(Minghui.org) درود بر استاد! درود بر هم‌تمرین‌کنندگان!

من تمرین فالون دافا را در سال ۱۹۹۷ آغاز کردم و از مراقبت نیک‌خواهانه استاد در طول تقریباً ۳۰ سال گذشته بسیار سپاسگزارم. می‌خواهم برخی از تجربیات تزکیه‌ام را با شما در میان بگذارم.

خوش‌اقبال بودم که تمرین‌کننده دافا ‌شدم

من فردی نازپرورده بودم؛ پدر و مادرم مرا لوس بار آورده بودند و برادرانم نیز هرچه می‌خواستم برایم فراهم می‌کردند. بنابراین لجباز و خودخواه بودم و پس از ازدواج هم تغییر نکردم.

مادرم در سال ۱۹۹۶ درگذشت. غم و اندوه سراسر وجودم را فرا گرفته بود و دردش تحمل‌ناپذیر بود. دلتنگی شدید برای مادرم باعث شد سلامتی‌ام رو به وخامت بگذارد. مرتب برای تزریق آمپول و سرم به بیمارستان می‌رفتم. بیماری‌های ارثی خانواده‌ام و خیانت شوهرم باعث شد تمام امیدم را به زندگی از دست بدهم و احساس می‌کردم که من هم به‌زودی مانند مادرم از دنیا خواهم رفت.

در آن زمان شنیدم که برخی از همکارانم چی‌گونگ تمرین می‌کنند. یکی از هم‌کلاسی‌های سابقم حتی در تابستان هم نمی‌توانست هندوانه یا نان بخارپز سرد بخورد. اما پس از کمتر از دو ماه تمرین می‌توانست هر چیزی بخورد. وقتی این را شنیدم، با خودم گفتم: «مگر چنین چی‌گونگ معجزه‌آسایی وجود دارد؟» بنابراین از او درباره‌اش پرسیدم. پاسخ داد: «امشب ویدئوی سخنرانی استاد لی را در سالن جلسات شرکت پخش می‌کنیم. چرا نمی‌آیی تماشا کنی؟»

تماشای ویدئوهای سخنرانی

آن شب، هنگام تماشای ویدئوی سخنرانی‌های استاد، احساس کردم پیوند خاصی با ایشان دارم. استاد با لهجه شمال‌شرقی صحبت می‌کردند و پدر و مادرم هم هردو اهل شمال‌شرق چین بودند. همان‌طور که نشسته بودم و به سخنرانی‌های استاد گوش می‌دادم، احساس کردم فا به‌طرزی استثنایی خوب است. پس از آن، هر روز ساعت ۳:۴۰ بامداد برای انجام تمرین‌ها به محل تمرین می‌رفتم. در باد و باران، گرمای سوزان یا سرمای شدید، ثابت‌قدم ماندم. هر شب در مطالعه گروهی شرکت می‌کردم. پس از مدتی مطالعه فا و انجام تمرین‌ها فهمیدم که دافا روشی برای تزکیه است.

بدنم نیز دستخوش تغییرات عظیمی شد و حدود ۹ کیلوگرم وزن اضافه کردم. گاهی شب‌ها هنگام خواب احساس می‌کردم بدنم در هوا شناور است. گاهی هم احساس می‌کردم مانند موشک به بالا می‌روم. صحنه‌های شگفت‌انگیزی را نیز در بُعدهای دیگر دیدم.

با مطالعه مداوم فا، بسیاری از اصول فا را درک کردم و شین‌شینگم پیوسته بهبود یافت که به هماهنگی بیشتر در خانواده‌ام انجامید. هر روز یا فا را مطالعه می‌کردم یا آن را ازبر می‌کردم و کاملاً در دافا غوطه‌ور بودم. این، پایه خوبی برای کمکم به استاد در اصلاح فا در سال‌های بعد بنا کرد.

دفاع از دافا در پکن

در ۲۰ژوئیه۱۹۹۹، از هم‌تمرین‌کنندگان شنیدم که ممکن است فالون دافا به‌طور غیرقانونی ممنوع شود و بسیاری از تمرین‌کنندگان برای دادخواهی به استانداری رفته‌اند. ما هم به آنجا رفتیم. تمرین‌کنندگان زیادی مقابل ورودی مقر استانداری جمع شده بودند و همه آرام در دو طرف خیابان ایستاده بودند. ناگهان، شمار زیادی مأمور پلیس ویژه و چندین اتوبوس از راه رسیدند. مأموران تمرین‌کنندگان را از آنجا دور می‌کردند و سعی داشتند آن‌ها را به‌زور سوار اتوبوس‌ها کنند، اما تمرین‌کنندگان بازوهایشان را در هم حلقه کردند و از سوارشدن اجتناب کردند.

تازه آن موقع متوجه شدم که تمام خیابان و باغ کوچک مقابل ساختمان استانداری مملو از هم‌تمرین‌کنندگان است؛ به نظر می‌رسید تمرین‌کنندگان از سراسر استان، یکی پس از دیگری به آنجا آمده‌اند. «درباره دافا» را یک‌صدا ازبر خواندیم؛ احساس می‌کردم صدایمان در آسمان طنین می‌‌اندازد. آن صحنه واقعاً الهام‌بخش بود و هنوز آن را به‌روشنی به یاد دارم. ما را به محوطه بزرگی بردند و سپس به محل کارمان بازگرداندند.

