(Minghui.org) مایلم شرح دهم که چگونه شوهرم از یک تصادف مرگبار جان سالم بهدر برد و چگونه ازطریق تزکیه، خودم را بهبود بخشیدم. تجربیات ما نشان میدهند که حتی هنگام رویارویی با مصائب بزرگ، تا زمانی که مطابق فا به تزکیه خود ادامه دهیم، قدرت خارقالعاده دافا آشکار خواهد شد.
زندگی شوهرم پس از یک تصادف شدید، در معرض خطر جدی قرار گرفت
من و شوهرم هردو کشاورز و در دهه ۵۰ زندگیمان هستیم. دخترمان ازدواج کرده است و در شهر دیگری زندگی میکند.
ابتدا که دافا در روستای ما اشاعه یافت، شوهرم و سایر اهالی روستا بسیار خوشحال شدند. او با پشتکار کتابهای دافا را میخواند، سیگار و مشروب را ترک کرد و ورقبازی را کنار گذاشت. همچنین بدخلقیاش از بین رفت و دیگر فحش نمیداد و با دیگران دعوا نمیکرد.
پس از اینکه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در ژوئیه۱۹۹۹، آزار و شکنجه فالون گونگ را آغاز کرد، دهداری و پلیس، اعضای شبهنظامی را بسیج کردند تا بهطور غیرقانونی به خانههای تمرینکنندگان یورش ببرند، وسایل شخصیشان را توقیف و آنها را خودسرانه بازداشت کنند. برخی تمرینکنندگان را که در مزارع کار میکردند نیز بهطور غیرقانونی بازداشت کردند.
شوهرم ترسید و تزکیه را کنار گذاشت، اما همواره از تزکیه من حمایت کرده است. اما درنهایت نیروهای کهن همچنان او را هدف قرار دادند.
یک بعدازظهر در فوریه۲۰۲۵، هنگامی که از خیابان عبور میکرد، موتورسیکلتی با سرعت زیاد به او برخورد کرد و او را به زمین پرتاب کرد. هشیاریاش را از دست داد و از ناحیه سر، دچار خونریزی شدید شد. بلافاصله او را به بیمارستان منتقل و در بخش مراقبتهای ویژه بستری کردند.
تشخیص پزشکی نشان داد که دچار آسیب شدید تروماتیک بسته مغزی، شکستگی چند دنده در هر دو طرف قفسه سینه، شکستگی ترقوه و جراحات متعدد دیگری شده است.
همه اعضای خانواده با عمل جراحی باز کردن جمجمه مخالفت کردند. درعوض، پزشکان برای کمک به تنفس او و تخلیه ترشحات مجاری تنفسیاش، عمل تراکئوستومی (عمل برش نای) انجام دادند.
حدود ده روز بعد، شوهرم را به بخش عمومی منتقل کردند. او در طول روز، همچنان خوابآلود بود و ازطریق لولهای که در معدهاش قرار داده بودند، مواد غذایی مایع دریافت میکرد.
گرچه گاهی برای مدت کوتاهی، چشمهایش را باز میکرد و دستها و پاهایش، واکنشهای حسی نشان میداد، از هیچ نظر دیگری بهبود محسوسی نداشت.
بیمارستان قصد داشت او را از بخش جراحی مغز و اعصاب، به بخش پزشکی توانبخشی منتقل کند؛ جایی که هزینه روزانه درمان توانبخشی بیش از ۳۰۰۰ یوان، هزینه پرستاری بیش از ۳۰۰ یوان در روز و دستمزد مراقب نیز روزانه ۱۰۰ یوان بود.
ازآنجاکه توان پرداخت این هزینههای سنگین را نداشتیم، موافقت کردیم شوهرم را به بخش پزشکی توانبخشی یک بیمارستان کوچکترِ بهداشت مادر و کودک منتقل کنیم. اگرچه در آنجا هیچگونه خدمات درمانی توانبخشی ارائه نمیشد، هزینه روزانه داروها همچنان بسیار بالا بود و به بیش از ۱۰۰۰ یوان میرسید؛ این مبلغ شامل هزینههای اضافی پرستاری و مراقبت نمیشد.
