(Minghui.org) من ۲۷ سال است که فالون دافا را تمرین می‌کنم. نه‌تنها خودم از نظر جسمی و ذهنی از این تمرین بهره‌ برده‌ام، بلکه اطرافیانم نیز از آن بهره‌مند شده‌اند. می‌خواهم دو نمونه از این موارد را به اشتراک بگذارم.

خواهرم از جنگیدن بر سر ارث خانوادگی دست برداشت

افسوس که مادرم قبل از یادگیری دافا درگذشت؛ در غیر این صورت، ممکن بود زنده بماند. من تمرین فالون دافا را در سال ۱۹۹۶ شروع کردم، همان سالی که پدرم دوباره ازدواج کرد و من از آنجا نقل‌مکان کردم. پس از اینکه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) آزار و اذیت فالون دافا را آغاز کرد، اعضای خانواده‌ام نیز درگیر شدند. بعداً به زادگاهم بازگشتم، زیرا محل اقامتم در آنجا ثبت شده بود.

من دو خواهر کوچک‌تر دارم. در طول سال نو چینی۲۰۱۴، کوچک‌ترین خواهرم پدرم و همسر دومش، یعنی خاله مو، را به خانه‌اش دعوت کرد. این یک دورهمی خانوادگی بود. بعد از شام، فرزندم را زودتر به خانه بردم، درحالی‌که بقیه هنوز نوشیدنی می‌خوردند.

دو روز بعد، خواهر وسطی‌ام به دیدنم آمد و گفت که خاله مو بعد از رفتن من، سر میز شام گریه کرده است. خواهرم هنگام تعریف کردن آنچه اتفاق افتاده بود، گریه می‌کرد. به نظر من، مسئله چندان مهمی نبود. ماجرا از آنجا شروع شد که خاله مو درباره دختر خودش صحبت می‌کرد و خواهرم صرفاً حقیقتی را گفته بود. خاله مو فکر می‌کرد پدرم حرف خواهرم را رد می‌کند، اما پدرم چیزی نگفت، بنابراین خاله مو حسابی جنجال به پا کرد.

وقتی دوباره به دیدن پدرم رفتم، او از من انتقاد کرد که دو خواهر کوچک‌ترم را خوب تربیت نکرده‌ام.

به او یادآوری کردم: «پدر، آن‌ها از وقتی کوچک بودند به حرف من گوش نداده‌اند و تو این را می‌دانی.» او گفت که مهم نیست خاله مو چقدر اشتباه کرده باشد، ما هنوز باید با او مهربان باشیم و از او عذرخواهی کنیم.

قبل از آن، خواهرانم فکر می‌کردند خاله مو به‌خاطر پول پدرم با او ازدواج کرده است، اما نمی‌دانستند که او چنین اخلاق تندی دارد. بعد از آن، خواهرانم امیدوار بودند که پدرم وصیت‌نامه‌ای بنویسد و حداقل خانه‌ای را که با مادرمان شریک بود، برای ما بگذارد.

دو سال بعد، شوهر خواهر وسطی‌ام به‌طور غیرمنتظره‌ای به‌دلیل بیماری درگذشت. پسرشان هنوز در مقطع کارشناسی ارشد بود، بنابراین خواهرم مجبور شد سر کار برود. او در آن زمان، به‌شدت امیدوار بود که پدرمان از نظر مالی کمکش کند، اما پدرم حتی یک یوآن هم به او نداد. خواهرم هنوز امیدوار بود که روزی خانه پدرمان را به ارث ببرد و می‌دانست که من و خواهر کوچک‌ترمان سهم خود را از خانه مطالبه نخواهیم کرد. در همین حال، خاله مو به خانه چشم دوخته بود و قصد فروش آن را داشت.