رفتن به پکن

روزی در نوامبر۱۹۹۹، به خانه یکی از هم‌تمرین‌کنندگان رفتم و هماهنگ‌کننده محلی فالون دافا را آنجا دیدم. او تازه از پکن برگشته بود و درباره سفرش برایمان تعریف کرد. چنان تحت ‌تأثیر قرار گرفتم که اشکم جاری شد و تصمیم گرفتم به پکن بروم.

شش نفر از ما تمرین‌کنندگان راهی پکن شدیم. در قطار، پلیس راه‌آهن کیفم را بازرسی کرد و کتاب‌های فالون دافایم را یافت. یکی از مأموران ما را از قطار پیاده کرد و در اتاقی در ایستگاه راه‌آهن حبس کرد. ماه نوامبر بود و هوا بسیار سرد شده بود. باد سرد هم از درزهای اتاق به داخل می‌وزید. به هم چسبیده بودیم و همان‌طور که تجربیات تزکیه‌مان را در میان می‌گذاشتیم، در درون، احساس گرما می‌کردیم.

پلیس محلی همراه اعضای خانواده‌هایمان آمد تا ما را برگرداند. پدرشوهرم از من خواست «اظهاریه تضمین‌ی» بنویسم مبنی بر اینکه دیگر هرگز به پکن نروم. نپذیرفتم و مسئولان بعداً اجازه دادند به خانه بروم. معلوم شد یکی از عموهایم با مأموری آشنا بوده و اظهاریه تضمین را به‌جای من نوشته است. هماهنگ‌کننده فالون دافا در منطقه‌مان، به دو سال حبس غیرقانونی در اردوگاه کار اجباری محکوم شد. تمرین‌کننده دیگری نیز به‌طور غیرقانونی هفت روز بازداشت شد.

بازگشت به پکن

در سال ۲۰۰۱، تصمیم گرفتم دوباره به پکن بروم تا آرزویم برای اعتباربخشی به دافا را محقق کنم. پنج تمرین‌کننده همراهم بودند. سوار قطار به مقصد پکن شدیم و این بار سفرمان به‌خوبی پیش رفت.

پس از عبور از زیرگذر عابر پیاده که به میدان تیان‌آن‌من می‌رسید، زیر هوابیائو (ستون تزئینی) ایستادیم. دو تمرین‌کننده دیگر نیز حدود پنج متر آن‌طرف‌تر، به‌صورت مورب روبه‌روی ما ایستاده بودند. مضطرب بودیم. گفتم: «شروع کنیم.» با تمرین‌کننده کنارم نگاهی ردوبدل کردم و سر تکان دادم.

بنر کوچکی را بیرون آوردیم و هر کدام یک طرف آن را بالا گرفتیم. بازوهایمان را در هم حلقه کردیم و به‌سمت جمعیت گردشگران رفتیم و فریاد زدیم: «فالون دافا خوب است!» «حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است!» «بی‌گناهی استاد را به رسمیت بشناسید!» «بی‌گناهی دافا را به رسمیت بشناسید!»

درحالی‌که شعار می‌دادیم، گردشگری از میان جمعیت، خطاب به ما فریاد زد: «فرار کنید! پلیس می‌آید و دستگیرتان می‌کند!»

درحالی‌که همچنان بنرهایمان را بالا نگه داشته بودیم و شعار می‌دادیم، سربازی قدبلند به‌سمتمان هجوم آورد و بنرمان را گرفت. به میان جمعیت دویدیم و سه نفر از ما به‌سلامت به خانه برگشتیم.

توزیع مطالب

در سال ۲۰۰۰، برخی از تمرین‌کنندگان مقدار زیادی مطلب روشنگری حقیقت تهیه کردند تا توزیع کنیم.

من و دو تمرین‌کننده دیگر چند کیسه بزرگ از این مطالب را به یک منطقه مسکونی بردیم و بین تمام خانه‌ها توزیع کردیم. تمام شب پیاده رفتیم و همه مطالب را در طول مسیر توزیع کردیم. آن شب آسمان به‌طرز غیرمعمولی پرستاره بود و ستاره‌ها بسیار نزدیک به ما به نظر می‌رسیدند.

سگ‌ها دیگر پارس نکردند

بار دیگر با کیسه بزرگی از مطالب روشنگری حقیقت، به منطقه‌ای روستایی رفتم. درست وقتی به ورودی روستا رسیدم، حدود 12 سگ به‌شدت به من پارس کردند. افکار درست فرستادم. ظرف چند دقیقه، چند سگ شروع به ناله کردند و بقیه پراکنده شدند. می‌دانستم استاد از من محافظت می‌کنند. مطالب را در تمام خانه‌ها توزیع کردم، بدون اینکه حتی یک خانه از قلم بیفتد.

مطالب اطلاع‌رسانی درباره فالون دافا را در تمام روستاهای اطراف خانه‌ام توزیع کردم. احتمالاً چیزی به گوش مادرشوهرم رسیده بود، زیرا گفت: «یک نفر در روستاهای اطراف، مطالب فالون دافا را توزیع می‌کند.»

پاسخ دادم: «اوه، واقعاً؟» از حالت چهره‌اش می‌فهمیدم که به من شک کرده است.

