(Minghui.org) پس از آنکه رژیم چین در ژوئیه۱۹۹۹، آزار و شکنجه را آغاز کرد، پسرم تمرین فالون دافا را شروع کرد. او میدانست که من میخواهم حقیقت را روشن و این آزار و شکنجه وحشیانه را افشا کنم، بنابراین برایم یک دستگاه فتوکپی خرید. او بهطور مختصر توضیح داد که دستگاه چگونه کار میکند و سپس به مدرسه بازگشت. بلد نبودم از آن استفاده کنم.
بهدلیل نگرانیهای امنیتی نمیخواستم به دیدار سایر تمرینکنندگان بروم و از آنها کمک بخواهم؛ درعوض درحالیکه سعی میکردم نحوه کار با دستگاه را یاد بگیرم از استاد خواستم که کمکم کنند. دستگاه به تونر بیشتری نیاز داشت. درحالیکه نمیدانستم چگونه به کارتریج دسترسی پیدا کنم، احساس کردم دستم بهسمت محل کارتریج کشیده شد، و آن را به پایین فشار دادم. وقتی محفظه کارتریج باز شد، اشکهایم جاری شد. آن شب خوابی بسیار واضح دیدم: یک هواپیما در حیاط خانهام فرود آمد و به یک بولدوزر بزرگ تبدیل شد. آن بسیار قدرتمند بود و یک درخت بلند و یک دیوار را فرو ریخت. پس از بیدار شدن متوجه شدم که دستگاه فتوکپی به رنگ همان هواپیما است. فهمیدم که استاد به من اشارهای کردند: وقتی مطالب اطلاعرسانی فالون دافا را چاپ میکردم، در نجات مردم به ایشان کمک میکردم و مواد اهریمنیای را که باعث آزار و شکنجه میشدند، در هم میکوبیدم.
بیش از بیست سال است که همواره مأموریتم را به یاد داشتهام و با قاطعیت، در مسیری که استاد برایم نظم و ترتیب دادهاند، گام برداشتهام.
یک روز من و یکی از تمرینکنندگان، با یک اسکوتر برقی، برای توزیع مطالب اطلاعرسانی بیرون رفتیم. سپیدهدم که درحال بازگشت به خانه بودیم، یک ون از عقب به ما برخورد و ما را حدود ۴۰ متر به هوا پرتاب کرد. اسکوترِ نو کاملاً از بین رفت و من از هوش رفتم. تمرینکننده دیگر نام خود و محل سکونتمان را به یک رهگذر گفت و سپس او نیز از هوش رفت. آن رهگذر با آمبولانس و همچنین با مسئولان روستای ما تماس گرفت تا خانوادههایمان را مطلع کنند.
پزشک در بیمارستان شهرستان گفت که من بهشدت مجروح شدهام و به خواهرم، هویی (که او نیز تمرینکننده است)، گفت برای مراسم خاکسپاری من آماده شود. او گفت مغزم مانند بخش قرمز هندوانه له شده است و کاری از دست کسی برنمیآید. لگن و طحالم بهشدت آسیب دیده بودند. پزشک گفت: «اگر او را به بیمارستان شهر منتقل کنیم، در طول مسیر میمیرد. اگر هم زنده بماند، زندگی نباتی خواهد داشت.»
هویی تسلیم نشد و مرا به بیمارستان شهر منتقل کرد. پزشک در آنجا، مرا معاینه کرد و گفت: «کاری از دست ما برنمیآید.» وقتی پیشنهاد انتقال مرا به بیمارستان دیگری داد، هویی گفت: «لطفاً تمام تلاشتان را برای کمک به او بکنید.»
او گفت درحالیکه من بیهوش بودم، مدام زیر لب میگفتم: «من تمرینکننده هستم و خوب خواهم شد…» تا ۹روز پس از عمل جراحی، بیهوش بودم و سپس به هوش آمدم. حادثه را به یاد نمیآوردم. خواهرم گفت که مغز و لگنم بهشدت آسیب دیدهاند. پزشک طحالم را خارج کرده بود، پاها و دندههایم دچار شکستگی شده بودند و پوست ناحیه قفسه سینه تا شکمم ساییده و کنده شده بود.
بهطرزی عجیب هیچ دردی نداشتم؛ برعکس احساس آرامش و راحتی داشتم؛ انگار پس از یک روز کامل کار سخت، خوب استراحت کرده باشم. به هویی گفتم: «من حالم خوب است. آیا فایل صوتی سخنرانیهای استاد را آوردهای؟ لطفاً آن را برایم بگذار تا گوش کنم.»
چند روز بعد درخواست ترخیص کردم، اما پزشک نپذیرفت. او برای نجات جانم، ابتدا روی مغز و طحالم عمل جراحی انجام داد. شکستگی باز پایم هنوز نیاز به تثبیت داشت. روز بعد از جراحی پایم اصرار کردم که مرخص شوم.
پس از بازگشت به خانه، هر روز به سخنرانیهای استاد گوش و تمرینات را انجام میدادم و افکار درست میفرستادم. با وجود آنکه طحالم برداشته شده بود، هرچه میخواستم میخوردم و در هضم غذا هیچ مشکلی نداشتم.
یک روز صبح پیش از ساعت ۶ صبح، برای فرستادن افکار درست بیدار شدم. دستم را دراز کردم تا چراغ را روشن کنم. فراموش کردم که پایم هنوز بیحرکت است و از تخت افتادم. کسی در خانه نبود، از استاد خواستم کمکم کند تا بلند شوم و توانستم. انجام تمرینات برایم بسیار دشوار بود. پس از انجام تمرین اول، کاملاً از پا افتادم و بهشدت عرق کردم. روز بعد توانستم هر پنج تمرین را انجام دهم. در روز ششم، توانستم از تخت بیرون بیایم و با تکیه به دیوار، آرامآرام تا حمام راه بروم.
یک ماه بعد توانستم دوباره به کار در مزرعه بازگردم. شنیدم که زنان روستا به هم میگفتند: «این همان زنی نیست که دچار سانحه رانندگی شده بود؟»
«بله، مگر پزشک نگفته بود اگر زنده بماند زندگی نباتی خواهد داشت؟ حالا دارد در مزرعه کار میکند!»
«او بهبود پیدا کرده، به همین دلیل [دارد کار میکند].»
یکی از اهالی روستا شنیده بود که پس از تصادف رانندگی، درحال مرگ بودم و هیچ امیدی به زنده ماندنم وجود نداشت. وقتی فهمید که در مزرعه کار میکنم، با ناباوری به عروسش گفت: «اگر واقعاً بتواند کارهای مزرعه را انجام دهد، من هم فالون دافا را تمرین خواهم کرد!»
پزشک و رئیس بیمارستان شهرستان که پس از حادثه مرا درمان کرده بودند، وقتی شنیدند که میتوانم کارهای مزرعه را انجام دهم، شوکه شدند. پزشک گفت: «این نشان میدهد که فالون دافا واقعاً معجزه میآفریند!»
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.