(Minghui.org) من زنی 80ساله هستم که فالون دافا را تمرین می‌کنم و فا را در سال 1996 کسب کردم. در طول تقریباً 30 سال تزکیه‌ام، چیزهای شگفت‌انگیز زیادی را تجربه کرده‌ام.

دافا زندگی پسر کوچکم را نجات داد

بعدازظهر یک شنبه در ماه فوریه، در دومین سال تمرین فالون دافا، پسر کوچکم که در آن زمان، در دبیرستان درس می‌خواند، برای تماشای یک بازی بسکتبال به دبیرستان دیگری رفت. آن روز باران نم‌نم می‌بارید و پسرم پس از بازگشت به خانه، ‌سرفه می‌کرد و تب 38 درجه داشت. روز بعد وضعیتش بدتر شد و تبش به 38.5 درجه سانتیگراد رسید و اشتهایش را کاملاً از دست داد. او را به‌سرعت به اورژانس بیمارستان استانی بردیم، که به او دارو دادند و سرم وصل کردند. کمی بعد، پسرم دچار لرزش شدید شد، انگار که برق به او وصل شده باشد. پرستار به‌سرعت سرم او را جدا کرد و لرزشش آرام شد. پزشک که نمی‌توانست درمان بیشتری انجام دهد، توصیه کرد او را به خانه ببریم و تحت‌نظر قرار دهیم.

تا روز سوم، دمای بدن پسرم به 39.8 درجه سانتیگراد افزایش یافته بود. او از خوردن و آشامیدن امتناع می‌کرد، بی‌حوصله بود و نمی‌توانست بخوابد. چشمانش قرمز و یک توده بزرگ در بالای سرش ظاهر شده بود. هرگونه تلاش برای لمس آن باعث می‌شد از شدت درد فریاد بزند. ما چند بار به بیمارستان برگشتیم، اما پزشکان نتوانستند تشخیص یا درمانی ارائه دهند و دوباره ما را به خانه فرستادند. گیج شده بودم و می‌ترسیدم که پسرم را از دست بدهم.

ازآنجاکه طب مدرن بی‌فایده بود، در سکوت، به استاد التماس ‌کردم که جان پسرم را نجات دهند. روز چهارم درحالی‌که دست‌هایم به‌هم پیوسته بود و کنار پاهای پسرم در حالت مدیتیشن نشسته بودم، به حالتی از آرامش رسیدم که قلبم را آرام و ذهنم را خالی کرد. لحظه‌ای بعد صدای خر و پف پسرم را شنیدم، چون به‌ خواب رفته بود.

بعد از 40 دقیقه خوابیدن، ناگهان از رختخواب بیرون آمد و فریاد زد: «مامان، من خوب شده‌ام. من هم می‌خواهم فالون گونگ را تمرین کنم!» با آسودگی خاطر گفتم: «پسرم! حالت خوب است!» در آن لحظه، صدای استاد را در سرم شنیدم: «سرخک، سرخک، سرخک!» این کلمات در گوشم طنین ‌انداخت و علت بیماری پسرم را آشکار کرد. به پسرم گفتم: «سرخک داری!» با بررسی‌ای سریع متوجه شدم که بدنش پوشیده از جوش‌های سرخک است. وقتی پسرم از گرسنگی شکایت کرد، سریع برایش فرنی درست کردم و او یک کاسه کامل خورد.

در آن زمان، من تازه شروع به تزکیه فالون دافا کرده بودم و درک محدودی از آموزه‌های استاد داشتم. بنابراین بعد از شام، من و پسرم در باد شدید و هوای برفی به بیمارستان رفتیم. این بار، پزشک با دقت به کتاب‌های پزشکی مراجعه و تأیید کرد که پسرم سرخک دارد. او هیچ دارویی تجویز نکرد و فقط به پسرم گفت که گرم بماند و استراحت کافی داشته باشد. پسرم که توانست خوب غذا بخورد و بخوابد، به‌سرعت بهبود یافت و خیلی زود به مدرسه بازگشت.