جاده کاملاً تاریک

بارها به‌تنهایی در جاده‌های تاریک، درحالی‌که هیچ‌کس دیگری در آن اطراف نبود، راه می‌رفتم و برچسب‌های روشنگری حقیقت را می‌چسباندم. در سال‌های ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱، امکانات عمومی منطقه ما هنوز بسیار محدود بود؛ حتی جاده‌های اصلی هم چراغ نداشتند. اما نمی‌ترسیدم. با حضور استاد و دافا، چیزی وجود ندارد که تمرین‌کنندگان از آن بترسند.

مرکز شست‌وشوی مغزی

روزی در اواخر بهار ۲۰۰۲، مادرشوهرم ناگهان دوان‌دوان به خانه‌ام آمد و گفت: «بهتر است زود پنهان شوی، می‌خواهند تو را ببرند! الان در خانه من هستند.» به‌سرعت لباس‌هایم را جمع کردم، یکی از کتاب‌های فالون دافا را برداشتم و به خانه یکی از بستگان در شهری دیگر رفتم.

حدود یک هفته بعد، دو نفر که تمرین را کنار گذاشته بودند، به خانه‌ام آمدند و به خانواده‌ام گفتند: «نه او (با اشاره به من) را می‌زنیم و نه سرزنشش می‌کنیم. فقط او را به یک مرکز شست‌وشوی مغزی می‌بریم و آنجا خودش متوجه می‌شود.» شوهرم و سایر اعضای خانواده حرفشان را باور کردند. خانواده‌ام پلیس و آن دو نفر را به محل اقامتم آوردند.

مأموران مرا به‌زور به یک مرکز شست‌وشوی مغزی بردند. ابتدا در اعتراض، اعتصاب غذا کردم، اما پس از دو روز، بسیار ضعیف شدم. می‌دانستم که این روش جواب نمی‌دهد. باید راهی برای فرار پیدا می‌کردم.

در مرکز شست‌وشوی مغزی، نگهبانان مرا در سلول انفرادی حبس کردند. همچنین ویدئوهایی افتراآمیز علیه استاد پخش و مرا مجبور به تماشای آن‌ها می‌کردند. تلویزیون را خاموش کردم، اما دوباره روشنش کردند. خواستم بار دیگر خاموشش کنم، اما جلویم را گرفتند. کسی را کنار تلویزیون گماشتند. تلویزیون را تماشا نکردم. درعوض، روی تخت دراز کشیدم و به خوابی عمیق فرو رفتم. می‌دانستم که استاد از من محافظت می‌کنند.

آن دو نفر که اهل شهر دیگری بودند و به بیراهه رفته بودند، آمدند تا مرا «تبدیل» کنند. گفتم: «فکر می‌کنید می‌توانید با منطق تحریف‌شده و عقاید انحرافی‌تان مرا متقاعد کنید؟ دست از حرف‌های بی‌اساس بردارید.» حرف‌هایشان هیچ تأثیری بر من نداشت، زیرا ترفندهایشان را تشخیص می‌دادم.

وقتی یک روش شکست می‌خورد، مسئولان روش دیگری را امتحان می‌کردند. پدرم، برادرم، شوهرم، خانواده شوهرم و فرزندانم را آوردند تا متقاعدم کنند. همه گریه و زاری می‌کردند. مادرشوهرم حتی در حضور دیگران، به من سیلی زد، اما اراده‌ام متزلزل نشد. بعداً برادرم مرا صدا زد و به اتاقی برد و گفت: «حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) از هیچ کاری ابا ندارد. حتی ممکن است تو را بکشند.»

پاسخ دادم: «حتی اگر بمیرم، بازهم تمرین می‌کنم.» پس از گفتن این جمله، جریانی گرم را در سراسر بدنم احساس کردم.

فرار کردم

مرکز شست‌وشوی مغزی که در آن به‌طور غیرقانونی بازداشت بودیم، حمام عمومی داشت. به‌دلیل گرما، هر روز برای دوش‌گرفتن به آنجا می‌رفتیم و در رستورانی که به حمام راه داشت غذا می‌خوردیم. وقتی مرا برای غذاخوردن می‌بردند، متوجه شدم که در رستوران دری وجود دارد که مستقیم به حمام باز می‌شود. گاهی آنجا غذا می‌خوردیم و گاهی غذا را به اتاق‌هایمان می‌آوردند.

یک شب، پس از شام برای دوش‌گرفتن رفتیم. معمولاً سه مأمور زن مرا به آنجا می‌بردند که هر روز عوض می‌شدند. یکی از آن‌ها که احتمالاً آن شب آنجا نمی‌ماند، گفت: «امروز دوش نمی‌گیرم. دم درِ حمام منتظرتان می‌مانم.» مأمور دیگری دوش‌گرفتنش را تمام کرد و بیرون رفت، درحالی‌که نفر سوم هنوز مشغول دوش‌گرفتن بود. ناگهان مأموری که بیرون رفته بود برگشت و لباس‌هایش را عوض کرد.

