(Minghui.org)  یادداشت سردبیر: این روایت شخصی یک تمرین‌کننده فالون گونگ از آنچه که به خاطر حفظ ایمانش متحمل شده است، می‌باشد. او در سال ۲۰۱۴ به چهار سال و نیم زندان محکوم و در سال ۲۰۱۵ از کارش اخراج شد. اداره تأمین اجتماعی سابقه ۳۰ سال خدمت او را از حساب بازنشستگی‌اش حذف کرد.

او در دسامبر ۲۰۲۲ به سه سال و نیم حبس دیگر محکوم شد و در زندان زنان استان سیچوان در منطقه لونگ‌چوانیی شهر چنگدو پذیرش شد، جایی که مورد انواع سوءرفتار قرار گرفت. او در ۱۹ نوامبر ۲۰۲۴، هنگامی که برای انجام کاری عجله داشت، پایش به زمین گیر کرد و زمین خورد، مچ دست چپش شکست. اخیراً او آزاد شد، اما تحت پنج ساله نظارت قرار گرفت. به او اجازه داده نشد که برای یارانه افراد کم‌درآمد درخواست دهد یا از مزایای بازنشستگی بهره‌مند شود. دست چپ معلول او آنقدر ضعیف است که نمی‌تواند یک قابلمه کوچک را بلند کند.

پس از اتمام دوره دوم زندان، تحت نظارت ۵ ساله قرار گرفت

روزی که دوره حبس ۳.۵ ساله‌ام تمام شد، لیائو چیونگ‌فانگ، رئیس بخش آموزش، مرا به دفتری برد تا با چهار نفر از کمیته خیابانی محلی‌ام ملاقات کنم. یکی از آنها، با نام خانوادگی هوانگ، به من دستور داد چندین بیانیه مبنی بر انکار و طرد فالون گونگ امضا کنم.

من از اطاعت امتناع کردم، بنابراین لیائو به چهار نفری که آنجا بودند دستور داد که مرا تحت نظر دقیق قرار دهند. او به آنها گفت که مچ دست چپ که شکسته‌ هنوز خوب نشده و هیچ منبع درآمدی ندارم.

در راه برگشت به دفتر کمیته خیابانی، هوانگ به من قول داد که اگر از باور معنوی‌ام دست بکشم، انواع یارانه‌ها را به من می‌دهد. من گفتم که این کار را نخواهم کرد، زیرا هیچ قانونی در چین فالون گونگ را جرم نمی‌داند. او تهدید کرد که وقتی به زادگاهم برگردم، حتی اجازه کشت محصولات کشاورزی را برای امرار معاش به من نخواهد داد.

در دفتر کمیته، هوانگ و منشی به نام دو مرا برای ادای شهادت به بخش قضایی بردند. آنها قبل از اینکه مرا آزاد کنند، به مدت پنج سال تحت نظارت [بدون حکم دادگاه] قرار دادند.

هوانگ، یک هفته بعد، لو، معاون رئیس پلیس، را به دفتر کمیته خیابانی آورد، جایی که من برای امرار معاش کارهای متفرقه انجام می‌دادم. آنها به من دستور دادند که ثبت نام خانوارم را به منطقه دیگری منتقل کنم تا مجبور نباشند مرا زیر نظر داشته باشند. شخصی با نام خانوادگی وانگ وقتی حواسم نبود از من عکس ‌گرفت.

آنها شماره تلفن و آدرس خانه‌ام را خواستند که از ارائۀ آن خودداری کردم، بنابراین دیگر اجازه ندادند کارهای متفرقه‌ای را که کمیته خیابانی ترتیب می‌داد، انجام دهم.

بعداً به اداره قضایی رفتم تا بپرسم چرا با توجه به اینکه حکم حبس‌ام را تمام کرده بودم، مرا تحت نظارت پنج ساله قرار دادند. مدیر چن نتوانست پاسخی بدهد.

اداره تأمین اجتماعی گفت که برای واجد شرایط بودن مجدد برای مزایای بازنشستگی، باید ۱۵ سال حق بیمه بپردازم، زیرا آنها مدت‌ها قبل سابقه خدمت ۳۰ ساله من را حذف کرده بودند. نه تنها شغلی ندارم، بلکه هیچ بودجه‌ای برای پرداخت چنین حق بیمه‌هایی ندارم. در مورد نوع جدیدی از یارانه، «یارانه تأمین اجتماعی ۴۰۵۰»، چیزهایی شنیده بودم، اما متوجه شدم که واجد شرایط آن نیستم.

انتظار نداشتم پس از گذراندن دومین دوره حبس با این نوع آزار و اذیت مالی روبرو شوم. تجربیات دوران حبس‌ام را به اشتراک می‌گذارم تا شهادت بیشتری علیه رژیم کمونیستی بدهم که شهروندان قانون‌مدار را صرفاً به دلیل تمرین فالون گونگ هدف قرار می‌دهد.

