(Minghui.org) تمرین فالون دافا را در سال ۱۹۹۷ آغاز کردم و از آن زمان، از آموزههای }}استاد لی (بنیانگذار این روش معنوی) پیروی کردهام تا انسان بهتری باشم. بااینحال، کدورتها و اختلافات دههاسالهام با چهار نفر همچنان ادامه داشت.
این افراد شامل زن و شوهری بودند که از من متنفر بودند، و یکی از زیردستانم که نمیتوانستم او را ببخشم، و شخصی که همیشه در قبالش احساس شرمندگی میکردم. خوشبختانه استاد لی به من نیکخواهی، خرد و شجاعت عطا کردند تا این اختلافات را حلوفصل کنم.
بهاشتباه درِ خانهای را زدم
در دهه ۱۹۸۰، در شرکت بزرگی در مرکز استان کار میکردم. شرکت ما استخر روباز بزرگی داشت که هر تابستان افراد زیادی را به خود جذب میکرد. زن و شوهری به نامهای گان و کانگ داوطلب شدند که مدیریت استخر را برعهده بگیرند. اما مبلغی که هر سال طبق قرارداد به شرکت میپرداختند، حتی هزینه آب و سایر خدمات مصرفی ما را نیز پوشش نمیداد. سایر کارکنان که میدیدند این زوج میتوانند از امکانات شرکت سود هنگفتی به دست آورند، بسیار شکایت میکردند.
شش سال پس از اینکه این زوج مدیریت استخر را برعهده گرفتند، به سِمتی مدیریتی منصوب شدم. با توجه به اعتراضات شدید کارکنان، تصمیم گرفتم مدیریت استخر را از آنها پس بگیرم و برای یک سال به اتحادیه کارکنان واگذار کنم. به این ترتیب میتوانستیم مشخص کنیم که استخر سالانه چقدر درآمد دارد و براساس آن، طرح قراردادی معقولی را تنظیم کنیم. اما این زوج بهنحوی از تصمیمم مطلع شدند و گان با من جروبحث کرد. مدیر ارشد شرکت مداخله کرد، طرحم کنار گذاشته شد و دیگر کاری از دستم برنمیآمد.
یک سال بعد این زوج بهدلیل فشار افکار عمومی از مدیریت استخر کنارهگیری کردند، اما شدیداً از من کینه به دل گرفتند. از آن زمان، هرچند هنگام دیدار با تکاندادن سر، به یکدیگر سلام میکردیم، دلخوری و گله و شکایت شدید همچنان میانمان وجود داشت.
پس از اینکه در سال ۱۹۹۷، تمرین فالون دافا را آغاز کردم، یاد گرفتم که نیکخواه و بخشنده باشم. استاد بیان کردند:
«در اینباره بیندیشید: بوداها و خدایان- آن موجودات روشنبین باشکوه- آیا آنها از انسانها عصبانی میشوند؟ مطلقاً خیر. این به دلیل این است كه آنها در سطح انسانها نیستند و احساسات مردم عادی را ندارند. چگونه میتوانند خود را در میان مردم عادی قرار دهند؟ وقتی با تضادها مشابه روش مردم عادی عمل میكنید، پس در همان سطح، در همان قلمروی مردم عادی هستید. میتوان گفت شما یكی از افراد عادی هستید. فقط زمانی كه مانند آنها نیستید، یكی از آنان نیستید. البته در آن هنگام، آنچه نشان میدهید بردباری و توانایی عظیم برای بخشیدن خواهد بود. مردم عادی آنرا اینطور میبینند، ولی در واقع آن تجلی سطح شینشینگ شما در تزكیه است. بنابراین، صرفنظر از محیط یا شرایطی كه در آن با مشکل روبرو میشوید، باید در اداره کردن هر چیزی قلبی بخشنده و مهربان را حفظ نمایید. اگر نتوانید دشمنتان را دوست داشته باشید، پس نمیتوانید به كمال برسید.» (آموزشها در کنفرانس استرالیا)
آموزههای استاد باعث شدند متوجه شوم که اگر پس از اینهمه سال، همچنان از گان و کانگ کینه داشته باشم، درواقع تفاوتی با مردم عادی ندارم. درحقیقت آنها افراد بدی نبودند. کانگ حتی پس از بازنشستگی، همچنان رهبری گروه کر سالمندان محل کارش را برعهده داشت. او بسیار پرشور و مشتاق بود و به همین دلیل همه او را «استاد کانگ» صدا میزدند. چرا نمیتوانستم آنها را ببخشم؟ وقتی دافا سرکوب شد و من تحت آزار و شکنجه قرار گرفتم، آنها از گرفتاریام سوءاستفاده نکردند؛ حتی با من ابراز همدردی کردند. پس آیا آنها نیز با دافا رابطه تقدیری نداشتند؟
وقتی دیگر از آن زوج کینهای نداشتم، اغلب به این فکر میکردم که {{حقیقت دافا را برایشان روشن کنم، اما همیشه عقاید و تصورات بشری مختلفی مانعم میشدند؛ مثلاً با خودم فکر میکردم: «آیا حرفم را درک میکنند؟» همچنین با گفتن اینکه «فعلاً صبر کنم و ببینم چه میشود»، برای خودم بهانه میآوردم. بیش از ده سال به همین ترتیب گذشت.
