(Minghui.org) من بانویی کشاورز هستم و پیش از شروع تمرین فالون دافا (فالون گونگ) در سال ۱۹۹۷، رنج‌های بسیار زیادی کشیدم. من و شوهرم بدهی سنگینی داشتیم و وضعیت سلامتی‌مان رو به وخامت بود. احساس می‌کردیم هیچ راه نجاتی نداریم.

در سال ۱۹۹۲، فرزند دوممان به دنیا آمد. حکومت به‌دلیل نقض سیاست تک‌فرزندی، جریمه‌مان کرد. مجبور شدیم از هرجا که می‌توانستیم پول قرض کنیم و این جریان وضعیت فقیرانه‌مان را از قبل هم بدتر کرد.

شوهرم شبانه‌روز کار می‌کرد و با تمام توان می‌کوشید بدهی‌هایمان را بپردازد. اما این کار به‌شدت فرسوده و بیمارش کرد. او به بیماری‌های متعددی، ازجمله مشکلات ستون فقرات گردنی و کمری، فتق دیسک بین‌مهره‌ای و سیاتیک، مبتلا شد.

یک روز شوهرم هنگام کار دچار شکستگی استخوان دنبالچه شد و عضلات پای راستش به‌تدریج تحلیل رفت. به‌دلیل مشکل ستون فقرات گردنی نمی‌توانست از دست‌هایش هم استفاده کند. برای درمانش، پول بیشتری قرض کردیم، اما وضعیتش بهتر نشد. سرانجام توانایی‌اش برای راه رفتن را از دست داد و در بستر بیماری افتاد.

شوهرم تابستان‌ها بسیار عرق می‌کرد، بنابراین هر روز با دستمال خیس، بدنش را تمیز می‌کردم. در آن زمان، خودم ضعیف بودم و نمی‌توانستم او را برگردانم، بنابراین هر بار فقط یک طرف بدنش را می‌شستم. او بیست‌وچند سال بیشتر نداشت، اما زمین‌گیر شده و کمرش زیر کوهی از بدهی خم شده بود. نگرانی تمام وجودش را فراگرفته بود و اغلب با صدای بلند گریه می‌کرد.

خلق‌وخویش بسیار متغیر شده بود. هرچه حال روحی‌اش بدتر می‌شد، بیشتر از کوره درمی‌رفت، گاهی وقتی می‌خواستم لباس تنش کنم، یا لحافی رویش بیندازم، آن‌ها را پاره می‌کرد.

مجبور بودم همه کارها را به‌تنهایی انجام دهم، درحالی‌که هنوز به پسرم شیر می‌دادم، حدود ۲۷۰۰ مترمربع زمین را کشت می‌کردم. رسیدگی به پدر و مادر سالمند، فرزند خردسال و شوهری که به‌شدت بیمار بود، مرا کاملاً از پا انداخته بود. مردم اصرار می‌کردند از او طلاق بگیرم و به‌دنبال زندگی خودم بروم. می‌گفتند: «او دیگر نمی‌تواند کار کند و تو هم از پس رسیدگی به او برنمی‌آیی. بچه‌هایت را بردار و تا فرصت داری از اینجا برو!»

اما به یاد داشتم که وقتی تازه به این خانه آمده بودم، شوهرم چقدر قوی و سالم بود. چطور می‌توانستم او را در این وضعیت رها کنم؟ حالا که نمی‌توانست حرکت کند، چطور می‌توانست زنده بماند؟ دلم نمی‌آمد ترکش کنم.

بعدها حال شوهرم کمی بهتر شد و دوباره توانست راه برود، بنابراین کسب‌وکار کوچکی راه انداختیم. من علاوه‌بر کار در مزرعه و انجام کارهای خانه، زمانی را هم به جمع‌آوری و تفکیک ضایعات اختصاص می‌دادم. شوهرم با تنها دست سالمش، سه‌چرخه موتوری را می‌راند و کمکم می‌کرد تا آن‌ها را بفروشم.

شوهرم یک روز پس از بازگشت به خانه نتوانست وسیله نقلیه را با هندل روشن کند. من هم امتحان کردم، اما موفق نشدم. او می‌خواست دست بکشد، اما سپس تصمیم گرفت یک بار دیگر هم تلاش کند. وقتی بازویش را حرکت می‌داد، تصادفاً با او برخورد کردم و چند متر آن‌طرف‌تر پرت شدم و درست روی دنبالچه‌ام به زمین افتادم.