آ. کنترل سختگیرانه

1. نظارت شبانه‌روزی

در دسامبر ۲۰۲۲ به دلیل توزیع مطالب فالون گونگ به ۳.۵ سال حبس محکوم شدم. در ۳۱ اوت ۲۰۲۳ در زندان زنان استان سیچوان پذیرفته شدم. شاید به این دلیل که این دومین حکم حبس من بود، در گروه زندانیان تازه پذیرفته شده قرار نگرفتم؛ در عوض مستقیماً برای مدیریت سختگیرانه به بخش پنجم منتقل شدم.

به دو زندانی دستور داده شد که مرا به‌طور شبانه‌روزی زیر نظر داشته باشند. یکی از آنها لانگ چینگمی، یک مجرم جدی با مدرک دانشگاهی بود که به اختلاس وجوه بیمه درمانی محکوم شده بود. دیگری هوانگ شیائویان بود که دیپلم هنرستان فنی و حرفه‌ای داشت و به جرم قاچاق مواد مخدر محکوم شده بود.

به‌طور شبانه‌روزی در یک سلول انفرادی حبس بودم و مجبور بودم در آنجا غذا بخورم، بخوابم و قضای حاجت کنم. لانگ و هوانگ هر روز مرا مجبور می‌کردند ویدیوهای افتراآمیز به فالون گونگ را تماشا کنم و به فایل‌های صوتی که به فالون گونگ و بنیانگذار آن تهمت می‌زدند گوش دهم. آنها صدای موسیقی را تا جایی که می‌توانستند زیاد می‌کردند که باعث ناراحتی شدید مغز، قلب و تک تک سلول‌های بدنم می‌شد. همچنین سرم فریاد می‌زدند که همه تمرین‌کنندگان باید «تبدیل شوند.»

2. محروم شدن از مایحتاج روزانه

وقتی به زندان منتقل شدم، هیچ وسیله ضروری روزانه‌ای همراهم نبود. هیچ حوله، مسواک، خمیردندان، مواد شوینده ظرفشویی، شامپو، شامپو بدن، دستمال توالت یا چوب لباسی نداشتم. نگهبانان هیچ چیزی به من ندادند و اجازه ندادند چیزی بخرم یا قرض بگیرم. برای نوشتن درخواست تجدیدنظر، کاغذ و قلم خواستم، اما درخواستم رد شد. لانگ و هوانگ اجازه ندادند مدیران زندان را ببینم تا بتوانم شکایت کنم.

زندان، نحوه برخوردشان با من را «سبک زندگی خاص» نامید. آنها گفتند که شرایط زندگی من تنها در صورتی بهبود می‌یابد که فالون گونگ را رها کنم.

3. محدودیت خواب

زندانیان عادی اجازه داشتند ساعت ۹:۳۰ شب به رختخواب بروند، اما تمرین‌کنندگان فالون گونگ با مدیریت سختگیرانه باید تا ساعت ۱۱ شب صبر می‌کردند. زندانیان در طول تابستان اجازه داشتند ظهرها ۳۰ دقیقه چرت بزنند، اما تمرین‌کنندگان هیچ استراحتی نداشتند.

قبل از اینکه بتوانم از دستشویی یا توالت استفاده کنم، باید اجازه می‌گرفتم. مجبور بودم بگویم: «من مجرم هستم و [برای انجام هر کاری] درخواست مجوز دارم.»

4. شکنجه جسمی

مرا مجبور کردند که در حالت نظامی روی یک چهارپایه گرد کوچک به ارتفاع ۲۰ سانتی‌متر (هشت اینچ) و قطر ۲۰ سانتی‌متر بنشینم. پس از مدت‌های طولانی نشستن، احساس ناراحتی غیرقابل تحملی داشتم و روی باسنم زخم‌هایی ایجاد ‌شد. در موارد دیگر، مجبور بودم ساعت‌ها بایستم یا چمباتمه بزنم. بدون اجازه ناظران، نمی‌توانستم حرکت کنم. در طول شکنجه‌های نشسته، ایستاده و چمباتمه زده، که نگهبانان آنها را «تمرین» می‌نامیدند، چندین بار از حال رفتم. این شکنجه‌ها باعث آسیب‌های خارجی نمی‌شد، اما بسیار بی‌رحمانه بود.