یک روز عصر در بهار۲۰۱۳، دیویدی شن یون را همراه داشتم و قصد داشتم با یکی از همکارانم که در طبقه سوم یک ساختمان مسکونی زندگی میکرد، درباره دافا صحبت کنم. با اشتیاق در زدم، اما کانگ در را باز کرد. بلافاصله متوجه شدم که یک طبقه را اشتباه رفتهام و بهاشتباهی درِ خانه او را زدهام. دستپاچه نشدم و با لبخند گفتم: «سلام استاد کانگ! میدانم که به آواز و رقص علاقه دارید، برای همین دیویدی برترین نمایش جهان را برایتان آوردهام.»
او با لبخندی از صمیم قلب، به من خوشامد گفت، مرا با عنوان اداری سابقم خطاب کرد و گفت: «متشکرم.» درحالیکه دعوتم میکرد داخل شوم، با صدای بلند گان را صدا زد تا به او خبر دهد که من آمدهام. از چهرههای سرشار از شادی آنها فهمیدم که دیدار غیرمنتظرهام تحت تأثیرشان قرار داده است.
صحبت را با شن یون آغاز کردم و از آنجا به موضوع اصلی گفتوگویمان رسیدم. ناگهان گان میان حرفم آمد و گفت: «بارها به آنها [اطرافیانش] گفتهام هر کسی که درباره فالون دافا حرف بدی بزند، قطعاً آدم خوبی نیست!»
جا خوردم و با تعجب به او نگاه کردم. گفت: «باورتان نمیشود، نه؟ من و همسرم مدتهاست کاتولیک هستیم؛ هردو اعتقادات مذهبی داریم. سرکوب فالون دافا بهدست حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) کاملاً مضحک است!» تازه آن زمان فهمیدم که چرا وقتی تحت آزار و شکنجه بودم، با من ابراز همدردی کرده بودند.
درباره دادخواهی مسالمتآمیز ۲۵آوریل در سال ۱۹۹۹، نمایش ساختگی خودسوزی در میدان تیانآنمن، گسترش تمرین فالون دافا در سراسر جهان و موج گسترده خروج مردم از ح.ک.چ و سازمانهای وابسته به آن برایشان صحبت کردم. آنها با دقت گوش دادند و درباره این موضوعات با هم گفتوگو کردیم. هرچند در آن زمان موافقت نکردند از ح.ک.چ خارج شوند، اما حقیقت را درک کردند، اصول حقیقت، نیکخواهی، بردباری را پذیرفتند و به خوببودن فالون دافا باور داشتند. خوشحال بودم که جایگاه خود را در آینده پیدا کردهاند. پس از تقریباً یک ساعت گفتوگو، بلند شدم که بروم و آنها مؤدبانه تا دم در بدرقهام کردند.
از صحنه معجزهآسایی که بهدلیل اشتباه رفتن به آن خانه رخ داده بود، عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفتم. وقتی به این فکر میکردم که در مواجهه با این اتفاق غیرمنتظره، چقدر آرام و خونسرد بودم و چقدر طبیعی و بجا هدفم از آمدن را توضیح دادم، با خودم میگفتم: «آیا این دقیقاً همان توانایی و خردی نیست که استاد به من عطا کردهاند؟» فقط طی چند دقیقه گفتوگو، نهتنها آنها حقیقت را درک کردند، بلکه کدورت بیش از دهساله میان ما نیز در یک لحظه از بین رفت. آیا همه اینها نظموترتیب حکیمانه استاد نیکخواهمان نبود که میدیدند گرچه صمیمانه میخواستم کدورتهایمان را برطرف کنم، شجاعت پیشقدمشدن برای آشتی را نداشتم؟ استاد، سپاسگزارم.
