(Minghui.org) من در سال ۱۹۹۶ تمرین فالون دافا را آغاز کردم .با محافظت استاد، طی ۳۰ سال گذشته ضمن پیروی از راهنمایی‌های دافا، نظم و ترتیبات نیروهای کهن را نفی کرده‌ام .از صمیم قلب از استاد به‌خاطر نجات نیک‌خواهانه‌شان سپاسگزارم.

نگاه به درون هنگام نجات مردم

من در محیط کاری مستقلی فعالیت می‌کنم .هر روز در محل کارم، با افرادی سروکار دارم که استاد ترتیب داده‌اند با آن‌ها ملاقات کنم .پس از پایان ساعت کاری، محل کارم به مکانی تبدیل می‌شود که ما تمرین‌کنندگان فالون دافا در آنجا فا را مطالعه می‌کنیم، تجربیات تزکیه‌مان را به اشتراک می‌گذاریم و روی پروژه‌های دافا کار می‌کنیم.

در محل کار، با افرادی از اقشار مختلف جامعه سروکار دارم؛ ازجمله کارکنان کمیته امور سیاسی و حقوقی، دستگاه امنیت عمومی و تشکیلات حزب، و همچنین افرادی از طبقات اجتماعی مختلف .برای اینکه حقیقت دافا را برایشان روشن کنم و نجاتشان دهم، باید به درون نگاه می‌کردم، وابستگی‌هایم را از بین می‌بردم، مداخلات نیروهای کهن را نفی می‌کردم و پیوسته خودم را با دافا هماهنگ می‌ساختم .با محافظت استاد، طی این سال‌ها با گام‌هایی استوار در مسیرم پیش رفته‌ام.

از کودکی، هر کاری را با دقت و مسئولیت‌پذیری انجام می‌دادم .پدرم اغلب از من تعریف می‌کرد و نگران این نبود که مبادا اشتباهی مرتکب شوم .پس از شروع به کار نیز همچنان عملکرد خوبی داشتم .هم به کیفیت کار و هم به سرعت انجام آن اهمیت می‌دادم و تلاش می‌کردم هر کاری را به بهترین شکل ممکن انجام دهم .اما متوجه شدم که این طرز فکر هنگام نجات مردم به وابستگی شدیدی تبدیل می‌شود.

می‌خواستم به مردم کمک کنم هرچه سریع‌تر از حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) کناره‌گیری کنند، اما عجله‌کردن نتیجه خوبی نداشت. فهمیدم که باید صبور باشم و با نیک‌خواهی با مردم صحبت کنم .بنابراین اغلب ابتدا درباره زندگی روزمره و وضعیت سلامتی‌شان با آن‌ها گپ می‌زدم و پس از اینکه تاحدی با شرایطشان آشنا می‌شدم، کمی بیشتر درباره دافا برایشان توضیح می‌دادم. دفعه بعد که مراجعه می‌کردند، اطلاعات بیشتری درباره دافا و آزار و شکنجه در اختیارشان می‌گذاشتم.

وقتی کسی با حرف‌هایم موافق نبود، به خودم یادآوری می‌کردم که نباید عجله کنم یا آشفته شوم .حتی با کسانی که حاضر نمی‌شدند از ح.ک.چ کناره‌گیری کنند، همچنان به‌گرمی رفتار می‌کردم و درعین‌حال به درون نگاه می‌کردم تا ببینم آیا چیزی گفته‌ام که با فا همسو نبوده است یا نه.

متوجه شدم که ترس دارم، به‌ویژه ازآنجاکه در محل کار درباره دافا صحبت می‌کردم .هر وقت احساس ترس می‌کردم، اتفاقی را که چند سال پیش رخ داده بود، به خودم یادآوری می‌کردم.

در سال ۲۰۰۸، مشغول چسباندن برچسب‌هایی حاوی پیام‌هایی درباره فالون دافا روی تیرهای برق و تأسیسات شهری بودم .دو مأمور لباس‌شخصی نزدیک شدند و پرسیدند که چه چیزی می‌چسبانم .به برچسب اشاره کردم و گفتم: «این را.» یکی از آن‌ها تلفنش را بیرون آورد و می‌خواست با اداره پلیس تماس بگیرد .مردمِ نیز دوروبرمان جمع شدند تا ببینند چه خبر است.

