(Minghui.org) زادگاهم در استان هبی است که به «منطقه آزادشده قدیمی» معروف است. منظور این است که بعد از تسلیم ژاپن در سال ۱۹۴۵، یعنی چهار سال پیش از بهقدرترسیدن حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در سال ۱۹۴۹، این منطقه بهطور کامل تحت کنترل حزب کمونیست قرار گرفت.
پدرم قربانی ح.ک.چ بود
پدرم روحیهای سرکش داشت و از سنین بسیار پایین، به کمونیسم گرایش پیدا کرد. او تحت تأثیر ایدئولوژی الحادی ح.ک.چ، معبد روستا را ویران کرد.
مادرش او را به شهر فرستاد تا در کارخانه کوچک عمویش کار کند. در جریان جنبش مبارزه طبقاتی حزب در چین، پدرم و پسرعمویش علیه عمویشان گزارش دادند و او را متهم کردند که از آنها بهرهکشی میکند. درنتیجه، عمویشان در طبقه سرمایهدار قرار گرفت، درحالیکه پدرم و پسرعمویش جزو طبقه کارگر محسوب شدند. به این ترتیب، من در خانوادهای از طبقه کارگر به دنیا آمدم.
وقتی هشتساله بودم، مادرم درگذشت و پدرم دوباره ازدواج کرد. او تنها نانآور خانواده هشتنفرهمان بود و در فقر شدید زندگی میکردیم. پدرم همچنین بابت هزینه درمان عمهام، بدهی سنگینی به کارخانه داشت. عمهام زمانی که در دوره راهنمایی تحصیل میکرد، به بیماری عجیبی مبتلا شد و پدرم برای درمان او پول قرض گرفت. عمهام پس از 30سالگی فوت کرد و پدرم نیز وقتی در ۴۸سالگی درگذشت، هنوز نتوانسته بود تمام بدهی خواهرش را بازپرداخت کند.
شاهد بودم که ایدئولوژی الحادی ح.ک.چ چه آسیب عمیقی به پدرم زده بود.
نیمه نخست زندگیام کاملاً تحت تأثیر فرهنگ حزب بود
من در اوایل دهه ۱۹۵۰ به دنیا آمدم. ازآنجاکه خانوادهام کارگر بودند و طبق دیدگاه ح.ک.چ، طبقه کارگر جایگاه والایی داشت، با آموزههای ح.ک.چ پرورش یافتم و به فردی خداناباور تبدیل شدم. وقتی انقلاب فرهنگی آغاز شد، هنوز دانشآموزی دبستانی بودم. دوران جوانیام در آن سالهای پر از آشوب، ناامنی و خشونت تلف شد. با تمام وجود، از انقلاب پیروی میکردم. مقالات زیادی مینوشتم و سخت درگیر مبارزه طبقاتی بودم. در دفاتر سیاسی کار میکردم، وظایف دفتری و منشیگری انجام میدادم و شغلهای دیگری نیز داشتم. از این شعار پیروی میکردم: «هر کاری که حزب به من بگوید، انجام میدهم.»
من فردی قانونمدار هستم و در هر کاری، صداقت و وظیفهشناسی را رعایت میکنم. هر وظیفهای را که به من محول میشد، با دقت و توجه به جزئیات انجام میدادم. همین جدیت در کار باعث شده بود اعتماد سرپرستم را جلب کنم.
در دهه ۱۹۸۰، به بخش بازرگانی منتقل شدم. ابتدا بهعنوان کارشناس آمار و بعداً حسابدار کار کردم. وظایفم را با جدیت و صداقت انجام میدادم. اما، اعتقاد به الحاد هنوز عمیقاً در قلبم ریشه داشت. فکر میکردم خدایان، بوداها و تزکیه معنوی چیزی جز خیالپردازی نیستند.
نیمه نخست زندگیام کاملاً غرق در فرهنگ حزب بودم و همین موضوع بعدها به مانع بزرگی برایم تبدیل شد.
آشنایی با فالون دافا
یکی از اعضای خانوادهام، فالون دافا را به من معرفی کرد و فایل صوتی سخنرانیهای استاد در جینان را به من داد. تا آن زمان هرگز نشنیده بودم کسی اینگونه صحبت کند. احساس میکردم استاد به مردم میآموزند که انسانهای خوبی باشند. ازآنجاکه خودم را فرد خوبی میدانستم، به گوشدادن ادامه دادم. آن خویشاوندم پیشنهاد کرد تمرینها را نیز انجام دهم. به او گفتم که تردید دارم، چون احساس میکنم از عهده انجامشان برنمیآیم.