می‌دانستم که تمرین‌کنندگان دیگر نیز مورد آزار و اذیت مشابهی قرار گرفته‌اند. خانم ژانگ شونجو، حدوداً ۶۰ ساله، که قبل از من آزاد شد، و خانم شیه زیچنگ، ۷۴ ساله، مجبور شدند به مدت سه روز بدون خواب در حالت نظامی بایستند. خانم پنگ هوانیینگ، یک آمارشناس دولتی که دوره محکومیت چهار ساله خود را می‌گذراند، علیرغم آزار و اذیت، به ایمان خود پایبند ماند و با وجود اینکه هیچ بیماری روانی نداشت، با او مانند یک بیمار روانی رفتار شد. ناظران او را همیشه در سلول نگه می‌داشتند و مجبور می‌کردند قرص‌های نامعلومی را برای مدت طولانی مصرف کند. در نتیجه، او دچار اختلال روانی شد و نیمه شب از خواب بیدار می‌شد و قدم می‌زد. هم‌سلولی‌هایش به او متلک می‌گفتند و مسخره‌اش می‌کردند. وقتی به دلیل شکستگی مچ دست چپم به بیمارستان زندان منتقل شدم، درست زمانی او را دیدم که تازه از بخش روانپزشکی ترخیص شده بود.

ب. فرآیند شستشوی مغزی

برای دستیابی به نرخ «تبدیل» ۱۰۰٪، بخش آموزش یک فرآیند شستشوی مغزی دقیق از زمان پذیرش در زندان تا زمان آزادی ابداع کرد. در طول هفته اول پس از پذیرش یک تمرین‌کننده، او باید مطالب تبلیغاتی را که به فالون گونگ و بنیانگذار آن افترا می‌زدند، مطالعه می‌کرد. همچنین به او دستور داده شد که در پایان هفته اول، چهار بیانیه از پیش آماده شده را برای انکار و طرد فالون گونگ امضا کند. پس از آن، به او دستور داده شد که گزارش‌ افکار هفتگی بنویسد. دو ماه بعد، باید می‌توانست به جای استفاده از بیانیه‌های ازپیش‌ آماده شده، خودش بیانیه‌هایی برای حمله به فالون گونگ بنویسد. سپس زندان پیشرفت «تبدیل» او را ارزیابی می‌کرد. سپس باید در آزمونی شرکت می‌کرد که شامل سوالاتی بود که به فالون گونگ افترا می‌زد. پس از آن، باید برای یک ماه تقویتی «مطالعه» می‌کرد. قبل از آزادی، مجبور بود ماه آخر خود در زندان را دوباره صرف مطالعه مطالب افتراآمیز کند. سپس به او دستور داده شد که قبل از آزادی، آن چهار بیانیه را امضا کند.

1. گزارش‌های فکری

نگهبان چن جینگ اغلب مرا مجبور می‌کرد گزارش‌های افکارم را که به نظرش رضایت‌بخش نبودند، بازنویسی کنم. او همچنین ناظر هوانگ را به خاطر اجازه دادن به من برای ارائه آن گزارش‌ها سرزنش می‌کرد. سپس هوانگ خودش چند گزارش برای حمله به فالون گونگ نوشت و مرا مجبور کرد که آنها را انگشت‌نگاری کنم. لیائو این گزارش‌ها را گردآوری و در کتابی منتشر کرد.

2. ارزیابی

پس از دو ماه اولِ شستشوی مغزی فشرده، پیشرفت تبدیل تمرین‌کنندگان ارزیابی شد. ناظران ارزیابی‌های ساختگی انجام دادند تا مطمئن شوند که تمرین‌کنندگان می‌دانند چگونه به سؤالات پاسخ دهند. نگهبانان به ما هشدار دادند که از پاسخ‌های تمرین‌شده منحرف نشویم.

لیائو شخصاً بر این ارزیابی‌ها نظارت داشت. او اغلب به تمرین‌کنندگان دستور می‌داد که بیانیه‌های انکار خود را در مقابل همه بخوانند، در حالی که خودش همه چیز را به صورت تصویری و صوتی ضبط می‌کرد. او همچنین تمرین‌کنندگان را با سوالاتی مانند: «آیا خودتان چهار بیانیه را امضا کردید؟ آیا خودتان بیانیه انتقاد را نوشتید؟ آیا بی‌سواد هستید [یا «آیا فقط تحصیلات ابتدایی دارید»]. چگونه توانستید چنین مقاله انتقادی طولانی و عمیقی بنویسید؟ آیا فالون گونگ یک فرقه است؟ آیا استاد لی شما یک کلاهبردار است؟ چگونه او شما را فریب داد؟ آیا او یک انسان است یا یک خدا؟ شما سال‌ها «تبدیل» نشدید، چرا پس از زندانی شدن به این سرعت «تبدیل» شدید؟ چه چیزی باعث شد که اینقدر سریع نظر خود را تغییر دهید و متوجه شوید که فالون گونگ یک فرقه است؟ آیا از «تبدیل شدن» پشیمان هستید؟ آیا از مجازات به خاطر فحش دادن به استاد و فالون گونگ می‌ترسید؟ چرا از مجازات نمی‌ترسید؟ آیا پس از آزادی به تمرین ادامه خواهید داد؟ اگر هم‌تمرین‌کنندگانتان به دنبال شما بیایند، چه خواهید کرد؟»