در همان لحظه با خودم فکر کردم: «آن‌ها نمی‌توانند با تلاش من برای نجات مردم مداخله کنند!» با لبخندی دوستانه به مأموران گفتم: «نظرتان چیست با هم دوست شویم؟» دستم را بالا بردم و به‌آرامی روی تلفن آن مأمور گذاشتم و مانع تماس‌گرفتنش شدم .گفتم که نامم و محل کارم را در اختیارشان می‌گذارم.

آن مرد با لبخندی متکبرانه نگاهم کرد و گفت: «اگر دستگیرت کنیم، دست‌کم سه سال زندانی می‌شوی!»

با لبخندی ملایم سر تکان دادم. متعاقباً افراد بیشتری دورمان جمع شدند .سرانجام مأمور گفت: «می‌توانی بروی.» من هم از آنجا دور شدم.

وقتی کمی از آنجا فاصله گرفتم، ترسم آشکار شد .پاهایم شروع به لرزیدن کردند، چون نگران بودم مأموران دنبالم بیایند.

پس از بازگشت به خانه، به یاد آوردم که باید به درون نگاه کنم .چرا چنین دردسری پیش آمده بود؟

به یاد آوردم که چند روز قبل، تعداد زیادی از تمرین‌کنندگان در محل کارم جمع شده بودند .یکی از آن‌ها تعریف کرد که چگونه در اتوبوس، حقایق دافا را برای مردم توضیح داده بود و دیگری گفت که حقیقت را برای مردم به‌طور رودررو روشن می‌کرد .آن‌ها گفتند که هر روز چند نفر را به کناره‌گیری از ح.ک.چ تشویق می‌کنند.

به رفتار خودم فکر کردم .اخیراً افراد کمی به دفترم مراجعه کرده بودند، اما متوجه شدم که نباید منتظر بمانم تا مردم نزد من بیایند .با خودم فکر کردم چه افراد دیگری را می‌توانم به کناره‌گیری از ح.ک.چ تشویق کنم .تصمیم گرفتم از آشنایانم شروع کنم .نام افراد مختلفی را در ذهنم مرور کردم و یکی پس از دیگری کنار گذاشتم تا سرانجام کسی را انتخاب کردم که فکر می‌کردم پذیرای حرف‌هایم خواهد بود.

به دیدنش رفتم .معمولاً رابطه خوبی با هم داشتیم، اما آن روز به‌محض اینکه شروع کردم درباره دافا صحبت کنم، تقریباً مرا از آنجا بیرون انداخت .احساس سرخوردگی کردم و با خودم فکر کردم که رفتارش واقعاً غیرقابل‌قبول است .قلبم پر از رنجش شد و فراموش کردم به درون نگاه کنم.

وقتی از پله‌ها پایین می‌رفتم، دست در جیبم کردم و دیدم چند برچسب حاوی پیام‌های دافا همراهم است. فکر کردم چسباندن این برچسب‌ها نیز به نجات مردم کمک می‌کند .هنوز ناراحت بودم و قلبم پر از رنجش بود که چند برچسب چسباندم .درست همان موقع مأموران لباس‌شخصی پیدایشان شد.

متوجه شدم که رفتارم ناشی از تمایل به انجام‌دادن یک وظیفه، نیاز به عقب‌نماندن از دیگران، ترس از عقب‌افتادن و حتی حسادت بود. انگیزه‌هایم خودخواهانه بودند و نیک‌خواهی در آن‌ها جایی نداشت. فهمیدم که باید در محل کارم، که جایگاه من برای نجات مردم بود، ثابت‌قدم بمانم .چه نیازی به عجله بود؟ همه‌چیز باید متناسب با شرایط فعلی‌ام، به‌شکلی منظم و بدون مداخله وابستگی‌های بشری پیش می‌رفت. هرکس جایگاه متفاوتی دارد .نمی‌توان صرفاً از دیگران تقلید کرد، بلکه باید مسیر خود را به‌خوبی پیمود و از روی نیک‌خواهی مردم را نجات داد .همچنین هنوز مقداری ترس در وجودم باقی مانده بود .پس از پی‌بردن به این مسائل، احساس آرامش بیشتری کردم.