تکتک جملات استاد عمیقاً بر قلبم مینشست. هرچه بیشتر گوش میدادم، بیشتر مشتاق شنیدن میشدم. محل تمرینی در نزدیکی خانهام پیدا کردم. فضای آنجا درست و پاک بود و همه مطابق با استانداردهای بالا بودند. پس از انجام تمرینها، احساس کردم بدن سنگینم سبک شده است. در آن محیط، احساس شادی خاصی داشتم و روابط میان افراد هماهنگ بود. انگار از محیط آلوده جامعه فاصله گرفته بودیم و هر روز احساس فوقالعادهای داشتم.
احساس خوشبختیای را تجربه میکردم که پیشتر هرگز نچشیده بودم. وضعیت جسمی و روانیام بهتدریج بهتر شد. احساس میکردم دور از دنیای فاسد، پناهگاهی امن پیدا کردهام.
هر وقت فرصتی پیش میآمد، درباره فالون دافا با افرادی که میدیدم صحبت میکردم. اما هنوز از چارچوب فکری فرهنگ حزب خارج نشده بودم و شیوه صحبتم خندهدار بود. به مردم میگفتم اعضای ح.ک.چ باید کارگرانی نمونه باشند، اما تمرینکنندگان فالون دافا نهتنها در کارشان خوب هستند، بلکه حتی وقتی کسی آنها را نمیبیند نیز انسانهای خوبی هستند. معتقد بودم اعضای ح.ک.چ و همچنین تمرینکنندگان دافا افراد خوبی هستند. آموزههای ح.ک.چ هنوز عمیقاً در وجودم ریشه داشت و وقتی حزب آزار و شکنجه فالون دافا را آغاز کرد، این موضوع تأثیر عمیقی بر من گذاشت.
دفاع از فالون دافا
وقتی آزار و شکنجه آغاز شد، عادت دیرینهام به پیروی از این شعار که «به حرف حزب گوش کن و هر کاری حزب میگوید انجام بده» بر من تأثیر گذاشت. به نظرم کاملاً طبیعی بود که فکر کنم: «اگر حزب اجازه نمیدهد تمرین کنم، پس تمرین نمیکنم.» روزی که برنامه افتراپراکنی ح.ک.چ علیه دافا از تلویزیون پخش شد، به دیدن یکی از بستگانم رفتم که او نیز تمرینکننده بود. از او پرسیدم باید چهکار کنم. او با آرامش گفت: «فقط همان کاری را ادامه بده که همیشه انجام میدادیم.» تصمیم گرفتم تزکیه را کنار نگذارم.
اما ذهنیت «گوشدادن به حرف ح.ک.چ و انجام هر کاری که ح.ک.چ میگوید» هنوز در ذهنم باقی مانده بود. همیشه اخبار شبانگاهی تلویزیون را تماشا میکردم که فقط برنامهها و تبلیغات سانسورشده ح.ک.چ را پخش میکرد. هر روز آن را میدیدم، ازجمله خبرهایی که به فالون دافا افترا میزدند. برخی تمرینکنندگان معتقد بودند که نباید این برنامهها را تماشا کنیم، اما من از تماشای آنها نمیترسیدم.
من در منطقهای زندگی میکنم که تمرینکنندگان در ۲۵آوریل، برای دادخواهی درباره فالون دافا گرد هم آمدند و من شاهد تمام آن ماجرا بودم. در اخبار، رئیس پلیس محلی اعلام کرد که حتی یک نفر هم دستگیر نشده است. او دروغ میگفت. آن روز شاهدان و قربانیان زیادی وجود داشتند، اما پلیس چنین دروغی گفت. اگر کسی شاهد اتفاقات آن روز نبود، معلوم نیست چه ادعاهای دیگری میکرد.
برنامههای خبری شبانگاهی اعتمادم را به ح.ک.چ کاملاً از بین بردند. ح.ک.چ دروغ میگوید، اما فالون دافا حقیقت، نیکخواهی و بردباری را آموزش میدهد. اگر قرار باشد بین حقیقت و دروغ یکی را انتخاب کنم، مسلماً حقیقت را انتخاب میکنم، این کاملاً طبیعی است. اغلب به مردم میگویم: «این خود ح.ک.چ بود که مرا بهسمت فالون دافا سوق داد.»
حقیقت نابودشدنی نیست
یک یا دو روز برای ازبینبردن تأثیر دهها سال تلقین و شستوشوی مغزی ح.ک.چ کافی نبود. ایدئولوژی الحاد گاهی دوباره در ذهنم سر برمیآورد و گویی نبردی میان حقیقت و دروغ در درونم جریان داشت. با خودم کلنجار میرفتم: «تمرین فالون دافا چه اشکالی دارد؟ اگر خواستن سلامتی و خوببودن اشتباه است، پس چه چیزی درست است؟» خوشبختانه سخنرانیهایی را که استاد در خارج از چین ارائه کرده بودند، در اختیار داشتم. بارها آنها را تماشا کردم و عمیقاً دربارهشان اندیشیدم. بهتدریج وضعیت نبرد میان خیر و شر در درونم تغییر کرد.
