(Minghui.org) در ژانویه1998، تمرین فالون دافا را آغاز کردم. پس از اینکه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) آزار و شکنجه را در 20ژوئیه1999 آغاز کرد، بارها به پکن رفتم تا برای دافا دادخواهی کنم. تمرینکنندگان محلی را سازماندهی کردم تا برای اعتباربخشیدن به فا گام بردارند و در پروژههای مختلف روشنگری حقیقت شرکت کردم. اما، چون به مطالعه فا توجهی نداشتم، بارها مورد آزار و اذیت قرار گرفتم. بیش از ده سال در اردوگاه کار اجباری و زندان حبس بودم.
در آن شرورانهترین و وحشتناکترین محیط، به کاستیهای گذشتهام فکر کردم. در قلبم به استاد گفتم: «استاد، من کارها را بهخوبی انجام ندادم. خودم را اصلاح میکنم، اما نظم و ترتیبات نیروهای کهن را قبول ندارم. این نوع آزار و اذیت را قبول ندارم. چیزی را که توسط استاد برنامهریزی نشده باشد نمیخواهم.»
در قلبم از استاد خواهش کردم: «استاد، من مرید دافا هستم، بنابراین باید فا را مطالعه کنم. نمیتوانم آن را بدون فا انجام دهم.» وقتی استاد دیدند که قلبی برای دنبال کردن فا و پیشرفت دارم، چیزهای نیکخواهانهای را نظم و ترتیب دادند تا بتوانم در هر کجا که هستم فا را مطالعه کنم.
ازطریق مطالعه و ازبرکردن فا، و تحت هدایت دافا، افکار درستم را حفظ و آزار و شکنجه را انکار کردم. استاد، از محافظت نیکخواهانهتان متشکرم!
در ادامه، تجربهام درباره مقاومت در برابر آزار و شکنجه در اردوگاههای کار اجباری و زندانها را میخوانید و اینکه چگونه در آن مکانها، محیطی برای نجات موجودات ذیشعور ایجاد کردم.
انکار آزار و شکنجه در اردوگاه کار اجباری
اکثر افرادی که در اردوگاه کار تلاش میکردند تمرینکنندگان را تبدیل کنند، تمرینکنندگان سابق بودند. میخواستم آنها به خودشان بیایند و به تزکیه برگردند. وقتی افکار درستم قوی بود، واقعاً احساس میکردم که استاد اصول فا را برایم آشکار میکنند. گاهی اوقات پنج یا شش نفر هماهنگ میشدند تا مرا تبدیل کنند، اما نمیترسیدم و وقتی به من فشار میآوردند از گوشدادن خودداری میکردم. بسیاری از این افراد حقیقتِ آزار و شکنجه را درک کردند.
گروهی از افراد، در کمک به نگهبانانِ زندان برای تبدیل تمرینکنندگان تخصص داشتند. ازآنجاکه من تبدیل نشده بودم، آنها به فکر شیوههای دیگری برای آزار و شکنجه من افتادند. مرا بین خودشان مینشاندند و هر روز برایم کتابهای بدی میخواندند که همگی شیطانی و مضر بودند. نمیخواستم با آنها همکاری کنم. یک روز ایستادم، کتاب را گرفتم، آن را پاره کردم و گفتم: «اگر این چیزهای بد و فاسد را برای من بخوانید، پارهاش میکنم. اگر صد نسخه هم بیاورید، آنها را پاره میکنم.»
آنها به سرپرست نگهبانان زندان گزارش دادند که من چهکار کردم. او از من پرسید: «آیا میخواهی 100 نسخه از این کتابها را پاره کنی؟» به او گفتم که این کار را انجام میدهم. او از من خواست که رونوشت را امضا کنم، اما من نپذیرفتم. گفت: «اوه، مریدان دافا درباره حقیقت، نیکخواهی، بردباری صحبت میکنند، چرا آن را امضا نمیکنی؟»
گفتم: «آنها آن چیزهای بد را با صدای بلند برایم خواندند. این آزار و اذیت کردن من است. وقتی دیگر نمیتوانستم تحملشان کنم آنها را پاره کردم.» سرپرست رفت. از آن به بعد، هیچکسی جرئت نکرد آن چیزها را برایم بخواند.
