(Minghui.org) درود، استاد ارجمند! درود، هم‌تمرین‌کنندگان!

من ۶۴ سال دارم و در سال ۱۹۹۷ تمرین فالون دافا را آغاز کردم. در سال ۲۰۰۷، با تشویق هم‌تمرین‌کنندگان، محلی برای تولید مطالب روشنگری حقیقت در خانه‌ام راه‌اندازی کردم. این محل ۲۰ سال است که بدون مشکل به فعالیتش ادامه می‌دهد.

به‌عنوان تمرین‌کننده‌ای که ارتباط نزدیکی با وب‌سایت مینگهویی دارد، احساس افتخار می‌کنم و کاری را که انجام می‌دهم مقدس می‌دانم. به لطف محافظت استاد، فعالیت‌هایم را کاملاً مطابق با رهنمودهای وب‌سایت مینگهویی پیش می‌برم و می‌توانم به فا اعتبار ببخشم و به استاد در نجات موجودات ذی‌شعور کمک کنم. مایلم برخی از تجربیات تزکیه‌ام را با هم‌تمرین‌کنندگان به اشتراک بگذارم و آن‌ها را به استاد گزارش دهم.

من و شوهرم در روستا زندگی می‌کردیم، اما در سال ۱۹۹۷ به شهر نقل‌مکان کردیم و خانه کوچکی خریدیم. برای تأمین مخارج زندگی، کارهای متفرقه انجام می‌دادیم. یکی از بستگانم که می‌دانست وضعیت سلامتی خوبی ندارم، پیشنهاد کرد فالون دافا را امتحان کنم. وقتی کلمات «حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری» را شنیدم، احساس کردم این روش خوب است و به آن خویشاوند گفتم که آن را تمرین خواهم کرد.

یکی از همکلاسی‌هایم مرا دعوت کرد تا در جلسات مطالعه گروهی فا شرکت کنم. تمرین‌کنندگان آن گروه سالمند بودند و نمی‌توانستند فا را روان بخوانند. چون در آن زمان هنوز جوان بودم، از من خواستند که خواندن فا را در گروه هدایت کنم. پس از آنکه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در ۲۰ژوئیه۱۹۹۹، آزار و شکنجه تمرین‌کنندگان را آغاز کرد، جلسات گروهی‌مان متوقف شد و من در خانه فا را مطالعه می‌کردم.

در سال ۲۰۰۰، پسرم گاهی بروشورهای فالون دافا را که پیدا می‌کرد، به خانه می‌آورد. آن‌ها را می‌خواندم و چون می‌دیدم مطالبشان بسیار خوب است، نگهشان می‌داشتم. بعدها متوجه شدم که این بروشورها برای نجات موجودات ذی‌شعور هستند. بنابراین به پسرم گفتم: «اگر در خیابان بروشور دافا دیدی، لطفاً آن‌ها را از زیر درِ خانه‌ها به داخل بینداز.»

در سال ۲۰۰۶ توانستم دوباره با تمرین‌کنندگان ارتباط برقرار کنم و از آن پس هر هفته نشریه هفته‌نامه مینگهویی را دریافت می‌کردم و ازطریق آن در جریان آخرین اخبار قرار می‌گرفتم. با خواندن هفته‌نامه مینگهویی و بروشورهایی که پسرم به خانه می‌آورد، متوجه شدم که ح.ک.چ با چه قساوتی تمرین‌کنندگان را تحت آزار و شکنجه قرار می‌دهد.

در بهار سال ۲۰۰۷، بازسازی خانه کوچکم را آغاز کردم، زیرا خانه درحال فروریختن بود. شوهرم نمی‌توانست تلویزیون تماشا کند، بنابراین از او خواستم هفته‌نامه مینگهویی را بخواند تا از حقایق فالون دافا آگاه شود. وقتی گزارش‌های آزار و شکنجه را می‌خواندم، به شوهر و پسرم می‌گفتم: «اگر پول داشتم، دستگاه‌ می‌خریدم تا بروشورهایی چاپ کنم که آزار و شکنجه را افشا و مردم را از حقیقت آگاه کنند.»

وقتی شوهرم گزارش‌های مربوط به آزار و شکنجه وحشیانه تمرین‌کنندگان به‌دست ح.ک.چ را خواند، به‌شدت خشمگین شد. ناسزا گفت و اظهار کرد: «این عاملان آزار و شکنجه باید کشته شوند.»

