(Minghui.org)
استاد گرامی،همتمرینکنندگان عزیز،
من تمرینکنندهای اهل اسلواکی هستم. میخواهم تجربیاتم در مسیر تزکیه را با شما به اشتراک بگذارم. من تمرینکننده جوانی هستم که در محیط دافا بزرگ شدهام، زیرا مادرم، مادربزرگم و خالهام همگی دافا را تمرین میکنند.
گرچه در کودکی، درک کاملی از تزکیه نداشتم و کوشا نبودم، همیشه میدانستم که فالون دافا خوب است. دوران کودکی و نوجوانی نسبتاً آرام و بیدردسری داشتم. نه بیمار شدم و نه خانوادهام با مشکلات سختی روبهرو شد. درنتیجه بسیار تنبل شدم و وابستگی شدیدی به راحتطلبی پیدا کردم.
با اینکه براساس اصول دافا تربیت شده بودم، بهتدریج مجذوب وسوسههای جامعه مردم عادی شدم و بیش از پیش، در زندگی راحت و آسوده غرق شدم. اما همیشه به خودم میگفتم که وقتی بزرگ شوم و در زندگی، با مشکلات روبهرو شوم، تمرین فالون دافا را آغاز خواهم کرد. همیشه میدانستم که این تنها مسیر درست است.
استاد هرگز از من دست نکشیدند. ایشان با صبر و نیکخواهی بیپایان منتظر ماندند تا بیدار شوم. وقتی حدود ۱۴ سال داشتم، خواب دیدم از دست فرد شروری فرار میکنم که میخواست به من آسیب برساند. دیگر هیچ راه فراری نداشتم. تنها چارهام این بود که به داخل دریا بپرم، هرچند بهاحتمال زیاد زنده نمیماندم.
درست زمانی که داشتم تسلیم ترس و ناامیدی میشدم، ناگهان خودرو روبازی کنارم ظاهر شد. مردی چینی رانندگی میکرد و دو زن چینی نیز در خودرو نشسته بودند. زنی که روی صندلی جلو، کنار راننده نشسته بود و لباس بلند سفیدی به تن داشت، از خودرو پیاده شد، بهطرفم آمد و دستم را گرفت. مرا به لبه پرتگاه برد و همراه من به داخل دریا پرید.
ابتدا وحشتزده شدم، اما لحظهای بعد شروع به پرواز کردیم. به او نگاه کردم و بالهای باشکوه و درخشانی را دیدم که ما را در هوا حمل میکردند. او همراه من بر فراز دریا پرواز کرد و به نزدیکترین ساحل، در کنار شهری، رسید و مرا بهسلامت بر زمین گذاشت.
در آن لحظه بیدار شدم. این خواب برایم معنای بسیار عمیقی داشت و یکی از معدود خوابهایی است که هنوز جزئیاتش را بهروشنی به یاد دارم. اکنون میفهمم که این خواب اشارهای از سوی استاد بود تا بدانم ایشان همیشه مراقبم بودهاند. تا امروز، هرگاه ترس بر من غلبه میکند یا یافتن راهی برای رهایی از موقعیتی دشوار، غیرممکن به نظر میرسد، یادآوری این خواب به من کمک میکند.
وابستگی به احساسات و خانواده
از کودکی، با خشم و عصبانیتی که به ناپدریام داشتم، دستوپنجه نرم میکردم. مشروبخواری او اغلب باعث مشاجره و سوءتفاهم در خانوادهمان میشد. هر وقت قرار بود مراسم یا رویداد مهمی داشته باشیم، او شب قبل مست میکرد. اغلب چند روز به خانه نمیآمد و تمام مسئولیتها بر دوش مادرم میافتاد. مادرم با اینکه تمرینکننده بود و تلاش میکرد مطابق اصول دافا با این وضعیت برخورد کند، اغلب ناراحت و پریشان میشد و من نیز در تمام این سختیها، کنارش بودم.
از همان کودکی به او وابسته بودم و احساس میکردم در رویارویی با همه مشکلات، فقط من و او در کنار هم هستیم. او را حامی و پشتیبان خود میدانستم و احساس میکردم بدون او از عهده هیچ کاری برنمیآیم. به همین دلیل، برایم سخت بود که ببینم کسی به او آسیب میرساند. خشم را در قلبم نگه میداشتم و بعدها، در دوران بلوغ، این خشم به بیاحترامی تبدیل شد. نمیتوانستم ناپدریام را فردی ببینم که باید به حرفش گوش کنم و فکر میکردم او هم در نقش شوهر و هم در نقش پدر ناموفق بوده است.