اگر تمرین‌کننده پاسخ رضایت‌بخشی نمی‌داد، لیائو اعلام می‌کرد که در ارزیابی رد شده و باید همان سوءرفتار و شستشوی مغزی را که در دو ماه اول حبسش تجربه کرده بود، تحمل کند. نظارت‌ها اغلب زندگی تمرین‌کننده را بدتر می‌کردند. آنها تصاویر بنیانگذار فالون گونگ را در لباس زیر، روی سر، زیر پاها، روی پشت، سینه یا زانوها یا زیر ملحفه‌اش قرار می‌دادند. این کار معمولاً باعث استرس روانی فوق‌العاده‌ای برای تمرین‌کننده می‌شد.

3. زیر فشار تسلیم شدم اما حرف‌هایم را پس گرفتم

تحت فشار شدید، در اولین هفته‌ای که زندانی شدم، برخلاف میل باطنی‌ام، چهار بیانیه را امضا کردم. نگهبان چن بالاخره یک لیف حمام، یک لیوان دهانشویه، یک مسواک و خمیردندان به من داد. ناظر لانگ یک رول دستمال توالت به من داد اما تهدید کرد که اگر «مواظب رفتارم نباشم» آن را پس خواهد گرفت.

ده روز بعد، وقتی نگهبان چن با من صحبت کرد، گفتم که اظهاراتی را که مجبور به امضای آنها شده بودم، باطل کرده‌ام و قصد خود را برای درخواست تجدیدنظر در حکم زندانم ابراز کردم. او در جواب گفت: «معلوم است که خوب درس نخوانده‌ای و باید به یک گروه نظارت متقابل [که بعداً در مورد آن صحبت خواهد شد] بپیوندی.»

4. شکنجۀ ذهنی و جسمی

از آنجا که به ایمانم پایبند بودم، ناظران هوانگ و لانگ مرا مجبور کردند که چمباتمه بزنم، بایستم یا جلوی تلویزیون بنشینم، تلویزیونی که صدایش را تا آخرین حد ممکن بالا برده بودند تا ویدیوهایی با مضامین افتراآمیز علیه فالون گونگ پخش کند. آنها همچنین عکس استاد لی را زیر ملحفه‌ام گذاشتند.

منصرف نشدم و نگهبانان ناظران را توبیخ کردند. آنها نیز به نوبه خود به من حمله کردند. لانگ تهدید کرد که دستمال توالتی را که به من داده بود پس می‌گیرد. در اعتراض به این وضعیت سه روز اعتصاب غذا کردم. آنها دوباره مرا مجبور کردند ساعت‌های طولانی در همان وضعیت بمانم. دیگر نتوانستم تحمل کنم و حرکت کردم. آنها از پشت به من زانو زدند و مرا مجبور به چمباتمه زدن یا نشستن کردند. همچنین وقتی از دستورشان سرپیچی می‌کردم، دستانم را بلند می‌کردند تا مرا بالا بکشند تا بایستم. چندین بار زمین خوردم و آنها مرا به تظاهر متهم کردند.

مرا مجبور کردند به سؤالاتی که به فالون گونگ افترا می‌زدند پاسخ دهم. آنطور که آنها می‌خواستند پاسخ ندادم، بنابراین به من دستور دادند که همه چیز را دوباره انجام دهم. از نظر ذهنی و جسمی درد شدیدی داشتم.

5. شستشوی مغزی مداوم

بعد از اینکه سرانجام برخلاف میل خودم به یک «زندانی رضایت‌بخش» تبدیل شدم، هر روز به کار اجباری گماشته شدم. اما این پایان شستشوی مغزی نبود. همه ما تمرین‌کنندگان هر سه‌شنبه بعدازظهر دور هم جمع می‌شدیم تا مطالبی را که به فالون گونگ افترا می‌زدند مطالعه کنیم و سپس «تکالیف» را انجام دهیم. مجبور بودیم هر ماه تا روزی که آزاد شدیم، یک گزارش فکری بنویسیم.

دو هفته قبل از آزادی‌ام، به من دستور داده شد که چهار بیانیه‌ای را که هنگام ورود به زندان امضا کرده بودم، با کلمات خودم بازنویسی کنم. نگهبانان همچنین سعی کردند مرا مجبور کنند دوباره در آزمون ارزیابی شرکت کنم. قاطعانه از انجام این کار خودداری کردم و نگهبانان نزدیک به 20 ناظر را برای متقاعد کردن من جمع کردند.