قاطعانه از همکاری با تنبیه بدنی امتناع کردم. وقتی چشمانم را میبستم تا افکار درست بفرستم، به برخی از زندانیان گفته میشد که به چشمانم ضربه بزنند، اما من از بازکردن آنها خودداری میکردم. به آنها میگفتم: «هر کاری انجام دهید چشمانم را باز نمیکنم.» نگهبانها اجازه نمیدادند بخوابم. ظهر سایر زندانیان به خواب میرفتند، اما نگهبانی به یکی از زندانیان گفت که مراقب من باشد و نگذارد من بخوابم. گفتم: «چه کسی این را ترتیب داده است؟ من باید بخوابم.» آنها نمیتوانستند درباره من کاری انجام دهند.
محیطم بسیار بهبود یافت، زیرا از آموزههای فا پیروی کردم. وقتی کف دستم را بلند کردم و افکار درست فرستادم، سرپرست فریاد زد: «چهکار میکنی؟» و من گفتم که افکار درست میفرستم. او گفت: «نمیتوانی این کار را اینجا انجام دهی!»
گفتم: «به نظر میرسد خیلی از کارها در اینجا مجاز نیستند. قرار نیست ما کتک بخوریم، پس چرا به آنها میگویی مرا کتک بزنند؟» به فرستادن افکار درست ادامه دادم. احساس میکردم افکارم آنقدر قدرتمند هستند که تمام بدنم گرم میشود.
اردوگاه کار اجباری از ما خواست به یک سخنرانی شستشوی مغزی گوش دهیم. قاطعانه مقاومت کردم. چهار سرپرست مرا تا سالن طبقه پایین بردند. فریاد زدم: «فالون دافا خوب است!» یکی از سرپرستها حتی به طعنه گفت: «این روانی است، سریع از او فیلم بگیر، او دیوانه است. او فرد بسیار متمدنی بود، اما اکنون اینگونه شده است.»
بلافاصله نشستم و گفتم: «بله، از من فیلم بگیر. در خانه، حالم خوب بود، اما الان اینگونه هستم. یک ویدئو بگیرید.» بعد از شنیدن این حرف، سکوت کردند و رفتند. متوجه شدم که نمیتوانم فقط از همکاری با پلیس امتناع کنم، بلکه باید کارهای اشتباه آنها را نیز افشا کنم. باید ترس، نگرانیها و تصوراتم را رها میکردم. وقتی واقعاً همهچیز را رها میکردم، میتوانستم عوامل شیطانی را در بُعدهای دیگر از بین ببرم و محیط را تغییر دهم.
زمانی که در سلول انفرادی بودم معجزه ای رخ داد. زمستان بود و بسیار سرد. هیچگونه وسیله گرمایشی داخل اتاق نبود. مرا با دستبند و زنجیر به نیمکت ببر بسته بودند. مدام فریاد میزدم: «فالون دافا خوب است!» همچنین فا و آهنگهای دافا را میخواندم. قبل از اینکه بفهمم، احساس کردم بدنم داغ شده است. هوا گرم و داغتر میشد. در این لحظه یک صدای «کلیک» شنیدم و چیزی روی زمین افتاد. نیمکت ببر تکهتکه شد و فقط یک میله دستبند روی بازویم مانده بود.
سرپرست آن را در دوربین نظارتی دید. او و جمعی از افراد آمدند و مرا از سلول بیرون آوردند. چگونه میتوان نیمکت ببر آهنی را شکست؟ افراد عادی نمیتوانند آن را درک کنند، اما من شخصاً شاهد قدرت و معجزات بیکران دافا بودم.
