(Minghui.org) (ادامه قسمت دوم) در مسیر اعتباربخشی به فا، روشنگری حقیقت و نجات مردم، استاد همواره از ما محافظت کرده‌اند. تا زمانی که مطابق فا زندگی کنیم، از برکات استاد برخوردار می‌شویم و معجزات رخ می‌دهند. حتی وقتی از فا منحرف می‌شویم، بازهم می‌توانیم از راهنمایی و کمک استاد برخوردار شویم و ایشان ما را به مسیر درست بازمی‌گردانند.

بازگشت به زادگاهم، برای روشنگری حقیقت

پس از آغاز آزار و شکنجه فالون دافا به‌دست حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در سال ۱۹۹۹، مانند بسیاری از تمرین‌کنندگان دیگر، برای اعتباربخشی به فا به پکن رفتم. وقتی سرانجام به خانه برگشتم، متوجه شدم هر کلمه‌ای که می‌نویسم، مانند طلا می‌درخشد. فکر کردم باید عبارات‌ «فالون دافا خوب است»، «حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» و «فالون دافا فای راستین است» را بنویسم تا حقیقت را روشن و در نجات مردم به استاد کمک کنم. این را هدف خودم قرار دادم.

اوایل اکتبر، چند تمرین‌کننده از من خواستند برای دادخواهی دوباره به پکن بروم. گفتم: «نمی‌روم. اینجا می‌مانم تا درباره فالون دافا و آزار و شکنجه به مردم محلی بگویم. بسیاری از روستاییان فریب افتراها و دروغ‌های ح.ک.چ را خورده‌اند و برداشت‌های بسیار نادرستی از فالون دافا دارند. باید حقایق فالون دافا را برایشان روشن کنم.»

ابتدا برای تهیه هر نسخه، این عبارات‌ فرخنده را با دست می‌نوشتم. بعداً با استفاده از کاغذ کاربن، هم‌زمان چندین نسخه از آن‌ها تهیه می‌کردم. کلمات را به‌صورت عمودی می‌نوشتم و برگه‌ها را روی تیرهای برق می‌چسباندم. هیچ کسی آن‌ها را پاره نمی‌کرد. گاهی پس از گذشت مدتی طولانی، کاغذ فرسوده می‌شد، اما کلمات باقی می‌ماندند. نه کم‌رنگ می‌شدند و نه جوهرشان می‌ریخت، بلکه ظاهراً با نوری طلایی می‌درخشیدند. نمی‌دانم دیگران آن‌ها را چگونه می‌دیدند، اما در چشم من همیشه می‌درخشیدند.

یک بار بنرهایی نصب کردم که رویشان نوشته بود: «از استاد من اعاده حیثیت کنید» و «حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است». مردی مسن آن‌ها را دید و زیر لب گفت: «چه حیف! چرا چیزی به این خوبی را اینجا گذاشته‌اند؟» به‌نظر می‌رسید این عبارات برایش بسیار ارزشمندند. دریافتم که نوشتن این کلمات روی بنرها می‌تواند بر قلب مردم تأثیر بگذارد. سپس با خودم فکر کردم: «آیا بهتر نیست نامه بنویسم؟ می‌توانم به مردم کمک کنم تا بهتر درک کنند که فالون گونگ چیست و حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری چه معنایی دارد.»

با این فکر در ذهنم، شروع به نوشتن نامه کردم و تجربیات خودم از تمرین را نیز در آن‌ها گنجاندم. هر روز سرگرم تهیه بنر، نوشتن نامه و توزیع آن‌ها بودم. یک بار یکی از نامه‌هایم پس از اینکه دست‌به‌دست گشته بود، به‌دست مادرشوهرم رسید.

بعداً مطالب اطلاع‌رسانی فالون دافا در وب‌سایت مینگهویی در دسترس قرار گرفت و برای تکثیر آن‌ها، به یک مغازه فتوکپی رفتم. ابتدا پلیس دخالتی نمی‌کرد، اما سرانجام تکثیر مطالب فالون دافا را ممنوع کرد و هر کسی را که حین انجام این کار می‌گرفت، به‌طور غیرقانونی دستگیر می‌کرد.

وقتی اجازه نمی‌دادند مطالب را در اماکن عمومی توزیع کنیم، آن‌ها را در پاکت می‌گذاشتیم و خانه‌به‌خانه توزیع می‌کردیم.