بلافاصله دچار درد شدیدی شدم. طی چند ماه بعد، توانایی‌ام برای راه رفتن را از دست دادم و دست‌هایم ضعیف شد، حتی نمی‌توانستم چاپ‌استیک (چوب‌های غذاخوری) را نگه دارم. بدنم به‌تدریج تحلیل رفت.

تا آن زمان، درگیر افسردگی و بیماری‌های متعدد دیگری بودم، ازجمله درد عصبی روماتیسمی در سراسر بدن، مشکلات مزمن معده، بیماری مادرزادی قلب و برونشیت مزمن. تومورهای استخوانی در سراسر بدنم گسترش یافته بودند و درد دستگاه عصبی محیطی‌ام آن‌قدر شدید بود که مرتب از هوش می‌رفتم. این وضعیت خانواده‌ام را وحشت‌زده می‌کرد، آن‌ها دور هم جمع می‌شدند و زارزار گریه می‌کردند.

در جستجوی درمان، به پزشکان زیادی مراجعه کردیم، اما آن‌ها می‌گفتند: «کار این بیمار از درمان گذشته. هیچ امیدی نیست. حتی اگر هوآ توئو، پزشک افسانه‌ای، امروز زنده بود، نمی‌توانست نجاتش دهد!»

در آستانه مرگ

آن زمان شنیده بودم که چی‌گونگ می‌تواند بیماری‌ها را درمان کند، اما باور نداشتم. بااین‌حال، دیگر راهی برایمان نمانده بود، بنابراین شوهرم مرا با دوچرخه نزد یک تمرین‌کننده چی‌گونگ برد. نمی‌دانستم چه نوع چی‌گونگی بود، آن مرد فقط چند حرکت با دست‌هایش انجام داد و ادعا کرد که می‌تواند بیماری‌هایم را درمان کند.

آن استاد چی‌گونگ پرسید: «چند سال داری؟» آن‌قدر درد می‌کشیدم که حتی سنم را به یاد نمی‌آوردم. انگشت‌هایش را در شانه‌ام فرو کرد و گفت نگاهش نکنم. چشمانم را بستم و با خودم فکر کردم: «چرا نباید نگاه کنم؟» سپس آن‌قدر محکم مرا نیشگون گرفت که از شدت درد، چشمانم باز شد. روباهی با لب‌های قرمز و چشم‌های روشن و زردفام را دیدم که مستقیم به من خیره شده بود. با خودم گفتم: «نکند خیالاتی شده‌ام؟»

داستان‌هایی درباره ارواح روباه شنیده بودم که می‌توانستند بیماری‌ها را درمان کنند. ابتدا فکر کردم: «امکان ندارد، حتماً خیالاتی شده‌ام.» اما تصمیم گرفتم دوباره نگاه کنم، واقعاً یک روباه بود. وحشت کردم. فهمیدم واقعاً ارواح روباهی وجود دارند که بیماران را درمان می‌کنند. با تقلا بلند شدم، تلوتلوخوران بیرون رفتم و به زمین افتادم. درحالی‌که آن مرد می‌گفت: «تمام شد، تمام شد.»

درمان نشده بودم، فقط می‌خواستم هرچه زودتر فرار کنم. از شوهرم خواستم کمکم کند تا بلند شوم و گفتم: «او یک روح روباه بود!» معمولاً اعتمادبه‌نفس زیادی دارم، اما آن موقع از ترس می‌لرزیدم.

شوهرم قرار بود اول مرا برای درمان ببرد و بعد خودش درمان شود. او حرفم را باور نکرد، بنابراین گفتم: «با چشم‌های خودم دیدم.» جواب داد: «چه‌کار کنیم؟ هنوز پولش را نداده‌ایم.»

سپس به داخل رفت و به آن مرد گفت که من دیگر نمی‌خواهم درمان را ادامه دهم. آن مرد در پاسخ گفت: «این دارو را ببرید. وارداتی است. یک شیشه کوچکش ۲۰۰ یوان قیمت دارد.» به‌نحوی می‌دانست که دقیقاً ۲۰۰ یوان همراه داریم. وقتی به خانه رسیدم، دوباره در بستر افتادم و نمی‌توانستم حرکت کنم. دارو کمکی نکرد و همچنان درد شدیدی داشتم، بنابراین مصرفش را قطع کردم.

بازگشت به کار، با وجود بیماری

به‌سختی روزگار می‌گذراندیم، بنابراین به شوهرم گفتم: «باید کمی پول دربیاوری.» او در پاسخ گفت: «حالم خوب نیست، اصلاً کسی مرا استخدام می‌کند؟» او بنایی یاد گرفته بود و یکی از همکاران کم‌سابقه‌ترش کار قبول می‌کرد. گفتم: «به همکارت بگو بیاید، با او صحبت می‌کنم.»