اردوگاه کار اجباری دیگر نمیتوانست مرا نگه دارد، زیرا از همکاری با آنها امتناع میکردم، «تبدیل» نشده بودم، لباس نمیپوشیدم یا کار اجباری انجام نمیدادم. کار اشتباه آنها را افشا میکردم و در برابر آزار و شکنجه مقاومت میکردم. مدیر شخصاً دستور انتقالم را داد و مرا به تیم دیگری فرستادند. در آنجا، بهسرعت محیطی برای مطالعه فا ایجاد کردم. دو بار جوآن فالون را رونویسی و فا را ازبر کردم.
برچیدن آزار و شکنجه در زندان و ایجاد محیطی برای مطالعه فا
مرا برای تبدیلشدن به یک بخش آموزشی سختگیرانه زندان فرستادند. انبوهی از شیطانها در بُعدهای دیگر آنجا جمع شده بودند و من بهسختی نفس میکشیدم. نمیتوانستم هیچ فایی را به خاطر بیاورم و نمیتوانستم فشار را تحمل کنم. زمانی که بیشترین تلاش را میکردند، فریاد زدم: «من تمرینکننده فالون دافا هستم، نمیتوانم اینطور باشم!» خودآگاه اصلیام بیدار شد.
چون حاضر به تبدیل یا همکاری نشدم، نخواستند مرا نگه دارند. رئیس بخش مرا به بخش دیگری از زندان منتقل کرد، جایی که از من میخواستند هر روز کار سخت انجام دهم. به خودم گفتم: «وقتی شروع به کار سخت کنم، هرگز تمام نمیشود. مریدان دافا برای انجام کار سخت اینجا نیستند. اگر نتوانم فا را مطالعه کنم و افکار درست بفرستم، کارم تمام است. نباید کار سخت انجام دهم. باید پیشرفت کنم.»
در سکوت از استاد خواهش کردم: «استاد، من فا را میخواهم.» مدت کوتاهی بعد تمرینکنندهای که در تیم دیگری بازداشت شده بود، نسخههای دستی جوآن فالون، هنگ یین و کتابهای دیگر را به من داد. این یک معجزه بود و میدانستم این هدیه توسط استاد داده شده است.
پس از دریافت آموزههای استاد، با سرپرست صحبت کردم: «من کار سخت انجام نمیدهم.» زمانی که دور بودم، شیائویون، رئیس تیم تولید، کتابهایم را دزدید. با صدای بلند گریه کردم: «بگذار به شما بگویم: دافا از زندگی من مهمتر است! میتوانم هر چیزی را رها کنم؛ میتوانم هرچه بخواهید به شما بدهم. میتوانم شما را بپذیرم و تحمل کنم، اما نباید کسی به کتابهای دافا دست بزند. برای دفاع از آنها زندگیام را میگذارم. هر کسی آنها را برد، عجله کند و برگرداند!»
پس از چند بار اعتراض، شیائویون گفت: «در آینده به تو کمک خواهم کرد. تنها شرط این است که از دیگران کتابها را نخواهی. به تو کمک میکنم کتابها را تهیه کنی.» از آن زمان، محیطی برای مطالعه فا داشتم. هر زمان که بازرسی انجام میشد، شیائویون به من کمک میکرد آنها را پنهان و از آنها محافظت کنم. هر روز فا را مطالعه و ازبر میکردم. برای محیطی که برای مطالعه فا در زندان ایجاد شد از استاد بسیار سپاسگزار بودم.
وقتی دوره زندانم تمام شد، سیستم تبدیل تشدید شد و آزار و شکنجه مریدان دافایی که تبدیل نمیشدند شدت پیدا کرد. برخی از آنها بهشدت مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و حتی در بیمارستانها بستری شدند. یکی از زندانیان به من پیغام داد که نوبت من است و به من گفت که آماده شو. پس از شنیدن این، فکر کردم: تبدیل نه به من مربوط میشود، و نه توسط استاد نظم و ترتیب داده شده است، بنابراین آن را نمیخواهم. این تلهای بود که نیروهای کهن برایم تدارک دیدند. نمیتوانم تحت تأثیر حرفهای دیگران قرار گیرم.»