وقتی دو سال پیش تزکیه را با کوشش بیشتری آغاز کردم، این خشم بیشازپیش خود را نشان داد، اما هرچه بیشتر از دست ناپدریام عصبانی میشدم، اوضاع بدتر میشد. متوجه شدم دلیل عصبانیت من از او، وابستگی عاطفی شدیدم به مادرم است. اما درواقع، ریشه این خشم خودخواهیام بود، برای خودم میترسیدم و میدانستم که مادرم کسی است که از من در برابر همهچیز محافظت میکند. او نهتنها از من محافظت میکرد، بلکه همه کارهایم را نیز انجام میداد و به همه امور رسیدگی میکرد تا بتوانم زندگی امن و راحتی داشته باشم.
استاد بیان کردند:
«چراکه مردم فقط بهخاطر احساسات زندگی میکنند. علایق بین اعضای خانواده، عشق بین زن و مرد، عشق به والدین، احساسها، دوستیها، انجامدادن کارهایی بهخاطر دوستی و هرچیز دیگری همگی مرتبط با احساسات هستند. اینکه آیا فردی دوست دارد کاری انجام دهد، دوست ندارد کاری انجام دهد، خوشحال است، غمگین است، به چیزی عشق میورزد، از چیزی متنفر است، و هرچیزی در کل جامعۀ بشری، از احساسات میآید. اگر احساسات را قطع نکنید نمیتوانید تزکیه کنید. اگر از احساسات بیرون بیایید هیچکسی نمیتواند شما را تحتتأثیر قرار دهد و ذهن مردم عادی نمیتواند شما را نوسان دهد.» (سخنرانی چهارم، جوآن فالون)
متوجه شدم که این احساسات مانع پیشرفتم در تزکیه میشوند، زیرا اغلب به مادرم تکیه میکردم تا مجبور نباشم خودم سختیها را تحمل کنم. بنابراین تلاش میکنم این احساسات را رها کنم، از وابستگیهای عاطفیام به خانواده رهایی یابم و مستقلتر شوم. تنها کسی که واقعاً از من محافظت میکنند و باید بابت نظموترتیبشان در زندگی و مسیر تزکیهام، از ایشان سپاسگزار باشم، استاد هستند. اگر به استاد ایمان کافی داشته باشم، به خودم نیز اطمینان خواهم داشت و میتوانم بدون تکیه به دیگران، بر مشکلات غلبه کنم. تنها راه غلبه بر هر مشکلی همین است.
به این درک رسیدهام که وابستگی عاطفی ناسالم نهتنها مانع استقلالم و مانع غلبه بر ترسهایم شده، بلکه باعث شده دیدگاه نادرستی نسبت به ناپدریام پیدا کنم.
بهعنوان یک تمرینکننده، باید به ناپدریام به چشم موجودی رنجدیده نگاه کنم که نقش او براساس روابط کارمایی، ایجاد مشکلات برای ماست. شاید در زندگی گذشته، ما نیز همین رنجها را به او تحمیل کردهایم و اکنون او با رفتارهایش به ما کمک میکند کارمایمان را بازپرداخت کنیم. پس چرا باید از دست او عصبانی باشم؟ اگر از تحمل رنج میترسم و میخواهم از آن فرار کنم، پس هدفم از تزکیه چیست؟ اگرچه وقتی او ما را در موقعیت دشواری قرار میدهد، اغلب تحمل شرایط سخت است، دیگر اجازه نمیدهم این موضوع ناراحتم کند. آن را بهعنوان بخشی از بازپرداخت کارما میپذیرم و تلاش میکنم از هر نظر با او نیکخواه و مهربان باشم. فقط در این صورت میتوانم قدرت دافا را به او نشان دهم و تشویقش کنم تا برای بهبود خودش تلاش کند.
از زمانی که نگرش و دیدگاهم را نسبت به او تغییر دادهام، اوضاع خانه بهتر شده است. او از تمرین تزکیهام و حضورم در گروه مارش تیان گوئو حمایت میکند و حتی مطالعه جوآن فالون و انجام تمرینها را همراه ما آغاز کرده است. از نوشیدن مشروبات الکلی پرهیز میکند و تلاش دارد انسان بهتری شود.