وقتی همکارش آمد، گفتم: «ببین همکارت که پیش از تو، این حرفه را یاد گرفته، چه وضعی دارد. من هم بیمارم و نمی‌توانم کار کنم. می‌شود او را با خودت ببری تا کمی پول دربیاورد؟ هر دستمزدی پیشنهاد کردند، قبول کن. او قطعاً نمی‌تواند کار سنگین انجام دهد. فقط بگذار کارهای ساده را انجام دهد، اگر دیگران روزی پنج یوان می‌گیرند، به او دو یوان بده. من نمی‌توانم راه بروم و دو بچه خیلی کوچک داریم. اگر او هیچ پولی درنیاورد، چه‌کار کنیم؟ خانواده‌مان چطور زنده بماند؟»

هنگام صحبت‌، اشک اندوه از چشم‌هایم سرازیر شد. وقتی وضعیت رقت‌انگیزم را دید، گفت: «او را با خودم سر کار می‌برم.»

شوهرم گفت: «اگر بروم، تو چه‌کار می‌کنی؟»

جواب دادم: «نمی‌ترسم. هر کاری لازم باشد انجام می‌دهم، از مادرت فالون گونگ را یاد می‌گیرم.»

دیدن فالونی درحال چرخش

فقط برای اینکه خیال شوهرم راحت شود و بتواند بدون نگرانی برود، به او گفتم که فالون گونگ را یاد می‌گیرم. در آن زمان، پدرشوهر و مادرشوهرم هردو فالون گونگ را تمرین می‌کردند و مادرشوهرم اغلب به من می‌گفت: «اگر فالون گونگ را تمرین کنی، بیمار نمی‌شوی.»

با خودم فکر می‌کردم: «اگر هیچ‌کس بیمار نشود، بیمارستان‌ها به چه دردی می‌خورند؟» این حرف‌ها به نظرم، بسیار دور از واقعیت بود و اصلاً باورشان نداشتم. بنابراین بعد از رفتن شوهرم، هرگز تمرین را شروع نکردم.

پس از اینکه شوهرم برای کار رفت، حتی یک شب هم نخوابیدم، چون اگر دراز می‌کشیدم، دیگر نمی‌توانستم بلند شوم. قبلاً شوهرم کمکم می‌کرد بلند شوم، اما فرزندانم هنوز کوچک بودند و نمی‌توانستند کمکم کنند. وقتی نیاز بود به توالت بروم، نمی‌توانستم به‌تنهایی خودم را به آنجا برسانم، مجبور بودم دیوار را بگیرم و ذره‌ذره حرکت کنم.

آن زمان دخترم هشت سال داشت. او برای خودش و برادر کوچکش غذا می‌پخت، اما من تقریباً چیزی نمی‌خوردم. پسرم فقط چهار سال داشت. هنگام بازی از خانه دور نمی‌شد و بعد از مدت کوتاهی برمی‌گشت و می‌پرسید: «مامان، می‌خواهی به توالت بروی؟»

بچه‌ها در آن سن، نباید ‌دغدغه‌ای داشته باشند و فقط باید بازی کنند، اما در خانواده ما، فرزند بزرگ‌تر باید به مدرسه می‌رفت و غذا می‌پخت و فرزند کوچک‌تر باید نگران توالت رفتن مادرش می‌بود. آن‌ها هم هردو رنج می‌کشیدند.

یک روز در اواخر ژوئیه۱۹۹۷، پسرم گفت: «مامان، باید فالون گونگ را تمرین کنی. آن به دیگران کمک کرده حالشان خوب شود، پس می‌تواند به تو هم کمک کند خوب شوی.»

جواب دادم: «باشد.» درواقع فقط می‌خواستم خوشحالش کنم.

وقتی شنید که موافقم، فوراً روی تخت رفت، پاهایش را در وضعیت لوتوس کامل قرار داد، با دست‌هایش حالتی گرفت و گفت: «مامان، بگذار نشانت بدهم چطور انجامش بدهی.»

من هم فقط برای دلخوشی او مرتب می‌گفتم: «باشد.»

پسرم از من خواست بنشینم و به دیوار تکیه بدهم و من هم هرچه را که می‌گفت انجام می‌دادم. چون نمی‌دانستم چطور در وضعیت لوتوس کامل بنشینم، در وضعیت نیمه‌لوتوس نشستم. او همچنین به من یاد داد زبانم را به سقف دهانم بچسبانم و چشم‌هایم را ببندم. وقتی دیدم چقدر جدی است، قدردانش شدم و با خودم فکر کردم: «حتماً این‌ها را از مادربزرگش یاد گرفته است.»

