(Minghui.org) درود بر استاد! درود بر هم‌تمرین‌کنندگان در سراسر جهان!

من در تابستان۱۹۹۸، تمرین فالون دافا را آغاز کردم و اکنون ۷۱ سال دارم. در کلاس چهارم دبستان ترک تحصیل کردم و این نخستین مقاله‌ای است که درباره تجربیات تزکیه‌ام نوشته‌ام. به‌مناسبت بیست‌وسومین فاهویی چین، برای سپاسگزاری از استاد به‌خاطر نجاتم و گواهی دادن بر عظمت و زیبایی فالون دافا، برخی از تجربیات تزکیه‌ام را نوشته‌ام تا به این طریق به استاد گزارش دهم و آن‌ها را با سایر تمرین‌کنندگان نیز به اشتراک بگذارم.

ازآنجاکه توانایی محدودی دارم، بخش‌هایی از تجربیاتم را شفاهی بازگو کردم، خواهرم در نوشتن آن‌ها کمکم کرد و هم‌تمرین‌کنندگان نیز در ویرایش متن یاری‌ام دادند. لطفاً اگر مطلبی با فا مطابقت ندارد، به من گوشزد کنید.

وضعیتم ناامیدکننده به نظر می‌رسید

پیش از شروع تمرین فالون دافا، زندگی بسیار تلخی داشتم. شوهرم به من خیانت می‌کرد و اغلب به خانه نمی‌آمد و به من و دخترمان بی‌توجه بود. علاوه‌بر این، بدهی هنگفتی بالا آورده بود. مادرشوهر، برادرشوهر و خواهرشوهرم همگی با من بدرفتاری می‌کردند و اغلب من و دخترم را پشت در خانه می‌گذاشتند و در را قفل می‌کردند. وقتی طلبکاران نمی‌توانستند شوهرم را پیدا کنند، سراغ من می‌آمدند و طلبشان را می‌خواستند. به آن‌ها می‌گفتم: «هر پولی که در کارخانه درمی‌آورم، مستقیم به مادرشوهرم می‌دهم. حتی پول صبحانه ندارم و خواهرشوهرم هزینه ناهارم را در کارخانه می‌دهد. چطور ممکن است بتوانم بدهی شما را پرداخت کنم؟» وقتی دیدند واقعاً هیچ پولی ندارم، سرانجام دست از سرم برداشتند.

یک روز وقتی از سر کار به خانه برگشتم، کاسه‌ای را دیدم که مقداری برنج در آن باقی ‌مانده بود. فکر کردم آن را گرم کنم و بخورم و بعد به مزرعه بروم، کاری که معمولاً باعث می‌شد تا ساعت هشت یا نُه شب بیرون از خانه بمانم. اما مادرشوهرم کاسه را از دستم قاپید و برنج را روی زمین ریخت. سپس حتی یک لگن آب روی زغال‌های گداخته ریخت و آتش را خاموش کرد. جرئت نکردم چیزی بگویم و فقط به مزرعه رفتم. به این ترتیب، از کتک خوردن به‌دست برادرشوهر و خواهرشوهرم در امان ماندم.

تمرین دافا را آغاز کردم

در تابستان۱۹۹۸، زمانی که به بن‌بست رسیده بودم و به پایان‌دادن به زندگی‌ام فکر می‌کردم، میل شدیدی پیدا کردم که برای آخرین بار به دیدن خواهر دومم بروم. وقتی به خانه‌اش رسیدم، او مشغول گوش دادن به سخنرانی‌های استاد لی هنگجی در جینان بود. من هم کنارش نشستم و گوش دادم.

هنگام گوش دادن احساس کردم آنچه استاد آموزش می‌دهند واقعاً فوق‌العاده است. پس از پایان نخستین سخنرانی، ناگهان تکان شدیدی را احساس کردم و جریان گرمی از بالای سرم تا کف پاهایم سرازیر شد. از خواهرم پرسیدم این چه معنایی دارد. او با خوشحالی پاسخ داد: «تو با فالون دافا رابطه تقدیری داری! فقط یک سخنرانی را گوش داده‌ای و استاد از همین حالا مراقبت هستند. باید فوراً تمرین را شروع کنی!»