یک ماه گذشت و وضعیت شوهرم هیچ تغییری نکرد. او تمام روز خوابآلود بود، ازطریق لولهای که در معدهاش قرار داشت مواد غذایی مایع دریافت میکرد و ترشحات مجاری تنفسیاش ازطریق لوله تراکئوستومی تخلیه میشد. قادر به حرکت نبود و هیچ نشانهای از بهبود در وضعیت توانبخشیاش دیده نمیشد.
تا آن زمان، تقریباً ۲۰۰هزار یوان هزینه کرده بودیم؛ یعنی تقریباً تمام پساندازی که طی سالها از کشت و فروش سبزیجات جمع کرده بودیم. شوهرم بهدلیل اینکه هنگام عبور از خیابان از خط عابر پیاده استفاده نکرده بود، نمیتوانست هیچ غرامتی بابت تصادف دریافت کند.
مجبور شدیم از دیگران پول قرض کنیم و دیگر توان پرداخت هزینه بستری شوهرم در بیمارستان را نداشتیم. وقتی دیدیم وضعیت او هیچ بهبودی ندارد، درخواست کردیم مرخصش کنند تا او را به خانه ببریم.
پزشک معالج با درخواستمان مخالفت کرد و گفت: «اگر با این وضعیت مرخص شود، جانش به خطر میافتد. گذشته از این، شما اصلاً نمیدانید چگونه از او مراقبت کنید. اگر اجازه دهیم به خانه برود، بیش از ده روز دوام نمیآورد.»
منظورش این بود که اگرچه شوهرم به بخش عمومی منتقل شده بود، وضعیتش همچنان بهگونهای بود که هر لحظه ممکن بود جانش را از دست بدهد.
دخترم به من گفت: «مامان، بیا بابا را به خانه ببریم. تو میتوانی به او کمک کنی و فرصتی دوباره به او بدهی.»
با خودم فکر کردم: من تمرینکننده دافا هستم، اما اعضای خانواده، بستگان و دوستانم همگی مردم عادی هستند. اگر شوهرم را به خانه ببرم، نه از من حمایت و نه دلیل این کارم را درک خواهند کرد و حتی ممکن است درباره دافا دچار سوءتفاهم شوند. اما حالا که دخترم از من خواسته پدرش را به خانه ببرم، شاید این کار خوبی باشد و فرصت دیگری به شوهرم بدهد. بنابراین با پیشنهادش موافقت کردم.
بازگشت شوهرم از آستانه مرگ
با وجود مخالفت شدید پزشکان، شوهرم را به خانه آوردیم. او بسیار لاغر شده بود و همچنان در حالت بیهوشی بهسر میبرد و برای تنفس و تغذیه به لولهها متکی بود.
سه هفته بعد، وقتی برای دریافت نسخه داروی ضدتشنج به بیمارستان رفتم، پزشک پرسید: «بیمار الآن کجاست؟ آیا اصلاً بهبودی داشته است؟»
به پزشک گفتم: «الآن حالش خیلی خوب است.» پزشک از شنیدن این حرف بسیار متعجب شد.
پرسید: «گفتید الآن حالش خوب است؟ این یک معجزه است! چه کسی لولهای را که در معدهاش قرار داده شده بود، خارج کرد؟»
پاسخ دادم: «خودش این کار را کرد.»
سپس پرسید: «لوله تراکئوستومی او را کجا خارج کردند؟»
به پزشک گفتم: «من این کار را انجام دادم.»
با تعجب گفت: «شما این کار را کردید؟ این واقعاً یک معجزه است! الآن حالش چطور است؟» پزشک با هیجان دوباره این سؤال را پرسید.
گفتم: «الآن خودش میتواند غذا بخورد و بدون هیچ کمکی به توالت برود.»