بعدها هر وقت برای صحبت درباره فالون دافا با مردم بیرون می‌رفتم، آرامش قلبم را حفظ می‌کردم و همیشه ابتدا افکار درست می‌فرستادم تا مداخلات نیروهای کهن را از بین ببرم .هرگاه در محل کار با افراد دارای رابطه تقدیری روبه‌رو می‌شدم، ذهنیتم را اصلاح می‌کردم، وابستگی به دستیابی به نتیجه‌ای خاص را کنار می‌گذاشتم و از فرصت استفاده می‌کردم تا با قلبی مهربان و به‌آرامی حقایق را برایشان توضیح دهم. ترس از خودخواهی سرچشمه می‌گیرد .باید به حالتی عاری از خودخواهی برسم تا بتوانم مردم را بهتر نجات دهم .نگاه به درون کمک کرد که هم‌زمان با نجات مردم، پیوسته وابستگی‌های بشری‌ام را از بین ببرم.

«نُه شرح و تفسیر» بار سنگینی را از قلب مردم برمی‌دارد

روزی یکی از دوستان قدیمی‌ام را دیدم که از دوران پیش از شروع تمرین دافا می‌شناختم .او عادت داشت مرتب ناسزا بگوید و رفتار و ظاهری لات‌مآبانه داشت .وقتی درباره کناره‌گیری از ح.ک.چ با او صحبت کردم، چندان امیدوار نبودم که بپذیرد .اما او از ح.ک.چ کناره‌گیری کرد .سپس یک نسخه از کتاب نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست را به او دادم.

پس از خواندن کتاب، دوباره به دیدنم آمد .حالت چهره‌اش کاملاً با گذشته فرق کرده بود .گفت یکی از بستگانش قبلاً درباره این موضوع با او صحبت کرده بود، اما اهمیتش را درک نکرده بود.

با هیجان گفت: «حالا بعد از خواندن نُه شرح و تفسیر فهمیدم .آدم‌های معمولی نمی‌توانند این کتاب را درک کنند.»

او نسخه‌ای از هفته‌نامه مینگهویی را دید که چاپ کرده بودم، اما صفحاتش به‌ترتیب نبودند .شماره صفحه‌ها را با دقت بررسی کرد، با حوصله آن‌ها را به ‌ترتیبِ درست چید و مطالبش را خواند .این بار کاملاً تغییر کرده بود .گفت: «فریب آدم‌های صاحب قدرت و ثروت را نخور .آن‌ها این چیزها را نمی‌فهمند، اما من می‌فهمم.»

بار دیگری که به دیدنم آمد، متوجه گوشی هدفونی شد که درست هنگام ورودش از گوشم درآورده بودم. بی‌مقدمه آن را برداشت و شروع به گوش‌دادن کرد .سپس پرسید که آیا می‌تواند دستگاه پخش صوت را قرض بگیرد و در خانه به آن فایل‌ها گوش دهد .گفتم که می‌تواند آن را برای خودش نگه دارد .پس از گوش‌دادن به «ازبین‌بردن فرهنگ حزب»، حقایق بیشتری را درک کرد.

کتاب نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست دروغ‌های ح.ک.چ را درهم شکسته و عوامل شیطانی‌ای که مردم را کنترل می‌کنند، متلاشی کرده است .از آن پس، این دوستم شروع کرد حقایق دافا را برای خانواده و دوستانش توضیح دهد و آن‌ها را به کناره‌گیری از ح.ک.چ تشویق کند .او اغلب نام کسانی را که پذیرفته بودند از حزب و سازمان‌های جوانان وابسته به آن کناره‌گیری کنند، به من می‌داد .همچنین ماجراهای مربوط به فعالیت‌های روشنگری حقیقتش را برایم تعریف می‌کرد.