دوش‌گرفتنم تمام شد و به حیاط داخلی حمام رفتم. مأموری که دوش نگرفته بود، در حیاط بیرونی ایستاده بود و احتمالاً فکر می‌کرد که آنجا فقط یک ورودی دارد. وقتی متوجه شدم در حیاط داخلی تنها هستم، فوراً فکری از ذهنم گذشت: فرار کن! دری را که به رستوران راه داشت باز کردم و از ورودی اصلی بیرون دویدم. به‌سمت دروازه‌ای در آن سوی خیابان، روبه‌روی رستوران دویدم، زیرا احساس می‌کردم نمی‌توانم در امتداد خیابان اصلی فرار کنم؛ حتماً به من می‌رسیدند. بنابراین به‌سمت حیاط روبروی رستوران دویدم.

با خودم فکر کردم که نباید بدوم. اگر با عجله می‌دویدم، نگهبانان حتماً با پرس‌وجو از عابران می‌فهمیدند که به آن سوی خیابان دویده‌ام.

سپس صحنه‌ای معجزه‌آسا رخ داد: متوجه شدم که در یکی از بُعدهایم درحال دویدن هستم، اما بدن فیزیکی‌ام نمی‌دود؛ داشتم راه می‌رفتم. با خودم گفتم: «استاد به من برکت می‌بخشند.»

ماه فوق‌العاده درخشان

به‌سمت باغچه بزرگی در حیاط روبه‌رو رفتم و پشت آن چمباتمه زدم. حتی پیش از رسیدن به دروازه اصلی، از سمت حمام صدای کسی را شنیدم که فریاد می‌زد: «وای نه! فرار کرده!» سپس صدای آژیر پلیس را شنیدم. نمی‌دانم چقدر گذشت، اما پاهایم از چمباتمه‌زدن بی‌حس شده بود. سپس بیرون ساکت شد؛ ساکنان نزدیک‌ترین ساختمان‌ها چراغ‌هایشان را خاموش کردند و خوابیدند.

آن شب ماه فوق‌العاده درخشان بود، بنابراین هنگام راه‌رفتن می‌توانستم همه‌جا را به‌روشنی ببینم.

دیوار خیلی نزدیک باغچه بود. کنار دیوار توده بزرگی از خاک دیدم، از آن بالا رفتم و بیرون را نگاه کردم. آنجا پر از علف بود. مطمئن نبودم زیر علف‌ها آب است یا خاک، بنابراین کیسه لباس‌هایم را پایین انداختم. فرو نرفت، پس پایین پریدم. زمینِ زیر پایم نرم بود و هیچ آسیبی ندیدم.

آن‌وقت متوجه شدم که حتماً استاد از من محافظت می‌کنند. چطور ممکن بود کنار دیواری به آن بلندی، چنین توده بزرگی از خاک باشد که بتوانم از آن بالا بروم؟ قدم فقط ۱٫۵ متر است، اما از آن دیوار بلند پایین پریدم و هیچ آسیبی ندیدم. از استاد به‌خاطر محافظتشان بسیار سپاسگزارم.

بیرون دیوار زمین‌های کشاورزی بود. به کنار جاده رفتم، تاکسی گرفتم و به پایانه اتوبوس در استانی دیگر رسیدم. وقتی پلیس مرا با خود برده بود، مرا بازرسی بدنی‌ کرده بود. درواقع ۷۰۰ یوان همراهم داشتم. استاد به من خرد بخشیدند و توانستم پول را پنهان کنم، بنابراین پلیس آن را پیدا نکرد. کرایه تاکسی ۲۰۰ یوان شد.

وقتی به پایانه اتوبوس رسیدم، به دستشویی رفتم و به‌سرعت گل‌ولای پاهایم را شستم. متوجه شدم که هر دو پایم پر از جای نیش‌های ریز و قرمز پشه است. به سوپرمارکت رفتم و یک جفت جوراب خریدم و پوشیدم، وگرنه مردم تعجب می‌کردند که چه اتفاقی برایم افتاده است. به این ترتیب، برای جلوگیری از اینکه دوباره مرا دستگیر کنند، زندگی در آوارگی را آغاز کردم.

راه‌اندازی محل تولید مطالب

دو سال بعد به خانه برگشتم. یکی از تمرین‌کنندگان محلی پرسید که آیا حاضرم مسئولیت تولید مطالب روشنگری حقیقت در منطقه‌مان را بر عهده بگیرم. با کمال میل پذیرفتم. متوجه شدم که این نظم و ترتیب استاد است؛ در آن زمان، محیط تزکیه محلی به‌شدت آسیب دیده بود، زیرا تمام محل‌های تولید مطالب را از بین برده بودند.

سه نفر از ما، محلی برای تولید مطالب راه‌اندازی کردیم. یک تمرین‌کننده مسئول امور فنی، ازجمله تعمیر و نگهداری رایانه‌ها و تجهیزات چاپ و نیز دانلود فایل‌ها بود؛ من مسئول چاپ و صحافی بودم؛ تمرین‌کننده سوم مسئولیت توزیع مطالب را بر عهده داشت. تحت محافظت نیک‌خواهانه استاد، چندین سال در امنیت بودیم و پیوسته مطالب روشنگری حقیقت، ازجمله کتابچه، بروشور، برچسب، نشان‌های یادبود و نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست را در اختیار تمرین‌کنندگان محلی قرار می‌دادیم. گاهی کتاب‌های دافا و نسخه‌هایی از سایر سخنرانی‌های استاد را نیز تهیه می‌کردیم.