گفتم: «بسیار خب! تمرین می‌کنم.» به‌محض اینکه این کلمات را بر زبان آوردم، احساس کردم تمام مشکلاتی که سال‌ها بر ذهنم سنگینی می‌کرد، ناپدید شدند. خواهرم پنج تمرین را به من آموخت و نسخه‌ای از کتاب جوآن فالون را نیز به من داد.

وقتی به خانه برگشتم، کتاب جوآن فالون را باز کردم و با شگفتی دیدم که تک‌تک حروف کتاب با نوری طلایی می‌درخشند و فالون‌های رنگارنگی را دیدم که می‌چرخیدند. متوجه شدم: «این واقعاً کتابی الهی و ارزشمند است. باید با جدیت فالون دافا را تمرین کنم.» در اوایل، هر روز صبح حدود ساعت سه، می‌شنیدم که کسی مرا صدا می‌زد: «بلند شو و تمرینات را انجام بده!» می‌دانستم که فاشن (بدن قانون) استاد مرا صدا می‌زند.

نخستین چالش بزرگم تمرین پنجم، یعنی مدیتیشن نشسته بود که مستلزم نشستن در وضعیت لوتوس کامل است. پاهایم به‌شدت درد می‌گرفت. روزی، بدن قانون استاد دوباره بیدارم کرد: «بلند شو و تمرینات را انجام بده!» تردید کردم و با خودم فکر کردم: «پاهایم خیلی درد می‌کنند. شاید امروز تمرین نکنم.» اما بعد شنیدم: «بلند شو و تمرینات را انجام بده! امروز پاهایت درد نخواهند کرد.»

بلند شدم و تمرینات را شروع کردم. همان‌طور که گفته شده بود، پاهایم اصلاً درد نداشت و توانستم بدون هیچ مشکلی نیم ساعت در وضعیت لوتوس کامل بنشینم. اکنون می‌توانم بدون کوچک‌ترین مشکلی بیش از یک ساعت در وضعیت لوتوس کامل بنشینم.

توانستم کتاب‌های دافا را بخوانم

دومین چالشی که با آن روبه‌رو شدم این بود که هنگام خواندن آموزه‌ها، بسیاری از حروف چینی را نمی‌شناختم. آن‌ها را یادداشت می‌کردم و از هر کسی که به‌طور اتفاقی می‌دیدم، می‌پرسیدم چه معنایی دارند. طولی نکشید که توانستم کتاب جوآن فالون را روان بخوانم. به‌تدریج توانستم بیش از ۴۰ کتاب دیگر استاد را نیز بخوانم.

با مطالعه جدی آموزه‌ها، انجام تمرینات و سخت‌گیری به خودم برای پایبندی به اصول جهانی حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری، یاد گرفتم که همیشه دیگران را در نظر بگیرم، کدورت‌های گذشته را کنار بگذارم، بردبار و صبور باشم و با اعضای خانواده‌ام با مهربانی رفتار کنم.

تغییرات خانواده‌ام

یک ماه بعد، نه‌تنها همه بیماری‌هایم ناپدید شده بود، بلکه شوهرم نیز شروع به رسیدگی به خانواده کرد و دخترم دیگر با افراد شرور و بدنامی که پیش‌تر با آن‌ها رفت‌وآمد داشت، معاشرت نمی‌کرد. از آن بهتر، مادرشوهر، برادرشوهر و خواهرشوهرم نیز رفتار مهربانانه‌ای با من در پیش گرفتند. به فردی شاد تبدیل شده بودم و فضای خانه‌مان هماهنگ شده بود. این باید همان چیزی باشد که استاد در این عبارت به آن اشاره کرده‌اند: «نور خدایی همه‌جا را روشن و همه‌چیز را هماهنگ می‌کند.» (سخنرانی سوم، جوآن فالون)

تحمل بدرفتاری بدون رنجش

یکی از همکارانم که شوهرش بیکار بود، پرسید که آیا شوهرش می‌تواند در استخری متعلق به خانواده شوهرم اردک پرورش دهد. با شوهرم مشورت کردم و او موافقت کرد. اما کمتر از یک ماه بعد، اردک‌ها به بیماری مبتلا شدند و تعداد زیادی از آن‌ها مردند که باعث زیان مالی شد. شوهر همکارم عصبانیت و ناکامی خود را سر من خالی کرد.

