(Minghui.org) برادرزاده‌ام از استان لیائونینگ، در ماه مه۲۰۲۵، با من تماس گرفت تا بگوید پدرش، برادر سومم، ماه گذشته زمین خورده است. درنتیجه نمی‌توانست سرش را بلند کند یا گردنش را حرکت دهد و با مشکلات روده و مثانه مواجه شده بود. این برادرم نیز تمرین‌کننده‌ فالون دافاست و تمرین را در سال ۱۹۹۸ شروع کرده است. او در حومه شهر زندگی می‌کند و برایش آسان نیست که با قاطعیت به تزکیه ادامه دهد، زیرا هیچ تمرین‌کننده‌ دیگری در منطقه‌اش وجود ندارد. می‌خواستم به ملاقاتش بروم و ازطریق مطالعه‌ فا با برادرم، به او در عبور از این محنت کمک کنم. اما تردید داشتم و از خودم می‌پرسیدم که آیا باید تمام وظایفم را به تعویق بیندازم و به آنجا بروم یا نه.

بعداً درحال مدیتیشن بودم و دستانم را در حالت جیه‌یین نگه داشتم، اما بعد از یک دقیقه، شست‌هایم از هم جدا شدند. دستانم را دوباره در موقعیت صحیح قرار دادم، اما دوباره شست‌هایم بعد از یک دقیقه از هم جدا شدند. متعجب شدم و از مدیتیشن دست کشیدم. به جای اینکه ذهنم را خالی کنم، داشتم به این فکر می‌کردم که آیا باید به دیدن برادرم بروم یا نه. آرام شدم و شروع به ازبرخواندن مقاله استاد با عنوان «زمان‌های بحرانی قلب فرد را آشکار می‌کند» کردم.

به ذهنم رسید که خانواده‌ام در زادگاهم منتظرند تا به نجات‌شان کمک کنم. برادر سومم در گذشته، به آرتریت روماتوئید مبتلا بود و پس از تمرین فالون دافا بهبود یافت. خانواده ما می‌دانند که دافا خوب است، اما او پا پیش نگذاشته بود تا حقایق درباره دافا را به مردم بگوید. باید به دیدن آن‌ها می‌رفتم و حقیقت را بیشتر برای خانواده‌ام روشن می‌کردم و به برادر سومم کمک می‌کردم تا براساس فا پیشرفت کند. تصمیم گرفتم به زادگاهم برگردم. سپس توانستم به‌درستی مدیتیشن کنم.

صبح روز بعد، به پسرم گفتم: «می‌خواهم به دیدن دایی‌ات بروم، اما به‌زودی امتحانات نهایی دخترت شروع می‌شود. باید چه‌کار کنم؟»

نوه‌ام پاسخ داد: «مادربزرگ، می‌توانی بروی. پدر و مادرم در خانه پیش من هستند.» عروسم موافقت کرد و به من گفت که نگران نباشم.

پسرم برایم بلیت قطار خرید. می‌دانستم که پلیس کارت شناسایی‌ام را علامت‌گذاری کرده و وقتی اسکن شود، می‌فهمد که تمرین‌کننده فالون دافا هستم، اما نترسیدم. به ایستگاه قطار رفتم و نشستم. شروع به فرستادن افکار درست کردم: «من مرید استاد لی هنگجی هستم. به اینجا آمده‌ام تا موجودات ذی‌شعور را نجات دهم. همه مداخلات شیطانی باید از بین برود. اجازه نمی‌دهم پلیس مرا مورد آزار و اذیت قرار دهد یا مرتکب هیچ کار اشتباهی شود. "فا کیهان را اصلاح می‌کند، شیطان به‌طور کامل از بین برده می‌شود."»

طولی نکشید که سوار قطار شدم، صندلی‌ام را پیدا کردم و نشستم. ده دقیقه بعد، مأمور پلیسی که در قطار کار می‌کرد به‌سمتم آمد و خواست که کارت شناسایی‌ام را نشان دهم. به آن نگاه کرد، با تلفن همراهش آن را بررسی کرد و گفت: «وقتی به ایستگاه رسیدی، می‌آیم و تو را می‌برم.» فکر کردم شاید قصد دارد چمدانم را بازرسی کند، اما نترسیدم. کمی بعد از آنجا رد شد و گفت: «نگران نباش.» سرم را تکان دادم. پنج دقیقه قبل از رسیدن به ایستگاه مقصدم، آمد و گفت: «کمکت می‌کنم چمدان‌هایت را حمل کنی.» از قطار پیاده شدیم. او با چمدان‌هایم جلوتر رفت و من هم دنبالش رفتم. فکر کردم مرا به اداره پلیس می‌برد تا چمدان‌هایم را بررسی کنند.

پرسید خانواده‌ام کجا منتظرم هستند. به او گفتم شاید جلو در ورودی باشد. سپس مأمور پلیس دیگری را صدا زد و گفت: «لطفاً این خانم مسن را تا آسانسور ببر.»