مقامات ما را زیر نظر داشتند

چند بار جابه‌جا شدیم. نخستین محل تولید مطالب در خانه خویشاوند یک تمرین‌کننده بود. وقتی فردی از مدیریت محله، برای سرکشی آمد، پرسید: «چرا درِ این اتاق بسته است؟» پس از آن، بلافاصله جابه‌جا شدیم.

خانه خالی یکی از دوستانمان را اجاره کردیم و مطالب روشنگری حقیقت را آنجا چاپ می‌کردیم. چند سال بعد، روزی اطلاعیه‌ای از پلیس را روی در دیدیم که نوشته بود اگر کسی آنجا زندگی می‌کند، باید برای ثبت مشخصات به ایستگاه پلیس مراجعه کند. سپس یکی از همسایه‌ها پرسید: «شما اینجا زندگی می‌کنید؟ پلیس در زد و گفت که اگر کسی اینجا [در خانه اجاره‌ای] زندگی می‌کند، باید مشخصاتش را ثبت کند.» احساس خطر کردیم و بلافاصله تجهیزات را به خانه یکی از هم‌تمرین‌کنندگان منتقل کردیم و چندین سال در آرامش آنجا ماندیم.

ادامه تولید مطالب هرجا که می‌روم

در سال ۲۰۱۱، مجبور شدم برای کار به شهر دیگری بروم. بنابراین یکی از هم‌تمرین‌کنندگان را پیدا کردم و تجهیزات تولید مطالب روشنگری حقیقت را به او سپردم.

پس از رسیدن به شهر جدید، با هم‌تمرین‌کنندگان آنجا تماس گرفتم و محل کوچکی برای توزیع مطالب اطلاع‌رسانی راه‌اندازی کردم تا مطالب روشنگری حقیقت را در اختیار تمرین‌کنندگان آن منطقه قرار دهم.

شکایت از جیانگ زمین

در اوت و سپتامبر۲۰۱۵، متوجه شدم که بسیاری از تمرین‌کنندگان، مقالاتی به وب‌سایت مینگهویی ارسال کرده‌اند و درباره تجربیاتشان «در شکایت از جیانگ زمین، رهبر سابق ح.ک.چ، با نام واقعی خود» نوشته‌اند. آن‌ها افشا کرده بودند که جیانگ چگونه طی سال‌های طولانی، تمرین‌کنندگان دافا را به‌طرز وحشیانه‌ای تحت آزار و شکنجه قرار داده است.

نزد یکی از هم‌تمرین‌کنندگان رفتم و این موضوع را با او در میان گذاشتم. پرسید: «نظرت چیست؟»

پاسخ دادم: «قطعاً باید این کار را انجام دهیم: از جیانگ زمین و رژیمش به‌خاطر جنایاتشان در آزار و شکنجه فالون دافا و همچنین آزار و شکنجه‌ای که خودمان متحمل شده‌ایم، شکایت رسمی کنیم.»

لحظه‌ای فکر کرد و با قاطعیت گفت: «موافقم. این کار را می‌کنیم!»

هر کدام شکوائیه‌مان علیه جیانگ را نوشتیم، چاپ کردیم و ازطریق پست فرستادیم. مرتب وضعیت مرسوله‌ها را پیگیری می‌کردم و فقط وقتی دیدم شکوائیه‌ها به پکن رسیده‌اند، خیالم آسوده شد. سپس در وب‌سایت دادستانی عالی خلق، با نام واقعی‌ام شکایتی رسمی ثبت و جنایات جیانگ و رژیمش را گزارش کردم. نام، نشانی و شماره تلفنم را نیز درج کردم.

هم‌تمرین‌کنندگان زادگاهم با من تماس گرفتند و خواستند در چاپ شکوائیه‌هایشان علیه جیانگ، کمکشان کنم؛ بیش از 12 شکوائیه بود. شکوائیه‌های دست‌نویسشان را تایپ و چاپ کردم، هر کدام را جداگانه صحافی کردم و به دستشان رساندم.

اواخر آن سال، یکی از مأموران مدیریت محله با من تماس گرفت و پرسید: «آیا نامه‌ای علیه جیانگ زمین نوشته‌ای؟»

گفتم: «بله، نوشته‌ام.»

مأموران چند بار به خانه‌ام آمدند و پرسیدند: «هنوز فالون دافا را تمرین می‌کنی؟»

پاسخ دادم: «البته که تمرین می‌کنم.» یکی از کتاب‌های فالون دافا را بیرون آوردم تا به آن‌ها نشان دهم و گفتم: «این کتاب به مردم یاد می‌دهد خوب باشند و کار بد نکنند. ما هم براساس حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری رفتار می‌کنیم. چرا نباید چنین روش خوبی را تمرین کنیم؟»

یکی از مأموران گفت: «می‌توانی در خانه تمرین کنی.» و ماجرا به همین‌جا ختم شد.

روشنگری حقیقت در بازداشتگاه، برای کمک به نجات مردم

در تابستان ۲۰۱۹، مقدار زیادی مطلب اطلاع‌رسانی توزیع کردم و برچسب‌های روشنگری حقیقت چسباندم. یک روز صبح، وقتی برای رفتن به محل کار آماده می‌شدم، کسی تماس گرفت و گفت که خودرو مردی در پارکینگ، به خودروی من برخورد کرده است و باید پایین بروم و موضوع را به پلیس راهنمایی و رانندگی گزارش کنم. وقتی به پارکینگ رفتم، هشت نُه مأمور پلیس دورم را گرفتند. درحالی‌که تقلا می‌کردم، به من دستبند زدند.