آن سال پاییز، پس از چند ماه کار سخت، بازسازی خانه تقریباً به پایان رسیده بود. یک روز دو تمرین‌کننده به دیدنم آمدند و خانه بازسازی‌شده‌ام را دیدند. یکی از آن‌ها آهسته به من گفت: «می‌خواهیم در خانه‌ات، محلی برای تولید مطالب روشنگری حقیقت راه‌اندازی کنیم تا سایر تمرین‌کنندگان بتوانند به اینجا بیایند و مطالب را تهیه کنند. موافقی؟»

گفتم: «البته، خیلی هم خوب است. خودم هم می‌خواستم چنین کاری بکنم، اما هیچ امکاناتی نداشتم. اگر تمرین‌کنندگان بتوانند به اینجا بیایند و مطالب را تهیه کنند، آیا این عالی نیست؟»

آن تمرین‌کننده گفت: «لطفاً با شوهرت مشورت کن. خودت به‌تنهایی تصمیم نگیر.» با شوهرم صحبت کردم. چیزی نگفت و با سکوت رضایتش را اعلام کرد.

تمرین‌کنندگان در ماه اوت، تمام دستگاه‌های تولید مطالب روشنگری حقیقت را به خانه‌ام منتقل کردند. یکی از دستگاه‌ها بزرگ و بلند بود و بیش از ۳۰هزار یوآن قیمت داشت، یعنی به ‌اندازه کل هزینه بازسازی خانه‌ام. تجهیزات دیگر نیز بسیار گران بودند. یکی از تمرین‌کنندگان از من پرسید که اگر بخواهم، می‌توانم نحوه تولید مطالب را یاد بگیرم. آن زمان مجبور بودم برای تأمین مخارج زندگی کار کنم و فقط وقتی در خانه بودم، می‌توانستم به آن‌ها کمک کنم. مهم‌ترین کمکی که می‌کردم، فراهم‌کردن مکانی برای تولید مطالب بود.

دو تمرین‌کننده مرد به خانه‌ام آمدند تا کتابچه‌های نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست را تهیه کنند. به هر کدام کلید خانه‌ام را دادم. وقتی من بیرون از خانه مشغول کار بودم، آن‌ها در خانه‌ام می‌ماندند. به این ترتیب، محل تولید مطالب روشنگری حقیقت ما شروع به فعالیت کرد.

آن دو تمرین‌کننده مرد پس از یک سال رفتند. سپس چند تمرین‌کننده خانم برای تهیه مطالب آمدند. هرگز از آن‌ها نمی‌پرسیدم چه کسی می‌آید یا می‌رود و هیچ‌وقت به دستگاه‌ها یا رایانه‌ها دست نمی‌زدم.

یک شب تمرین‌کننده‌ای خانم به خانه‌ام آمد و به من یاد داد چگونه صفحه‌ها را مرتب کنم. پرسید: «می‌خواهی بدانی قبلاً چه اتفاقاتی برایمان افتاده است؟» گفتم: «برایم مهم نیست قبلاً چه کارهایی کرده‌اید. حالا که به خانه‌ام آمده‌اید، حتماً رابطه تقدیری داشته‌ایم که با هم آشنا شده‌ایم.» او توضیح داد که خودش و سایر تمرین‌کنندگان چگونه تحت آزار و شکنجه قرار گرفته بودند. آنچه تعریف کرد وحشتناک بود. ح.ک.چ برای آزار و شکنجه تمرین‌کنندگان از هر وسیله‌ای استفاده می‌کرد. چقدر شیطانی بود!

او ماجرای خودش را برایم تعریف کرد تا یادآوری کند که راه‌اندازی محلی برای تولید مطالب روشنگری حقیقت، کار آسانی نبوده است. نیروهای شیطانی ما را زیر نظر داشتند و لازم بود هشیار باشیم و به مسائل امنیتی توجه کنیم. باید تزکیه را جدی می‌گرفتیم. اما فکر دیگری که به ذهنم رسید این بود که آزار و شکنجه هیچ ارتباطی به من ندارد. از زمانی که محل تولید مطالب را در خانه‌ام راه‌اندازی کردیم، هیچ فکر منفی‌ای نداشته‌ام.