چشم‌هایم را بستم و پس از لحظه‌ای، چیزی را درحال چرخش دیدم، صفحه‌ای دایره‌ای که درونش نوری روشن بود. زیر نور، چیزهایی شبیه ماهی‌های کوچک وجود داشت که یک سرشان از سر دیگر بزرگ‌تر بود، بعضی در یک جهت و بعضی در جهت مخالف می‌چرخیدند. گل‌های زردی هم درحال چرخش بودند و یک گل زرد بزرگ در مرکز قرار داشت. این‌ها چه بودند؟ این صحنه حدود ده دقیقه ادامه داشت و کاملاً شگفت‌زده‌ام کرد.

می‌خواستم یک تمرین‌کننده فالون گونگ را پیدا کنم و درباره چیزی که دیده بودم از او بپرسم. آن روز تازه باران باریده بود و مسیر لغزنده بود، بنابراین با تکیه دادن به دیوار، آهسته پیش رفتم. در کمال تعجب، خودم را به خانه خانمی رساندم که فالون گونگ را تمرین می‌کرد. او داشت با تمرین‌کننده دیگری، درباره خواب شگفت‌انگیزی که دیده بود صحبت می‌کرد. گفتم: «من هم چیزی برای گفتن دارم، اما آن خواب نبود.» سپس ماجرا را برایشان تعریف کردم.

شوهر آن خانم حرف‌هایم را شنید و پرسید: «آن چه شکلی بود؟» با حرکت دست‌هایم نشانش دادم. سپس نسخه‌ای از جوآن فالون را آورد و پرسید: «همین فالون (چرخ قانون) بود؟»

به تصویر ابتدای کتاب نگاه کردم و گفتم: «این فالون است؟ خیلی شبیه همین بود. مال شما چقدر واضح است! چیزی که من دیدم، به این اندازه واقعی به نظر نمی‌رسید.»

شوهرش گفت: «بنیان خوبی داری. بیا با ما تمرین کن.»

جواب دادم: «تمرین می‌کنم، تمرین می‌کنم.»

نسخه‌ای از فالون گونگ را به من داد، اما وقتی دیدم نوشته‌هایش چقدر ریز است، آن را کنار گذاشتم و گفتم: «نوشته‌هایش خیلی ریز است، نمی‌توانم بخوانم. سواد چندانی ندارم، حتی همه حروف را هم نمی‌شناسم.»

او گفت: «نسخه‌ای با نوشته‌های درشت‌تر برایت پیدا می‌کنم» و نسخه‌ای از جوآن فالون (جلد دوم) را برایم آورد.

کتاب را باز کردم. در صفحه اول، استاد بیان کردند:

«وسعت عالم و عظمت بدن‌های کیهانی هرگز نمی‌تواند توسط انسان‌ها از طریق اکتشاف فهمیده شود، ریزی ماده هرگز نمی‌تواند توسط انسان‌ها آشکار شود. بدن انسانی آن‌قدر اسرارآمیز است که ورای دانش بشری می‌باشد که بسیار سطحی است. زندگی آن‌قدر غنی و پیچیده است که تا ابد به‌صورت یک معما برای بشریت باقی می‌ماند.» («گردون»، نکات اصلی برای پیشرفت بیشتر)

درواقع بسیاری از حروف را نمی‌شناختم، اما به‌نحوی وقتی آن‌ها را می‌دیدم، معنایشان را می‌فهمیدم.

وقتی بیمار شده بودم، از خودم می‌پرسیدم چرا مردم بیمار می‌شوند. سر ما این‌قدر کوچک است، چطور می‌تواند این‌همه فکر مختلف را در خود جای دهد؟ خواهر کوچکی دارم که خانه‌اش چندان تمیز نیست، اما هرگز بیمار نمی‌شود. خانه من از خانه او تمیزتر است، چرا خانواده من بیمار می‌شود؟ ماجرا چیست؟ ما حتی بدن انسان را هم نمی‌شناسیم، اما استاد می‌توانند جهان را این‌قدر روشن توضیح دهند، این واقعاً شگفت‌انگیز است.

کتاب را ورق زدم و عنوان «تزکیه حقیقی» را دیدم. اولین جمله این بود: «مریدان تزکیه‌کنندۀ حقیقی‌ام، آنچه به شما آموزش دادم فایی است که با آن، فرد می‌تواند بوداشدن یا دائو را تزکیه کند.» ذهنم روشن شد و فهمیدم این، روشی برای تزکیه در فای بودا و دائو است. باید آن را یاد می‌گرفتم.