تمام هزینه‌ها را خودم می‌پرداختم. احساس می‌کردم وظیفه دارم به این شکل مشارکت کنم و پول خودم را برای کمک به نجات مردم به کار ببرم.

خواندن جوآن فالون کودکی در آستانه مرگ را به زندگی بازگرداند

در سال ۲۰۰۳، فرزند یکی از دخترعموهایم کمی بیش از یک سال داشت. کودک به‌شدت بیمار شد و در آستانه مرگ بود و ظاهراً هیچ درمانی مؤثر نبود.

یک روز به خانه دخترعمویم رفتم. همه کسانی که آنجا بودند می‌گفتند کودکش مرده است. تمام بدن کودک به رنگ بنفش مایل به سیاه درآمده بود. بینی‌اش را لمس کردم و متوجه شدم دیگر نفس نمی‌کشد. چند پزشکی که دخترعمویم با آن‌ها مشورت کرده بود، گفته بودند که کودک تمام کرده است.

اما احساس می‌کردم بدن کودک هنوز کمی گرم است. او را در پارچه‌ای پیچیدم تا بتوانم هنگام خواندن جوآن فالون، روی پشتم حملش کنم. فکر کردم حالا که کودک در آستانه مرگ است، شاید بهتر باشد به فا گوش بدهد تا مدت کوتاه زندگی‌اش در این دنیا بیهوده نگذشته باشد.

وقتی به سخنرانی دوم رسیدم، رنگ بدن کودک صورتی شده بود و به‌آرامی داشت به هوش می‌آمد. سپس یکی از اعضای خانواده دخترعمویم که فالون دافا را تمرین نمی‌کرد، گفت: «من مدتی می‌خوانم، تو کمی استراحت کن.»

بااین‌حال احساس کردم چیزی درست نیست. بنابراین دوباره کودک را روی پشتم گرفتم و به خواندن سخنرانی سوم ادامه دادم. کمی بعد، کودک به هوش آمد و کاملاً بهبود یافت.

وقتی جوآن فالون را می‌خواندم، بسیاری از روستاییان دور ما جمع شده بودند و تماشا می‌کردند. شاید شگفت‌انگیزتر این بود که کودک، با اینکه هنوز ایستادن را شروع نکرده بود، پس از بهبودی، در همان روز توانست بایستد.

این معجزه همه مردم آن منطقه را شگفت‌زده کرد و دخترعمویم نیز تمرین فالون دافا را آغاز کرد.

پس از انتشار نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست، دخترعمویم در روستا به مردم سر می‌زد و آن‌ها را تشویق می‌کرد از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن خارج شوند. بسیاری از مردم نیز موافقت کردند.

همه اهالی روستای آن‌ها مرا می‌شناسند و هر وقت مرا می‌بینند، با صدای بلند می‌گویند: «فالون دافا خوب است!»

مرکز تولید مطالبی که در خانه‌ام راه‌اندازی کردم

برای تولید مطالب روشنگری حقیقت، از تمرین‌کننده‌ای خواستم که در خرید چاپگر کمکم کند و از دخترم خواستم نحوه استفاده از آن را به من بیاموزد. همچنین یاد گرفتم چگونه مطالب را از وب‌سایت مینگهویی دانلود و روی سی‌دی رایت کنم.

از اواخر سال ۲۰۰۰ تا اواخر سال ۲۰۰۴، مسئول تأمین مطالب روشنگری حقیقت برای تمرین‌کنندگان سه بخش بودم. هر بار حجم زیادی از مطالب، حدود سه چهار جعبه بزرگ، چاپ می‌کردم.

یک شب، دیروقت، بلافاصله پس از فرستادن افکار درست به رختخواب رفتم. در حالتی شبیه رؤیا دیدم تمرین‌کننده‌ای که دستگیر شده بود، با گام‌های لرزان به خانه برمی‌گردد. سپس صدایی شنیدم که با لحنی اضطراری به من می‌گفت: «هنوز خوابی؟!» به‌نظر می‌رسید اتفاقی در شرف وقوع است.

بلافاصله بیدار شدم و برای جمع‌وجور کردن محل چاپ به زیرزمین رفتم. چند کیسه کاغذ باطله جمع کردم و پیش از سپیده‌دم، آن‌ها را دور ریختم. همچنین سه جعبه بزرگ کاغذ چاپ باقی‌مانده را به خانه خواهر بزرگم بردم.