درست زمانی که خواهر وسطی‌ام آماده می‌شد تا خاله مو را بر سر خانه به چالش بکشد، فالون دافا او را آگاه کرد. او شروع به درک این موضوع کرد که آنچه متعلق به شماست از دست نمی‌رود و آنچه متعلق به شما نیست، حتی اگر برای آن بجنگید، آن را نخواهید داشت. اگر خاله مو چیزی را از ما می‌گرفت، به این معنی بود که ما به او مدیون بودیم. اگر خاله مو چیزی را که متعلق به او نبود می‌گرفت، باید با دادن تقوا به ما جبران می‌کرد. به همین دلیل بود که هرچه بیشتر از ما می‌گرفت، فرزندان ما موفق‌تر و امیدوارتر می‌شدند، درحالی‌که زندگی دختر خودش بدتر می‌شد. این اصل ازدست دادن و به‌دست آوردن است.

امسال، پسر خواهر وسطی‌ام با مدرک دکترا فارغ‌التحصیل و شغل خوبی در یک شهر بزرگ به او پیشنهاد شد. اگر خواهرم، که به پسرش کمک کرده بود تحصیلاتش را تمام کند، با خاله مو درگیر می‌شد، برادرزاده‌ام نمی‌توانست به تحصیل دکترایش ادامه دهد و خواهرم عروسش را که او هم دکترا دارد، به دست نمی‌آورد.

همچنین می‌خواهم از خواهر کوچکترمان تشکر کنم، زیرا هر بار که درباره این وضعیت با من صحبت می‌کرد، دیدگاهم را به‌عنوان یک تمرین‌کننده با او در میان می‌گذاشتم. وقتی او تضاد درونی‌اش را حل کرد، آن را با خواهر وسطی‌مان که دور از ما زندگی می‌کرد، در میان گذاشت. خواهر وسطی‌مان سرانجام از تمایلش برای مبارزه برای ارث دست کشید.

خواهر کوچکم با یک گام به عقب‌ برداشتن، نوه فوق‌العاده‌ای دارد

خواهرزاده‌ام، شیائوتینگ، دختر خواهر کوچکم، خانم جوانی زیبا و برازنده است. در سال سوم دانشگاه، بهترین دوست خواهرم می‌خواست شیائوتینگ را به مرد جوانی معرفی کند. اعضای خانواده فکر می‌کردند شیائوتینگ خیلی جوان است و این پیشنهاد را رد کردند. شش ماه بعد، آن دوست دوباره این موضوع را مطرح کرد. بعد از دیدن عکس مرد جوان، همه در خانواده فکر می‌کردند که او نه‌تنها به‌خاطر ظاهرش، بلکه براساس سابقه تحصیلی نه چندان خوبش نیز همسر مناسبی برای شیائوتینگ نیست.

اما آن دوست اصرار داشت که آن‌ها را با هم جور کند و شیائوتینگ نمی‌توانست امتناع کند، بنابراین با اکراه به ملاقات مرد جوان رفت. به‌طور غیرمنتظره‌ای، شیائوتینگ که برای قرار ملاقات عمداً خیلی غیررسمی لباس پوشیده بود، وقتی به خانه آمد، نتوانست شادی خود را پنهان کند. یک سال پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، با آن مرد، شیائوشی، ازدواج کرد. سالی که شیائوتینگ ازدواج کرد، در مقطع کارشناسی ارشد پذیرفته شد. ازآنجاکه مجبور بود همزمان کار کند و درس بخواند، تصمیم گرفتند بچه‌دارشدن را به تعویق بیندازند.

دو سال بعد، شیائوتینگ به‌طور تصادفی شماره دختر دیگری را در تلفن شیائوشی پیدا کرد. این ضربه بزرگی برای خانواده شیائوتینگ بود. علاوه‌بر این، وقتی پدر شیائوشی از این موضوع مطلع شد، درواقع با خواهرم، تلفنی درباره آنچه پس از طلاق این زوج اتفاق خواهد افتاد صحبت کرد.