دعوتشدن به داخل خانه
یکی از زیردستانم به نام نیو در خوشنویسی، مهارت داشت و برایم احترام زیادی قائل بود. به همین دلیل برایش ارزش زیادی قائل بودم و درواقع به او توجه ویژهای داشتم. هنگام جابهجایی کارکنان، با وجود مخالفتها، تصمیم گرفتم جایگاه شغلی نیو را حفظ کنم و او از این بابت بسیار سپاسگزار بود. پس از آن، یک بار به من گفت: «پدرم به من گفته که همیشه خوبی شما را به یاد داشته باشم و هرگز فراموشش نکنم!» هرگز تصور نمیکردم که روزی مخالف من شود.
وقتی فالون دافا سرکوب شد و من تحت آزار و شکنجه قرار گرفتم، برخلاف انتظارم، نیو نخستین کسی بود که رابطهاش را با من قطع کرد. او نهتنها دیگر با من تماس نمیگرفت، بلکه وقتی در خیابان یکدیگر را میدیدیم، طوری رفتار میکرد که انگار اصلاً مرا نمیشناسد. چیزی که بیش از همه برایم تحملناپذیر بود، رفتار توهینآمیز علنیاش بود.
یک روز صبح، من و همسرم در بازار صبحگاهی، پشت میز بلندی نشسته بودیم و صبحانه میخوردیم. ناگهان دیدیم نیو و همسرش نیز برای صرف غذا وارد شدند. آنها بهجای نشستن پشت میزهای دیگر، مستقیم سر میز ما آمدند و روبهرویمان نشستند. فاصلهمان کمتر از ۵۰ سانتیمتر بود، اما نیو کاملاً ما را نادیده گرفت. حتی سرش را بلند نکرد، در سکوت غذایش را خورد و رفت. همسرم با عصبانیت زیر لب گفت: «چه آدمهای فرصتطلبی!»
میدانستم که رفتار توهینآمیز نیو با من، هم اعلام قطع کامل رابطهاش با من، یعنی یک «تمرینکننده سرسخت فالون دافا»، بود و هم تحقیر علنی من. آسیبی که با این کار به من وارد کرد، کمتر از این نبود که در انظار عمومی، دو سیلی به صورتم زده باشد. عمیقاً افسوس میخوردم که چقدر درباره او اشتباه قضاوت کرده بودم. هرگز تصور نمیکردم تا این اندازه ناسپاس باشد. چرا باید در زندگیام، با چنین شخصی روبهرو میشدم؟
بعدها ازطریق آموزههای استاد فهمیدم که هیچیک از این اتفاقات بیدلیل نبوده است. آیا رفتار نیو به من کمک نمیکرد که }}شینشینگم را ارتقا دهم؟ آیا توجه ویژهای که در گذشته به او داشتم و کینهای که اکنون از او به دل گرفته بودم، هردو شکلهایی از وابستگی نبودند؟ آیا احترام و چاپلوسی گذشته او و رفتار توهینآمیز کنونیاش به من کمک نمیکردند که وابستگیام به شهرت، تمایلم به شنیدن تعریف و تمجید، نیازم به حفظ شأن و منزلت، حفظ وجهه و خودنمایی را آشکار کنم؟ با یادآوری آموزه استاد درباره «با یک حرکت به چهار طریق بردهاید» (سخنرانی چهارم، جوآن فالون)، مسائل زیادی را درک کردم، احساس سبکی بسیار بیشتری داشتم و کینهام از نیو کمتر شد. اما هنوز نمیتوانستم واقعاً قدردانیام را بیان کنم. میدانستم که سطح درکم هنوز آنقدر بالا نیست که بتوانم کاملاً او را ببخشم و همچنان وابستگیهای زیادی دارم.