آن مأمور چمدان‌هایم را برداشت و مرا تا آسانسور برد. گفت: «از اینجا برو پایین، خانواده‌ات را خواهی دید.» از او تشکر کردم. وقتی با آسانسور به طبقه پایین رسیدم به پشت سرم نگاه کردم، هیچ‌کس دنبالم نبود. استاد از من محافظت می‌کردند! اشک در چشمانم حلقه زد. آن مأمور پلیس مهربان در قطار، درحال کمک به من بود. همه‌چیز از قبل توسط استاد نظم و ترتیب داده شده بود! می‌دانستم که تصمیم درستی برای آمدن گرفته‌ام.

برادرزاده‌هایم آمده بودند و مرا به خانه‌شان بردند. برادر سومم از دیدنم خیلی خوشحال شد و تمام خانواده با میزی پر از غذا، از من استقبال کردند. بعد از شام، روی تکه کاغذی نوشتم: «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است. استاد خوب هستند. استاد، لطفاً کمکم کنید.»

این کلمات را چند بار برای برادرم خواندم. روز بعد، او شروع به مطالعه فا کرد و تمرینات را با من انجام داد. به من گفت: «افکار درست فرستادم و از استاد کمک خواستم. اما فایده‌ای نداشت و فکر کردم استاد از من ناامید شده‌اند.»

درکم را با او در میان گذاشتم و گفتم: «استاد هر لحظه با ما هستند. اگر با جدیت تزکیه نکنیم، نمی‌توانیم نیک‌خواهی و محافظت استاد را حس کنیم. این مشکل خودمان است و نمی‌توانیم از استاد رنجیده‌خاطر شویم.»

درباره آنچه که در سفر به اینجا تجربه کرده بودم و اینکه استاد چگونه از من محافظت کرده بودند، برایش تعریف کردم. او موافق بود و گفت: «استاد تو را به اینجا فرستاده‌اند. در غیر این صورت، ممکن بود واقعاً در تزکیه‌ام زمین بخورم. از استاد صمیمانه سپاسگزارم.»

چند روز بعد، به دیدار دو برادر و دو خواهر دیگرم رفتیم که همگی از دیدنم بسیار خوشحال شدند. همه اقوامم، ازجمله برخی که محل زندگی‌شان دور بود، به دیدارم آمدند، برخی را بیش از ۱۰ سال بود که ندیده بودم. همه ما خیلی احساس نزدیکی و محبت داشتیم. آن‌ها متوجه شدند که من در سلامت کامل هستم و از مزایای فالون دافا تمجید کردند. به آن‌ها گفتم: «از وقتی که فالون دافا را تمرین می‌کنم، از بیماری رهایی یافته‌ام. فالون دافا تمرینی از مدرسه بوداست و به تمرین‌کنندگان می‌آموزد که انسان‌های خوبی باشند و از اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری پیروی کنند. تهمت‌های تلویزیون دروغ است و خودسوزی در میدان تیان‌آنمن صحنه‌سازی شده بود. باورشان نکنید.» آن‌ها به نشانه‌ تأیید سر تکان دادند. در ادامه گفتم: «وقتی با موقعیتی خطرناک روبرو می‌شوید، عبارات "فالون دافا خوب است. حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است" را تکرار کنید. این کار موقعیتی خطرناک را به موقعیتی ایمن تبدیل می‌کند و برایتان برکت به ارمغان می‌آورد.» سپس از آن‌ها خواستم که برای اطمینان از ایمنی و سلامتی خود، از حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) و سازمان‌های وابسته به آن خارج شوند. همه آن‌ها موافقت کردند.

عصر برای برادر اولم، درباره زیبایی دافا و معجزاتی که تمرین‌کنندگان تجربه کرده‌اند گفتم. او قبلاً به دافا باور نداشت، اما وقتی توضیح دادم که چگونه برادر سومم پس از تمرین فالون دافا از آرتریت روماتوئید خود بهبود یافته است، واقعاً از شنیدنش خوشحال شد. روی تکه‌ای مقوا عبارات «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» را نوشتم و از او خواستم که مرتباً آن را تکرار کند. او گفت که این کار را خواهد کرد.

بعداً برادرزاده‌ام به من گفت که پدرش (برادر اولم) هر روز درحالی‌که تکه مقوا را در دست داشت، آن عبارات را تکرار می‌کرد. برادر اولم ۸۷ساله بود. شوهرخواهر بزرگم ۹۱ساله بود و او نیز هر روز این عبارات را تکرار می‌کرد. صمیمانه خوشحال بودم که آن‌ها می‌توانند برکات دافا را در دوران پیری خود تجربه کنند.