آزار و شکنجه در آن زمان شدید بود. یک روز خواهرزاده‌ام به دیدنم آمد و دستگاه‌ها و سایر تمرین‌کنندگان را دید و متوجه شد که در خانه، مطالب روشنگری حقیقت تولید می‌کنیم. بار دیگر شوهرخواهرم به خانه‌ام آمد و با دیدن همه وسایل فهمید که در خانه بروشور چاپ می‌کنم.

آن‌ها آنچه را که در خانه‌ام دیده بودند، به پدرم گفتند. پدرم از برادرم خواست پیغامش را به من برساند. او اجازه نمی‌داد چنین کارهایی را در خانه انجام دهم. می‌گفت مردم به‌خاطر تمرین فالون دافا به زندان می‌افتند. به برادرم گفتم: «لطفاً به پدر بگو که هیچ اتفاقی برایم نمی‌افتد.»

وقتی تولید مطالب را در خانه‌ام شروع کردیم، صدای آژیر خودروهای پلیس را می‌شنیدیم که در خیابان‌های اطراف می‌پیچید. تحت‌ تأثیر قرار نمی‌گرفتم و فکر می‌کردم پلیس کاری به من ندارد. با شدت‌گرفتن آزار و شکنجه، سایر تمرین‌کنندگان از من می‌خواستند وسایل مختلفی را پنهان کنم و من هم فوراً این کار را می‌کردم. بعدها متوجه شدم که هرقدر هم آن‌ها را پنهان کنم، باز در خانه‌ام هستند. پس چرا پنهانشان می‌کردم؟ تمرین‌کنندگان هر بار مقدار زیادی مطلب تولید می‌کردند. همه آن‌ها را روی کانگ (نوعی تخت سنتی در شمال شرقی چین که گرم می‌‌شود) پهن می‌کردیم تا جوهرشان خشک شود.

معمولاً در پاییز و زمستان، تقویم‌های رومیزی حاوی مطالب روشنگری حقیقت تهیه می‌کردیم. کاغذها نم داشتند. رول‌های کاغذ را روی کانگ می‌گذاشتیم و رویشان پتو می‌انداختیم تا خشک شوند و هنگام چاپ به هم نچسبند.

هر سال بیش از ۳۰هزار تقویم رومیزی در خانه‌ام تولید می‌کردیم. مقواهای پشت تقویم‌ها را با کامیون به خانه‌ام می‌آوردند. این مقواها را داخل خانه از کف تا سقف روی هم می‌چیدیم. تقویم‌ها را در جعبه می‌گذاشتیم و با کامیون به دست تمرین‌کنندگان می‌رساندیم. خانه‌ام به کارگاه کوچکی برای تولید و آماده‌سازی مطالب تبدیل شده بود و مدام مشغول کار بودیم. از استاد می‌خواستم از ما محافظت کنند و می‌گفتم: «ستاد، لطفاً ما را تقویت کنید. ما درحال انجام درست‌ترین کار هستیم. هیچ‌ کسی نباید در کارمان مداخله کند.»

محل تولید مطالب ما بزرگ‌ترین مرکز از این نوع در منطقه‌مان بود. چهار تمرین‌کننده خانم در تمام طول سال آن را اداره می‌کردند. جعبه‌های فراوانی از مطالب تولیدشده برای تمرین‌کنندگان فرستاده می‌شد. یکی از تمرین‌کنندگان مسئول کمک‌های مالی بود و برای جلوگیری از هرگونه اشتباه، حساب‌وکتاب آن‌ها را با دقت زیر نظر داشت.

هر سال برای تهیه تقویم‌های رومیزی به کمک تمرین‌کنندگان بیشتری نیاز داشتیم. در آن دوره، کار بیرون از خانه را کنار می‌گذاشتم و در خانه می‌ماندم تا به تکمیل این پروژه برای نجات موجودات ذی‌شعور کمک کنم. در این روند یاد گرفتم خودم را کنار بگذارم، نقاط قوت تمرین‌کنندگان دیگر را ارزشمند بشمارم و کاستی‌هایشان را تحمل کنم و هرجا از دستم برمی‌آید کمک کنم.