خواهرم ناراحت و عصبانی بود؛ صحبتی از طلاق نشده بود، اما پدر شیائوشی از قبل، به حرکت بعدی خود فکر می‌کرد، این چه نوع خانواده‌ای است! او نظر مرا پرسید و من به او گفتم که ازدواج موضوعی جدی است و استاد لی تمرین‌کنندگان را از طلاق منصرف می‌کند. خواهرم با شنیدن این حرف، آرام شد. سپس درباره رابطه کارمایی بین زن و شوهر، درباره موقعیت‌هایی که ممکن است پس از طلاق پیش بیاید، و اصل «یک قدم به عقب بردارید و همه‌چیز آشکار خواهد شد» صحبت کردم. درحالی‌که همه چینی‌ها این جمله را می‌دانند، اما فقط یک تزکیه‌کننده می‌تواند اصل اساسی آن، یعنی «بردباری» را واقعاً درک کند.

همه این‌ها زمانی به‌طور غیرمنتظره‌ای تغییر کرد که در طول یک معاینه پزشکی معمول تشخیص داده شد پدر شیائوشی، پدرشوهر شیائوتینگ، دچار سرطان است و سپس نیاز به جراحی فوری داشت. ناگهان، تمام اختلافات خانوادگی متوقف شد. خانواده شیائوشی از شیائوتینگ سپاسگزار بودند، زیرا او درخواست طلاق نکرد و آن‌ها حتی بهتر از قبل با او رفتار کردند.

به خواهرم گفتم: «بسیاری از روابط بین زن و شوهرها براساس بدهی‌های کارمایی است. شاید در این زندگی قرار باشد شیائوتینگ با مهربانی برای شیائوشی جبران کند. علاوه‌بر این، شیائوتینگ می‌خواست با او ازدواج کند، زیرا او را دوست داشت. تا زمانی که او طلاق نخواهد، نباید آن‌ها را از هم جدا کنیم.»

اگرچه بحران طلاق فروکش کرد، خواهرم به‌طور کامل آرام نشد. شیائوشی هنوز پیام‌هایی از آن دختر روی تلفنش داشت که خواهرم می‌توانست ببیند، چون به چت گروهی دسترسی داشت. او گاهی اوقات آن دختر را زیر نظر داشت و حتی مخفیانه در محل کارش، از او عکس می‌گرفت. احساسات خواهرم را درک می‌کردم. وقتی عکس‌های دختر را به من نشان داد، لبخند زدم و گفتم: «او خیلی زیباست و خیلی شبیه شیائوتینگ است.» خواهرم گفت: «من هم همین‌طور فکر می‌کنم.» به این ترتیب، درحالی‌که رفتار غیراخلاقی دختر را محکوم می‌کردم، ویژگی‌های مثبت او را نیز به خواهرم گوشزد کردم. خشم و رنجش خواهرم به‌تدریج از بین رفت.

خواهرم یک بار به من گفت: «در آن زمان، تو تنها فرد از اقوام ما بودی که با ایده طلاق مخالف بودی.»

گفتم: «درست است. گفتن کلمه "طلاق" آسان است، اما عواقب آن اغلب به فاجعه منجر می‌شود. فقط با پیروی از حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری، نتیجه خوبی حاصل خواهد شد.»

اکنون، فرزند این زوج، نوه خواهرم، تقریباً دوساله است و او مدت‌هاست که تمام‌وقت مراقب اوست. درواقع خواهرم با شیائوتینگ و دامادش زندگی می‌کند. آن‌ها باغی با تاب و آلاچیق دارند و سبزیجات و گل پرورش می‌دهند. وقتی ما همدیگر را ملاقات کردیم، تمام صحبت خواهرم درباره نوه‌اش بود.

درواقع اطرافیانمان ما را نظاره می‌کنند و فا زندگی آن‌ها را روشن می‌کند.

مقالاتی که در آن‌ها تزکیه‌کنندگان درک خود را به اشتراک می‌گذارند، معمولاً براساس وضعیت تزکیه یک فرد، ادراکش را در زمانی مشخص منعکس می‌کنند، و با هدف امکان ارتقای متقابل ارائه می‌شوند.