(Minghui.org) از زمانی که تمرین فالون دافا را شروع کردم، خودم را براساس اصول حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری اداره کرده‌ام. درنتیجه، هم شخصیت و هم زندگی‌ام دستخوش تحولی اساسی شده است. خانواده‌ام اکنون حقیقت فالون دافا را درک می‌کنند و تحت محافظت آن هستند و مورد برکت و رحمت قرار گرفته‌اند.

خانواده‌ شوهرم صاحب یک خانه‌ یک‌طبقه شامل شش اتاق بودند. من و مادرشوهرم در سه اتاق زندگی می‌کردیم، درحالی‌که دو برادر‌شوهرم در سه اتاق دیگر ساکن بودند. در واقع باید دو اتاق به من اختصاص داده می‌شد. بعد از تخریب ملک، ارزش آن بیش از چهارمیلیون یوان برآورد شد. برادرشوهر بزرگم پرسید که چگونه آن را تقسیم کنیم. به او گفتم که من حقیقت، نیکخواهی و بردباری را تمرین می‌کنم و هیچ چیزی از آن برنمی‌دارم، حتی گرچه باید حداقل یک‌میلیون یوان دریافت می‌کردم. بعداً، وقتی بیش از ۲۰۰هزار یوان برای زمین کشاورزی توزیع شد، او بدون اینکه به من چیزی بگوید، آن را برداشت. خانواده شوهرم می‌دانستند که اگر من فالون دافا را تمرین نمی‌کردم، هرگز این‌طور عمل نمی‌کردم. به همین دلیل، تمام خانواده واقعاً می‌دانند که فالون دافا خوب است.

والدین شوهرم سه پسر داشتند و شوهرم کوچک‌ترینِ آن‌ها بود. پسر اول آن‌ها مدیر ایستگاه کامیون و دومی بنا بود. شوهرم مهارت خاصی نداشت. به همین دلیل، والدین شوهرم به ما نگاه تحقیرآمیزی داشتند. وقتی دارایی‌های خانواده تقسیم شد، ما کنار گذاشته شدیم. اما، من همچنان مسئولیت نیازهای روزانه والدین شوهرم را برعهده داشتم. وقتی پدرشوهرم به‌شدت بیمار شد، مرا به بالینش فراخواند و گفت: «من در حق تو ظلم کرده‌ام.»

بعد از فوت او، دو برادر شوهرم مسئولیت مراسم یادبود را برعهده نگرفتند. ما بیشتر تدارکات را انجام دادیم. تا سومین سالگرد فوت او، هیچ‌یک از خانواده‌ها نمی‌خواستند مراسم را سازماندهی کنند، با اینکه انتظار می‌رفت اقوام زیادی در مراسم باشند. خانواده خودم در تنگنای مالی بودند؛ هر دو فرزندم دبیرستانی بودند و شوهرم هم حال خوبی نداشت. ۲۰۰۰ یوان قرض گرفتم و ۹ میز پذیرایی برای مراسم یادبود تدارک دیدم. هر وقت پدر و مادر شوهرم بیمار بودند، ما مسئولیت اصلی مراقبت از آن‌ها را بر عهده داشتیم.

مادرشوهرم از من بدش می‌آمد و یک بار گفت: «تا وقتی زنده‌ام، لازم نیست از من حمایت کنی. وقتی مُردم، لازم نیست مرا دفن کنی.» با وجود این طرز فکرش، هر وقت پسر و عروسم غذای خوبی می‌آوردند، آن را به مادرشوهرم می‌دادم. فالون دافا به من یاد داد که چگونه انسان خوبی باشم.

مادرشوهرم تا ۹۵سالگی زندگی کرد. وقتی فوت کرد، خواهرشوهر اولم به مراسم نیامد و خواهرشوهر دومم زودتر رفت. من سه روز تنها در کوهستان ماندم تا مراسم سوگواری را برگزار کنم، با اینکه هوا آنقدر سرد بود که به‌سختی می‌توانستم بایستم. دایی‌ها و خواهرشوهرم گفتند: «تو واقعاً آدم خوبی هستی.» پاسخ دادم: «چون دافا را تمرین می‌کنم. بدون دافا نمی‌توانستم این‌طور عمل کنم. استاد دافا به ما یاد می‌دهند که انسان‌های خوبی باشیم.»