پیوستن به گروه مارش تیان گوئو
من تا مه۲۰۲۴، تمرین فالون دافا را بهطور کامل آغاز نکرده بودم و از همان ابتدا، با میل به راحتطلبی و بیمیلی به امتحانکردن کارهای جدید دستوپنجه نرم میکردم. وقتی در نوامبر۲۰۲۵، یکی از همتمرینکنندگان به من گفت که گروه مارش تیان گوئو عضو جدید میپذیرد، بهویژه از میان جوانان، آن را اشارهای از سوی استاد دانستم که باید به این پروژه بپیوندم. ازآنجاکه از کودکی، با موسیقی مأنوس بودم و پیانو مینواختم، با خودم گفتم که باید امتحانش کنم. اما همزمان تردیدهای زیادی داشتم که آیا از عهده چنین کاری برمیآیم یا نه. این فعالیت به زمان زیاد، عزم راسخ و سفرهای متعدد نیاز داشت. باید کاملاً از محدوده امن و راحت خود خارج میشدم و استقلال پیدا میکردم.
وقتی در پایان نوامبر، درخواست عضویتم را فرستادم و برای آزمون ورودی آماده میشدم، امیدوار بودم فلوت یا کلارینت را به من اختصاص دهند، سازهایی که حملونقلشان دشوار نیست و علاوهبر صدای زیبا، ظاهر زیبایی هم دارند. اما پس از آزمون عملی، به من گفتند فقط به نوازندگان چند ساز مشخص نیاز دارند که فلوت و کلارینت جزو آنها نیستند. بنابراین ساکسیفون را انتخاب کردم، چون به نظرم از بقیه جذابتر بود. اما بعد گفتند که درواقع به نوازنده ترومپت، هورن فرانسوی یا یوفونیوم نیاز دارند.
بار دیگر میخواستم کاربردیترین گزینه را انتخاب کنم. بنابراین ترومپت را برگزیدم، چون در میان سازهای نامبرده، کوچکتر بود و حملونقل آسانتری داشت. اما این انتخاب هم برایم مناسب از آب درنیامد، زیرا نواختن ترومپت به تلاش زیادی نیاز دارد و نوازندگان آن ملودیهای اصلی را اجرا میکنند. در آن زمان احساس میکردم از عهده چنین مسئولیتی برنمیآیم. بنابراین چارهای جز انتخاب هورن فرانسوی نداشتم، چون یوفونیوم بیشازحد بزرگ و سنگین بود.
تا آن زمان حتی نمیدانستم سازی به نام هورن فرانسوی وجود دارد و در نگاه اول، کنارآمدن با این واقعیت که اصلاً از آن خوشم نمیآمد، برایم دشوار بود. شروع به تحقیق درباره این ساز کردم. وقتی به اطلاعاتی برخوردم که نشان میداد هورن فرانسوی یکی از دشوارترین سازهای بادی است و یادگیری نواختن آن چند سال طول میکشد، موجی از اضطراب سراسر وجودم را فراگرفت. دلم میخواست گریه کنم، چون هیچچیز مطابق انتظارم پیش نمیرفت و احساس میکردم محکوم به شکست هستم، درحالیکه هنوز حتی ساز را در دست نگرفته بودم.
در آن زمان، تجربیات سایر نوازندگان گروه کمک بزرگی به من کرد و متوجه شدم که تمام این مسیر را استاد نظم و ترتیب دادهاند و هیچ اتفاقی تصادفی نیست. بنابراین باید میپذیرفتم این همان سازی است که استاد برایم انتخاب کردهاند و در این پروژه، باید تمام افکار و انتظارات بشریام را رها کنم. وقتی سرانجام زیر درخت کریسمس، بستهبندی ساز را باز کردم و آن را در دست گرفتم، اشک شوق در چشمانم حلقه زد. احساس کردم پیوند عمیقی میان من و موجودی که در پسِ این ساز قرار دارد شکل گرفته است، موجودی که قرار بود در تزکیه و نجات موجودات ذیشعور به من کمک کند.