پزشک با هیجان فریاد زد: «معجزه است!» پرستاران دیگری که در نزدیکی ما بودند و از وضعیت شوهرم اطلاع داشتند نیز حرف او را تأیید کردند و گفتند: «بله، واقعاً معجزه است!»
قدرت الهی دافا
شوهرم که پزشکان پیشبینی کرده بودند پس از بازگشت به خانه، بیش از ده روز زنده نخواهد ماند، بهطرزی معجزهآسا بهبود یافت. این بهلطف قدرت الهی دافا و شگفتیهایی بود که آشکار شد؛ آنهم پس از آنکه ازطریق تزکیه براساس فا، وابستگیهای خودخواهانهام را رها کردم.
تزکیه خودم هنگام رویارویی با محنتها
وقتی از تصادف شدید شوهرم مطلع شدم، در ابتدا کاملاً شوکه و سردرگم شدم و اضطراب و نگرانی شدیدی داشتم. سپس سخنان استاد را در کتاب «جوآن فالون» به یاد آوردم:
«وقتی عزیزانتان رنج میکشند، نباید تحتتأثیر قرار بگیرید. باید یاد بگیرید بهشکل صحیحی به این مسائل بنگرید. تزکیهکنندهبودن اصلاً راحت نیست!» (سخنرانی هشتم، جوآن فالون)
خودم را آرام و فکر کردم: اگر طبق برنامه درمانیای که بیمارستان تنظیم کرده است پیش برویم، شوهرم باید بهبود یابد. نگرانی بیشازحد فقط ناشی از وابستگی به احساسات است. درحالحاضر، زمان برای نجات مردم بسیار ارزشمند است. اگر نیروهای کهن بخواهند از تصادف شوهرم بهمنظور مختل کردن وقت و تلاشم در کمک به استاد برای نجات موجودات ذیشعور استفاده کنند، قطعاً آن را رد خواهم کرد و نخواهم پذیرفت.
دخترم از محل کارش مرخصی گرفت و برای کمک آمد. او کسی بود که بیشترین وقت را صرف مراقبت از پدرش در بیمارستان میکرد. بنابراین، پس از انتقال شوهرم به بخش عمومی، هر روز پیش از رفتن به بیمارستان برای دیدن او، فرصتی داشتم تا حقیقت را برای مردم روشن و به آنها کمک کنم از سازمانهای ح.ک.چ خارج شوند. گاهی نیز در خانه میماندم تا به گوسفندان و مرغها غذا بدهم یا کارهای مزرعه را که شوهرم ناتمام گذاشته بود، انجام دهم.
هر بار که به همراه خواهرشوهر دومم (که او نیز تمرینکننده دافا است) به دیدن شوهرم میرفتیم، آموزههای فا را برایش میخواندیم و افکار درست میفرستادیم تا مداخله نیروهای شرور در بُعدهای دیگر را از بین ببریم؛ نیروهایی که میکوشیدند از مصیبت پیشآمده در خانوادهام، برای جلوگیری از نجات موجودات ذیشعور استفاده کنند.
تزکیه نیکخواهی و مهربانی
دخترم پس از یک هفته مراقبت از پدرش در خانه، به سر کار بازگشت و من مسئولیت تمام کارهای مربوط به مراقبت از شوهرم را برعهده گرفتم؛ ازجمله تهیه غذای مایع، تغذیه او ازطریق لوله معده، تخلیه ترشحات مجاری تنفسی، تعویض کیسههای ادرار، چرخاندن او به پهلو برای جلوگیری از زخم بستر، شستن بدنش و کارهای دیگر.
شوهرم مدام کیسههای ادرارش را میکشید و باعث خیس شدن رختخوابش میشد. هر بار که کیسه ادرار را عوض میکردم، دوباره آن را بهسمت بیرون میکشید. گاهی مجبور میشدم روزی چهار بار ملحفههای تختش را عوض کنم.