خواهرشوهرم کسی بود که هیچ‌کسی نمی‌توانست با او منطقی صحبت کند. بعد از اینکه درباره دافا و ترک حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) به او گفتم، گفت: «با دیدن رفتارت، من هم آن را ترک خواهم کرد.»

بسیاری از روستائیان، بعد از اینکه مهربانی مرا دیدند، گفتند که فالون دافا خوب است. هر وقت برای روشنگری حقیقت بیرون می‌رفتم، حدود ۸۰ درصد از افرادی که با آن‌ها صحبت می‌کردم، موافقت می‌کردند که از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن خارج شوند. یکی از مردان اخلاق تندی داشت و مردم به او لقب «الاغ» داده بودند. هیچ کسی جرئت نمی‌کرد او را تحریک کند. وقتی درباره دافا به او گفتم، گفت: «هرچه بگویی، باور می‌کنم.» وقتی یک نشان یادبود و یک تقویم (که اطلاعاتی درباره فالون دافا داشت) به او دادم، گفت: «هرچه به من بدهی، می‌پذیرم.»

برادرشوهرم درباره من به دیگران می‌گفت: «با خلق و خویی که داشت، اگر دافا را تمرین نمی‌کرد، هرگز نمی‌توانست این کارها را انجام دهد.»

ما سبزیجات پرورش می‌دهیم. هر سال بادهای شدید به گلخانه‌های خانواده‌های دیگر آسیب می‌رساند، اما گلخانه‌های ما همیشه سالم مانده است. یک بهار، هنگام فروش پیازچه، کیفی را روی زمین پیدا کردم که حاوی ۲۰۰۰ یوان بود؛ بعضی از آن‌ها اسکناس‌های ۱۰۰یوانی و بعضی پول خرد بودند. دو نفر برای خرید سبزیجات آمدند و بسیار مضطرب بودند. آن‌ها گفتند که ۲۰۰۰ یوان قرض گرفته‌اند، اما پول را گم کرده‌اند. از آن‌ها جزئیات بیشتری خواستم تا مطمئن شوم که کیف پول مال آن‌هاست. کیف را برگرداندم و آن‌‌ها بسیار سپاسگزار شدند.

بعضی از روستائیان فکر می‌کردند که من ساده‌لوح هستم و یکی از آن‌ها گفت: «چقدر طول می‌کشد تا با فروش پیازچه ۲۰۰۰ یوان درآمد کسب کنی؟ تو آن را ندزدیدی، آن را پیدا کردی.»

پاسخ دادم: «من فالون دافا را تمرین می‌کنم، در غیر این صورت، این‌طور عمل نمی‌کردم.» تمام روستا درباره این حادثه مطلع شدند و تصدیق کردند که تمرین‌کنندگان دافا افراد خوبی هستند.

برادر کوچکم در ۱۸سالگی به ارتش و بعداً به ح‌.ک‌.چ پیوست. بارها حقیقت را برایش روشن کردم، اما گوش نداد. یک پاییز، وقتی به خانه پدر و مادرم برگشتم، برای ناهار دنده خوک با لوبیا سبز پختم. بعد از غذا به او گفتم: «همین حالا از [ح‌.ک‌.چ] خارج شو. آسمان درحال نابود کردن حزب است. ما نباید با آن دفن شویم.» این بار تصمیم گرفت که خارج شود.

بهار سال بعد، درحالی‌که برادرم درحال آبیاری زمین کشاورزی بود، یک راننده مست ماشینش را مستقیماً به‌سمتش راند و با او تصادف کرد و ماشین و برادرم را به داخل یک گودال عمیق انداخت. روستائیان مطمئن بودند که برادرم مرده است. اما او که در گودالی نزدیک یک درخت فرود آمد، دست، پا و چند دنده‌اش شکست. او پس از شش ماه بستری شدن در بیمارستان، به‌طور کامل بهبود یافت. اکنون تمام خانواده‌ام قاطعانه از فالون دافا حمایت می‌کنند.

من در طی این دوره پایانی تاریخ، با دافا روبرو شده‌ام. عمیقاً خوش‌اقبالم که در طول دوره اصلاح فا، تمرین‌کننده فالون دافا هستم. از اعماق قلبم، از استاد به‌خاطر نجات نیک‌خواهانه و پرزحمتشان سپاسگزارم.

با عمیق‌ترین قدردانی، با احترام در برابر استاد سر تعظیم فرود می‌آورم.