بنابراین هر زمان که کسی به من میگفت آماده باشم، همیشه لبخند میزدم و میگفتم: «اشکال ندارد، این تبدیل به من مربوط نمیشود.» فقط یک فکر را حفظ میکردم: «اگر استاد برنامهریزی نکرده باشند، آن را نمیخواهم. به من مربوط نمیشود.» درنهایت هیچ اتفاقی برایم نیفتاد و آزاد شدم.
عدهای فکر میکردند که خانوادهام به نگهبانان رشوه دادهاند و به همین دلیل برایم اتفاقی نیفتاد. درواقع، در قلبم میدانستم که استاد از من محافظت میکنند. کاملاً از آموزش استاد پیروی کردم، بنابراین نظم و ترتیبات نیروهای کهن منحل شد.
محافظت از سایر تمرینکنندگان
چه در اردوگاه کار اجباری بودم و چه بهطور غیرقانونی در زندان، هر زمان میدیدم سایر تمرینکنندگان تحت آزار و شکنجه قرار میگیرند، احساس غم و اضطراب میکردم؛ احساس میکردم تحت آزار و شکنجه قرار گرفتهام. هرگز چشمم را به روی آن نمیبندم و بیکار نمیایستم. قطعاً ایستادگی میکنم تا شکنجه را متوقف کنم، به همتمرینکنندگان کمک میکنم تا آزار و شکنجه را برطرف کنند، و درعینحال از دافا حمایت میکنم.
یک بار، در اردوگاه کار اجباری، یک نگهبان مرد سعی کرد تمرینکنندهای خانم به نام گویلیان را کتک بزند. وقتی او را دیدم گفتم: «داری چهکار میکنی؟ او را کتک نزن. نمیتوانی با او فقط حرف بزنی؟ چرا میخواهی او را کتک بزنی؟» سپس او از کتک زدن دست برداشت.
بار دیگر، گروهی را دیدم که شخصی را با دهان بسته و دستبند نگه داشته بودند. فکر کردم: این باید یک همتمرینکننده باشد. بهسرعت جلو رفتم، پارچه دهانش را بیرون کشیدم و فریاد زدم: «مریدان دافا را اذیت نکنید!» دو نفر از آن گروه سعی کردند مرا کتک بزنند. فریاد زدم: «در روز روشن و در مقابل دیدگان همه، چطور میتوانید این کار را انجام دهید! حتی به او دستبند میزنید. شما حقوق بشر را زیر پا میگذارید!» مدام فریاد میزدم: «فالون دافا خوب است! آزار و شکنجه تمرینکنندگان غیرقابلتحمل است!» بهخاطر این اتفاق سرپرست مرا تنبیه کرد.
یک بار، وقتی چند فرد شرور در اردوگاه کار اجباری، یک تمرینکننده مسن را بستند و او را شکنجه کردند، فریادهای دردناک آن تمرینکننده را از اتاق کناری میشنیدم، بنابراین رفتم و با لگد در را باز کردم و به آنها اشاره کردم. گفتم: «دارید چهکار میکنید؟ بس کنید. آیا نمیخواهید تقوایی برای فرزندان و نوههایتان جمع کنید؟ بگذارید برود.» مردی مرا تهدید کرد: «فردا تو را میبندم.» گفتم: «چطور جرئت داری؟» در راهرو دویدم و فریاد زدم: «دارند یکی را کتک میزنند!»