هر وقت برای تعویض ملحفهها سعی میکردم او را جابهجا کنم، معمولاً از شدت تلاش به نفسنفس میافتادم. گاهی نیز در تخت مدفوع میکرد و مدفوع خودش را با دست برمیداشت و به تمام بدن و دستهایش، حتی صورتش، میمالید. بدنش بسیار کثیف میشد و بوی بدی میداد. تمیز کردنش هم طاقتفرسا بود و هم مرا کلافه میکرد.
از یک مرکز ارائهدهنده خدمات مراقبت در منزل کمک گرفتیم، اما همین که مراقب متوجه شد شوهرم به چه میزان مراقبت نیاز دارد، فوراً آنجا را ترک کرد.
به نظر میرسید دخترم هنگام مراقبت از پدرش، چندان مشکلی نداشت، اما وضعیت من کاملاً متفاوت بود. احساس میکردم همهچیز دست به دست هم دادهاند تا عذابم دهند و تحمل این شرایط برایم بسیار دشوار بود.
تمام روز خسته، فرسوده و دچار کمردرد و دردهایی در سراسر بدنم بودم. بهسختی میتوانستم سرپا بایستم. علاوهبر این، باید به دامهایی که هنوز در خانه داشتیم نیز غذا میدادم.
احساس خستگی، کلافگی، نگرانی، خشم و رنجش داشتم و نفرتی در قلبم شکل گرفته بود. گاهی واقعاً دلم میخواست شوهرم را حسابی کتک بزنم. درست در همان لحظهای که سرشت اهریمنیام شعلهور میشد، متوجه میشدم که وضعیت فکریام درست نیست و به خودم میگفتم: «این رفتار برای یک تمرینکننده دافا درست نیست.»
استاد در کتاب «آموزش فا و پاسخ به پرسشها در گوانگجو» بیان کردند:
«هر چیزی رابطه سببی و کارمایی خودش را دارد و بهطور تصادفی وجود ندارد. وقتی چیزی برای شما ترتیب داده نشده باشد، با آن مواجه نخواهید شد. آن چیزها با تزکیه شما چه کاری خواهد داشت؟ هیچ چیز، پس ما تلاش میکنیم آنها را برای شما ترتیب ندهیم.» («آموزش فا و پاسخ به پرسشها در گوانگجو»)
این آموزه استاد به من یادآوری کرد که تمرینکننده دافا هستم. از خودم پرسیدم: «بین من و مشکلاتی که با آنها روبهرو هستم چه رابطه سببیای وجود دارد؟ این مشکلات چه ارتباطی با تزکیه من دارند؟ باید از کدام وابستگیها دست بکشم؟»
شروع به نگاه به درون کردم و درباره خودم اندیشیدم. متوجه شدم که رنجش عمیقی در وجودم دارم. هر وقت امور مطابق میلم پیش نمیرفت، شکایت میکردم و احساس رنجش داشتم. این رنجش سرشت اهریمنیام را شعلهور میکرد، تا جایی که حتی فکر شرورانه کتک زدن شوهرم به ذهنم میرسید.
مدام به خودم یادآوری میکردم: «من تمرینکننده دافا هستم. نباید چنین رفتاری داشته باشم.» با خودم فکر کردم: وقتی حقیقت را برای مردم روشن میکردم تا آنها را از خطر نابودی نجات دهم، این کار را با مهربانی و نیکخواهی انجام میدادم. آیا نباید هنگام مراقبت از شوهرم نیز همین مهربانی و نیکخواهی را به او نشان دهم؟
بهعنوان یک تمرینکننده دافا، باید رفتارم را با اصول فا بسنجم و هنگام مواجهه با دشواریها، براساس فا خودم را تزکیه کنم.
با راهنمایی فا، کمکم آرام شدم و همهچیز ناگهان برایم روشن شد. خاطرات تمام ویژگیهای خوب شوهرم که برایشان ارزش قائل بودم و قدردانشان بودم، دوباره در ذهنم زنده شدند.
اگرچه شوهرم بهدلیل ترس، تزکیه دافا را کنار گذاشته بود، اما در تمام این سالها از تزکیهام در دافا حمایت کرده بود.