مرا به‌سمت خانه‌ام کشاندند. چند مأمور مرا گرفته بودند و می‌خواستند در را باز کنم تا خانه‌ام را بازرسی کنند. پرسیدم: «حکم بازرسی دارید؟» یک حکم سفید بیرون آوردند.

گفتم: «این کار غیرقانونی است؛ حکم سفید اعتبار قانونی ندارد.» درِ خانه‌ام قفل رمزی داشت و از من ‌خواستند که رمز را بگویم، اما نپذیرفتم. چاره‌ای نداشتند جز اینکه مرا به ایستگاه پلیس ببرند.

وقتی به پایین ساختمان رسیدم، فریاد زدم: «فالون دافا خوب است! حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است! فالون دافا در بیش از ۱۰۰ کشور جهان گسترش یافته است!» افراد زیادی پایین ساختمان جمع شده بودند تا ببینند چه خبر است. بعداً فهمیدم که کسی مرا به‌خاطر توزیع مطالب روشنگری حقیقت گزارش کرده بود و پلیس با استفاده از دوربین‌های نظارتیِ مجهز به فناوری تشخیص چهره، مرا شناسایی کرده بود.

در ایستگاه پلیس

وقتی به ایستگاه پلیس رسیدم، پیوسته درباره فالون دافا با مأمورانی که مراقبم بودند صحبت می‌کردم. پس از مدتی، یکی از مأموران مرا به اتاقی برد و شروع به بازجویی کرد. گفت: «بنشین.» گفتم: «نمی‌نشینم.»

در اتاق قدم می‌زدم که گفت: «اگر ننشینی، چطور از تو سؤال کنم؟»

پاسخ دادم: «دستبندم را باز کن تا بنشینم.» بنابراین کسی را صدا زد تا دستبندم را باز کند.

پرسید: «اسمت چیست؟» پاسخ دادم: «اگر اسمم را نمی‌دانی، چرا مرا به اینجا آورده‌ای؟»

سؤال‌های دیگری پرسید، اما از پاسخ‌دادن به آن‌ها خودداری کردم.

بعد پرسید: «چطور تمرین فالون دافا را شروع کردی؟» به‌محض شنیدن این سؤال فهمیدم که می‌توانم به آن پاسخ دهم و این فرصتی عالی برای روشنگری حقیقت است.

شروع کردم به توضیح اینکه چگونه تمرین فالون دافا را آغاز کردم، وضعیت سلامتی‌ام پیش و پس از تمرین را شرح دادم و اینکه چگونه ازطریق تزکیه، خصوصیات اخلاقی‌ام بسیار بهبود یافت، کمتر بر سر مسائل کوچک سخت می‌گیرم و نسبت به دیگران باملاحظه شده‌ام و وابستگی‌ام به منافع شخصی کمتر شده است. همچنین درباره این صحبت کردم که تمرین‌کنندگان دافا چگونه براساس حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری تزکیه می‌کنند و فالون دافا چگونه در سراسر جهان گسترش یافته است. از من خواست چیزی را امضا کنم، اما نپذیرفتم و او هم اصرار نکرد.

تا آن موقع، از وقت ناهار گذشته بود. برای خودش یک کاسه نودل فوری آماده کرد و برای من هم یک کاسه درست کرد. یکی از مأمورانی که مراقبم بودند گفت: «ما قبلاً هرگز برای هیچ بازداشت‌شده‌ای، نودل فوری درست نکرده‌ایم؛ با هیچ‌کس چنین برخوردی نشده است.»

پاسخ دادم: «به این خاطر است که من فردی خوب و بی‌گناه هستم!»

«این دو با هم فرق دارند»

بعدازظهر مسئولان با شوهرم تماس گرفتند. او بسیار مضطرب بود و مدام سعی می‌کرد مرا تحت فشار بگذارد تا با پلیس همکاری کنم.

مأموران می‌خواستند خانه‌ام را بازرسی کنند و رمز در را از من خواستند. ازآنجاکه قفل را تازه عوض کرده بودیم و شوهرم برای کار در شهر دیگری بود، هنوز فرصت نکرده بودم رمز را به او بگویم. شوهرم گفت: «یک قفل جدید تقریباً ۲۰۰۰ یوان قیمت دارد. فقط زود رمز را به من بگو تا بتوانند خانه را بازرسی کنند، باشد؟»

گفتم: «نمی‌گویم. اگر رمز درِ خانه را به آن‌ها بدهم، یعنی در بازرسی خانه با آن‌ها همکاری کرده‌ام. اگر به‌زور قفل را بشکنند، این آزار و شکنجه من است. این دو با هم فرق دارند.»

بنابراین پلیس قفل‌سازی آورد تا درِ خانه‌ام را به‌زور باز کند. بعداً مرا به‌طور غیرقانونی در آخرین اتاق ایستگاه پلیس، در جایی که به آن «قفس» می‌گفتند، حبس کردند. سه جوان دیگر هم آنجا بازداشت بودند. درباره فالون دافا و آزار و شکنجه با آن‌ها صحبت کردم و هر سه از سازمان‌های وابسته به ح.ک.چ خارج شدند.