اما وقتی برای نخستین بار سعی کردم هورن فرانسوی بنوازم، نقطه عطف دیگری در مسیرم پیش آمد. نمیتوانستم حتی یک نُت بنوازم. کار بسیار دشواری بود و غیرممکن به نظر میرسید. آن زمان مدتها بود که دنبال معلم میگشتم، اما موفق نشده بودم کسی را پیدا کنم. حتی وقتی کسی را پیدا میکردم، وقت نداشت به من آموزش دهد. متوجه شدم که هنوز از دیدگاهی کاملاً بشری، به این موضوع نگاه میکنم و میخواهم همهچیز مطابق انتظارات خودم پیش برود.
وقتی توانستم افکار بشری را رها کنم، فهمیدم که باید یادگیری را بهتنهایی شروع کنم. بنابراین هر روز دستکم دو ساعت تمرین میکردم. اگرچه در ابتدا با مشکلات زیادی روبهرو بودم، پس از دو هفته توانستم نواختن نتهای اکتاو اول را یاد بگیرم و پس از سه هفته، نواختن نخستین قطعه، یعنی فالون دافا خوب است، را آموختم. در دو ماه اول، خودم بهتنهایی نواختنش را یاد گرفتم و با وجود همه دشواریها، تسلیم نشدم. مصمم بودم قطعات بیشتری یاد بگیرم تا بتوانم هرچه زودتر به گروه بپیوندم. میلی درونی داشتم که این کار را انجام دهم و خود را مسئول میدانستم که کمبود نوازنده در بخش هورن فرانسوی را جبران کنم، زیرا تعداد نوازندگان این ساز بسیار کم است. ازآنجاکه قبلاً بهدلیل وابستگی به راحتطلبی، در انجام تمرینهای تزکیه کوتاهی میکردم، هنگام نواختن هورن فرانسوی بلافاصله تأثیر آن را احساس میکردم. وقتی سه کار را بهخوبی انجام میدادم و تمرین میکردم، همهچیز بهآسانی پیش میرفت. درمقابل، هر وقت تنبلی میکردم و تمرینهای تزکیه را انجام نمیدادم، نواختن ساز برایم بسیار دشوار میشد. در ابتدا از دست سازم عصبانی میشدم و شرایط بیرونی را مقصر میدانستم، اما بعدها متوجه شدم که سازم صرفاً وضعیت تزکیهام را بازتاب میدهد. بهلطف عزمم برای پیوستن به گروه مارش تیان گوئو، در انجام تمرینهای فالون دافا کوشاتر شدم.
پس از دو ماه، سرانجام توانستم معلمی پیدا کنم که خیلی کمکم کرد. تنها پس از نخستین جلسه آموزش با او، نوازندگیام بهتر شد و یک ماه بعد میتوانستم پنج قطعه بنوازم. اگرچه نسبتاً سریع پیشرفت میکردم، همچنان به تواناییهای خودم شک داشتم. در ماه آوریل، معلمم درحین یکی از جلسات، از من پرسید چه زمانی قصد دارم به گروه مارش تیان گوئو بپیوندم. به او گفتم که تور گروه در تابستان آغاز میشود، اما من زودتر از سال بعد، به آن ملحق نخواهم شد، زیرا هنوز نُتها را خیلی باثبات نمینوازم و اینکه راه درازی در پیش دارم.
او پاسخ داد: «اینطور نیست! بیا شروع کنیم. تا تابستان آماده میشویم!» از واکنشش بسیار متعجب شدم، زیرا مردم عادی معمولاً به من میگفتند که باید چند سال تمرین کنم تا بتوانم به یک گروه موسیقی بپیوندم. اما او با اینکه خودش فردی عادی بود و من هم تازه یادگیری را آغاز کرده بودم، از من حمایت میکرد. این را تشویقی از سوی استاد در نظر گرفتم به این معنا که باید عجله کنم، اگر زمانی کافی به این کار اختصاص میدادم و در قلبم عزم راسخی داشتم، شرایط بهگونهای پیش میرفت که میتوانستم همه کارها را بهموقع انجام دهم.
دقیقاً همین اتفاق افتاد. استاد همچنین جایی نزدیک دانشگاهم برای تمرینم فراهم کردند. به مکانی دسترسی داشتم که میتوانستم هر روز به آنجا بروم و ساز بزنم. بنابراین در فاصله بین کلاسهای دانشگاه به آنجا میرفتم. در ماه مه، پس از پنج ماه نوازندگی، تصمیم گرفتم فایلهای ضبطشده نوازندگیام را برای بخش اول آزمون بفرستم. این کار اصلاً برایم آسان نبود. باید این تصور را رها میکردم که «اجرایم حتماً باید بینقص باشد، وگرنه فرستادن آن فایدهای ندارد». از مورد انتقاد قرارگرفتن میترسیدم.