بعد از مدتی، سرپرست آمد و با عصبانیت از من پرسید: «میخواهی چهکار کنی؟ چرا داد میزنی؟» آنچه را که دیدم به او گفتم. وقتی مرا به اتاق برد، همه رفته بودند. آنها مرا به داشتن توهمات بینایی و شنیداری متهم کردند. سرپرست به میز کوبید و به من نگاه کرد: «چه کسی دارد چه کسی را کتک میزند؟» همه افراد درگیر را نام بردم. گفتم: سرپرست، من معتقدم که تو این کار را نکردی، به آنها دستور ندادی. سرپرست مجبور شد بگوید: «درست است، من فقط اجازه دادم او را بترسانند.» با قاطعیت گفتم: «اما سرپرست، شما هم در محدوده قانون هستید. اگر از اختیارات خود فراتر بروید و به آنها دستور بدهید که این کار را انجام دهند، اگر آنها واقعاً به مردم صدمه بزنند یا آنها را ناتوان کنند، شما نیز از نظر قانونی مسئول خواهید بود. بهخاطر خودتان، نباید به آنها بگویید که دست به چنین کاری بزنند.» سرپرست بلافاصله گفت که آنها را مجازات خواهد کرد. از آن زمان، این نوع آزار و اذیت متوقف شده است.
تمرینکنندهای به نام مئی، دانشجوی بیستوچندسالهای بود که مدت کوتاهی پس از فارغالتحصیلی، تحت پیگرد قرار گرفت و در اردوگاه کار اجباری زندانی شد. این تمرینکننده جوان بسیار مصمم بود. شخصی به من گفت: «اوه، فلانی [تمرینکننده مئی] را میبینی. کارش تمام است؛ هر روز تنبیه و از خواب محروم میشود. وقتی چشمانش را میبندد افرادی پلکهایش را میکشند. بهدلیل کمخوابی، لبهایش کبود شده است.»
وقتی این را شنیدم ناراحت و مضطرب شدم، به این شخص گفتم: «میتوانی به من لطفی کنی؟ وقتی دوباره به دیدنش رفتی، به او بگو: "تو خیلی مطیع هستی، ببین فلانی [اشاره به من] اصلاً مطیع نیست."» میخواستم از این فرصت استفاده کنم و به مئی یادآوری کنم که با آزار و شکنجه همکاری نکند و نظم و ترتیبات نیروهای کهن را انکار کند.
وقتی شنیدم مئی در سلول انفرادی است، دست به اعتصاب غذا زدم. سرپرست با عصبانیت از من پرسید: «داری چهکار میکنی؟ دوباره اعتصاب غذا میکنی، چرا این کار را میکنی؟» گفتم: «شنیدهام که مئی در سلول انفرادی زندانی است. آنجا خیلی سرد است! برای اعتراض دست به اعتصاب غذا زدم.» بعداً مئی از سلول انفرادی آزاد شد و تبدیل نشد.
تمرینکنندهای را دیدم که توسط یکی از زندانیان در کارگاه، مورد ضربوشتم قرار گرفت. دویدم و به او کمک کردم بلند شود و فریاد زدم: «تمرینکنندگان را کتک نزنید!» مرا به عقب کشیدند و یک مربی به من سیلی زد. بهسوی او فریاد زدم: «نمیگذارم مرا بزنی!» او مات و مبهوت بود. سپس یک زندانی دیگر را برای کتکزدن من فرستاد. با خشم سرزنشش کردم. آن شب زندانی مزبور درد معده داشت. بعد از این ماجرا، وقتی شب در صف ایستادم، رو به جمعیت فریاد زدم: «مربی قانونشکنی میکند و مردم را کتک میزند!» ازآنجاکه نگهبانها از لورفتن میترسیدند، طی چند روز، هر روز فریاد میزدم. بعد از آن، هیچ کسی جرئت نداشت مرا بزند. مادامی که تمرینکنندگان را کتک میزدند، اعتراض میکردم.