می‌گفت که یک بار وقتی بیرون بود، یکی از رفقایش را دید و از دور صدایش زد: «هی، بیا اینجا!» وقتی دوستش نزدیک شد، آهسته به او گفت: «تو که همیشه از ح.ک.چ بد می‌گویی، خب، امروز وقتش رسیده که واقعاً کاری بکنی.» سپس توضیح داد که چرا باید از ح.ک.چ کناره‌گیری کند و دوستش نیز پذیرفت.

بار دیگر گفت دوستی دارد که مأمور پلیس است .گفت: «لازم بود با او بنشینم، چای بخورم و گپ بزنم تا کم‌کم مسائل را برایش توضیح دهم.» بعدها مکان خلوتی پیدا کرد تا با آن مأمور قرار بگذارد و با هم چای بنوشند .در طول گفت‌وگو، توضیح داد که فالون دافا چیست و بخشی از مطالب نُه شرح و تفسیر را نیز برایش بازگو کرد .پس از اینکه دوستش از ح.ک.چ کناره‌گیری کرد، با خوشحالی نزد من آمد و نام او را به من داد.

او خویشاوندی داشت که در سطح رئیس بخش، مقام دولتی بود .وقتی به او توصیه کرد از ح.ک.چ کناره‌گیری کند، آن خویشاوند گفت: «ما نمی‌توانیم بر جیانگ زمین [رهبر سابق ح.ک.چ که دستور آزار و شکنجه فالون دافا را صادر کرد] غلبه کنیم .نمی‌توانیم بر حزب کمونیست غلبه کنیم.»

دوستم پاسخ داد: «فکر می‌کنید جیانگ زمین چه‌کاره است؟ چه کسی اینجا فرمانروایی می‌کند؟ فالون دافا فرمانرواست! حتی مقاماتی که از تو بالاترند از ح.ک.چ کناره‌گیری کرده‌اند .پیشنهاد می‌کنم همین حالا تو هم این کار را بکنی.» سپس درباره فالون دافا توضیح داد و چند نکته از نُه شرح و تفسیر را برایش بازگو کرد .این بار آن خویشاوند متوجه شد و پذیرفت که از ح.ک.چ کناره‌گیری کند.

این دوستم هر وقت فرصتی پیدا می‌کرد، به آشنایانش توصیه می‌کرد از ح.ک.چ کناره‌گیری کنند .اگر خارج از شهر بود، با من تماس می‌گرفت و فهرست نام‌ها را در اختیارم می‌گذاشت.

بعدها یک نسخه از کتاب جوآن فالون را به او امانت دادم و توصیه کردم که آن را بخواند .وقتی کتاب را پس آورد، لبخندی گرم بر چهره داشت و از حالت صورتش پیدا بود که انگار به رازی عمیق و آسمانی پی برده است .ظاهرش کاملاً تغییر کرده بود و سراسر وجودش انگار از نور پاک و درخشان خورشید می‌درخشید. گرچه هنوز تمرین فالون دافا را آغاز نکرده بود، مدت کوتاهی پس از خواندن کتاب، به‌طرز معجزه‌آسایی عادت بد سیگارکشیدن را ترک کرد.

پسر این دوستم در حدود ۱۸‌سالگی به بیماری سل مبتلا شد .دوستم برای کمک به بهبودی پسرش، همراه تمام اعضای خانواده‌اش به جنوب نقل‌مکان کرد .حتی در آنجا نیز با من تماس می‌گرفت و نام کسانی را که پذیرفته بودند از ح.ک.چ کناره‌گیری کنند، به من می‌داد .کارهای نیکش برای خانواده‌اش برکت به همراه آورد .بعدها، هنگام معاینه پیگیری پسرش، پزشک گفت که ریه‌های این جوان سالم هستند .وقتی دوستم این خبر را به من داد، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و گفت: «پسرم خوب شده!» پاسخ دادم: «این برکتی از دافاست که به‌خاطر کارهای نیکت نصیبت شده است.»