این حالت تردید و دودلی نزدیک به سه سال ادامه داشت. بهلطف دافا و کمک همتمرینکنندگان توانستم بر آن غلبه کنم. در غیر این صورت، در نبرد با کارمای فکری شکست میخوردم و این فرصت بینظیر را که شاید در تمام عمر فقط یک بار نصیب انسان شود، از دست میدادم.
از زمانی که ح.ک.چ قدرت را در چین به دست گرفت، ذهنیت مردم کاملاً منحرف شده است، بهطوری که دیگر نمیتوانند بهشکلی طبیعی و منطقی فکر کنند. مردم ح.ک.چ را خط قرمزی میدانند که نباید از آن عبور کرد. ح.ک.چ آشکارا از پول مالیاتدهندگان برای آسیبرساندن به تمرینکنندگان فالون دافا استفاده میکند، افرادی که میکوشند انسانهای خوبی باشند و براساس حقیقت، نیکخواهی و بردباری زندگی کنند. ح.ک.چ آزار و شکنجه انسانهای خوب را به یک شغل تبدیل کرده و این کار را کاملاً موجه میداند. وقتی تمرینکنندگان حقیقت درباره فالون دافا و آزار و شکنجه را روشن میکنند، حزب این کار را جرمی «ضد ح.ک.چ» مینامد و آنها را مجازات میکند.
آزار و شکنجههایی که تمرینکنندگان فالون دافا طی ۲۷ سال گذشته متحمل شدهاند، تصورناپذیر است. حزب کمونیست در طول تاریخ توانسته هر کسی را که خواسته سرنگون کند، اما نتوانسته تمرینکنندگان دافا را از بین ببرد، دلیل آن چیست؟ زیرا وقتی کسی حقیقت را درک کند، دیگر هیچچیز نمیتواند او را نابود کند. این قدرت تقواست و نشان میدهد فالون دافا چقدر عظیم است.
این آزار و شکنجه ۲۷ سال است که ادامه دارد و موجب سقوط اخلاقیات و آشفتگی کنونی جامعه شده است. اکنون معنای اصلاح فا و عظمت و دشواریهای آن را درک میکنم. همچنین دشواریهایی را که با آنها روبهرو هستیم و مأموریتی را که بر عهده داریم، درک میکنم. دیگر درگیر افکاری درباره درست یا نادرستبودن مسائل و واقعی یا غیرواقعیبودن آنها نیستم. فقط به استاد و فا ایمان دارم. از استاد پیروی خواهم کرد تا در اصلاح فا به ایشان کمک کنم، به عهدم وفا و بهخوبی تزکیه کنم.
بذرهای نیکی بهتدریج در سراسر چین ریشه میدوانند
طی ۲۷ سال گذشته، تجربیات بسیاری داشتهام، درسهای زیادی آموختهام و مسیری پرپیچوخم و دشوار را پیمودهام. اشتباهاتی مرتکب شدم، چند بار در مسیر تزکیه به بیراهه رفتم و رودررو با شیطان مواجه شدم. افسوسهایی داشتم، اما سرانجام تحت محافظت استاد توانستم از همه این سختیها، ازجمله کارمای بیماری، عبور کنم.
بسیاری از اعضای خانوادهام، با بالارفتن تدریجی سنشان متوجه شدهاند که من در مقایسه با همسالانم، چقدر پرانرژی هستم و ظاهری جوان دارم. اکنون با دید تازهای حاکی از احترام به فالون دافا نگاه میکنند. گرچه میترسند در ملأعام درباره آن صحبت کنند، اما در اعماق قلبشان میدانند که فالون دافا خوب است، چیزی که صاحبان قدرت نمیتوانند درک کنند. این بذرهای نیکی بهتدریج در سراسر چین ریشه میدوانند و جوانه میزنند. افزونبر این، دوستان و اعضای خانوادهام با الهام از اصول دافا میکوشند در محیط زندگی خود، انسانهای خوبی باشند. آنها به کندشدن روند سقوط اخلاقیات کمک میکنند. مگر بهتر نیست که انسانهای خوب بیشتری وجود داشته باشند؟
اگرچه آزار و شکنجه فالون دافا هنوز در چین ادامه دارد، اگرچه برخی از همتمرینکنندگانمان همچنان در زندان رنج میکشند و اگرچه بعضی تمرینکنندگان با انواع سختیها و محنتها روبهرو هستند، هیچچیز نمیتواند جلو دافا را بگیرد. تغییرات پدیدههای آسمانی توقفناپذیرند. گرایش مردم به نیکی توقفناپذیر است. بازگشت روشنایی به آسمان و زمین توقفناپذیر است و اصلاح فای دنیای بشری نیز در آستانه وقوع است. بیایید استاد را بهطور تنگاتنگ دنبال کنیم، سه کار را بهخوبی انجام دهیم و مأموریتمان را در کمک به استاد برای اصلاح فا به انجام برسانیم.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.