لیائو و چن به من هشدار دادند که سرپیچی از دستور آنها فقط منجر به ارزیابی ضعیف در پرونده من خواهد شد، که به نوبه خود، نظارت بر من توسط دولت محلی را پس از آزادی ضروری می‌سازد.

پ. تزریق غیرارادی دارو

زندان همچنین من و سایر زندانیان را مجبور به مصرف داروهای نامعلومی کرد.

1. پس از پذیرش

در مسیر رفتن به زندان، مرا با زنجیر بسته بودند و مدام استفراغ می‌کردم. در طول معاینه پزشکی لازم، مشخص شد که فشار خون بالایی دارم و به من قرص دادند.

وقتی از خوردن آنها امتناع کردم، هوانگِ مراقب چانه‌ام را نیشگون گرفت، دهانم را باز کرد و قرص را به زور داخل دهانم ریخت. انگار چانه‌ام تقریباً خرد شده بود و درد غیرقابل تحمل بود.

دچار عوارض جانبی شدیدی شدم، اما نگهبانان و پزشکان زندان دوز را کاهش ندادند و اجازه ندادند مصرف قرص‌ها را قطع کنم. خانم شیه، تمرین‌کننده‌ مذکور، نیز مجبور به مصرف داروهای فشار خون بالا شد. صورت و گردنش بعدازظهرها قرمز می‌شد. همچنین دچار سرگیجه، تپش قلب و ضعف می‌شد. پزشکان زندان ادعا کردند که داشتن چنین واکنش‌هایی طبیعی است و به او دستور دادند که به مصرف قرص‌ها ادامه دهد. چند ماه بعد، دچار بیماری قلبی شد و ناگهان بینایی‌اش رو به وخامت گذاشت. آنقدر ضعیف شده بود که دیگران مجبور بودند در راه رفتن یا بالا رفتن از پله‌ها به او کمک کنند. تنها در آن زمان بود که زندان به او اجازه داد مصرف دارو را متوقف کند.

گفته می‌شود یک زندانی افسردگی داشته و در فوریه یا مارس ۲۰۲۵ به او داروی ضد افسردگی داده شده است. او پس از مصرف قرص‌ها کابوس می‌دید و بی‌قرار بود. حتی نیمه‌شب فریاد می‌زد. بعداً قرص‌ها را در آستین‌هایش پنهان کرد، اما قرص‌ها را پیدا کردند. به او دستور داده شد که به مدت یک ماه در یک «جلسه مطالعه» شرکت کند و دو نمره از امتیاز رفتار خوبش کسر شد.

2. نداشتن وقت کافی برای غذا خوردن

کسانی که مجبور به مصرف دارو بودند، باید هر روز در لابی طبقه دوم صف می‌کشیدند تا قرص‌هایشان را بگیرند. از آنجایی که این اتفاق حوالی زمان غذا خوردن می‌افتاد، اغلب وقت کافی برای غذا خوردن نداشتیم. نگهبانان ادعا می‌کردند که می‌توانیم بعد از خوردن قرص‌ها غذا خوردن را تمام کنیم، اما آنها همچنین ما را مجبور می‌کردند که تقریباً در همان زمان همه چیز را تمیز کنیم. بعد از اینکه نظافت تمام شد، زمان انجام کار طاقت‌فرسا فرا می‌رسید.

یک بار در مسیر لابی طبقه دوم برای گرفتن دارو، نان بخارپزی را که موقع صبحانه نتوانسته بودم تمام کنم، خوردم. رئیس زندان که مسئول نظارت بر صف بود، متوجه غذا خوردن من شد و بی‌وقفه سر من داد زد. معمولاً خیلی کم غذا می‌خوردم و مدام گرسنه بودم. در نهایت به پوکی استخوان مبتلا شدم.

3. خوردن قرص‌ها تحقیرآمیز بود

قبل از اینکه قرص‌ها را به ما بدهند، باید می‌گفتیم «من فلان مجرم هستم و درخواست دارویم را دارم». در صف ایستاده بودیم، یک لیوان آب به ما می‌دادند تا در دست راستمان نگه داریم. وقتی نوبتمان شد، لیوان را به دست چپمان می‌دادیم و قرص‌ها را در دست راستمان می‌گذاشتند. سپس همانجا قرص‌ها را قورت می‌دادیم. توزیع‌کننده قرص، نگهبانان و زندانیانی که برای نظارت بر ما تعیین شده بودند، به ما می‌گفتند که دهانمان را باز کنیم و زبانمان را بیرون بیاوریم تا مطمئن شویم که آنها را قورت داده‌ایم. همچنین باید دست راستمان را باز می‌کردیم و آستین‌هایمان را تکان می‌دادیم تا ثابت کنیم که آنها را پنهان نکرده‌ایم.