ازآنجاکه بهمنظور دادخواهی و درخواست عدالت برای فالون گونگ، دو بار به پکن سفر کرده بودم، چند بار بهطور غیرقانونی بازداشت شدم و سه بار مرا به اردوگاه کار اجباری فرستادند. در هر دوره بازداشت، مقامات همه تمرینکنندگان فالون گونگ را مجبور میکردند روزانه ۲۰ یوان بابت هزینههای زندگی بپردازند. شوهرم این مبلغ را که آنها از خانوادهها اخاذی میکردند از درآمد ناچیزی پرداخت میکرد که از فروش سبزیجات کشتشده خودش به دست میآورد.
روزی در آوریل۲۰۰۰، هنگامی که خانواده خواهرشوهر دومم برای شرکت در مراسم خاکسپاری رفته بودند، من از خانهشان مراقبت میکردم. حدود ساعت ۱۰ شب، سه مأمور پلیس محلی آمدند و در زدند.
مأموران که پیش از آن، در خانه یکی از مسئولین روستا مشروب زیادی نوشیده بودند، ادعا کردند که خواهرشوهر دومم برای دادخواهی به پکن رفته است. آنها از من خواستند که او را تحویل بدهم و تهدید کردند که اگر این کار را نکنم، مرا بازداشت خواهند کرد.
سپس با لگد محکم در را باز کردند و بهزور وارد خانه شدند تا مرا بازداشت کنند. شوهرم پس از شنیدن خبر، با عجله خودش را به آنجا رساند. به پلیس گفت: «درست نیست که سه مأمور مرد در این ساعت از شب، یک زن را با خود ببرند. بگذارید این کار را به فردا موکول کنید.»
یکی از مأموران جلو آمد، اسلحهاش را به سینه شوهرم چسباند و تهدید کرد: «داری در انجام وظیفه ما اخلال ایجاد میکنی. با شلیک گلوله میکُشمت!» سپس مرا بهزور کشانکشان به اداره پلیس بردند و بهطور غیرقانونی بهمدت ۱۵ روز بازداشتم کردند.
پس از آزادی، بار دیگر برای دادخواهی و درخواست عدالت به پکن رفتم. اما مرا در بین راه متوقف کردند، بهزور به محل سکونتم بازگرداندند و برای چند ماه بهطور غیرقانونی در بازداشتگاه نگه داشتند.
با نزدیک شدن سال نو چینی، مأموران پلیس، مسئولین روستا و همچنین مقاماتی از اداره حکومتی دهستان به خانهام آمدند. آنها تلویزیون، پنکههای برقی، مخلوطکن و همچنین تنها تکه گوشت خوک نمکسودشده و یک قوطی روغن حیوانی را که خانوادهام برای سال نو چینی پسانداز کرده بود، توقیف کردند.
شوهرم به آنها التماس کرد که گوشت خوک نمکسودشده و قوطی روغن را برایمان باقی بگذارند و توضیح داد که اینها تنها چیزهایی هستند که برای سال نو نگه داشتهایم. اما آنها بدون توجه به التماسهایش، تمام وسایلی را که برداشته بودند با خود بردند. درنتیجه، شوهرم و دختر خردسالم سال نو چینی را با اندوه، ترس و اضطراب سپری کردند.
بعدها، بهدلیل امتناع از رها کردن ایمانم به دافا، بهطور غیرقانونی به دو سال حبس در اردوگاه کار اجباری محکوم شدم و در آنجا انواعواقسام شکنجهها را متحمل شدم. افکار درست و استواری داشتم و در آن مکان تاریک و مخوف، از «شستوشوی مغزی» و وادار شدن به تغییر عقیده امتناع کردم.
وقتی شوهرم و سایر اهالی روستا از این ماجرا باخبر شدند، از شجاعت و عزم راسخم عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفتند.
