(Minghui.org) روزی می‌خواستم روی دست‌ها و پاهایم پماد دافع پشه بزنم تا هنگام انجام تمرینات نیش نخورم. ناگهان فکری به ذهنم رسید: «پشه‌ها مرا نیش نخواهند زد.» بنابراین پماد را کنار گذاشتم و تمرینات را انجام دادم. به‌طرز شگفت‌انگیزی، این بار پشه‌ها مرا نیش نزدند. واضح بود که فکر مثبتم فکری درست و راستین بود.

همیشه این فکر منفی را داشتم که پشه‌ها مرا نیش خواهند زد. وقتی روحیه خوبی داشتم، می‌توانستم نیش‌ها را در سکوت تحمل کنم، بدون اینکه احساس ناراحتی کنم. اما وقتی روحیه‌ام خوب نبود، نیش‌ها ‌تحمل‌ناپذیر می‌شدند. آن‌قدر خارش داشتند و آزاردهنده بودند که آن‌ها را به‌شدت می‌خاراندم.

اغلب افکار منفی داشته‌ام. وقتی فردی ناشناس با تلفنم تماس می‌گیرد یا کسی درِ خانه‌ام را می‌زند، فکر می‌کنم پلیس تماس گرفته یا آمده است تا دوباره مرا مورد آزار و اذیت قرار دهد یا شکنجه‌ام کند. اغلب احساس می‌کنم مردم حقایق درباره دافا را نخواهند پذیرفت یا اینکه تحت تعقیب قرار خواهم گرفت. این افکار منفی به‌طور جدی با تزکیه‌ام مداخله کرده‌اند. متوجه شدم ریشه این طرز فکر منفی، وابستگی‌ام به ترس است؛ هنوز ترس از مورد آزار و شکنجه قرار گرفتن را از بین نبرده‌ام.

می‌دانم باید ذهنیتم را تغییر دهم. به‌عنوان یک تمرین‌کننده دافا، کارهای درستی انجام می‌دهم تا به استاد در نجات مردم کمک کنم. باید مداخله نیروهای کهن را نفی کنم. با حفاظت ایشان، هیچ‌کس نمی‌تواند به من دست بزند! هر کسی بخواهد مرا کنترل کند مرتکب کار بدی خواهد شد و با پیامدهای آن روبه‌رو خواهد شد.

چیزی را به یاد می‌آورم که سال‌ها پیش رخ داد. در خیابانی شلوغ، نسخه‌ای از نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست را به مردی دادم. او نگاهی به کتاب انداخت و با صدای بلند فریاد زد: «این علیه حزب کمونیست است! گزارشَت می‌دهم!» وقتی دستش را به‌سوی تلفنش برد، نترسیدم و با آرامش گفتم: «شما فردی مهربان هستی و مرا گزارش نخواهی داد.»

آن مرد تهدیدهایش را تکرار می‌کرد و من همچنان با آرامش با او صحبت می‌کردم. برای مدتی این گفت‌وگو به همین صورت ادامه یافت. هیچ‌کس در خیابان، حتی نگاهی به ما نمی‌انداخت؛ گویی در بُعدی دیگر بودیم. وقتی آن مرد دید که هیچ‌کس توجهی نمی‌کند، سرانجام زیر لب گفت که دفعه بعد مرا گزارش خواهد داد و سپس رفت. تصور کردم کتاب را نخواهد خواند، بنابراین به‌شدت تلاش کردم آن را پس بگیرم. جالب اینکه کتاب را محکم در دستش نگه داشته بود، بنابراین فکر کردم شاید آن را بخواند.

رویداد دیگری نیز مربوط به توزیع مطالب روشنگری حقیقت درباره آزار و شکنجه بود. برای توزیع مطالب بیرون رفتم، اما در افکارم، شکافی وجود داشت. می‌ترسیدم نگه‌داشتن مطالب در خانه، کار امنی نباشد و فکر می‌کردم باید هرچه سریع‌تر آن‌ها را توزیع کنم. این کار را برای حفاظت از خودم انجام می‌دادم، نه برای نجات مردم. نیروهای کهن از کمبود افکار درستم سودجویی کردند. به پلیس گزارش شدم و به‌مدت یک سال در زندان محبوس بودم.

استاد بیان کردند:

«ما می‌گوییم خوب یا بد از فکرِ اولیۀ فرد می‌آید و آن فکر در آن لحظه می‌تواند نتایج مختلفی را به بار بیاورد.» (سخنرانی چهارم، جوآن فالون)

در رویداد نخست، افکار درست داشتم و استاد به من کمک کردند آن محنت را برطرف کنم. استاد همچنین مانع شدند آن فرد مرتکب جرمی علیه دافا شود و فرصتی به او دادند تا نجات یابد. در رویداد دوم، ترس داشتم. درنتیجه، افرادی با گزارش کردن من به پلیس، مرتکب جرمی علیه دافا شدند و من نیز متحمل محنت شدم. اکنون وقتی به این رویدادها فکر می‌کنم، خیلی احساس پشیمانی می‌کنم.

بیشتر افکار منفی‌ام از انواع‌واقسام ترس‌ها سرچشمه می‌گیرد. پشت ترس، ذهنیتی خودخواهانه و حس قویِ حفاظت از خود قرار دارد. باید واقعاً وابستگی‌هایم را کنار بگذارم و ترسم را رها کنم!

مقالاتی که در آن‌ها تزکیه‌کنندگان درک خود را به اشتراک می‌گذارند، معمولاً براساس وضعیت تزکیه یک فرد، ادراکش را در زمانی مشخص منعکس می‌کنند، و با هدف امکان ارتقای متقابل ارائه می‌شوند.