اگر این روال را رعایت نمی‌کردیم، مورد آزار و اذیت کلامی و جسمی قرار می‌گرفتیم. برای مثال، زندانیان معمولاً دستشان را در دهانم فرو می‌کردند تا بررسی کنند که آیا قرص‌ها را آنجا پنهان کرده‌ام یا نه.

بعد از خوردن قرص‌ها، باید فرم‌هایی را امضا می‌کردیم. یک بار سه بار امضا کردم و دستگاه «موفقیت» را نشان می‌داد. با این حال، نگهبانان نمی‌توانستند آن را در سمت خود ببینند، بنابراین به من دستور داده شد که به مدت سه روز در «جلسات مطالعه» شرکت کنم.

بعد از امضا کردن، باید در صف می‌ایستادیم تا لباس‌هایمان را بگردند و جیب‌هایمان را بررسی کنند. همچنین باید دهانمان را باز می‌کردیم و دست‌هایمان را بالا می‌بردیم تا ببینند چیزی پنهان کرده‌ایم یا نه. از ما خواسته می‌شد که در یک خط مستقیم راه برویم و بیش از سه قدم بین ما فاصله نباشد. کسانی که «خارج از صف» تشخیص داده می‌شدند، با فریاد مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتند.

موقع دارو دادن همه خیلی عصبی بودند و ما جرات نداشتیم صدایی از خودمان دربیاوریم. نگهبانان ادعا می‌کردند که این کار را به خاطر «اهمیت دادن» انجام می‌دهند، در حالی که در واقع این کار باعث استرس روانی زیادی برای ما می‌شد.

ت. شکنجه ایستاده، جلسات مطالعه و «داوطلب شدن» اجباری

سه مورد زیر رایج‌ترین اشکال سوءاستفاده علیه کسانی بود که قوانین را زیر پا گذاشته بودند یا سهمیه کاری خود را تکمیل نکرده بودند.

1. ایستادن جلوی آینه

کسانی که سهمیه کاری را رعایت نمی‌کردند، اغلب مجبور بودند سه بار در روز؛ بعد از صبحانه، بعد از ناهار و بعد از شام؛ جلوی آینه ورودی لابی طبقه دوم بایستند. اگر آنجا تعطیل بود، مجبور بود تمام روز بایستد. به او فرصتی برای شستن، تهیه آب گرم یا مرتب کردن تختش داده نمی‌شد. اگر وظایف خاصی به او محول می‌شد، دیگران باید این کمبود را جبران می‌کردند، بنابراین اغلب به او حمله می‌کردند.

2. جلسات مطالعه

جلسات مطالعه برای شکنجه کسانی که سهمیه کار را رعایت نمی‌کردند یا قوانین خاصی را زیر پا می‌گذاشتند، استفاده می‌شد. زندانیان را بعد از شام به طبقات مختلف می‌بردند تا در حالت نظامی بنشینند. سپس آنها را مجبور می‌کردند حدود یک ساعت قوانین زندان را مطالعه کنند. معمولاً بعد از ساعت ۹ شب اجازه بازگشت به سلول‌هایشان را داشتند.

به برخی از آنها دستور داده شد که در جلسات مطالعاتی هفت روزه شرکت کنند، در حالی که به برخی دیگر دوره‌های کوتاه‌تری داده شد. آنها باید به سؤالات از پیش تعیین‌شده پاسخ می‌دادند یا قوانین زندان را رونویسی می‌کردند. پس از جلسات مطالعاتی، باید ارزیابی می‌شدند تا مشخص شود که آیا شرایط لازم را دارند یا خیر.

3. «داوطلب شدن» اجباری

کسانی که قوانین زندان را نقض می‌کردند، مجبور به انجام «کارهای داوطلبانه» مانند تمیز کردن رختشویخانه، جارو کردن حیاط، چیدن میز شام، تی کشیدن کف، شستن ظرف‌ها یا شستن زیراندازهای کثیف می‌شدند. چنین کارهای بدون دستمزدی در زمان استراحت انجام می‌شد. حتی زندانیان مسن‌تر نیز از این امر مستثنی نبودند و مجبور بودند سه بار در هفته زباله‌ها را بیرون ببرند.

اگر به یک زندانی کار داوطلبانه زیادی داده می‌شد، می‌توانست به نگهبانان پول بدهد [به آنها رشوه بدهد]، که این یکی از راه‌های کسب درآمد نگهبانان بود.

4. کنترل مواد غذایی

کسانی که در معرض بدرفتاری‌های ذکر شده در بالا قرار می‌گرفتند، مجبور بودند هرگونه غذای اضافی را که با پول خود خریداری کرده بودند، رها کنند. اگر آنها نیز تحت مدیریت سختگیرانه قرار می‌گرفتند، فقط نیمی از وعده‌های غذایی ارائه شده توسط زندان به آنها داده می‌شد.