کتاب را به خانه بردم و در یک شب تا آخر آن را خواندم، حتی دردم را فراموش کردم. روز بعد به دخترم گفتم: «باید فالون گونگ را یاد بگیرم، اما بسیاری از کلمات را نمی‌شناسم.»

او گفت: «کلماتی را که نمی‌شناسی روی کاغذ بنویس، وقتی برگشتم، در فرهنگ لغت برایت پیدا می‌کنم.»

رفع تمام بیماری‌ها پس از سه روز

خواندن کامل جوآن فالون، جلد دوم، اطمینانم را برای انجام تمرینات بیشتر کرد. بعد از آن، نسخه‌ای از راه بزرگ کمال معنوی را تهیه کردم و حرکات را از روی کتاب یاد گرفتم. نمی‌توانستم به محل تمرین بروم، چون قادر نبودم به‌تنهایی راه بروم یا بایستم.

وقتی حرکات تمرین اول را نگاه کردم، اصلاً نتوانستم آن‌ها را یاد بگیرم. به نظرم دشوار بودند. تمرین دوم کمی ساده‌تر به نظر می‌رسید، بنابراین تصمیم گرفتم اول آن را یاد بگیرم. در حالتی نیمه‌نشسته و نیمه‌خوابیده به تخت تکیه دادم. با حالت «نگه داشتن چرخ» شروع کردم و هر حرکت را به‌خوبی یاد گرفتم و سپس سراغ حرکت بعدی ‌رفتم. هم‌زمان با یادگیری، تمرین می‌کردم و هر وقت خسته می‌شدم، کمی استراحت می‌کردم.

پس از انجام هر چهار حالت تمرین «نگه داشتن چرخ»، عرق کرده بودم و لباس‌هایم خیس شده بود. از زمان بیمار شدنم، نزدیک به سه سال بود که عرق نکرده بودم. حتی در گرم‌ترین روزهای تابستان هم مجبور بودم کاپشن پنبه‌ای بپوشم. آن روز هنگام تمرین عرق کردم، چقدر شگفت‌انگیز بود! پس از پایان تمرین، احساس خستگی کردم، دراز کشیدم و خوابم برد. بی‌خوابی‌ام کاملاً برطرف شده بود. روز بعد کمی بیشتر تمرین کردم.

روز سوم، جلو آینه تمرین کردم تا حرکات را درست انجام دهم. اما هنگام تمرین، مداخله‌ای پیش آمد. به یاد آوردم که استاد گفته بودند هنگام بروز مداخله، باید نام استاد را صدا زد.

آن موجود با چند ترفند سعی کرد مزاحمم شود. یک بار گفت: «فالون گونگ را تمرین نکن. به یک بودای سنگی تبدیل می‌شوی و دیگر نمی‌توانی هیچ کاری انجام دهی.»

جواب دادم: «چه عالی، باد و باران و آفتاب سوزان دیگر اثری بر من نمی‌گذارند.»

سپس آن موجود گفت: «تمرین نکن. اگر دست بکشی، پول بسیار زیادی به تو می‌دهم.» سپس مقدار زیادی اسکناس قرمز صدیوآنی نشانم داد که مانند کوهی روی هم انباشته شده بودند.

گفتم: «پول را برای چه می‌خواهم؟ اگر سالم نباشم، پول چه فایده‌ای دارد؟ قطعاً به حرفت گوش نمی‌دهم!»

گرچه این گفتگو در ذهنم رخ می‌داد، می‌دانستم که آن صداها متعلق به خودم نیستند. به نظر می‌رسید چند موجود بودند. یکی گفت: «اگر به تمرین ادامه بدهی، با چنگک می‌کُشمت.» آن چنگک را در بُعد دیگری دیدم، اما نترسیدم.

تصور می‌کردم تجربه همه تمرین‌کنندگان یکسان است و دیدن چیزهایی مانند پدیده‌هایی از بُعدهای دیگر کاملاً طبیعی است. چون از همان ابتدا می‌توانستم چنین چیزهایی را ببینم، چندان به آن فکر نکرده بودم.

وقتی به حالت نگه داشتن چرخ بالای سر رسیدم، پیرمردی با ریش سفید ظاهر شد که چوب‌دستی از موی دم اسب در دست داشت. به من نگاه کرد و گفت: «بد نیست» و سپس رفت.