در بازداشتگاه

ایستگاه پلیس محلی گزارشم را به اداره امنیت عمومی شهر و کمیته امور سیاسی و حقوقی فرستاد. اواخر همان شب پلیس گفت که مرا به‌مدت ۱۵ روز بازداشت می‌کند. آن شب یکی از مأموران ایستگاه پلیس می‌خواست مرا برای گرفتن نمونه خون‌ و انگشت‌نگاری ببرد.

گفتم: «اجازه نمی‌دهم.»

گفت: «اگر همکاری نکنی، مجبوریم به‌زور این کار را انجام دهیم.»

گفتم که حتی اگر به‌زور متوسل شوند، همکاری نخواهم کرد. لحظه‌ای فکر کرد و گفت: «خب، باشد، بی‌خیال.»

روز بعد پلیس مرا با خودرو به بازداشتگاه برد. در راه فکر کردم که هر جایی می‌تواند محلی برای روشنگری حقیقت باشد. مأموران بازداشتگاه مرا به اتاقی بردند که حدود ۲۰ نفر در آنجا بودند. بیشترشان به‌خاطر قمار، دعوا، دزدی، تن‌فروشی و مانند آن بازداشت شده بودند. به‌سرعت با آن‌ها آشنا شدم و سپس حقیقت را برای تک‌تکشان روشن کردم.

متقاعدکردن جوانان به کناره‌گیری از ح.ک.چ و سازمان‌های جوانان وابسته به آن آسان‌تر است؛ تقریباً بلافاصله می‌پذیرند. هر روز افرادی از بازداشتگاه آزاد می‌شدند و افراد جدیدی می‌آمدند. کسانی که می‌رفتند، پیش از رفتن، از حزب خارج شده بودند و برای تازه‌واردان نیز دوباره حقیقت فالون دافا را توضیح می‌دادم. به‌جز دو نفر، بیشترشان از سازمان‌های وابسته به ح.ک.چ خارج شدند. افراد بی‌سوادی هم بودند؛ برایشان توضیح می‌دادم که فالون دافا چیست و اینکه این روش درباره تزکیه براساس حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری و انسان خوبی بودن است. همچنین به بازداشت‌شدگان یاد می‌دادم که عبارت‌های «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» را تکرار کنند.

هر روز درباره مزایای فالون دافا و گسترش آن در سراسر جهان صحبت می‌کردم و داستان‌هایی از فرهنگ سنتی چین را برایشان تعریف می‌کردم.

اغلب می‌گفتند: «چطور همه‌چیز را می‌دانی؟ خیلی آگاه هستی و اطلاعات خیلی زیادی داری. حتماً استاد دانشگاه هستی، درست است؟»

می‌گفتم: «نه، استاد لی به من خرد بخشیده‌اند.»

مدت بازداشت غیرقانونی من از همه طولانی‌تر بود و هر روز افراد جدیدی می‌آمدند. برای اینکه فهرست کسانی را که از ح.ک.چ خارج شده بودند با هم اشتباه نکنم، مجبور بودم هر روز آن را در ذهنم مرور کنم. درمجموع، بیش از ۲۰ نفر را به خروج متقاعد کردم. درنهایت، چند نفر از بازداشت‌شدگان می‌خواستند مرا «رئیس» صدا کنند. اما گفتم: «من رئیس نیستم. فقط کافی است به یاد داشته باشید که "فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است." ما از استاد به‌خاطر نجات نیک‌خواهانه همه مردم سپاسگزاریم.»

قلبی عاری از رنجش

در نیمه دوم سال ۲۰۲۲، به زادگاهم برگشتم. من و شوهرم برای سال‌های زیادی، دور از هم زندگی می‌کردیم. پس از فکرکردن فراوان، تصمیم گرفتم به خانه برگردم. شبی که اسباب‌کشی کردیم، شوهرم با من بدرفتاری کرد و رفتارش کاملاً با گذشته متفاوت بود.

حیران بودم که چه اتفاقی افتاده است، اما بعد فکر کردم: حالا که برگشته‌ام، بهتر است چندان از او دلگیر نشوم.

در آن مدت، اغلب زمین می‌خوردم، گاهی هم خیلی شدید. اما هرگز آسیبی نمی‌دیدم و حتی لباس‌هایم هم پاره نمی‌شد. آن زمان چندان به این موضوع فکر نمی‌کردم. بعدها متوجه شدم که استاد با این کار، مرا روشن می‌کردند و می‌گفتند که مراقب باشم و در تزکیه نلغزم و زمین نخورم.

پدر سالمندم به‌شدت بیمار شد و مشغول مراقبت از او بودم. شوهرم قبلاً به حرفم گوش می‌داد و تمام کارهای خانه را انجام می‌داد. اما از زمانی که به خانه برگشته بودم، با من بسیار سرد رفتار می‌کرد. فقط وقتی از او می‌خواستم، کارهای خانه را انجام می‌داد؛ وگرنه همان‌جا می‌نشست و به تلفن همراهش نگاه می‌کرد. گاهی هنگام آشپزی بسیار گرفتار بودم، اما وقتی صدایش می‌زدم، خیلی طول می‌کشید تا بیاید. حتی سبزیجات را هم درست نمی‌شست. پس از اینکه سبزیجات را می‌شست، آن‌ها را بررسی می‌کردم؛ هنوز گِل داشتند و مجبور می‌شدم دوباره آن‌ها را بشورم.