بعدها نیو در یک مسابقه ملی خوشنویسی، مدال طلا گرفت و یکشبه به خوشنویسی مشهور تبدیل شد. وقتی این خبر را شنیدم، نخستین فکرم این بود: «عجب! حالا دیگر حسابی به نان و نوایی رسیده و کاملاً مغرور شده است.» اما وقتی درباره واکنشم تأمل کردم، متوجه شدم که از موفقیتش خوشحال نیستم، بلکه احساس رنجش و حتی حسادت میکنم. چطور ممکن بود چنین حسادت شدیدی در وجودم داشته باشم؟ عمیقاً احساس شرمندگی کردم. به خودم گفتم که باید این وابستگی را از بین ببرم.
یک روز در سال ۲۰۱۷، نیو ناگهان به خانهام آمد. صورتش سرخ شده بود و با لکنت توضیح داد که برای چه آمده است. میخواست کتابی مصور درباره خودش و دو اثر خوشنویسی ارزشمند را به پسرم هدیه دهد. از من خواست آنها را به دست پسرم برسانم. پس از گفتن این حرف، برگشت و رفت. رفتن شتابزدهاش بار دیگر مرا غافلگیر کرد، اما بلافاصله متوجه شدم که درواقع برای پسرم هدیه نیاورده، بلکه به این شیوه از من عذرخواهی کرده است. با خودم فکر کردم که شاید پس از اینهمه سال، نظرش تغییر کرده یا به درک تازهای رسیده است. نمیدانستم برای اینکه امروز بیاید و عذرخواهی کند، به چه اندازه عزم و شجاعت نیاز داشته است... واقعاً تحسینبرانگیز بود.
وقتی به این موضوع فکر کردم، متوجه شدم که زندگی نیو بسیار دشوار بوده است، بهویژه ازآنجاکه برای کمک به تزکیه من، در چنین موقعیت ناخوشایندی قرار گرفته و مجبور شده بود انتقادهای زیادی را تحمل کند. واقعاً باید از او تشکر میکردم. او نیز یکی از افرادی بود که رابطه تقدیری مهمی با من داشت. در آن لحظه، دلخوریام از بین رفت و تنها فکرم این بود که او نیز موجودی است که شایسته نجاتیافتن بهدست دافاست. باید همان موقع نزد نیو و همسرش میرفتم و حقیقت را برایشان روشن میکردم. اما با توجه به اینکه نیو اکنون از افراد محبوب ح.ک.چ بود، تصمیم گرفتم صبر کنم و محتاط باشم. درواقع، آن زمان هنوز میترسیدم.
یک روز در اوایل سال ۲۰۲۵، برای پیداکردن شخصی به یک ساختمان مسکونی رفتم. درحالیکه دکمههای صفحهکلید کنار درِ ورودی امنیتی ساختمان را فشار میدادم، نیو ناگهان در را باز کرد. وقتی دید من هستم، بلافاصله با خوشحالی گفت: «رئیس سابق، شمایید! خانه من طبقه اول است. بفرمایید داخل!» فهمیدم که این دیدار اتفاقی را استاد نظم و ترتیب دادهاند.
نیو و همسرش از دیدنم بسیار خوشحال شدند. میدانستند که آنها را بخشیدهام و بهسرعت چای ریختند و میوه آوردند. بهمحض اینکه نشستیم، نیو گفت: «در این ۲۰ سال گذشته، چقدر رنج کشیدهاید! همهاش تقصیر آن جیانگ زمین پیرِ عوضی است.» (جیانگ رهبر سابق ح.ک.چ بود که آزار و شکنجه فالون دافا را در سال ۱۹۹۹ آغاز کرد.)
پیش از اینکه بتوانم چیزی بگویم، شروع کرد به ناسزاگویی شدید به جیانگ و او را «روح وزغ»، «خائن بزرگ» و «وطنفروش» خواند. در ادامه گفت: «ببینید چه بلایی سر کشور آورده است! حتی پس از مرگش هم اینقدر از او تجلیل میکنند و انواع عنوانها، از کارشناس گرفته تا استراتژیست نظامی، به او میدهند؟! مگر اصلاً سرباز بوده است؟ مگر حتی بلد بوده با تفنگ شلیک کند؟»
پاسخ دادم: «بزرگترین جنایت او آزار و شکنجه فالون دافا بود.»