یک بار که شوهرم خانه نبود، آن مرد با هردو دست گلوی مرا گرفت و چهار جای زخم خونین روی گلویم به جا گذاشت. اما به این هم بسنده نکرد و با مشت و لگد به جانم افتاد. دو دنده‌ام شکست و چنان درد شدیدی داشتم که نمی‌توانستم حرکت کنم. آموزه‌های استاد را به یاد آوردم:

«بردباری عظیم چیست؟ اولین کاری که تمرین‌کننده باید بتواند انجام دهد این است که وقتی به او حمله می‌شود تلافی نکند و هنگامی که به او توهین می‌شود جواب ندهد. باید تحمل کند. در غیر این صورت، چگونه خود را تمرین‌کننده می‌نامد؟» (سخنرانی نهم، جوآن فالون)

نه به او ناسزا گفتم، نه برای کمک‌ فریاد زدم و نه مقابله‌به‌مثل کردم. با اینکه نسبتاً قدبلند و ازنظر جسمی قوی هستم، اما تمرین‌کننده دافا هستم و می‌دانستم که این اتفاق یا برای تسویه بدهی کارمایی است یا راهی برای کمک به من در ازبین‌بردن کارما. از یک نظر، اتفاق خوبی بود، بنابراین بدون هیچ رنجش یا نفرتی آن را تحمل کردم.

او مرا به‌سمت استخر کشاند و سرم را زیر آب نگه داشت تا غرقم کند. در آن لحظه با خود فکر کردم: «من هنوز مأموریت دارم که در اصلاح فا به استاد کمک کنم و موجودات ذی‌شعور را نجات دهم. نمی‌توانم به همین سادگی اینجا غرق شوم و بمیرم!» در قلبم فریاد زدم: «استاد، نجاتم دهید!» گویی او را برق‌ گرفته باشد، فوراً مرا رها کرد، سراسیمه از آب بیرون رفت و چهار دست‌وپا به‌سمت جاده حرکت کرد.

در قلبم می‌دانستم که استاد نجاتم داده‌اند، اما به‌دلیل شکستگی دنده‌هایم نمی‌توانستم از استخر بیرون بیایم. وقتی شوهرم با خودرو از راه رسید و دید که در آب دست‌وپا می‌زنم، مرا بیرون کشید و به خانه برد. پرسید چه اتفاقی افتاده است و من ماجرا را به‌اختصار برایش تعریف کردم. می‌خواست به سراغ آن مرد برود و با او برخورد کند، اما مانعش شدم. همچنین می‌خواست به پلیس زنگ بزند تا آن مرد را دستگیر کنند، ولی اجازه این کار را هم ندادم. گفتم: «من تمرین‌کننده هستم. این یک اصل آسمانی است که خوبی و بدی، هر کدام پاداش و مکافات متناسب با خود را دارند. آیا بهتر نیست همه‌چیز را به استاد بسپاریم؟»

اجرای عدالت الهی

وقتی همکارانم شنیدند چه اتفاقی افتاده است، بسیار خشمگین شدند و آن مرد را سرزنش کردند. می‌گفتند: «او واقعاً سنگدل است!» «از دیگران سوءاستفاده ‌کرد، بدون اینکه یک ریال خرج کند، از غذا و نوشیدنی آن‌ها استفاده ‌کرد و بعد هم این‌قدر بی‌رحمانه آزارشان داد. واقعاً آدم پستی است.» ازآنجاکه دنده‌هایم شکسته بود و نمی‌توانستم کار کنم، بیش از دو ماه مرخصی استعلاجی گرفتم. هرگز از او نخواستم حقوقی را که در این مدت از دست داده بودم یا هزینه‌های درمانم را بپردازد.