با خودم فکر کردم: «منظورش چه بود؟ ممکن است این یک آزمون باشد؟»

بعداً کمی آب سرد نوشیدم و ناگهان به یاد آوردم که آب سرد برایم مضر است. تازه آن موقع متوجه شدم که سه بار آب سرد نوشیده‌ام و اصلاً معده‌ام درد نگرفته است. آنجا بود که واقعاً فهمیدم چقدر احساس سلامتی می‌کنم: آه! ایستاده بودم، می‌توانستم راه بروم، هیچ دردی نداشتم، همه‌چیز خوب شده بود! آن‌قدر خوشحال بودم که فوراً خانه را کاملاً تمیز کردم و بعد دوان‌دوان بیرون رفتم.

با هیجان فریاد زدم: «من فالون گونگ را تمرین می‌کنم! بیماری‌هایم از بین رفته‌اند! خوب شده‌ام!»

وقتی اهالی روستا این را شنیدند، گفتند: «فالون گونگ واقعاً معجزه‌آساست! کسی که زمین‌گیر و فلج بود، فقط بعد از سه روز بلند شده و می‌دود.»

این خبر خوب به‌سرعت در روستاهای اطراف پخش شد. مردم از تأثیرات معجزه‌آسای فالون گونگ مطلع شدند و برای یادگیری تمرینات، به محل‌های تمرین روی آوردند.

هنگام یادگیری مدیتیشن، چیز شگفت‌انگیزی رخ داد. روش‌های مختلفی را برای قرار دادن پاهایم روی هم امتحان کردم، اما هیچ‌کدام درست از آب درنیامد. در قلبم گفتم: «استاد، درست انجامش نمی‌دهم.»

سپس استاد با کاسایای زرد ظاهر شدند، درحالی‌که درست روبه‌رویم نشسته بودند و گفتند: «اشتباه انجام می‌دهی. برو فلانی را پیدا کن.»

به روستا رفتم و پرسیدم: «کسی به نام فلانی داریم؟»

یکی از اهالی جواب داد: «بله، با او چه‌کار داری؟»

گفتم: «می‌خواهم با او فالون گونگ را تمرین کنم.» معلوم شد که همسرش فالون گونگ را تمرین می‌کرد و در خانه‌شان محل تمرین داشتند.

روز بعد برای یادگیری مدیتیشن، به خانه‌شان رفتم. چهار تمرین اول را خوب انجام می‌دادم و مدیتیشن را هم با آن‌ها یاد گرفتم.

هنگام مدیتیشن، هرچقدر پاهایم درد می‌گرفت، آن‌ها را پایین نمی‌آوردم. صدایی نامم را صدا زد و گفت: «لطفاً بلند شو، دارم از درد می‌میرم.»

جواب دادم: «داری از درد می‌میری؟ پس این تو هستی که درد می‌کشی.» ابتدا نمی‌دانستم آن چیست، اما پس از مطالعه آموزه‌های استاد فهمیدم که آن کارما بود.

احساس می‌کردم نسبتاً دیر تمرین را شروع کرده‌ام، بنابراین هر روز تا می‌توانستم تمرین می‌کردم، گاهی دو یا سه بار. می‌خواستم نسخه‌ای از جوآن فالون را داشته باشم، اما پول نداشتم. هم‌تمرین‌کننده‌ای گفت: «این کتاب را بگیر. تمرین‌کننده دیگری قبلاً بخشی از هزینه‌اش را پرداخت کرده است، بنابراین فقط باید چهار یوان بدهی.»

اما حتی چهار یوان هم نداشتم. کسی را پیدا کردم که ژاکت می‌بافت و از او خواستم این کار را به من یاد بدهد. گفتم: «لطفاً اول چهار یوان به من قرض بده، اینجا برایت ژاکت می‌بافم.» او قبول کرد و پنج یوان به من داد. به این ترتیب، نسخه‌ای از جوآن فالون را تهیه کردم.

پس از تهیه کتاب، هر بار آن را برای خواندن باز می‌کردم، همه حروف با نور طلایی درخشانی می‌درخشیدند. ابتدا نماد سواستیکا را می‌دیدم و سپس فالونی درحال چرخش ظاهر می‌شد. اگر به کلمه‌ای برمی‌خوردم که نمی‌شناختم، آن کلمه می‌چرخید و ناگهان معنایش را می‌فهمیدم. بعدها گاهی حروف بزرگ می‌شدند و بعضی وقت‌ها می‌توانستم لایه‌لایه فاشن‌های استاد (بدن‌های قانون) را پشت آن‌ها ببینم. واقعاً جوآن فالون را همچون گنجی که نمی‌توان رویش ‌قیمتی گذاشت گرامی می‌داشتم.