نیو گفت: «این را میدانم. در آن زمان، سایر اعضای کمیته دائمی دفتر سیاسی با سرکوب فالون دافا مخالف بودند.» به نظر میرسید اطلاعات زیادی دارد. ناگهان فهمیدم که چرا چند سال پیش برای عذرخواهی نزد من آمده بود: احتمالاً کتاب {{نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست را خوانده یا حقیقت را شنیده بود.
پس از اینکه درباره دادخواهی مسالمتآمیز ۲۵آوریل و نمایش ساختگی خودسوزی برایشان توضیح دادم، عکسی از «سنگنوشته پنهان» بیرون آوردم. نیو عبارت «حزب کمونیست چین نابود خواهد شد» را خواند و گفت: «این خواست آسمان است!» سپس به آنها کمک کردم از سازمانهای ح.ک.چ خارج شوند و به آنها آویزهای یادبود دافا دادم که اطلاعاتی درباره فالون دافا رویشان نوشته شده بود.
نیو تا فاصله نسبتاً زیادی از ورودی ساختمان بدرقهام کرد. سرانجام کدورت بیش از ۲۰ساله میان ما برطرف شده بود و هردو خیلی احساس آسودگی میکردیم.
پیشقدمشدن برای دیدار
من پیش از بازنشستگی، رئیس کمیته ارزیابی عناوین حرفهای در محل کارم بودم. در یکی از رأیگیریهای مربوط به ارزیابی عناوین حرفهای، لیانگ، معلمی از مدرسه متوسطه وابسته به شرکت که شایستگی ارتقا به عنوان حرفهای بالاتری را داشت، انتخاب نشد. او بهشدت گریه میکرد و حتی به کمیته انضباطی شکایت برد. پس از آن، دیگر با من صحبت نکرد. بهعنوان رئیس کمیته ارزیابی میدانستم که نتیجه ناعادلانه است و باید دوباره بررسی شود، اما از ترس اینکه به یکی دیگر از آشنایانم لطمه بخورد، موضوع را پیگیری نکردم. بعدها وقتی به تأثیر منفی این اتفاق بر لیانگ فکر میکردم، عمیقاً احساس شرمندگی میکردم. او نهتنها از افزایش حقوق محروم شد، بلکه وجههاش نیز نزد همکاران، دانشآموزان و بستگانش خدشهدار شد. در محل کار، همه او را فردی متواضع میشناختند. سالهای زیادی بهخاطر بیعدالتی و آسیبی که در حقش کرده بودم، احساس گناه میکردم.
پس از اینکه تحت آزار و شکنجه قرار گرفتم، لیانگ گرچه از بدبختیام خوشحال نشد، مرا نادیده میگرفت. میدانستم که اگر نتوانم کاری کنم که مرا ببخشد، پذیرش حقیقتی که برایش روشن میکردم نیز برایش دشوار خواهد بود. بنابراین پیوسته بهدنبال فرصتی بودم تا از او عذرخواهی کنم. اما هر بار که او و شوهرش را میدیدم، شوهرش مؤدبانه چند کلمهای با من صحبت میکرد، ولی لیانگ یا پشتش را به من میکرد یا از آنجا دور میشد. به این ترتیب، عذرخواهیام بارها به تعویق افتاد.
به این فکر کردم که استاد همیشه در کنارم بودهاند، از من محافظت کردهاند و کدورتهای تاریخی بیشماری را که از زندگیهای گذشته سرچشمه میگرفتند، حلوفصل کردهاند. برای کمک به من در برطرفکردن دو اختلافی که در این زندگی آزارم میدادند و پیشتر به آنها اشاره کردم، استاد نظموترتیبی دادند که به درِ خانه آن افراد بروم تا اختلافاتمان حلوفصل شود. استاد برای من زحمات فراوانی کشیدهاند. با خودم فکر کردم که این بار دیگر نباید باعث نگرانی و زحمت استاد شوم و نباید بازهم منفعلانه منتظر بمانم تا سر از درِ خانه کسی درآورم. لازم بود عقاید و تصورات بشریام را کنار بگذارم و آشکارا و صادقانه برای عذرخواهی از لیانگ پیشقدم شوم.
یک روز در اوایل تابستان امسال، به خانه لیانگ رفتم. ساختمان آسانسور نداشت، بنابراین نرده راهپله را گرفتم و پلهها را یکییکی بالا رفتم تا به طبقه هفتم رسیدم. سپس در زدم.