طی ۱۰ روز به دیدن چهار خانواده رفتم. وقتی به خانه برادر سومم برگشتم، با یکی از اقوام دور، مردی حدوداً ۶۰ساله، ملاقات کردم. متوجه شدم که او نشان رهبر سابق حزب کمونیست چین، مائو تسه‌تونگ، را به سینه دارد. او به من گفت که یک کهنه‌سرباز و عضو حزب است.

فکر ‌کردم چگونه می‌توانم به بهترین شکل درباره دافا به او بگویم. یک روز به او گفتم: «تو انسان خوبی هستی، اما باید به تو بگویم که نصب آن نشان واقعاً برایت خوب نیست. مائو الان مرده است و آن نشان انرژی منفی دارد. وقتی او در قدرت بود، در طول انقلاب فرهنگی، باعث مرگ تعداد زیادی از مردم شد. همه ما می‌دانیم که قاتل باید با جان خود تاوان بدهد، بنابراین نمی‌تواند از تو محافظت کند و ما نمی‌توانیم تقصیر اعمال او را به گردن بگیریم.» او بلافاصله نشان را از روی لباسش برداشت. در ادامه گفتم: «وقتی به حزب کمونیست چین پیوستی، مشتت را بالا بردی و قسم خوردی که جانت را برای آن فدا کنی. فقط به حزب امروز نگاه کن. همه مقامات، از بالا تا پایین، کاری جز دروغ گفتن نمی‌کنند. خودسوزی در میدان تیان‌آنمن حقه‌ای برای بدنام کردن فالون دافا بود. نباید باورش کنی. می‌توانم یک نام مستعار به تو بدهم تا از حزب خارج شوی.» او موافقت کرد. برادر سومم به بحث درباره این موضوع ادامه داد و حقیقت را بیشتر روشن کرد. درنهایت، آن خویشاوند دور تصمیم گرفت از نام واقعی خود برای خروج استفاده کند.

قبل از ترک آنجا، متوجه شدم که همسر و پسر برادر سومم از اینکه او دافا را تمرین می‌کند، حمایت نمی‌کنند. به همسرش گفتم: «یادت هست چرا برادرم شروع به تمرین کرد؟ او فقط به‌خاطر برکت دافا امروز زنده است.» خانم برادرم زبانش بند آمده بود. به برادرزاده‌ام گفتم: «پدرت امروز بدون مصرف هیچ دارویی زنده است. خانواده‌ات از برکات دافا بهره‌مند شده‌اند.»

او پاسخ داد: «در آینده، دیگر با تمرین کردنش مخالفت نخواهم کرد. تمام کتاب‌های دافای او را بیرون می‌آورم.» او می‌دانست که به‌زودی آنجا را ترک خواهم کرد، بنابراین دستم را گرفت و ۵۰۰ یوان به من داد و گفت: «عمه، می‌دانم که با خانواده‌ام بسیار مهربان هستی. این برای ابراز قدردانی است، لطفاً آن را بپذیر.» از او تشکر کردم.

برادرزاده‌ام اضافه کرد: «پدرم دافا را از شما یاد گرفت. ما در آن زمان، در شرایط سختی بودیم و شما خیلی به ما کمک کردی. ما مدیون لطف و محبتتان هستیم.»

لبخندی زدم و گفتم: «همه آن‌ها را فراموش کرده‌ام.» در آن موقع، برادرم خیلی بیمار بود و فرزندانش هنوز کوچک بودند، بنابراین خیلی به آن‌ها کمک کرده بودم. برادرزاده‌ام هم ۵۰۰ یوان به من داد و اصرار داشت که آن را بپذیرم. صمیمانه از آن‌ها تشکر کردم، اما پول‌شان را نگه نداشتم. آن را در خانه‌شان پنهان کردم و بعد از اینکه به خانه رسیدم، محلش را به آن‌ها گفتم.

درست قبل از رفتن، به برادرم گفتم: «باید شروع به ازبر کردن فا کنی. باید کاملاً مشخص کنی که تمرین‌کننده‌ای هستی که ۲۷ سال تزکیه کرده‌ای. تو مرید استاد هستی و زندگی‌ات توسط استاد نظم و ترتیب داده شده است. تمام وابستگی‌هایت را رها کن. فقط از نظم و ترتیب استاد پیروی کن و هر نظم و ترتیب دیگری را انکار کن.» برادرم با تکان دادن سر، موافقتش را نشان داد.

به زادگاهم برگشته بودم تا به دافا اعتبار ببخشم و به اعضای خانواده‌ام کمک کنم تا عظمت دافا را بیشتر درک کنند و بتوانند نجات یابند. در طول این سفر، همه‌چیز را مثل یک تزکیه‌کننده اداره کردم و خانواده‌ام به‌گرمی از من استقبال کردند. همه آن‌ها حقایق مربوط به دافا را درک کردند و از حزب خارج شدند.

نمی‌توانم کلماتی برای ابراز قدردانی‌ام از استاد پیدا کنم. استاد، متشکرم که مرا نجات دادید! خیلی خوش‌اقبالم که مرید دافا هستم!