استاد بیان کردند:

«باید به‌طور باز و موقرانه‌ای با همدیگر به‌خوبی همکاری کنید. موضوع این نیست که ایدۀ چه کسی بهترین است. حتی وقتی ایدۀ کسی عالی نباشد و همۀ جنبه‌ها را مدنظر قرار نداده باشد، باید بی‌سروصدا آنچه را که کمبود دارد جبران کنید و کمک کنید که تمام جنبه‌ها پوشش داده شود! فقط در این‌صورت است که موجودات خدایی شما را تحسین می‌کنند و بدون اینکه کلمه‌ای بگویید تحسین آن‌ها را جلب کرده‌اید!‌ اینکه چه کسی ایده را مطرح کرده مهم نیست، بلکه مهم این است که چه کسی درطول این روند توانسته خود را به‌طور کامل رشد دهد؛ هر کسی خود را تزکیه کرده باشد، ازطریق آن رشد کرده است.» («آموزش فا در کنفرانس فای نیویورک ۲۰۱۹»، آموزش فا در کنفرانس، جلد پانزدهم)

آن چهار خانم تمرین‌کننده از من مسن‌تر بودند. من هیچ کمک مالی‌ای نمی‌کردم، اما مکان لازم را در اختیارشان می‌گذاشتم. هر کاری از دستم برمی‌آمد انجام می‌دادم و هرچه سایر تمرین‌کنندگان از من می‌خواستند، انجام می‌دادم. وقتی مطالب را چاپ می‌کردند و از من می‌خواستند پیش از رفتنشان، آن‌ها را مرتب کنم، مطالب را دسته‌دسته روی هم می‌گذاشتم و اتاق را تمیز می‌کردم.

وقتی با آن‌ها کار می‌کردم، برایم فرقی نداشت چه کاری انجام دهم. هر کاری به من سپرده می‌شد، انجام می‌دادم. وقتی از من می‌خواستند چیزی چاپ کنم، از چاپگرها استفاده می‌کردم. چند مقاله فنی خواندم و یاد گرفتم چگونه بروشور چاپ کنم.

در دوره‌های پرکار که تمرین‌کنندگان به مطالب زیادی نیاز داشتند، منتظر آمدن سایر تمرین‌کنندگان نمی‌ماندم. دستگاه‌ها را روشن و شروع به چاپ بروشورها می‌کردم. وقتی آن‌ها می‌رسیدند، کار را ادامه می‌دادند.

تمرین‌کنندگان غذای خودشان را در ظرف می‌آوردند و برای من و شوهرم نیز غذا می‌خریدند. پس از مدتی، از آن‌ها خواستم دیگر برای شوهرم غذا نیاورند. شوهرم نیز از آن‌ها خواست دیگر برای خانواده‌ام غذا نیاورند، اما آن‌ها اصرار داشتند همچنان برایمان غذا بیاورند.

دو تمرین‌کننده که نسبتاً ثروتمند بودند، مقدار زیادی خوراکی برایم می‌خریدند. تمرین‌کننده سوم گفت که آن‌ها ثروتمند هستند و نباید از این بابت احساس گناه کنم. گفتم: «متشکرم، اما درک من متفاوت است. آن‌ها از چنین ثروتی برخوردارند، ولی من این‌طور نیستم. تزکیه موضوعی جدی است. باید خودم را از هر نظر تزکیه کنم. نباید مسائل را با تصورات بشری بسنجیم.»

من هم در تأمین نیازهای محل تولید مطالب سهم داشتم. در تابستان و پاییز، سبزیجات باغچه‌ام را می‌پختم و به تمرین‌کنندگان می‌دادم. آن‌ها می‌خواستند هزینه برق و زغال‌سنگ را بپردازند. قبول نکردم و گفتم که خودم باید این هزینه‌ها را بپردازم. اما پاییز سال بعد، مقداری زغال‌سنگ به خانه‌ام فرستادند. هزینه تقریبی آن را حساب کردم و همان مبلغ را برای تولید مطالب اهدا کردم.

یک روز پسرم یک برگ کاغذ A3 از محل تولید مطالب برداشت. به او گفتم که باید پولش را بدهد و او نیز ۵۰ سِنت بابت آن پرداخت کرد. من تمرین‌کننده هستم و باید نسبت به خودم سخت‌گیر باشم. نباید هیچ فکر خودخواهانه‌ای داشته باشم.

ازآنجاکه محل تولید مطالب در تمام طول سال در خانه‌ام فعال بود، شوهرم نیز به عضوی از گروه تولید مطالب تبدیل شد. وقتی سرمان شلوغ بود، به ما کمک می‌کرد صفحه‌ها را مرتب کنیم، کتابچه‌ها را صحافی کنیم، تقویم‌های رومیزی را تا بزنیم و بروشورها را داخل کیسه بگذاریم.