وقتی از خانه خواهرم برگشتم، هوا تقریباً تاریک شده بود. مادرشوهرم گفت: «بیرون نرو، پلیس دنبالت می‌گردد.» اما به حرفش گوش ندادم و باقی مطالب را نیز برداشتم تا به خانه خواهرم ببرم.

وقتی دوباره به‌سمت خانه به راه افتادم، هوا تاریک شده بود. فقط باید از یک جاده اصلی عبور می‌کردم تا به خانه برسم، اما همان‌جا دوچرخه گیر کرد. به‌طرزی عجیب نمی‌توانستم دوچرخه‌ام را به جلو حرکت دهم. احساس می‌کردم زنجیرش پاره شده است. سعی کردم آن را به عقب حرکت دهم و دوچرخه به‌طور عادی حرکت کرد.

نمی‌دانستم جریان چیست که ناگهان این سخن استاد به ذهنم آمد: «سطح درک شما بسیار پایین است.»

این چه معنایی داشت؟ جا خوردم. شاید نباید به خانه می‌رفتم. پس به خانه نرفتم. وقتی برگشتم و در جهت مخالف حرکت کردم، دوچرخه هیچ مشکلی نداشت، فقط مانع رفتنم به خانه می‌شد!

آن شب در خانه خواهرم ماندم. روز بعد، صبح زود به خانه یکی از بستگان رفتم. او گفت: «چرا این‌قدر زود آمده‌ای؟ مگر نمی‌دانی به خانه‌ات یورش برده‌اند؟ افراد زیادی روستایتان را محاصره کرده‌اند. مأموران شهرستان و شهر منتظرند تا دستگیرت کنند.»

پاسخ دادم: «نمی‌گذارم مرا بگیرند.»

به‌لطف محافظت و راهنمایی استاد، مرکز تولید مطالبم خسارت چندانی ندید، اما مجبور شدم آن را برای همیشه تعطیل کنم.

بعداً وب‌سایت مینگهویی تمرین‌کنندگان را تشویق کرد در همه‌جا، مراکز کوچک تولید مطالب راه‌اندازی کنند. بنابراین همچنان مطالب روشنگری حقیقت فراوانی در دسترس بود تا توزیعشان کنیم.

دوران دوری از خانه

برای اجتناب از دستگیری، از خانه دور شدم. کجا می‌توانستم بروم؟ به یاد آوردم که دختر یکی از بستگانم تمرین‌کننده فالون دافاست. بنابراین به روستای زادگاهش رفتم و پرس‌وجو کردم. توانستم خانه‌اش را پیدا کنم.

اما به خانه او نیز یورش برده بودند. بنابراین مرا به خانه عمه‌اش برد. عمه‌اش به پاکیزگی بسیار اهمیت می‌داد.

هر روز تنها کاری که می‌کردم، خواندن کتاب‌های دافا و انجام تمرین‌ها بود. معذب بودم که کار دیگری نمی‌کردم. یک روز عمه پیشنهاد کرد به اتاق دیگری بروم. وقتی وارد شدم، دیدم اتاق پر از کتاب‌های دافاست که بسیاری از آن‌ها را هنوز نخوانده بودم. خیالم آسوده شد و در کمتر از یک ماه، همه آن‌ها را خواندم.

سپس به استان گوانگ‌دونگ رفتم که شوهرم در آنجا کار می‌کرد. کتاب‌های دافا را با خودم بردم و یک سال آنجا ماندم. اما آن‌قدر دلتنگ خانه بودم که سرانجام برگشتم. همان موقع بود که از اهمیت خروج از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن آگاه شدم.

یک محنت جسمی

به زادگاهم برگشتم، اما به خانه خودم نرفتم. درعوض، به شهر مجاور رفتم و کاری برای مراقبت از یک خانم سالمند پیدا کردم.

یک روز، آن زن خواست به حمام عمومی برود و من نیز همراهش رفتم. در حمام، ناخواسته لیز خوردم و افتادم. دچار شکستگی شدید در پایم شدم و پایم در جهت مخالف پیچ خورد.

اولین فکرم این بود: «با پای شکسته، چطور تمرین‌ها را انجام بدهم؟!» پایم را چرخاندم و به جای خود برگرداندم که صدای تیزی شبیه «تق» داد.