اختلاف

سرانجام متوجه شدم که شوهرم با یکی از بستگانم رابطه دارد. شوهر آن زن در شهر دیگری کار می‌کرد و او اغلب برای رسیدگی به امور خانواده‌اش، از شوهرم کمک می‌خواست. رابطه‌شان این‌گونه شکل گرفته بود. با خودم فکر کردم: پس بی‌دلیل نبود که شوهرم این‌قدر به آن خانواده توجه می‌کرد و با من سرد بود.

در ششمین روز سال نو، در خانه پدر و مادر شوهرم شام خوردیم و در راه بازگشت، بر سر مسائل پیش‌پاافتاده جروبحثمان شد. وقتی به خانه رسیدیم، شوهرم شانه‌هایم را گرفت، مثل جوجه از جا بلندم کرد و مرا جلو آینه برد و گفت: «به صورتت نگاه کن.»

تمام ناراحتی‌های فروخورده‌ام در وجودم فوران کرد. تلفن را برداشتم و به برادرشوهرم و دخترم که آن روز در خانه مادربزرگش بود، زنگ زدم. گفتم: «او را ببرید. دیگر تمام است.» شوهرم به خانه پدر و مادرش برگشت.

تشخیص کاستی‌هایم

پس از اینکه آرام شدم، متوجه شدم که کار بسیار اشتباهی کرده‌ام. با شوهرم مهربانانه رفتار نکرده بودم و از یادم رفته بود که تزکیه‌کننده هستم. درعوض، با مشکلمان مانند مسئله‌ای مربوط به مردم عادی برخورد کرده بودم. بیش از ۲۰ سال تزکیه کرده بودم؛ چرا این‌قدر ضعیف عمل کردم؟

در چند سال گذشته، هنگام کمک به استاد در اصلاح فا، با تکیه بر ایمان درست به استاد و دافا از همه‌چیز عبور کرده بودم، بدون اینکه به‌طور واقعی شین‌شینگم را تزکیه کنم. عمیقاً بررسی کردم که وابستگی‌های بنیادی‌ام چه هستند. متوجه شدم که رنجش شدیدی از شوهرم دارم؛ به‌خاطر رفتارش با من و خیانتش به خانواده، از او رنجیده بودم. به‌خاطر اینکه درآمدی نداشت و مسئولیت‌هایش در قبال خانواده را انجام نمی‌داد و موارد دیگر از او رنجیده بودم. همه این‌ها وابستگی‌هایی هستند که تزکیه‌کنندگان باید ازطریق تزکیه از بین ببرند.

تغییرات مثبت

به‌طور گسترده فا را مطالعه و ازبر کردم و هم‌زمان افکار درست قدرتمندی فرستادم تا رنجش و افکار رقابت‌جویانه‌ام را از بین ببرم. شبی لازم شد پدر سالمندم را با آمبولانس به بیمارستان ببرم. به شوهرم زنگ زدم تا برای کمک بیاید و با هم پدرم را به بیمارستان بردیم. به او گفتم: «لطفاً به خانه برگرد.»

پس از بازگشت شوهرم به خانه، دیگر به گفتار و رفتارم توجه و تلاش کردم خودم را با معیارهای فالون دافا بسنجم. گاهی افکار بدی از ذهنم می‌گذشت و گاهی نمی‌توانستم جلو خودم را بگیرم و با او جروبحث می‌کردم. به‌تدریج این افکار بد کمتر شد و حالا فضای کل خانواده تغییر کرده است. اکنون شوهرم خودش برای انجام کارهای خانه پیش‌قدم می‌شود و حتی تمام کار آشپزی را هم انجام می‌دهد. هر بار که زمان فرستادن افکار درست می‌رسد، یادآوری می‌کند: «تقریباً وقتش رسیده. وقتی افکار درستت را فرستادی، غذا می‌خوریم.»

قبلاً وقتی درباره آزار و شکنجه با مردم صحبت می‌کردم، شوهرم همیشه از کوره درمی‌رفت و سرزنشم می‌کرد. حالا اوضاع فرق کرده است؛ وقتی با مردم صحبت می‌کنم، دیگر مخالفتی نمی‌کند. یک بار در خیابان، با یکی از هم‌کلاسی‌هایش برخورد کردیم. شوهرم با او احوالپرسی کرد و من جلو رفتم تا درباره فالون دافا با او صحبت کنم. هم‌کلاسی‌اش قبلاً از مدیران رده‌پایین محل کارش و عضو حزب بود. به‌آسانی او را به خروج از حزب متقاعد کردم. شوهرم منتظرم ماند و وقتی به او گفتم که هم‌کلاسی‌اش را متقاعد کردم از سازمان‌های وابسته به ح.ک.چ خارج شود، پاسخ داد: «به نجات یک نفر دیگر کمک کردی.»

وقتی به ۲۹ سال تزکیه‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم که استاد نیک‌خواه و بزرگ همواره مرا راهنمایی و از من محافظت کرده‌اند. قطعاً سه کار را به‌خوبی انجام خواهم داد و همراه استاد به خانه معنوی اصلی‌ام بازخواهم گشت!

(مقاله برگزیده ارسالی به بیست‌وسومین کنفرانس فای چین در وب‌سایت مینگهویی)