در دو زمستان، فقط من و یک تمرین‌کننده دیگر در محل تولید مطالب کار می‌کردیم. سایر تمرین‌کنندگان مشغول کارهای دیگری بودند و کسی را هم برای کمک به ما نفرستادند. مطمئن نبودم که دونفری بتوانیم کار را تمام کنیم. اما آن تمرین‌کننده به من اطمینان داد که از عهده‌اش برمی‌آییم. گفتم: «باید صبح‌ها زود بیدار شویم و شب‌ها دیر بخوابیم تا کار تمام شود.» شوهرم پیشنهاد کرد به ما کمک کند. آن تمرین‌کننده پس از پایان ساعت کاری‌اش می‌رفت و من به چاپ مطالب ادامه می‌دادم. شوهرم چیزی نمی‌گفت، اما همچنان در کارهای مختلف کمکم می‌کرد. هر روز هردو صبح زود بیدار می‌شدیم و تا دیروقت کار می‌کردیم. تقویم‌ها را به‌موقع آماده کردیم.

سال دیگری، پس از پایان پروژه تقویم‌های رومیزی، به تولید کتابچه‌های روشنگری حقیقت ادامه دادیم. سال نو چینی نزدیک بود و سه تمرین‌کننده مجبور شدند بروند. فقط من و یک تمرین‌کننده دیگر ماندیم. او نگران بود که نتوانیم کار را پیش از سال نو چینی تمام کنیم. از او خواستم نگران نباشد. او تنها زندگی می‌کرد، اما همچنان سروقت به خانه‌ام می‌آمد. وقتی می‌رسید، من از قبل، تعداد زیادی کتابچه چاپ کرده بودم. مدام از من می‌پرسید که آیا می‌توانیم کار را به‌موقع تمام کنیم. با خودم فکر می‌کردم که به‌جای این‌همه سؤال‌کردن، بهتر است فقط کارش را انجام دهد. از شوهرم خواستم به ما کمک کند صفحه‌ها را مرتب کنیم و آن تمرین‌کننده کتابچه‌ها را صحافی می‌کرد. من چاپ می‌کردم و کتابچه‌ها را داخل کیسه می‌گذاشتم. سرم خیلی شلوغ بود.

در طول کار، آن تمرین‌کننده همچنان با سرعت دلخواه خودش کار می‌کرد و طوری رفتار می‌کرد که انگار برای من کار می‌کند. متوجه شدم که این وضعیت پیش آمده تا بتوانم خودم را تزکیه کنم. تحت ‌تأثیر قرار نگرفتم و او را سرزنش نکردم. من و شوهرم صبح‌ها زود بیدار می‌شدیم و تا دیروقت کار می‌کردیم و سرانجام پروژه را به‌موقع به پایان رساندیم. در رساندن مطالب به تمرین‌کنندگان دیگر نیز تأخیری ایجاد نشد.

صرف انجام‌دادن کارها تزکیه نیست. ما هنگام انجام کارها خودمان را تزکیه می‌کنیم. وقتی مشغول چاپ و آماده‌سازی کتابچه‌های هدف نهایی کمونیسم بودیم، احساس می‌کردم سایر تمرین‌کنندگان با دل‌وجان کار نمی‌کنند. آن‌ها ۱۰۰ کتابچه تهیه کرده بودند، اما روز بعد دیدم جلد بیش از ۵۰ کتابچه جدا شده است، زیرا کارشان را خوب انجام نداده بودند. ما باید مطالب باکیفیتی تولید کنیم و نسبت به خودمان سخت‌گیر باشیم، زیرا این کار را برای کمک به استاد در نجات مردم انجام می‌دهیم.

بارها به آن‌ها گفتم که هنگام چسباندن جلد کتابچه‌ها از چسب بیشتری استفاده کنند، اما حرفم را جدی نگرفتند. با لحنی جدی گفتم: «لطفاً جلدها را دوباره بچسبانید. لطفاً از چسب بیشتری استفاده کنید. لطفاً این کار را جدی بگیرید.» چیزی نگفتند.

وب‌سایت مینگهویی پیشنهاد کرده بود که در سراسر چین، مراکزی برای تولید مطالب راه‌اندازی شود. با راه‌اندازی مراکز بیشتر در منطقه ما، دیگر لازم نبود در خانه‌ام به ‌اندازه گذشته مطالب تولید کنیم و آن چهار تمرین‌کننده رفتند. من مسئولیت کارهای محل تولید مطالب در خانه‌ام را بر عهده گرفتم و شوهرم نیز گاهی کمکم می‌کرد.