خواهر دومم نیز وقتی ماجرا را شنید، بسیار خشمگین شد. گفتم: «اگر در یکی از زندگی‌های گذشته، به او بدهکار بوده‌ام، شاید اکنون بدهی‌ام را تسویه کرده باشم. و اگر چیزی به او بدهکار نبوده‌ام، پس او به من تقوا داده است. ازآنجاکه داشتن تقوا برای رسیدن به سطوح بالاتر معنوی ضروری است، آیا این درواقع اتفاق خوبی نیست؟ ضرب‌المثلی می‌گوید: "مردم ممکن است به افراد نیک‌سرشت زور بگویند، اما آسمان چنین نمی‌کند. "اگر او مرتکب اعمالی شده باشد که طبق قوانین آسمانی تحمل‌ناپذیرند، چطور ممکن است عاقبت خوبی داشته باشد؟» خواهر دومم موافق بود و گفت: «درست می‌گویی. نباید خودمان را تا سطح او پایین بیاوریم. بهتر است رسیدگی به این موضوع را به استاد و موجودات الهی بسپاریم.»

مدت زیادی نگذشت که آن مرد به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و درگذشت. اصل پاداش و مکافات اعمال خوب و بد، که اغلب در همین زندگی فرد آشکار می‌شود، واقعاً تحقق یافت.

فرستادن افکار درست از فاصله نزدیک

چند سال پیش، من و چند تمرین‌کننده دیگر اغلب به مکان‌هایی مانند دفاتر کمیته شهری حزب کمونیست چین (ح.ک.چ)، زندان‌ها، بازداشتگاه‌ها و مکان‌هایی که تمرین‌کنندگان در آن‌ها تحت شست‌وشوی مغزی قرار می‌گرفتند، می‌رفتیم تا افکار درست بفرستیم. می‌خواستیم عوامل تاریک و شیاطین فاسد، یعنی موجودات و عوامل اهریمنی پنهان‌شده در این لانه‌های تاریکی، و همچنین موجودات و عوامل مرتبط با شبح اهریمنی کمونیسم و ح.ک.چ را پاکسازی کنیم. می‌خواستیم به تمرین‌کنندگان محبوس کمک کنیم تا افکار و اعمال درستشان را حفظ کنند و بتوانند هرچه زودتر از این مکان‌های تاریک رهایی یابند. تحت حفاظت نیک‌خواهانه استاد، دو بار با موقعیت‌هایی بالقوه خطرناک روبه‌رو شدیم، اما هردو بار بدون هیچ آسیبی از آن‌ها گذشتیم.

آزادسازی تمرین‌کنندگان سالمند

یک روز صبح، من و چند هم‌تمرین‌کننده دیگر برای فرستادن افکار درست به یک بازداشتگاه منطقه رفتیم که دو خودرو پلیس با شش مأمور پلیس و نیروی کمکی از راه رسیدند. سه تمرین‌کننده با دیدن آن‌ها محل را ترک کردند و سه مأمور به‌دنبالشان رفتند. من کمی دورتر ایستاده بودم و یک دسته سبزی در دست داشتم. فرار نکردم، اما متوجه شدم سه مأمور، تمرین‌کننده‌ای سالمند را گرفته‌اند و به‌سمت خودرو پلیس هل می‌دهند. وقتی فهمیدم او در خطر است، فریاد زدم: «استاد، لطفاً کمکم کنید! باید این تمرین‌کننده را آزاد کنم.»

به‌سمت خودرو پلیس دویدم، دسته سبزی را در دست‌های آن تمرین‌کننده سالمند گذاشتم و با صدای بلند گفتم: «چرا هنوز به خانه نرفته‌ای؟ دیرم شده، باید سرکار بروم و بچه‌ام هنوز در خانه است!» مأموران کاملاً غافلگیر شدند. تمرین‌کننده سالمند از فرصت استفاده کرد، خود را از دست آن‌ها رها کرد و گریخت.