مأمور حراست دید پایم به‌شدت کبود شده است و مرا برای عکس‌برداری به بیمارستان برد. عکس نشان داد پایم شکسته است، اما نمی‌خواستم تحت درمان قرار بگیرم. خانواده آن زن سالمند پیشنهاد کردند به من پول بدهند، اما نپذیرفتم. از آن‌ها خواستم مرا به خانه خواهرم ببرند.

خواهرم نیز تمرین‌کننده فالون دافا بود. او پس از شنیدن اتفاقات معجزه‌آسایی که در آغاز تمرین برایم رخ داده بود، تمرین را شروع کرده بود. اما وقتی به خانه‌اش رسیدم، شوهرش ناراحت شد، زیرا نمی‌خواست از من مراقبت کند.

می‌توانستم با پاهای ضربدری بنشینم، اما نمی‌توانستم راه بروم. به‌محض اینکه می‌ایستادم، درد آن‌قدر شدید می‌شد که دیگر هیچ حسی نداشتم.

مرا به یک بیمارستان ارتوپدی در شهرستان بردند که سه برادر آن را اداره می‌کردند. هر سه پزشک عکس را بررسی کردند و ناحیه آسیب‌دیده اطراف مچ پایم را لمس کردند. اما صبح روز بعد اصلاً نمی‌توانستم حرکت کنم.

متوجه شدم حتماً کار اشتباهی کرده‌ام و باید به درون نگاه کنم. بیمارستان را ترک کردم و به خانه یک تمرین‌کننده سالمند رفتم. وقتی می‌دیدم به تمام نیازهای روزمره‌ام رسیدگی می‌کند، احساس گناه می‌کردم. به او گفتم که نمی‌خواهم سربارش باشم و ای‌کاش می‌توانستم بروم.

اما او تشویقم کرد و گفت: «اگر مرید دافا هستی، فقط باید کاری را انجام بدهی که قرار است انجام بدهی.»

مدتی به حرفش فکر کردم و تصمیم گرفتم با تکیه دادن به دیوار، تمرین‌ها را انجام دهم. با کمال تعجب، حس پایم بلافاصله برگشت.

پس از انجام تمرین‌ها، خوابم برد. مدتی بعد، در رؤیایی دیدم استاد با قیچی پایم را برش می‌دهند و باز می‌کنند. داخل زخم سه موش بود که ظاهراً نشان‌دهنده همان سه برادر در بیمارستان ارتوپدی بودند.

استاد گفتند: «در حال پاکسازی تو هستم.»

آنقدر تحت تأثیر قرار گرفتم که اشک‌هایم جاری شد. وقتی بیدار شدم، با چشمانی اشک‌آلود آنچه را که دیده بودم برای هم‌تمرین‌کننده‌ام تعریف کردم. او نیز عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفت.

متوجه شدم که وقتی مرا به بیمارستان بردند و درمان را رد نکردم، این باعث شد موجوداتی مرا تسخیر کنند. واقعاً فاقد افکار درست بودم و نیروهای کهن شیطانی از این موضوع سوءاستفاده کردند.

پس از اینکه استاد مرا پاکسازی کردند، پایم ظرف چند روز بهبود یافت و درد از بین رفت.

یادگیری مهارت‌های جدید برای اعتباربخشی به فا

در شهری، کاری برای مراقبت از یک دختر یک‌ساله پیدا کردم. وضعیت سلامتی‌اش بسیار بد بود و مانند نوزادی یک‌ماهه به‌نظر می‌رسید. والدینش هم‌تمرین‌کننده بودند.

والدینش به من گفتند که کودکشان نمی‌تواند برخی غذاها، ازجمله سبزیجات، بخورد. او یبوست شدیدی داشت و مادرش مجبور بود مدفوعش را با دست خارج کند.

وقتی والدینش به سر کار رفتند، مقداری سبزیجات پختم و به کودک دادم. درنتیجه، دفع مدفوعش عادی شد و به‌سرعت شروع به رشد کرد.