یک بار، سرپرستی سعی کرد مرا متقاعد کند که کار اجباری انجام دهم و گفت: «نیازی به تبدیل نیست، فقط کمی کار انجام بده. محکومیت تو را کم میکنم.» همه زندانیان در آنجا میخواستند مجازات خود را کاهش دهند، اما من بهعنوان یک مرید دافا نمیتوانستم این کار را انجام دهم. به خودم گفتم: «تمرینکنندگان دیگری نیز در آینده خواهند آمد. اگر محیطی را در اینجا ایجاد نکنم و در انجام کار سخت با شیطان همکاری کنم، سایر تمرینکنندگان چه محیطی خواهند داشت؟ باید سایر تمرینکنندگان را در نظر بگیرم. نمیتوانم فاجعهای را برای همتمرینکنندگانم به جا بگذارم.»
ایجاد تعادل در رابطه بین تمرینکنندگان و موجودات ذیشعور
اگر ما با موجودات ذیشعور رابطه درستی نداشته باشیم، و اگر موجودات منفی از آنها استفاده کنند، ممکن است بهراحتی دچار اختلافات و تعارضاتی با آنها شویم. حتی آن میتواند ما را بهسمت ایجاد یک رابطه خصمانه با بیشتر مردم سوق دهد. اگر چنین باشد، شیطان به هدفش میرسد، تمرینکنندگان را منزوی میکند، و فرصت دیدار مردم با ما، درک حقیقت و نجات یافتن را از آنها سلب میکند.
اگر کسی از من کمک میخواست، تا جایی که میتوانستم کمکش میکردم. به برخی از آنها کار سختی محول شده بود و اگر نمیتوانستند کار را تمام کنند مجازات میشدند. یکی دو ساعتی به آنها کمک میکردم. عدهای نزد من میآمدند و التماس میکردند: «به من کمک کن تا آن را بدوزم.» میگفتم: «باشد، آن را همین جا بگذار.» همه آنها سپاسگزار بودند.
همچنین سعی میکردم تا حد امکان درباره نیازهای روزمره مانند غذا، پوشاک و موارد دیگر به آنها کمک کنم. هر کسی که با تمرینکنندگان بهخوبی رفتار میکرد، راهی پیدا میکردم که برای ابراز قدردانی به آنها هدیهای کوچک بدهم. کمکم حاضر شدند با من صحبت کنند. آنها به من اعتماد کردند و احترام میگذاشتند، زیرا صداقت، مهربانی و بردباریام را احساس میکردند. تمرینکنندگان فداکارانه به افراد اطراف خود بهره رساندهاند و همچنین محیط را تغییر دادهاند.
بهخاطر زندانیان اطرافم، این شهامت را داشتم که در دفاع از همه حرف بزنم. همه حاضر بودند به من کمک کنند. در تیم آموزش عمومی، هیچ مشکلی در خواندن و ازبرکردن فا نداشتم. وقتی بازرسی انجام میشد، کل تیم به من کمک میکردند کتابهای دافای خود را پنهان کنم. آنها میدانستند تا زمانی که به من در تمرینکردن کمک کنند، میتوانم از راههای دیگری به آنها کمک کنم و از اعماق قلبم برای آنها خوب خواهم بود. وقتی شکنجه میشدم، به من غذا میدادند و وقتی افکار درست می فرستادم، در سکوت کمکم میکردند.
یک بار از اضافهکاری شبانه امتناع کردم. سرپرست به چهار زندانی اشاره کرد و گفت: «بچهها، بروید او را بزنید!» او آن را سه بار تکرار کرد، اما هیچ کسی حرکت نکرد. در گذشته، بهمحض اینکه او دستور کتکزدن کسی را میداد، افراد اطاعت میکردند. سرپرست سپس گفت: «مدت محکومیتتان بیشتر خواهد شد.» اما کسی حرکت نکرد. به سرپرست گفتم: «داری چهکار میکنی؟ تو به دیگران دستور میدهی مردم را بزنند، آیا لیاقت سرپرستبودن را داری؟ آیا این کاری است که باید انجام دهی؟ اگر آنها بخواهند مرا کتک بزنند، باید جلو آنها را بگیری. چگونه میتوانی آنها را وادار کنی مرا بزنند؟ چگونه میتوانی محکومیت آنها را طولانیتر کنی؟ قانون را زیر پا میگذاری.» او دید که هیچ کسی با او همکاری نمیکند، بنابراین درنهایت رفت.