لیانگ در را باز کرد و وقتی مرا دید، با سردی پرسید: «با چه کسی کار دارید؟» لبخند زدم و گفتم: «با خودت!»
پرسید: «چه کار دارید؟» پاسخ دادم: «آمدهام عذرخواهی کنم.»
شوهرش وقتی شنید که من هستم، بهسرعت دعوتم کرد داخل شوم.
پس از اینکه نشستیم، ماجرای آسیبی را که ۳۰ سال پیش در جریان ارزیابی ارتقای شغلی، به او وارد کرده بودم، بازگو کردم. سپس با جدیت از او عذرخواهی کردم و خواستم که مرا ببخشد. او کمی هیجانزده و معذب شد و گفت: «اوه! این اتفاق 30 سال پیش افتاده و شما هنوز آن را در قلبتان نگه داشتهاید... همهاش تقصیر خودم بود.»
در ادامه گفت: «راستش، گرچه آن زمان کمی از شما دلخور بودم، از شما متنفر نبودم، چون شما قصد نداشتید به من آسیب بزنید؛ فلانی (رئیس سابقم) بود که میخواست به من آسیب بزند.»
با تعجب به او نگاه کردم. او کدورتهایی را تعریف کرد که بیش از ۴۰ سال پیش میان رئیس سابق و خانوادهاش با او به وجود آمده بود، زمانی که تازه در شرکت مشغول به کار شده بود و با آنان در یک ساختمان مسکونی همسایه بودند. سپس گفت: «او (رئیس سابقش) برای انتقامگرفتن از من، پیش از ارزیابی ارتقای شغلی، با اعضای هیئت داوری صحبت کرد تا بر رأی آنها تأثیر بگذارد. حالا دیگر فوت کرده و من هم دیگر از او کینه ندارم.»
گفتم: «من بهعنوان رئیس کمیته ارزیابی، آن زمان انگیزههای خودخواهانه خودم را داشتم و نتوانستم بیعدالتیای را که در حقت شده بود، جبران کنم. من هم مسئول بودم.»
او لبخند زد و گفت: «شما فقط یک رأی داشتید و نمیتوانستید بر سایر اعضای هیئت داوری تأثیر بگذارید. فراموشش کنید، دیگر دربارهاش صحبت نکنیم.»
وقتی شنیدم که مرا بخشیده است، احساس کردم بار سنگینی از دوشم برداشته شده است. آن زن و شوهر نیز لبخند زدند.
سپس به آنها گفتم: «امروز موضوع مهمتری هم هست که میخواهم به شما بگویم...»
با اشتیاق پرسیدند: «چه موضوعی؟»
گفتم: «موضوعی است که به سرنوشتتان مربوط میشود.» سپس حقیقت فالون دافا و اهمیت خروج از ح.ک.چ را برایشان توضیح دادم. آنها بسیار هیجانزده شدند و با خوشحالی از سازمانهای ح.ک.چ خارج شدند و یک آویز یادبود فالون دافا را پذیرفتند.
هنگام رفتنم بارها گفتند: «متشکریم.» بهعنوان یک تمرینکننده فالون دافا، از این نتیجه بسیار خرسندم. احساسات و افکارشان را درک میکنم. یک مدیر سابق که بیش از ۸۰ سال داشت، به خانه زیردستان سابقش آمده بود تا بهخاطر کدورتی مربوط به ۳۰ سال پیش عذرخواهی کند و درعینحال خبر خوشی را نیز با آنها در میان گذاشته بود.
در این مقاله شرح دادم که چگونه کدورتهایم را برطرف کردم و حقیقت را برای دیگران روشن ساختم. از بهاشتباه درِ خانه را زدن تا دعوتشدن به داخل و سپس پیشقدمشدن برای عذرخواهی، توضیح دادم که چگونه بهتدریج شینشینگم را تزکیه کردم. تجربیاتم و چگونگی ارتقای شینشینگم، بازتابی از درکم از آموزههای استاد و سپاسگزاریام بابت نظم و ترتیبهای نیکخواهانه ایشان نیز هستند.
(مقاله منتخب برای بیستوسومین کنفرانس فای چین در وبسایت مینگهویی)
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.