ازطریق چشم آسمانی‌ام دیدم که کودک بدهی‌های کارمایی دارد. پشت سرش زنی حدوداً ۴۰‌ساله را دیدم که موهای کوتاه، صورتی گرد و یک خال داشت. با نگاهی آکنده از نفرت، به من خیره شده بود. هر وقت کودک دراز می‌کشید، او هم دراز می‌کشید، هر وقت کودک می‌نشست، او هم می‌نشست. هر بار افکار درست می‌فرستادم، ناپدید می‌شد، اما به‌محض اینکه فرستادن افکار درست را تمام می‌کردم، دوباره ظاهر می‌شد.

فکر کردم: «هرچه باشد، آن را به رسمیت نمی‌شناسم. نظم و ترتیبات و مداخلات نیروهای کهن را از بین می‌برم. هر پیوند کارمایی‌ای که در هر زندگی گذشته‌ای وجود داشته باشد، آن را به رسمیت نمی‌شناسم.»

روز بعد، آن زوج کودکشان را به سوپرمارکت بردند. حدود یک ساعت بعد برگشتند. کودک در آغوششان بود و سرش به جلو افتاده بود.

پرسیدم: «چه شده؟»

مادر کودک گفت: «نفس نمی‌کشد.»

والدینش بسیار نگران بودند و نمی‌دانستند چه کنند. بلافاصله شروع به فرستادن افکار درست کردم و آن‌ها نیز به من پیوستند. پس از مدتی، کودک دوباره شروع به نفس کشیدن کرد.

مادر کودک هماهنگ‌کننده محلی بود و کلاس‌های آموزش رایانه نیز برگزار می‌کرد. من هم می‌خواستم یاد بگیرم، اما او گفت: «تو فقط از بچه مراقبت کن. یادگیری رایانه چه فایده‌ای برایت دارد؟» آن زمان سواد چندانی نداشتم و هیچ‌چیز درباره رایانه نمی‌دانستم، اما واقعاً می‌خواستم یاد بگیرم.

بعداً این هماهنگ‌کننده یک رایانه قدیمی به من داد. از دخترم خواستم نحوه استفاده از آن را به من یاد بدهد. دخترم مراحل کار را نوشت و من قدم‌به‌قدم یاد گرفتم.

پس از اینکه کار با رایانه را یاد گرفتم، هماهنگ‌کننده از من خواست کتاب‌هایی مانند نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست و فروپاشی فرهنگ حزب را چاپ کنم. گاهی من نیز برای توزیع مطالب روشنگری حقیقت بیرون می‌رفتم.

یک بار، انبوهی از کتاب‌های نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست و فروپاشی فرهنگ حزب را در خانه دیدم و از خودم پرسیدم که چرا هماهنگ‌کننده آن‌ها را توزیع نکرده است. فهمیدم او به‌عنوان هماهنگ‌کننده، ناگزیر با هم‌تمرین‌کنندگان اختلافاتی پیدا می‌کرد. برخی از او انتقاد می‌کردند و به او می‌تاختند و این موضوع بسیار ناراحتش می‌کرد. گاهی درباره مشکلاتش با من درددل می‌کرد.

در آن دوران، خوابی دیدم. در اتاقی که انبوه کتابچه‌ها نگهداری می‌شد، کودکان بسیاری را دیدم که جلیقه‌هایی با نقش گل نیلوفرآبی بر تن داشتند. آن‌ها با چوب به در می‌کوبیدند و فریاد می‌زدند: «بگذارید بیرون برویم! بگذارید بیرون برویم! باید بیرون برویم و مردم را نجات دهیم!»

خوابم را برای هماهنگ‌کننده تعریف کردم. او بلافاصله متوجه شد و گفت: «اشتباه است که این‌همه کتابی را که تولید کرده‌ایم، در خانه نگه داریم. باید آن‌ها را توزیع کنیم. تمایلی نداشتم کتاب‌ها را به هم‌تمرین‌کنندگان بدهم، چون اغلب از من انتقاد می‌کنند. باید خودخواهی و رنجشم را رها کنم، واقعاً باید شین‌شینگم را بهبود ببخشم.»

ازآنجاکه تمرین‌کنندگان فالون گونگ بسیاری در روستایم بودند، آزار و شکنجه در آنجا به‌‌طور خاصی شدید بود. با کمک شوهر هماهنگ‌کننده، مقاله‌ای با نام واقعی خودم نوشتم تا عاملان محلی آزار و شکنجه را افشا کنم. این مقاله در وب‌سایت مینگهویی منتشر شد.