او ابتدا تصور می‌کرد با توجه به بیماری‌ پسرش، حتی زنده ماندن او نیز در هاله‌ای از شک و تردید است. اما برخلاف انتظار، آن جوان کاری موقت به‌عنوان خدمتکار هتل پیدا کرد .یک روز گروهی هنری برای اقامت به هتل آمدند و یکی از هنرمندان زن گروه در همان نگاه اول عاشق پسرش شد .آن دختر از خانواده‌ای مرفه بود و از هر نظر ویژگی‌های بسیار خوبی داشت .برایش مهم نبود که پسر دوستم شغلی ثابتی یا اقامت محلی ندارد .آن‌ها ازدواج کردند و سرانجام در همان‌جا ساکن شدند .وقتی صاحب پسری شدند، دوستم با لبخندی که از چهره‌اش محو نمی‌شد، خبر خوش را به من داد و گفت: «نوه‌ام فوق‌العاده دوست‌داشتنی است؛ درست شبیه مادرش است.»

روزی که باران ریزی می‌بارید، دوستم سوار موتورسیکلتش بود که خودرویی از پشت به او برخورد و او را به هوا پرتاب کرد .فریاد زد: «دیگر کارم تمام است!» اما به‌سلامت کنار جدول خیابان فرود آمد .راننده وقتی فهمید با کسی تصادف کرده است، با سرعت از محل گریخت .به‌طرز معجزه‌آسایی، دوستم هیچ آسیبی ندیده بود .با خودش فکر کرد: «حتماً آسمان از من محافظت می‌کند.» سرش را بلند کرد و به آسمان نگاه کرد، اما چیزی ندید.

زن سالمندی که در همان نزدیکی بستنی یخی می‌فروخت، به او نزدیک شد و گفت: «شماره پلاک ماشین را برایت یادداشت کردم.» دوستم درحالی‌که موتورسیکلتش را از زمین بلند می‌کرد، با خود فکر کرد: «آسمان از من محافظت کرده و جانم را نجات داده است. چرا باید از راننده اخاذی کنم؟» بنابراین شماره پلاک را از آن زن نگرفت.

این دوستم که قبلاً بسیار بددهن بود، پس از خواندن نُه شرح و تفسیر کاملاً تغییر کرده است .متوجه شدم که این کتاب برای نجات مردم اهمیت زیادی دارد، بنابراین شروع به تهیه نسخه‌هایی از آن کردم .گاهی تا پاسی از شب مشغول چاپ بودم و سایر تمرین‌کنندگان در صحافی نسخه‌ها کمکم می‌کردند .دیگر حساب تعداد نسخه‌هایی را که چاپ کرده‌ام، از دست داده‌ام .تا زمانی که این کتاب‌ها بتوانند مردم را نجات دهند، هرقدر هم کار دشوار باشد، به تهیه آن‌ها ادامه خواهم داد.

همچنین دستگاه‌های پخش کوچک و فلش‌های حافظه‌ را با اطلاعات روشنگری حقیقت پر می‌کنم و نشریه هفته‌نامه را که حاوی مقالات جدید استاد است نیز تهیه می‌کنم .این مطالب را به افرادی که به محل کارم مراجعه می‌کنند، معرفی کرده‌ام .حتی بعضی از آن‌ها دوباره برگشته‌اند و مطالب بیشتری خواسته‌اند.

می‌دانم این من نبودم که در روشنگری حقیقت عملکرد خوبی داشتم، بلکه قدرت عظیم استاد لی و دافا بود که چنین نتایجی به بار آورد .نُه شرح و تفسیر شمشیری تیز است که تصویرهای دروغین را در هم می‌شکند و دروغ‌های بافته‌شده حزب شیطانی را می‌شکافد و دیگر هیچ جایی برای پنهان‌شدن آن باقی نمی‌گذارد .کسانی که حقیقت را درک می‌کنند، آن را به‌طور گسترده منتشر خواهند کرد و افراد بیشتری نجات خواهند یافت .این آرزوی من است.