وقتی مأموران به خودشان آمدند، مرا گرفتند و پرسیدند: «تو کی هستی؟ تو هم تمرین‌کننده فالون دافا هستی؟ کارت شناسایی‌ات را نشان بده!»

آن‌ها را کنار زدم و جواب دادم: «چه کسی وقتی می‌خواهد سر کار برود، کارت شناسایی همراهش می‌برد؟ وقت این حرف‌ها را ندارم. دیرم شده!» این را گفتم و شروع به دویدن کردم.

چهار مأمور همان‌جا ایستاده بودند، اما صدایم زدند و گفتند: «این‌قدر تند ندو! مواظب ماشین‌ها باش! مراقب خودت باش!» شاید استاد از زبان آن‌ها به من هشدار می‌دادند! تحت حفاظت نیک‌خواهانه استاد، هر پنج نفر ما تمرین‌کنندگان توانستیم به‌سلامت بگریزیم و به خانه برگردیم.

نگذارید مرا ببینند

یک سال، پنج نفر از ما به یک مرکز شست‌وشوی مغزی در منطقه‌ای دیگر رفتیم، مرکزی که ح.ک.چ آن را «کلاس آموزش حقوقی» می‌نامد. هدفمان این بود که از فاصله نزدیک، افکار درست بفرستیم تا شبح اهریمنی کمونیسم را که پشت سر همه افراد حاضر در آن لانه اهریمنی قرار داشت، از بین ببریم و به این ترتیب، فشار بر تمرین‌کنندگان محبوس در آنجا را کاهش دهیم و به متلاشی شدن مرکز شست‌وشوی مغزی کمک کنیم.

اتفاقاً خواهر کوچک‌ یکی از تمرین‌کنندگانِ همراهمان، در روستایی نزدیک آنجا زندگی می‌کرد. ابتدا در سراسر روستا، برچسب‌های روشنگری حقیقت نصب کردیم و سپس خانه‌به‌خانه نسخه‌هایی از کتاب نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست را توزیع کردیم. بعد به خانه خواهر آن تمرین‌کننده رفتیم تا از فاصله نزدیک افکار درست بفرستیم. یکی از اهالی روستا ما را به پلیس گزارش داد و مأموران پاسگاه محلی خانه را محاصره کردند. آن‌ها به‌زور وارد خانه شدند و خواستند که ما را ببرند. با ایمانی استوار به استاد و فا، در قلبم گفتم: «استاد، لطفاً از من محافظت کنید. کاری کنید که آن‌ها نتوانند مرا ببینند.» درنتیجه، چند مأمور پلیس بارها از کنارم رفت‌وآمد کردند، اما واقعاً مرا ندیدند.

پس از رفتن آن‌ها، فوراً با تمرین‌کننده دیگری تماس گرفتم و از او خواستم با سایر تمرین‌کنندگان آن ناحیه تماس بگیرد تا برای کمک به کسانی که در بیرون مرکز شست‌وشوی مغزی دستگیر شده بودند، افکار درست بفرستند تا آن‌ها بتوانند به‌سلامت به خانه بازگردند.

پس از بازگشت به خانه، متوجه شدم چه اتفاقی برای چهار نفر دیگر افتاده بود. وقتی آن‌ها را به‌زور سوار خودرو پلیس کردند، یکی از تمرین‌کنندگان آهسته به بقیه گفت: «من اول فرار می‌کنم. وقتی به‌دنبالم آمدند، شما هم فرار کنید.» او به‌سرعت از خودروی پلیس بیرون پرید و پا به فرار گذاشت و سه مأمور به تعقیبش پرداختند. او از روی ردیف بوته‌های پرچین عبور کرد و از جوی‌های کوچک پرید و مسافت زیادی را طی کرد تا اینکه پلیس موفق شد محاصره‌اش کند. حتی در آن هنگام نیز، با اینکه سه مأمور او را گرفته بودند، نتوانستند مهارش کنند و او موفق شد دوباره بگریزد.