جلوگیری از ارتکاب قتل به‌دست یک دزد

یک بار در قطار بودم و چرت می‌زدم. بیدار شدم و دیدم مردی دست کسی را گرفته است. آن شخص دزد بود و می‌خواست پول آن مرد را بدزدد، اما او متوجه شده بود و دزد را رها نمی‌کرد. دزد با دست دیگرش چاقویی بیرون آورد و تهدید کرد که اگر کسی جرئت کند حرف بزند یا حرکتی کند، به مردی که هدف سرقت بود چاقو می‌زند. بقیه همه وحشت کرده بودند و دخالت نمی‌کردند. همسر آن مرد فریاد می‌زد: «کمکمان کنید! لطفاً نجاتمان دهید!»

ناگهان آموزش استاد به ذهنم آمد:

«مگر اینکه با چیزهای وحشتناکی مثل قتل یا آتش‌سوزی مواجه شوید. در این شرایط اگر کاری انجام ندهید، مشکلی در شین‌شینگ‌تان وجود دارد، چراکه فردی خوب در این شرایط واکنش نشان می‌دهد.» (سخنرانی نهم، جوآن فالون)

جان انسان از پول مهم‌تر است. بنابراین به مردی که دست دزد را گرفته بود گفتم: «رهایش کن!»

کسی به من هشدار داد حرف نزنم، اما دوباره به آن مرد گفتم دزد را رها کند. دزد بلافاصله فرار کرد. هیچ پولی دزدیده نشد و کسی هم آسیب ندید.

کسی که کنارم نشسته بود گفت: «واقعاً شجاع هستی. این روزها اگر چیزی به کسی مربوط نباشد، هیچ حرفی نمی‌زند. تو خیلی مهربان هستی. چنین کسی به‌ندرت پیدا می‌شود.»

«فالون گونگ واقعاً فوق‌العاده است»

یک روز به بازار رفتم و زوجی سالمند را دیدم که کلم چینی می‌فروختند. به‌سمتشان رفتم و درباره ماهیت شیطانی ح.ک.چ با آن‌ها صحبت کردم. شوهر عضو حزب بود.

گفتم: «می‌دانی در مانیفست کمونیست چه نوشته شده است؟ از شبح کمونیسم صحبت می‌کند که اصلاً چیز خوبی نیست. افراد زیادی از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن خارج شده‌اند.»

پرسید: «واقعاً؟»

گفتم: «البته. شما هم می‌خواهی خارج شوی؟»

گفت: «بله، خارج می‌شوم. اما اینجا مشغول فروش کلم هستیم.»

به او گفتم تمام کلم‌هایش را می‌خرم و از او خواستم آن‌ها را به خانه‌ام بیاورد. موافقت کرد.

وقتی به خانه‌ام آمد، پرسید آیا کتابی دارم که بتواند بخواند. نسخه‌ای از نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست را به او دادم.

پس از خواندنش دوباره آمد و کتاب‌های دیگری خواست. یک نسخه از هدف نهایی کمونیسم را به او دادم. اما گفت: «این را نمی‌خواهم. کتابی را می‌خواهم که خودت می‌خوانی.»

پرسیدم: «پس می‌خواهی فالون گونگ را یاد بگیری؟»

گفت بله. نسخه‌ای از جوآن فالون را به او دادم و گفتم: «کتابم را به شما قرض می‌دهم. لطفاً وقتی خواندنش تمام شد، آن را برگردان. کتاب‌های دیگر را می‌توانی نگه داری.»

چند بار بعد که او را در بازار دیدم، پرسیدم که آیا خواندن کتاب را تمام کرده است. هر بار می‌گفت: «هنوز درحال خواندنش هستم.»

یک روز دوباره برای دیدنش به بازار رفتم، اما فقط همسرش آنجا بود. نزدیک غروب، مردی به‌سمت ما آمد.

از همسرش پرسیدم: «او کیست؟»

گفت: «شوهرم است.»

حیرت‌زده شدم و گفتم: «وای! او شوهرتان است؟ چرا این‌قدر جوان به‌نظر می‌رسد؟ انگار ۲۰ سال جوان‌تر شده است!»

شوهر گفت: «فالون گونگ واقعاً فوق‌العاده است. مرا ببین، همه بیماری‌هایم از بین رفته‌اند. لطفاً سلام مرا به استاد لی برسان!»