اگر نگهبانان تشخیص می‌دادند که کسی تخلفات شدیدی دارد، ممکن بود کل بخش یا طبقه‌ او تحت تأثیر قرار گیرد و همه از دریافت غذای اضافی محروم می‌شدند.

ث. گروه نظارت متقابل

«گروه نظارت متقابل» از همه افراد یک گروه می‌خواست که همه کارها را با هم انجام دهند، در غیر این صورت با عواقب آن مواجه می‌شدند. حدود ۴۲۰ نفر در بخش پنجم بودند و ما به گروه‌های نظارت متقابل از سه تا هفت نفر تقسیم شده بودیم.

هر گروه مجبور بود غذا بخورد، «مطالعه کند»، از دستشویی استفاده کند، با خانواده‌هایش تماس بگیرد و با هم به رختخواب برود. اگر کسی کارها را با سرعت خودش انجام می‌داد، کل گروه مجازات می‌شد. گاهی اوقات نگهبانان حتی کل سلول، کل طبقه یا حتی کل بخش پنجم را مقصر می‌دانستند.

این مجازات‌ها شامل درس خواندن به مدت یک هفته و انجام «کار داوطلبانه» به مدت چند روز بود.

یک بار هنگام درست کردن ملحفه و روتختی در کارگاه، تصادفاً نشانم به کناری خورد. اتفاقاً مدیر زندان برای بازرسی کارگاه آمد، نشان کج من را دید و اسمم را نوشت. تمام گروه نظارت متقابل از ترس اینکه دستشان رو شود، سرم داد زدند. از آنجایی که تابستان گرم بود، زندان در نهایت ما را در جلسات مطالعه شرکت نداد.

یک بار دیگر، گروه من در حال پهن کردن لباس‌های شسته شده بود که به ما گفته شد برای فعالیت بعدی عجله کنیم. رهبر گروه جلوی من دوید و این قانون را که رهبران گروه باید آخرین نفر در صف باشند، نقض کرد. ما از این قانون مطلع شدیم و آرایش خود را اصلاح کردیم، اما نگهبانان همچنان از ما انتقاد می‌کردند. معلوم شد که یکی از اعضای گروه ما را گزارش کرده است. این مکانیسم نظارت متقابل گروه واقعاً ذهن مردم را منحرف کرد.

ج. قوانین خودسرانه‌ای که حقوق اساسی را انکار می‌کردند

تندترین پیام در جلسات زندان، چه بزرگ و چه کوچک، این بود: «شما باید درک کنید که یک جنایتکار هستید و جایگاه خود را در زندان بدانید.» ما حق ابراز عقیده نداشتیم و از ما به عنوان کارگران بی‌بضاعت برای کسب درآمد زندان استفاده می‌شد. نگهبانان خودسرانه قوانینی وضع می‌کردند تا از ما سوءاستفاده کنند.

یک شب دوربین مداربسته یک زندانی شیفت شب را در حالی که دستانش را پشت کمرش گذاشته بود، نشان داد. بخش او توبیخ شد و به او دستور داده شد که دو هفته جلسات مطالعه و یک ماه «کار داوطلبانه» انجام دهد. از دل این ماجرا یک قانون شفاهی جدید متولد شد: هیچ کس نمی‌توانست دستانش را پشت کمرش بگذارد.

یک زندانی دیگر حوله‌ای روی بالشش گذاشت و قانون جدیدی وضع شد که این کار را ممنوع می‌کرد. وقتی نگهبانان متوجه شدند که کسی به دستشویی رفته و برای رسیدن به صف ناهار دیر کرده است، قانون جدیدی وضع کردند که هیچ‌کس نباید در طول زمان غذا از دستشویی استفاده کند.

مدام از نگهبانان خواسته می‌شد که قوانین جدیدی وضع کنند، مثلاً اینکه نباید به بینی خود دست بزنید، سر خود را نخارانید یا دست خود را در جیب خود قرار ندهید.

با توجه به اینکه این قوانین بسیار تصادفی بودند، نقض آنها بسیار آسان بود. در این صورت کل گروه نظارت متقابل، کل طبقه یا کل بخش تحت انواع مجازات قرار می‌گرفتند.

هر بار که با یک نگهبان روبرو می‌شدیم، باید می‌گفتیم «گزارش». زندانی شو مو یک روز هنگام ورود به کافه تریا فراموش کرد که این را بگوید. سپس به او و بیش از ده نفر دیگر دستور داده شد که یک هفته جلسات مطالعه و چند روز «کار داوطلبانه» انجام دهند.

نگهبانان همچنین با جریمه کردن کسانی که قوانین را زیر پا می‌گذاشتند، درآمد کسب می‌کردند.