از طرفی میدانستم که باید این مرحله را تا اوایل ژوئن به پایان برسانم تا بتوانم در نخستین مراسم فارغالتحصیلیام، همراه گروه اجرا کنم. پس از بخش اول آزمون عملی، باید مرحله دوم را نیز پشت سر میگذاشتم که شامل نواختن هفت قطعه از حفظ بود. این کار هم آسان نبود، زیرا همزمان در دوره امتحانات دانشگاه بودم و امتحانات دشواری پیش رو داشتم. اما هورن فرانسوی اولویتم بود. بنابراین وقتم را بهنوبت صرف مطالعه درسهای دانشگاه و ازبرکردن قطعات موسیقی میکردم.
یک هفته پیش از راهپیمایی، در آزمون نهایی قبول شدم و به این ترتیب، پس از شش ماه، رسماً به عضویت گروه مارش تیان گوئو درآمدم. بابت بردباریای که استاد در تمام این مسیر در قبالم داشتند، بینهایت سپاسگزارم. بدون کمک و تشویق ایشان، هرگز نمیتوانستم از عهده این کار برآیم و ازنظر من، این اتفاق چیزی جز معجزه نیست.
همیشه با عزتنفس پایین و تمایل به شککردن به خودم دستوپنجه نرم کردهام. احساس میکردم هیچجا نمیتوانم با دیگران احساس تعلق و صمیمیت داشته باشم، نهتنها در جامعه مردم عادی، بلکه حتی در میان همتمرینکنندگان. اغلب احساس میکردم به اندازه کافی تمرینکننده خوبی نیستم و هیچ ارزشی ندارم. به همین دلیل، از برقراری ارتباط با افراد جدید میترسیدم. احساس میکردم حرف جالبی برای گفتن ندارم، تجربیاتی که به اشتراک میگذارم بیمعنا هستند و نمیدانستم چگونه به شیوهای جذاب صحبت کنم.
گرچه در شهر ما، گروهی از تمرینکنندگان هستند که تلاش میکنند محیطی هماهنگ ایجاد و از یکدیگر حمایت کنند، بازهم احساس میکردم در حاشیه گروه قرار دارم و نمیتوانم با دیگران احساس صمیمیت و تعلق کنم. این احساسات را از اوایل کودکی داشتم و فرقی نمیکرد در چه جمعی باشم. یک سال و نیم با این طرز فکر درونی دستوپنجه نرم کردم تا اینکه تصمیم گرفتم به تیان گوئو بپیوندم. این افکار که نیروهای کهن در ذهنم القا کرده بودند، باعث رکود در تزکیهام شده بودند و نمیتوانستم پیشرفت کنم. احساس میکردم از عهده هیچ کاری برنمیآیم. این احساس اغلب از مقایسهکردن خودم با دیگران سرچشمه میگرفت. به کسانی که برونگرا بودند و میتوانستند خوب و شیوا صحبت کنند، بهشدت حسادت میکردم. اما میدانستم که باید هرچه زودتر این حسادت را از بین ببرم.
هدف ما از تزکیه، بازگشت به خود حقیقیمان است و متوجه شدم که این افکار و احساسات، خود حقیقی من نیستند. باید تمام وابستگیهایم، ازجمله عزتنفس پایین و احساس حقارت را رها کنم. همین تجربه بود که به من کمک کرد بفهمم هر تمرینکنندهای ارزش و هدف منحصربهفرد خود را دارد. من ارزش و هدف خودم را در پروژه تیان گوئو پیدا کردم. اگر بر ترسم از موقعیتهای جدید و شکستخوردن غلبه نکرده بودم، هرگز به جایگاه امروزم نمیرسیدم و هیچوقت فرصت نمیکردم بفهمم که من هم ارزش و هدفی دارم. من بخش کوچکی از پروژهای بزرگ هستم و تکتک بخشهای آن اهمیت دارند، صرفنظر از اینکه هر فرد چگونه خود را نشان میدهد. آنچه بیش از همه اهمیت دارد، ایمان به استاد و حفظ هدف مشترکمان برای نجات موجودات ذیشعور است.