دو سال بعد، وقتی آزاد شدم، شوهرم در جشن بازگشتم، آتشبازی و چند میز غذا و نوشیدنی ترتیب داد تا از اهالی روستا پذیرایی کند.
بعدها، برای تأمین هزینه تحصیل دخترم، در شهر، کارهای موقت و متفرقه مختلفی، ازجمله نظافت در یک مرکز خرید، انجام دادم. پلیس بارها هم من و هم کارفرمایم را مورد آزار و اذیت قرار داد و چند بار باعث شد شغلم را از دست بدهم. این وضعیت دشوار، فشار مالی بیشتری بر شوهرم وارد میکرد.
در آن زمان، وضعیت حملونقل در زادگاهم چندان مناسب نبود. بنابراین در شهری نزدیک، خانهای اجاره کردم تا وقت بیشتری برای کمک به استاد در نجات موجودات ذیشعور داشته باشم. هر کارِ در دسترسی را انجام میدادم؛ از آشپزی و نگهداری از کودکان گرفته تا مراقبت از سالمندان و نظافت.
در روزهای بازار، به دهستانهای مختلف میرفتم تا حقیقت را برای مردم روشن کنم و آنها را نجات دهم و از هزینه رفتوآمد دریغ نمیکردم. گاهی برای رسیدن به مقصد مجبور بودم سه بار اتوبوس عوض کنم که دهها یوان هزینه داشت.
زندگی بسیار سادهای داشتم و خانه اجارهایام تقریباً هیچ اثاثیهای نداشت. تمام وسایل خانهام را از میان وسایل دورریختهشده جمعآوری کرده بودم. وقتی گرسنه میشدم، حتی دلم نمیآمد پولی برای خرید یک کاسه نودل خرج کنم. اما بازهم تقریباً هیچ پولی نداشتم که به خانه بفرستم.
در دوران آزار و شکنجه بهدست ح.ک.چ شرور، اعضای خانواده تمرینکنندگان دافا نیز مصائب عظیمی را تحمل کردند؛ اما چند نفر واقعاً رنجی را که آنها در اعماق قلبشان متحمل میشوند، درک میکنند؟
هیچ دلیلی ندارم که با شوهرم نامهربان باشم. در تمام این سالها که در خارج از شهر، کارهای متفرقه انجام میدادم، او از من حمایت و مرا درک میکرد. این شرایط برای او هم آسان نبود و باید قدردانش باشم.
آموزههای فای استاد مرا راهنمایی کردند که با افکار درست و نگرشی مثبت، با دشواریها روبهرو شوم. وقتی مهربانی و نیکخواهی در قلبم پدیدار شد، دیگر هیچ رنجش یا نفرتی نسبت به دشواریهایی که با آنها روبهرو بودم احساس نمیکردم. با بهبود شینشینگم، سطح معنویام در تزکیه نیز ارتقا یافت.
نفی آزار و شکنجه تحمیلی نیروهای کهن
مصائب ناگهانی، افزایش شدید بار مالی و فشار جسمی و روانی سنگین، برای مدتی مرا کاملاً فرسوده کرد. دیگر وقت و انرژی کافی برای مطالعه فا نداشتم و فقط میتوانستم روزانه چند صفحه از کتاب جوآن فالون را بخوانم؛ چه رسد به اینکه برای نجات مردم از خانه بیرون بروم.