سرانجام به خانه یکی از اهالی روستا رسید. صاحب‌خانه وقتی دید او سر تا پا گِلی شده است، مات و مبهوت ماند. آن تمرین‌کننده فوراً گفت: «خاله‌جان، لطفاً نترسید. به چند آدم بد برخوردم. می‌توانم فقط چند لحظه اینجا بمانم؟ کمی بعد می‌روم.» حدود نیم ساعت بعد، وقتی اوضاع آرام شد و دیگر اثری از پلیس در بیرون نبود، صورتش را شست، بار دیگر از آن زن مهربان تشکر کرد و راهی خانه شد.

وقتی سه تمرین‌کننده دیگر از خودروی پلیس پیاده شدند و قصد فرار داشتند، سه مأمور پلیس جلویشان را گرفتند. درست در همان لحظه، خواهر یکی از تمرین‌کنندگان همراه گروهی از دوستانش، که اغلب با آن‌ها ورق‌بازی می‌کرد، از راه رسیدند و مأموران را احاطه کردند. بعضی از آن‌ها که اتفاقاً مأموران را می‌شناختند، شروع کردند به گفتن جملاتی مانند: «این‌ها فقط تعدادی آدم‌ خوب هستند که مهربانی را تمرین می‌کنند»، «هیچ کار اشتباهی نکرده‌اند»، «چرا دستگیرشان می‌کنید؟» و حرف‌هایی از این قبیل. آن سه تمرین‌کننده موفق شدند از آنجا دور شوند.

تحت حفاظت استاد نیک‌خواه‌مان و با حمایت افکار درست بسیاری از تمرین‌کنندگان دیگر در آن نزدیکی، توانستیم از این محنت ناگهانی عبور کنیم. با حفظ ایمانمان به استاد و فا و داشتن افکار و اعمال درست، سرانجام این موقعیت خطرناک را خنثی کردیم.

حفاظت از مطالب دافا

پیش از سال ۲۰۱۰، عمدتاً به مراکز بزرگ تولید مطالب متکی بودیم که در آن‌ها چند تمرین‌کننده با همکاری یکدیگر مطالب را تولید می‌کردند. من نیز در این کار مشارکت داشتم. مزیت این مراکز بزرگ این بود که تمرین‌کنندگان باتجربه و دارای مهارت‌های فنی در آنجا حضور داشتند و بقیه را راهنمایی می‌کردند. افراد می‌توانستند به‌سرعت یاد بگیرند و مجموعه گسترده‌ای از مهارت‌های فنی را کسب کنند، ازجمله تولید کتاب‌های دافا، تهیه دی‌وی‌دی، دسترسی به اینترنت، دانلود محتوا، چاپ، صحافی و رفع مشکلات فنی. اگر کسی جدی و کوشا بود، می‌توانست در مدت کوتاهی بر این مهارت‌ها تسلط پیدا کند.

اما معایب این مراکز نیز قابل‌توجه بود: تعداد زیاد افراد درگیر در کار، مرکز را به هدفی آشکار تبدیل می‌کرد، حجم ملزومات موردنیاز زیاد بود و افرادی که برای دریافت کتاب‌های دافا و مطالب روشنگری حقیقت می‌آمدند، مرتب به آنجا رفت‌وآمد می‌کردند. این وضعیت مرکز را در معرض نظارت پلیس قرار می‌داد و خطر گزارش شدن آن ازسوی مردم عادی را که از حقیقت آگاه نبودند افزایش می‌داد. اگر چنین مرکز بزرگی شناسایی و فعالیتش مختل می‌شد، نه‌تنها بسیاری از تمرین‌کنندگان دستگیر می‌شدند، بلکه خسارت بزرگی نیز به منابع دافا وارد می‌شد.