نخستین راهپیمایی
نخستین راهپیمایی تجربه پراسترسی برایم بود. باید بر بسیاری از ترسهای درونیام غلبه میکردم، از ترس برقراری ارتباط و جاافتادن در گروهی جدید گرفته تا ترس از آبروریزی و تمایلم به کمالگرایی. از رفتار اعضای تیان گوئو شگفتزده شدم، زیرا در تمام طول راهپیمایی، بسیار از من حمایت میکردند. احساس میکردم همگی اعضای یک خانواده بزرگ هستیم.
وقتی کسی اشتباهم را اصلاح میکرد، آن را انتقاد تلقی نمیکردم، بلکه از اینکه فرصتی برای پیشرفت داشتم، سپاسگزار بودم. برایم غیرمعمول بود که دیگران به من توجه کنند و وقتی متوجه کمبود اعتمادبهنفسم میشوند، تشویقم کنند. در میان مردم عادی، بهندرت با چنین رفتاری روبهرو شده بودم. احساس میکردم در میدان انرژی گروه، اثری از خودمحوری یا خودخواهی نیست و فقط نیکخواهی خالص، همکاری و عزم راسخ وجود دارد.
با اینکه تردیدهای زیادی داشتم و میترسیدم که بد بنوازم و دیگران متوجه شوند، فهمیدم که همه ما برای هدف واحدی آنجا هستیم، فرقی نمیکند کسی تازهکار باشد یا نوازندهای باتجربه. آنچه واقعاً اهمیت دارد، این است که با تمام قلبمان در این کار مشارکت کنیم. علاوهبر این، هنگام نوازندگی احساس میکردم میدان قدرتمندی ما را احاطه کرده است. هرچه بیشتر بر درستنواختن و اشتباهنکردن تمرکز میکردم، بیشتر خارج از کوک مینواختم. وقتی ذهنم را آرام میکردم، تمام افکار بشری را کنار میگذاشتم و اجازه میدادم هدف و مأموریتمان تمام وجودم را در بر بگیرد، احساس میکردم ساز خودش مینوازد، ناگهان همهچیز بسیار آسانتر و طبیعیتر میشد.
بهعنوان یک تمرینکننده، باید بگذارم امور مسیر طبیعی خود را طی کنند و بر نتیجه تمرکز نکنم، نهتنها هنگام نوازندگی، بلکه در تزکیه روزمرهام نیز باید چنین باشم. کل تجربهام در تیان گوئو، درباره همین پیروی از روند طبیعی امور بوده است. باید بسیاری از افکار مزاحم را از بین میبردم، افکاری که وابستگیهایم و ناتوانیام در رهاکردن «میل به کنترل سرنوشت خودم» را آشکار میکردند.
این تجربه زیبایی بود که کمکم کرد عمیقترین وابستگیام، یعنی ترس، را آشکار کنم و سپس این ذهنیت را تغییر دهم. هنوز راه درازی در پیش دارم، اما با وجود مشکلات و آزمونهای بسیاری که هنوز بهطور کامل بر آنها غلبه نکردهام، توانستهام تا اینجا پیش بیایم. ازنظر من، این گواهی است بر اینکه هیچچیز غیرممکن نیست. حتی تنبلترین و راحتطلبترین فرد نیز اگر صادقانه بخواهد به استاد در نجات موجودات ذیشعور کمک کند، میتواند تغییر کند و به اهدافش برسد. البته همه اینها را مدیون استاد نیکخواهمان هستم که پیوسته به ما کمک میکنند. بدون محافظت ایشان هرگز نمیتوانستم از عهده این کار برآیم. امیدوارم این تجربه برای همیشه قدرت دافا را به من یادآوری کند. تلاش خواهم کرد کوشا باقی بمانم و بر وابستگیام به راحتطلبی و ترسهایم غلبه کنم.
استاد، سپاسگزارم! همچنین از همتمرینکنندگان و اعضای گروه مارش تیان گوئو بابت حمایتشان و نیرویی که همواره به من بخشیدهاند، سپاسگزارم.
ازآنجاکه سطح درکم محدود است، ممکن است مطالبی که در این تبادل تجربه به اشتراک گذاشتم، با فا مطابقت نداشته باشند. لطفاً هرگونه کاستی را به من گوشزد کنید.
(ارائهشده در کنفرانس فای اروپا در سال ۲۰۲۶)
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.