متوجه شدم که وضعیت فکریام درست نیست و این فای استاد را به یاد آوردم:
«نیروهای کهن برای همۀ مریدان دافا مجموعهای از نظم و ترتیبهای خودشان را در نظر گرفتهاند، بنابراین اگر یک مرید دافا شرایط [و درخواستهای] استاد را دنبال نکند، باید اینطور باشد که درحال پیروی از نظم و ترتیبهای نیروهای کهن است.» («ذهنتان هشیار باشد»، نکات اصلی برای پیشرفت بیشتر جلد 3 )
«البته ما هیچیک از چیزهایی را که نیروهای کهن نظم و ترتیب دادند تصدیق نمیکنیم - من بهعنوان استادتان آنها را تصدیق نمیکنم و مریدان دافا نیز البته آنها را تصدیق نمیکنند.» («آموزش فا در کنفرانس فای شیکاگو در سال ۲۰۰۴»، آموزش فا در کنفرانس، جلد چهارم)
با خودم فکر کردم: وقتی شوهرم تمام مدت در بستر بود، هشیاری روشنی نداشت و عمداً برای من دردسر ایجاد نمیکرد. درواقع، بسیار قابلترحم بود. این نیروهای کهن در پشت سر او بودند که تمام این مشکلات را ایجاد میکردند تا مصائب را شدیدتر کنند. نیروهای کهن نهتنها شوهرم، بلکه مرا نیز تحت آزار و شکنجه قرار میدادند و با گرفتن وقت، انرژی و منابع مالیام میکوشیدند مانع شوند که برای نجات مردم بیرون بروم.
بههیچوجه نظم و ترتیبات آنها را به رسمیت نمیشناسم و همه آنها را نفی میکنم. من تحت مراقبت استاد خودم هستم. نیروهای کهن هیچ حقی ندارند در کار من مداخله کنند.
با راهنمایی آموزههای استاد، شروع کردم با مهربانی و نیکخواهی با شوهرم رفتار کنم. همزمان، بیشتر افکار درست میفرستادم تا ارواح شرور و شیاطین فاسدِ پشت سر شوهرم را از بین ببرم.
وقتی خودم را اصلاح کردم و براساس درک تازهای که از اصول فا به دست آورده بودم، به انجام کارهای درست پرداختم، اوضاع خانوادهام بهشکلی شگفتانگیز و چشمگیر تغییر کرد.
خارج کردن لولههای تعبیهشده در معده و مجاری تنفسی شوهرم
یک روز صبح متوجه شدم که شوهرم لولهای را که در معدهاش تعبیه شده بود، بیرون کشیده است. نمیدانستم با آن لوله بلند و تیرهرنگ چه کنم، بنابراین با دخترم تماس گرفتم. او بسیار نگران شد، زیرا برای تعبیه لولهای جدید باید شوهرم را به بیمارستانی دوردست میبردیم. این کار بسیار دشوار بود، چون بخشی از جاده روستایمان، هنوز یک مسیر ناهموار کوهستانی بود که عبور خودروها و اتوبوسها از آن ایمن نبود.
من و سایر تمرینکنندگان متوجه شدیم که این اتفاق حتماً اشارهای از سوی استاد است مبنی بر اینکه شوهرم دیگر به آن لوله نیازی ندارد.
تصمیم گرفتم برای تعبیه مجدد لوله اقدامی نکنم و شروع کردم به اینکه با قاشق به شوهرم حریره مقوی بدهم. با دقت زیادی به او غذا میدادم تا دچار خفگی نشود. هنگام غذا دادن نیز عبارات «فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است» را تکرار میکردم.
هنگام غذا دادن، خوابش برد. بهآرامی بیدارش کردم و به غذا دادن ادامه دادم. در حدود نیم ساعت، تقریباً نصف یک کاسه حریره را بدون هیچ مشکلی خورد. از آن زمان تاکنون توانسته است بهطور عادی غذا بخورد.
چند روز بعد، من و چند تمرینکننده همراه شوهرم فا را مطالعه کردیم. ما فا را میخواندیم و او فقط گوش میداد. ناگهان، با سرفه، لوله داخلی کانولای تراکئوستومیاش را بیرون انداخت و بخشی از لوله از محل بازشدگی بیرون ماند.
به این درک رسیدیم که این اتفاق اشارهای از سوی استاد است مبنی بر اینکه زمان خارج کردن لوله فرا رسیده است.
بنابراین، هم کانولای داخلی و هم کانولای خارجی را خارج کردم، اطراف محل بازشدگی تراکئوستومی را ضدعفونی کردم و آن را با چسب زخم یوننا بایائو پوشاندم. چند روز بعد، محل بازشدگی بهطور طبیعی ترمیم شد.