واضح است که پزشکی مدرن محدودیت‌هایی دارد. بیمارستان نتوانست تشخیص به‌موقع یا هیچ درمانی ارائه دهد. درعوض مدیتیشن ساده من و میدان انرژی حاصل از تمرین، کلید درمان بیماری غیرطبیعی پسرم شد.

درمان دیابت شوهرم پس از یک بار خواندن جوآن فالون

در سال 1996، شوهرم (که فالون گونگ را تمرین نمی‌کند) به یک سفر کاری سه تا چهارماهه به گوانگشی رفت. هوای بسیار گرم از ژوئن تا سپتامبر، شرایط زندگی سختی را برایش رقم زد. شوهرم که به گرما و غذای آنجا عادت نداشت، خواب و خوراک کمی داشت. خیلی زود حالش بد شد. او قادر به کنترل ادرارش نبود و ادرارش روی پاچه‌های شلوارش می‌پاشید و کریستال‌های خشک از خود به‌جا می‌گذاشت. گرچه بیشتر غذا می‌خورد، احساس ضعف می‌کرد. پس از رسیدن به خانه، برای معاینه به بیمارستان رفت و متوجه شد که قند خون ناشتایش هنوز پایین است.

وقتی در سال 1996، تازه فا را کسب کرده بودم، فقط یک نسخه از فالون گونگ (نسخه اصلاح‌شده) را داشتم. مدتی طول کشید تا یک نسخه از جوآن فالون را تهیه کنم. شوهرم به‌محض اینکه آن را به خانه آوردم، شروع به خواندنش کرد. گرچه از محتوای عالی کتاب تعریف کرد، اما دیگر هرگز آن را نخواند. مدت کوتاهی پس از خواندن جوآن فالون، از من پرسید: «چرا فقط با خوردن نصف کاسه برنج احساس سیری می‌کنم؟» شوهرم قبلاً دو کاسه بزرگ برنج می‌خورد و اغلب هوس شیرینی می‌کرد. اما اکنون می‌توانست کمتر غذا بخورد و از خوردن شیرینی خودداری کند. ازآنجاکه درک من از تمرین تزکیه در آن زمان محدود بود، از گفتن چیزی خودداری کردم و درعوض او را برای معاینه به بیمارستان بردم. آزمایش خون تأیید کرد که سطح قند خون شوهرم به حالت عادی بازگشته است.

استاد بیان کردند:

«وقتی مردم احترام و تکریم مناسبی به آن نشان دهند، خودشان، نژادشان یا ملیت‌شان از برکت و سربلندی بهره‌مند خواهند شد.» («لون‌یو»، جوآن فالون)

شوهرم که تمرین‌کننده نبود، پس از خواندن جوآن فالون و موافقت با محتوای آن کاملاً شفا یافت!

درمان بی‌خوابی سه روز پس از تمرین فالون گونگ

قبل از تمرین فالون گونگ، از بی‌خوابی شدید رنج می‌بردم . هر شب در رختخواب دراز می‌کشیدم، غلت می‌زدم و نمی‌توانستم بخوابم. ساعت 5 صبح، با اینکه بدنم بسیار ناراحت و خسته بود، به چرت سبکی فرو می‌رفتم. حدود ساعت 6 صبح دوباره از خواب بیدار می‌شدم؛ خسته بودم، اما نمی‌توانستم دوباره بخوابم. قبل از اینکه برای رفتن به محل کار بلند شوم، چشمانم را می‌بستم و نیم ساعت دیگر استراحت می‌کردم.