چ. کار بسیار سخت برای حداکثر استثمار

1. همیشه عجله داشتن

«عجله کن، عجله کن، عجله کن!» دستوری بود که همیشه می‌شنیدیم، زیرا زندان تا حد امکان از نیروی کار رایگان ما سوءاستفاده می‌کرد. گروه‌های نظارت متقابل اغلب از افرادی با سنین مختلف تشکیل شده بودند. از آنجایی که زندانیان مسن‌تر برای حفظ تعادل خود تلاش می‌کردند، توسط اعضای جوان‌تر گروه مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتند. بسیاری از سالمندان به دلیل استرس مداوم زمین می‌خوردند و استخوان‌هایشان می‌شکست، از جمله تمرین‌کنندگان خانم لینگ جون‌هویی، خانم شیه زیچنگ و خانم وانگ یوپینگ.

صبح روز ۱۹ نوامبر ۲۰۲۴، گروه نظارت مشترک من به عنوان تنبیه یک ماهه مشغول جمع‌آوری زباله بودند که زندانی ناظر ما را وادار کرد عجله کنیم، چون نزدیک بود برای رفتن به کارگاه در صف بایستیم. سپس برای جمع‌آوری زباله دویدیم. من زمین خوردم و به شدت آسیب دیدم. مچ دست چپم آسیب دید.

مچ دستم از دو ناحیه شکسته بود و انتهای بند سر انگشت و ساعدم دررفته بود. پزشکان زندان نتوانستند استخوان‌هایم را به حالت اولیه برگردانند. آنها گفتند که حداکثر می‌توانم انتظار ۷۰٪ بهبودی داشته باشم. حتی امروز هم نمی‌توانم یک قابلمه کوچک خالی را با دست چپم بلند کنم.

زندان از پذیرفتن مسئولیت آسیب من خودداری کرد.

2. ساعات کاری طولانی و افزایش حجم کار

ما مجبور بودیم روزانه بیش از ده ساعت و نیم کار کنیم، که بسیار فراتر از حد قانونی بود. زندان قول داده بود که پای مرغ و اردک را به وعده‌های غذایی ما اضافه کند، اما این شرایط ویژه فقط سه ماه دوام آورد. ساعات کار هرگز کاهش نیافت.

اگرچه هیچ زندانی جدیدی وجود نداشت، زندان چنان از زندانیان موجود سوءاستفاده می‌کرد که میزان تولید از سال ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۴، ۱۱ درصد افزایش یافت. تا زمانی که پزشک زندان استراحت مطلق را برای یک زندانی تجویز نمی‌کرد، او حتی اگر بیمار بود، همچنان باید به کارگاه می‌رفت. سهمیه کار او باید توسط دیگران جبران می‌شد، کسانی که حتی برای تمام کردن سهمیه خود نیز به سختی تلاش می‌کردند.

از آنجا که نگهبانان مرتباً حجم کار همه را افزایش می‌دادند، تعداد بیشتری از زندانیان از کار عقب می‌ماندند و در لابی طبقه دوم تحت شکنجه ایستاده قرار می‌گرفتند. گاهی اوقات تا ۱۶۰ نفر از آنها همزمان ایستاده بودند.

آب آشامیدنی ما محدود بود تا تعداد دفعات رفتن به دستشویی را کاهش دهیم و در نتیجه زمان کاری را برای تکمیل سهمیه‌هایمان به حداکثر برسانیم. ما مجبور بودیم هر ساعت میزان تولید خود را گزارش دهیم. تقریباً تا آخرین حد ممکن تحت فشار بودیم. برخی افراد برای کسب امتیاز در چنین محیطی، بازی‌های ذهنی انجام می‌دادند.

ح. فریب

رژیم کمونیستی به استفاده از تاکتیک‌های فریبکارانه برای فریب و آزار و اذیت مردم شهرت دارد. زندان با استفاده از کار طاقت‌فرسا پول زیادی به دست می‌آورد، بنابراین آنها مراقب بودند که نحوه سوءاستفاده از ما را پنهان کنند. به عنوان مثال، طبق قانون، به همه زندانیان باید یک روز در هفته مرخصی داده شود. نگهبانان ما را مجبور می‌کردند فرمی را پر کنیم تا «داوطلبانه» برای کار به مدت نصف روز در روزهای مرخصی اقدام کنیم. مقررات زندان همچنین یک روز «مطالعه» در هر هفته را تصریح می‌کرد، اما نگهبانان ما را مجبور می‌کردند که در روزهای مطالعه، نصف روز کار کنیم.

مقامات بالاتر اغلب برای بازرسی زندان می‌آمدند، اما نمی‌دیدند واقعاً چه خبر است. به ما دستور داده شده بود که حرف‌های خاصی بزنیم وگرنه مجازات می‌شدیم.