یک بار، تازه از مرکز تولید مطالب خارج شده بودم تا چیزی را از خانه‌ام در مجاورت آنجا بردارم و آماده بازگشت بودم که متوجه شدم بیش از ۲۰ مأمور پلیس ساختمان را محاصره کرده‌اند و هردو مرکز تولید مطالب، یکی در طبقه پایین و دیگری در طبقه بالا، را هدف قرار داده‌اند. آن‌ها همه تمرین‌کنندگانی را که در آنجا بودند دستگیر و همه‌چیز را توقیف کردند، رایانه‌ها، چاپگرها، دستگاه‌های رایت سی‌دی و مقدار بسیار زیادی از ملزومات را در کامیون بزرگی بار زدند و با خود بردند.

با کمک استاد آرامشم را حفظ کردم. اولین فکرم این بود که باید فوراً به تمرین‌کنندگانی که در راه بودند تا مطالب را تحویل بگیرند، خبر دهم که پلیس مرکز را محاصره کرده است و باید بی‌درنگ برگردند.

پس از رفتن پلیس، با کلیدم درِ مرکز تولید مطالب را باز کردم. به‌سرعت ۱۵۰۰ یوآن اسکناس را که پیام‌هایی درباره دافا رویشان چاپ شده بود پیدا کردم و با خود بردم تا به سایر تمرین‌کنندگان برسانم.

با چند تمرین‌کننده تماس گرفتم و با دو سه‌چرخه برقی باری برگشتیم تا مطالب و وسایل باقی‌مانده‌ای را که پلیس نبرده بود، جمع‌آوری کنیم، ازجمله مطالب روشنگری حقیقت، ملزومات، دستگاه‌های برش کاغذ، قطعات یدکی، دیسک‌ها و وسایل دیگر. برای اینکه دوربین‌های نظارتی تصاویرمان را ضبط نکنند، نمی‌توانستیم از ورودی اصلی استفاده کنیم. درعوض، وسایل را از داخل اتاق‌ها به تراس طبقه دوم منتقل کردیم. سپس با استفاده از طناب و سبد، مطالب و وسایل را بااحتیاط از تراس پشت ساختمان به پایین فرستادیم و روی زمین، آن‌ها را در سه‌چرخه‌ها بار زدیم. درمجموع چهار بار وسیله جمع‌آوری کردیم و طی دو نوبت رفت‌وآمد، همه‌چیز را به مکانی امن منتقل کردیم. با قدرتی که استاد به من بخشیدند هیچ ترسی نداشتم. تنها فکرم این بود که از منابع دافا در برابر خسارت بیشتر محافظت کنم و نگذارم پلیس آن‌ها را توقیف کند. بااین‌حال، وقتی بعدها به آن اتفاق فکر می‌کردم، هنوز اندکی احساس ترس داشتم.

ساعت نُه صبح روز بعد، دیدم چهار مأمور پلیس با یک خودروی گشت از راه رسیدند و یک کامیون و چهار کارگر باربری که استخدام کرده بودند نیز همراهشان بودند. طولی نکشید که دیدم همگی با خودروهای خالی از آنجا رفتند. واقعاً می‌توانم حالت چهره‌هایشان را تصور کنم که وقتی در را باز کردند و دیدند محل کاملاً تخلیه شده است چه حالی به آن‌ها دست داد. واقعاً خوش‌اقبال بودیم که روز قبل، درست به‌موقع وسایل باقی‌مانده را منتقل کرده بودیم.

با گسترش مراکز تولید مطالب در همه‌جا، سرانجام من نیز یک مرکز تولید مطالب در خانه خودم راه‌اندازی کردم.

اگرچه هنوز در بسیاری از جنبه‌ها نتوانسته‌ام خودم را به‌خوبی تزکیه کنم، در فرصت محدودی که تا پایان اصلاح فا باقی مانده است، با کوشایی بیشتری به پیش خواهم رفت. سه کاری را که استاد از ما خواسته‌اند با پشتکار انجام خواهم داد، از هر لحظه برای نجات افراد بیشتری استفاده خواهم کرد و همراه استاد به خانه بازخواهم گشت.

سپاسگزارم، استاد! از تمرین‌کنندگان نیز به‌خاطر کمک‌هایشان سپاسگزارم!(مقاله منتخب برای بیست‌وسومین کنفرانس فای چین در وب‌سایت مینگهویی)