پیش از آن، هرگاه صدای خرخر و قلقل را از لوله تراکئوستومی شوهرم میشنیدم که نشان میداد مخاط در مجاری تنفسیاش جمع شده است، فوراً با دستگاه مکش، ترشحات را برایش خارج میکردم. اکنون که لوله تراکئوستومی خارج شده بود، سرفههایش متوقف شده و همهچیز به حالت عادی بازگشته بود.
وقتی پزشک از من پرسید: «اما چطور جرئت کردی خودت لوله را خارج کنی؟»
پاسخ دادم: «زیاد به آن فکر نکردم و فقط انجامش دادم.» حقیقت این است که در قلبم میدانستم استاد درست در کنار ما هستند و از ما محافظت میکنند. همچنین از شوهرم خواستم تا زمانی که با موفقیت لولهها را خارج کنم، در سکوت با من عبارات «فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است» را تکرار کند.
بعدها شوهرم را تشویق کردم که از بستر برخیزد و با کمک من بهآرامی بنشیند تا به آموزههای استاد درباره فا گوش دهد. اندکی بعد شوهرم که پزشکان پیشبینی کرده بودند بیش از ده روز زنده نخواهد ماند، توانست از بستر برخیزد و بهتنهایی غذا بخورد. او فقط کمی بیش از 20 روز پس از بازگشت از بیمارستان به خانه توانست در زمین کشاورزی کار کند.
من نیز از بار طاقتفرسایی که بر دوشم سنگینی میکرد رهایی یافتم و بار دیگر وقت و انرژی لازم را برای انجام شایسته سه کار به دست آوردم. استاد، سپاسگزارم!
از این هم شگفتانگیزتر اینکه شوهرم اکنون همراه من فا را مطالعه میکند و با اینکه هنوز در ابتدای راه است و باید عقبماندگیاش را جبران کند، ارتباط تقدیری خود را با دافا دوباره برقرار کرده است.
شوهرم اکنون اغلب به مطالب صوتی و تصویری روشنگری حقیقت درباره دافا گوش میدهد و آنها را تماشا میکند. همچنین وقت بیشتری را به مطالعه فا اختصاص میدهد.
اکنون وزن بدنش به حالت طبیعی بازگشته، پوستش صاف شده و چهرهای سالم و گلگون دارد. با اینکه زیاد صحبت نمیکند، همیشه با لبخندی گرم به همه سلام میکند.
اکنون هر روز به بازارهای مختلف میروم تا حقیقت را برای مردم روشن و آنها را تشویق کنم از سازمانهای ح.ک.چ خارج شوند. شوهرم نیز بدون هیچ مشکلی برای خودش غذا میپزد.
شوهرم مصرف داروی صرع را که قرار بود تا پایان عمر ادامه دهد، متوقف کرده است. اکنون دو ماه از آن زمان میگذرد و حتی یک بار هم دچار حمله صرع نشده است.
شوهرم بهطرز معجزهآسایی از حادثهای که نزدیک بود جانش را بگیرد، جان سالم به در برد. این معجزه هم قدرت الهی دافا را نشان داد و هم شگفتیها و زیبایی دافا را که با پیشرفت مریدان دافا در تزکیه نمایان میشود، آشکار کرد.
راهی که دافا پیش روی ما گشوده است، بینهایت روشن است. تا زمانی که به تزکیه خود براساس فا ادامه دهیم، میتوانیم از همه مصائب و آزمونها عبور کنیم و سرانجام به کمال دست یابیم.
هیچ زبانی در این جهان بشری نمیتواند سپاسگزاری عمیق مرا از استاد بیان کند. مصمم هستم به انجام شایسته سه کار ادامه دهم تا به عهدی که پیش از تاریخ بستهام وفا کنم و شایسته نجات مهربانانه استاد باشم.
سپاسگزارم، استاد!
(مقاله منتخب برای بیستوسومین کنفرانس فای چین در وبسایت مینگهویی)
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.