وقتی در سال ۲۰۲۰ همه‌گیری کووید آغاز شد، تمرین‌کنندگان به فوریت نجات موجودات ذی‌شعور پی بردند و توزیع گسترده مطالب روشنگری حقیقت را آغاز کردند. دوباره سرم شلوغ شد و اغلب تا نیمه‌شب کار می‌کردم. سایر تمرین‌کنندگان نیز سخت تلاش می‌کردند. هر بار صدها کتابچه از من می‌گرفتند و برای توزیع آن‌ها به مناطق دوردست می‌رفتند.

سایر تمرین‌کنندگان از سختی‌ها و خطرات نمی‌ترسیدند و برای نجات موجودات ذی‌شعور قدم پیش می‌گذاشتند. در مقایسه با آن‌ها، من فقط در خانه می‌ماندم و مطالب تولید می‌کردم که کار سختی نبود. باید کارم را به‌خوبی انجام می‌دادم تا از آن‌ها حمایت کنم. سال قبل، تمرین‌کنندگان مطالب روشنگری حقیقت را در تمام روستاها و شهرک‌های منطقه‌مان توزیع کردند. همچنین بروشورهایی را به هزاران خانوار در محله‌های مسکونی شهر رساندند. ما با همکاری یکدیگر برای نجات موجودات ذی‌شعور تلاش می‌کردیم. محل تولید مطالب من به بزرگ‌ترین تأمین‌کننده مطالب برای تمرین‌کنندگان منطقه‌مان تبدیل شد.

استاد در سال ۲۰۲۳ مقاله «انسان چگونه پدید آمد» را منتشر کردند و تمرین‌کنندگان آن را به‌طور گسترده توزیع کردند. صبح‌ها زود بیدار می‌شدم و شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماندم تا مطالب بیشتری برای تمرین‌کنندگان تهیه کنم. تعداد تمرین‌کنندگان در منطقه‌مان زیاد نبود، اما جمعیت زیادی در آنجا زندگی می‌کنند. هم‌تمرین‌کنندگان تمام تلاششان را انجام می‌دادند و برای نجات مردم سخت کار می‌کردند.

تعداد بروشورها، کتابچه‌ها و سایر مطالبی را که تولید کردم، نمی‌شمردم. محل تولید مطالب من مانند فرفره‌ای که بی‌وقفه می‌چرخد، مدام فعال بود و حجم زیادی مطلب تولید می‌کرد. آنجا به محل تزکیه‌ام تبدیل شد و به من کمک کرد وابستگی‌هایم را از بین ببرم و شین‌شینگم را تزکیه کنم. ازطریق این پروژه، به استاد در نجات موجودات ذی‌شعور کمک می‌کردم.

۲۰ سال است که سال‌به‌سال، چهار فصل را پشت سر گذاشته‌ام و در سکوت خودم را تزکیه کرده‌ام. از استاد سپاسگزارم که پس از شکل‌گرفتن آرزوی تزکیه در قلبم، مسیر تزکیه‌ام را با دقت نظم و ترتیب دادند. به‌لطف نجات نیک‌خواهانه استاد توانسته‌ام مسیر تزکیه‌ام را طی کنم و به‌خوبی به عهدهایم وفا کنم. هیچ زبانی در دنیای بشری نمی‌تواند سپاسگزاری‌ام را از استاد بیان کند.

استاد بیان کردند:

«با قلبی که در ابتدا تزکیه را شروع کردید تزکیه کنید و کمال معنوی قطعی خواهد بود! همان‌طور که پایان نزدیک‌تر می‌شود حتی کوشاتر باشید!» («به کنفرانس تبادل تجربه در تایوان»)

سخنان استاد را به خاطر خواهم سپرد، مسیر تزکیه‌ام را در دوران اصلاح فا به‌خوبی طی خواهم کرد و به‌دنبال استاد به خانه اصلی‌ام بازخواهم گشت.

استاد، به‌خاطر نجات نیک‌خواهانه‌تان سپاسگزارم! هم‌تمرین‌کنندگان، متشکرم!

(مقاله منتخب برای بیست‌وسومین فاهویی چین در وب‌سایت مینگهویی)