تحت حفاظت استاد

پس از خواندن جوآن فالون، بسیاری از خاطرات کودکی‌ به یادم آمد. در کودکی دوست داشتم برای مردم داستان تعریف کنم، درباره اینکه زیر زمین و در آسمان‌ها چقدر موجود وجود دارد، از کجا آمده‌اند و مانند این‌ها. نمی‌دانستم این چیزها را از کجا می‌دانم، فقط می‌دانستم.

وقتی کوچک بودم، حتی می‌توانستم پرواز کنم. با یک جهش می‌توانستم خیلی بالا بروم، تا میانه ارتفاع یک درخت. با جهشی دیگر به نوک درخت می‌رسیدم. اما وقتی به 13 یا 14سالگی رسیدم، این توانایی را از دست داده بودم. گاهی وقتی برای بازی بیرون می‌رفتم، احساس می‌کردم گیاهان برایم دست تکان می‌دهند.

هرچه بیشتر فا را مطالعه می‌کردم، بیشتر احساس می‌کردم رابطه‌ای عمیق و ازپیش‌تعیین‌شده با استاد دارم. باور دارم که حتی پیش از شروع تمرینات هم استاد مراقبم بودند، وگرنه مدت‌ها پیش مرده بودم.

وقتی ۱۴ سال داشتم، مادرم آن‌قدر با الفاظ زشت به من ناسزا می‌گفت که دیگر تحمل نداشتم و نمی‌خواستم به زندگی ادامه دهم. فکر کردم: «اگر قرار است بمیرم، دست‌کم با شکم سیر بمیرم.» معمولاً برای غذا با کسی رقابت نمی‌کردم. صبر می‌کردم دیگران غذایشان را تمام کنند و بعد غذا می‌خوردم. اما آن روز جلو رفتم و آن‌قدر خوردم که کاملاً سیر شدم.

با خودم فکر کردم: «یک بسته مرگ موش مرا نمی‌کشد»، بنابراین دو بسته از آن خوردم. بعد دراز کشیدم و منتظر مرگ ماندم. لحظه‌ای بعد، تمام بدنم بی‌حس شد و احساس کردم می‌خواهم بالا بیاورم. از ترس اینکه مادرم متوجه شود، برای بالا آوردن به بیرون دویدم. جوجه کوچکی آمد و آنچه را که بالا آورده بودم خورد و کمی بعد مرد. فهمیدم که آن سم واقعاً قوی بود.

درحالی‌که همچنان عق می‌زدم، آنچه را که بالا می‌آوردم زیر خاک دفن می‌کردم. آن جوجه هنگام مرگ بدنش می‌لرزید و بدن من هم شروع به لرزش کرد. پس از پایان بالا آوردنم، نمردم، فقط تمام بدنم بی‌حس شده بود. دو هفته در بستر افتادم و سپس بهبود یافتم.

رنج عمیقی داشتم و دیگر نمی‌خواستم زنده بمانم، اما حتی نمی‌توانستم بمیرم. دیگران با خوردن فقط یک بسته مرگ موش می‌مردند، اما من دو بسته خورده بودم و بازهم نمردم. گرچه زنده ماندم، به‌تدریج دچار مشکلات معده شدم. نمی‌توانستم آب سرد بنوشم، چون باعث معده‌دردی می‌شد که ماه‌ها ادامه می‌یافت. باور دارم که استاد نگذاشتند بمیرم، چون قرار بود دافا را کسب کنم.

وقتی شوهرم برگشت، به او گفتم: «خوب شده‌ام.» هنگام رفتنش، پشتم پر از تومورهای بدخیمی بود که همه‌جا گسترش یافته بودند. پزشکان گفته بودند: «دیگر کاری از دستمان برنمی‌آید، به خانه برو و خوب بخور و بنوش.» درواقع می‌گفتند که منتظر مرگ باشم.

او می‌دانست که چهار تومور بسیار بزرگ روی پشتم وجود داشت. وقتی آن ناحیه را لمس کرد و دید تومورها ناپدید شده‌اند، با شگفتی گفت: «وای، واقعاً خوب شده‌ای!» فقط بخشی از پوست سفت شده بود که شبیه جای زخم بود.