در محل کار، در طول روز با بی‌حوصلگی کامل، ضعف و رنگ‌پریدگی، به‌سختی راه می‌رفتم. سال‌ها، داروهای بی‌شماری از طب چینی و طب غربی را امتحان کردم، اما هیچ‌کدام کمکی نکرد. یک روز در سال 1996، با فالون گونگ آشنا شدم و شروع به یادگیری این تمرین کردم. ظرف سه روز متوجه شدم که می‌توانم هر شب از ساعت 10 به‌ خواب عمیق و راحتی بروم. اشتهایم بهتر شد و احساس کردم که فرد کاملاً متفاوتی شده‌ام، سرزنده و پرانرژی. از آن به بعد، مرید واقعی دافا شدم. استاد ترتیبی دادند که با افراد مختلف ملاقات کنم، رویدادهای مختلف را تجربه کنم و حتی در خواب‌هایم مرا راهنمایی کردند. بسیاری از تصورات و عقاید بشری‌ام از بین رفت و به روشن‌بینی رسیدم.

در انتظار یادگیری دافا

من سال‌هاست که حقیقت را برای مردم روشن می‌کنم. تجربه‌ام درخصوص دو نفر، در تشویقم به ادامه کار روشنگری حقیقت بسیار مؤثر بود.

یک بار به یک مدرسه ابتدایی نه‌چندان دور از خانه‌ام رفتم. قصد داشتم حقیقت را برای والدینی که در ورودی مدرسه منتظر بودند، روشن کنم، اما دیر رسیدم و فقط توانستم بچه‌ها و والدینشان را از دور ببینم که با عجله به خانه می‌رفتند.

حدود 20 متر دورتر از در ورودی مدرسه، زن جوانی با تابلویی ایستاده بود. برای گپ زدن به‌سمتش رفتم و فهمیدم که دانشجوی سال دوم و کارمند پاره‌وقت بخش تبلیغات یک کلاس کودکان است. حقیقت آزار و شکنجه فالون گونگ را برایش توضیح دادم. زن جوان با سپاسگزاری، توصیه مرا پذیرفت و از لیگ جوانان کمونیست و پیشگامان جوان خارج شد. همچنین به او توصیه کردم که عبارات «فالون دافا خوب است و حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» را تکرار کند، زیرا این کار برایش برکت می‌آورد و او را از خطر نجات می‌دهد. او سری تکان داد و گفت: «متشکرم!»

همین که برگشتم تا بروم، دیدم درحالی‌که تابلوی تبلیغاتی‌اش را جمع می‌کرد، اشک‌هایش را پاک می‌کند. سریع به‌سمتش برگشتم و پرسیدم: «چه شده؟ مشکلی داری؟ به کمک نیاز داری؟» بغض گلویش را گرفت و گفت: «چیزی نیست. بعد از شنیدن حرف‌هایت، آنقدر متأثر شدم که به گریه افتادم. اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شد و در شرایطی نیستم که بتوانم شاگرد دیگری جذب کنم، بنابراین تصمیم گرفتم زودتر کارم را جمع کنم.» به‌طور قطع او برای استاد واقعاً عزیز بوده است.

یک بار به بیمارستان استانی که از خانه‌ام چندان دور نبود رفتم. روبروی بیمارستان چند قسمت برای نشستن و استراحت وجود داشت و زن جوانی که آنجا نشسته بود توجهم را جلب کرد. به او نزدیک شدم و مکالمه‌ای را شروع کردم و با ‌دقت موضوع را به جایی رساندم که بتوانم حقیقت آزار و شکنجه دافا را روشن کنم. زن جوان با دقت گوش داد و بدون اینکه حرفم را قطع کند اجازه داد حرفم تمام شود. سرانجام موافقت کرد که از حزب کمونیست چین خارج شود. با او خداحافظی کردم، به این قصد که حقیقت را برای یک موجود دارای رابطه تقدیری دیگر روشن کنم. در کمال تعجب، او از من خواست که بیشتر برایش توضیح دهم، بنابراین ادامه دادم. وقتی قصدم را برای رفتن بیان کردم گفت: «بگذار دنبالت بیایم و تو را بدرقه کنم.» وقتی به او گفتم که قصد دارم اول به توالت بروم، گفت: «پس همراه تو می‌آیم. دوست دارم قبل از اینکه مجبور به جدایی شویم، زمان بیشتری را در کنارت بگذرانم.» معتقدم که این زندگی گرانبها منتظر بود تا درباره فالون دافا بیاموزد!