توقف آزار و اذیت تجلی نیکخواهی برای موجودات ذیشعور است
ازطریق فا همچنین دریافتم که وقتی با آزار و شکنجه مواجه میشویم، نفی آن و متوقف کردنش نهتنها از دافا حمایت میکند، نیروهای کهن را نفی میکند، و شرارت را از بین میبرد، بلکه موجودات ذیشعور را نیز نجات میدهد. اینکه به موجودات ذیشعور اجازه ندهیم در آزار و اذیت مشارکت کنند، مظهر نیکخواهی برای آنهاست. اگر آنها را از انجام آزار و شکنجه منع نکنیم، چقدر کارما ایجاد خواهند کرد؟
درک میکنم که ما نباید آزار و شکنجه را تحمل کنیم، همکاری کنیم یا بپذیریم. برخی از ما احساس ناتوانی میکنیم و میاندیشیم: اگر مرا کتک بزنی، از تو تقوا خواهم گرفت. اما آیا این فکر خودخواهانه نیست؟ من لباس زندان نمیپوشیدم و از انجام کار سخت خودداری میکردم. یک بار سرپرستی مرا بهخاطر تنبلی سرزنش کرد، اما به او گفتم: «من تنبل نیستم. قانون را زیر پا نگذاشتهام و هیچ جرمی مرتکب نشدهام. من به حقیقت، نیکخواهی، بردباری اعتقاد دارم. انسان خوبی هستم. نیازی به بازآموزی ازطریق کار اجباری ندارم.» او چیزی برای گفتن نداشت.
متوجه شدم که وقتی فا را درک کنیم و با آن مطابقت داشته باشیم و نجات دیگران را در اولویت قرار دهیم، چه کسی میتواند ما را مورد آزار و اذیت دهد؟ یادم هست یک سال توسط پلیس دستگیر شدم. آنها فکر میکردند اطلاعات زیادی دارم که میخواستند از من استخراج کنند تا تمرینکنندگان بیشتری را تحت آزار و شکنجه قرار دهند، بنابراین مرا مورد تهدید قرار دادند. ساعتها از من بازجویی کردند.
به آنها گفتم: «بله، من خیلی چیزها میدانم، اما نمیتوانم چیزی به شما بگویم. چرا نمیتوانم به شما بگویم؟ چون مرید دافا هستم. من به حقیقت، نیکخواهی، بردباری اعتقاد دارم. همه شما دارید کارهای نادرست انجام میدهید. در آینده، آن برایتان خوب نخواهد بود. آزار و شکنجه فالون دافا کمپینی است که در آن شما مجری فرمان هستید، اما قربانی نیز هستید. من کار بدی نکردم، شما امروز با آزار و شکنجه من مرتکب جنایت میشوید. اگر من به دیگران خیانت کنم، و اگر براساس آنچه میگویم، شما دیگران را مورد آزار و شکنجه قرار دهید، گناهان آینده شما بیشتر خواهد شد. بهخاطر خودتان نمیتوانم به شما بگویم.» وقتی این را گفتم، احساس کردم همه بدیها برطرف و بازجویی تمام شد.
کلام آخر
بعد از بیش از ده سال زندانیبودن، چیزهای زیادی برای نوشتن وجود دارد. این تنها بخشی است از آنچه تجربه کردهام. فقط چیزهای مثبت در تزکیهام را برجسته کردهام، اما هنوز عقاید، وابستگیها و شکافهای بزرگی دارم که باعث رنج و زیانهای بزرگی برایم شدهاند.
استاد دیدند که من قلبی برای تزکیه راسخ و دفاع از دافا دارم، بنابراین با استفاده از فا، مرا قدمبهقدم راهنمایی کردند تا از آزار و شکنجه خلاص شوم و به دافا اعتبار ببخشم و بدین ترتیب روند تزکیهام را در زندان به انجام برسانم.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.