموختند که چطور با قلبی بزرگ و نیک‌خواه، با اطرافیانم رفتار کنم. از سایر تمرین‌کنندگان بابت کمک‌هایشان قدردانم؛ کمک‌هایی که به من این اعتمادبه‌نفس را می‌دهد که بدون دلسردی یا سازش، با دشواری‌ها روبه‌رو شوم و با کوشایی، به تزکیه خود ادامه دهم!