وقتی شوهرم دید با تمرین دافا سلامتی‌ام را بازیافته‌ام، او هم تمرین را شروع کرد. گفت: «دیگر هرگز کار بدی نمی‌کنم، می‌خواهم یاد بگیرم انسان خوبی باشم.» متعاقباً وضعیت سلامتی‌اش بهتر شد، گرچه گاهی با سرفه، موادی شبیه خون یا گوشت فاسد را بیرون می‌داد. این وضعیت چند سال ادامه داشت، اما می‌توانست به‌اندازه یک فرد جوان با انرژی کار کند.

پس از بازیابی سلامتی‌ام، برای انجام تمرینات به محل تمرین می‌رفتم. پس از حدود یک ماه تمرین، یک روز هنگام انجام تمرین دوم ناگهان نیازی فوری به توالت پیدا کردم. وقتی نگاه کردم، دیدم توده‌های بزرگ و فراوانی از چرک، شبیه پارچه سیاه نواری‌شکل، و همچنین توده‌های چرک سفید دفع کرده‌ام! شوهرم هم توده‌های زیادی از چرک سفید دفع کرد و کمی بعد، وضعیتش به حالت عادی برگشت.

آن زمان دخترم فقط نُه سال داشت و پسرم پنج‌ساله بود. وقتی دیدند چقدر بهتر شده‌ام، هردو همراه من تمرین را شروع کردند. وقتی فیلم سخنرانی‌های استاد را تماشا می‌کردم، آن‌ها هم تماشا می‌کردند. وقتی به محل تمرین می‌رفتم، آن‌ها هم همراهم می‌آمدند.

هنگام مطالعه فا، دخترم همراه من می‌خواند. بعدها، وقتی شروع به ازبر کردن درباره دافا کردیم، من نتوانستم آن را ازبر کنم، اما پسرم توانست، گرچه هنوز به مدرسه نرفته بود.

دخترم گفت: «مدت‌هاست که می‌توانم بدن قانون استاد را ببینم. در مدرسه، وقتی کار خوبی می‌کردم، استاد لبخند می‌زدند، وقتی کار چندان خوبی نمی‌کردم، حالت چهره استاد جدی می‌شد.» آن موقع بود که فهمیدم چشم آسمانی دخترم هم باز شده است. بعدها مقاله‌ای درباره تزکیه‌اش نوشت و در کنفرانس تبادل تجربه محلی شرکت کرد.

در سال ۱۹۹۸، پسرم فقط شش سال داشت. فصل برداشت گندم بود و تقریباً کارمان تمام شده بود. گندم باقی‌مانده برای یک بار ماشین زیاد بود، اما به‌اندازه دو بار هم نبود، بنابراین شوهرم گفت: «همه را یک‌باره ببریم.»

در راه خانه، بخشی از مسیر سربالایی بود. شوهرم با سرعت زیاد رانندگی می‌کرد و وسیله نقلیه شروع به واژگون شدن کرد. قرار بود پسرم روی صندلی کنار راننده بنشیند تا وسیله تعادلش را حفظ کند، اما وزنش آن‌قدر کم بود که نمی‌توانست جلو واژگونی آن را بگیرد. وسیله واژگون شد و روی چرخ‌هایش فرود آمد و پسرم زیر آن گیر افتاد. روی تمام پشتش آب داغ ریخت.

بعد از اینکه پسرم را بیرون آوردیم، با وحشت دیدم تمام پشتش پر از تاول‌های بزرگ است. در آن هوای گرم و سوزان، باید چه‌کار می‌کردیم؟ پسرم گفت: «اشکالی ندارد، استاد مراقبم هستند.» مادرشوهرم پیشنهاد کرد: «باید او را به بیمارستان ببریم.» پسرم جواب داد: «لازم نیست. چیزی نیست.»

او را به شکم روی تخت خواباندم و پنکه را روشن کردم. خودم هم با دست، بادش می‌زدم، اما سرانجام خسته شدم و خوابم برد. وقتی بیدار شدم، صدای پسرم را شنیدم که بیرون بازی می‌کرد، می‌دوید و بالا و پایین می‌پرید. گفتم: «پسرم، بهتر شده‌ای؟» جواب داد: «خوب شده‌ام، واقعاً خوب شده‌ام.» گفتم: «بیا ببینمت.» وقتی نگاه کردم، واقعاً کاملاً بهبود یافته بود، پوست پشتش صاف بود و حتی یک تاول هم باقی نمانده بود!

در آن زمان، گرچه هنوز با مشکلات مالی روبه‌رو بودیم، وضعیت سلامتی‌مان بهتر شده بود و روحیه خوبی داشتیم. هر روز شاد و غرق در نیک‌خواهی دافا بودیم.

(ادامه دارد)