(Minghui.org) من در سال ۲۰۰۳، یک مغازه نان‌کنجدی چینی داشتم. وقتی یک صبح بهاری مغازه‌ام را باز کردم، پرتو نوری توجهم را جلب کرد و به پایین نگاه کردم و یک بروشور فالون دافا را روی زمین دیدم. اولین باری بود که چنین بروشوری می‌دیدم، بنابراین آن را برداشتم و خواندم. احساس کردم فالون دافا بسیار خوب است و بروشور را روی میز گذاشتم.

در وقت ناهار، سه نفر برای خرید نان وارد شدند. وقتی بروشور را دیدند، شروع به بدگویی از فالون دافا کردند، درحالی‌که تبلیغات حزب کمونیست چین (ح‌.ک.‌چ) را که در تلویزیون شنیده بودند، با صدای بلند تکرار می‌کردند. به آن‌ها اعتراض کردم و فکر کردم، حتی اگر چیزی از من نخرند، اجازه نمی‌دهم چیز بدی درباره فالون دافا بگویند. پس از آن احساس کردم جریان گرمی از بدنم عبور می‌کند. احساس راحتی و شادی داشتم.

روز بعد تصمیم گرفتم فالون دافا را تمرین کنم. به دیدن دخترعمویم که دافا را تمرین می‌کند رفتم و او از شنیدن اینکه من هم می‌خواهم تمرین کنم بسیار خوشحال شد. پنج تمرین را به من آموخت و نسخه‌ای از جوآن فالون را به من داد. در راه خانه احساس کردم هوا باطراوت‌تر و بدنم سبک‌تر شده است.

عمویم که دائوئیسم تمرین می‌کرد، فهمید که من فالون دافا را تمرین می‌کنم و به دیدنم آمد. او به من توصیه کرد که آن را تمرین نکنم و چیزهای بدی درباره‌اش گفت. عموی دیگرم که در دالیان زندگی می‌کرد با من تماس گرفت و از فالون دافا بدگویی کرد. قصدش این بود که مرا از تمرین فالون دافا بازدارد. ازآنجاکه من تازه تمرین را شروع کرده بودم و درکی سطحی از فا داشتم، مردد شدم.

دخترعمویم و چند تمرین‌کننده دیگر آمدند تا با من تبادل‌نظر کنند و متوجه شدم که رفتار عموهایم مداخله است، بنابراین تصمیم گرفتم به تمرین فالون دافا ادامه دهم. اما در آن زمان، عمویم دوباره آمد و دوباره توصیه کرد که دافا را تمرین نکنم. دخترعمو و عمویم با هم بحث کردند. ح‌.ک‌.چ تازه حادثه خودسوزی در تیان‌آنمن را صحنه‌سازی کرده بود و من نمی‌دانستم چه‌کار کنم. دخترعمویم به من گفت که تردید نکنم، فالون دافا درست‌ترین فا در این دنیا است و از من پرسید که منتظر چه هستم. کلمات «درست‌ترین» در قلبم نفوذ کرد. به‌طور جدی شروع به تمرین فالون دافا کردم و از آن زمان، در اعتقادم تردید نکرده‌ام.

استاد بدهی‌هایم را برایم پرداخت کردند

با مطالعه آموزه‌های فا فهمیدم که استاد نه‌تنها کارما را در این دنیا برایم تحمل و رفع می‌کنند، بلکه همچنین بدهی‌های کارمایی‌ام را در بُعدهای دیگر پرداخت و تحمل می‌کنند.

یک شب در سال ۲۰۰۵، خوابی دیدم. در خواب، در جاده‌ای خاکی بودم که فقط به اندازه یک گاری (که به اسب بسته می‌شود) عرض داشت. همین‌طور که راه می‌رفتم، شیاطینی شبیه پادشاه شاخ‌طلایی و پادشاه شاخ‌نقره‌ای (در «سفر به غرب») ظاهر شدند و مرا ربودند. آن‌ها مرا با زنجیر بستند و به غاری عمیق در کوه بردند. از آن‌ها پرسیدم که چرا مرا به آنجا برده‌اند. گفتند که به آن‌ها بدهی دارم و تا زمانی که بدهی‌هایم را پرداخت نکنم، آزادم نمی‌کنند.

گفتم: «من تمرین‌کننده فالون دافا هستم. باید امروز از اینجا بروم.» درست همان موقع، زنجیرها افتادند. صدایی شنیدم که می‌گفت اگر بدهی‌هایم را پرداخت نکنم، کتک می‌خورم. ترسیدم و از استاد کمک خواستم، زیرا می‌خواستم آنجا را ترک کنم. همین که شروع به رفتن به‌سمت ورودی غار کردم، شلاق چرمی بلندی به پشتم خورد. افتادم و مدتی بلند نشدم. در قلبم از استاد خواهش کردم که مرا نجات دهند.

سپس به‌سختی بلند شدم و به‌سمت بیرون حرکت کردم، اما دوباره شلاق خوردم، این بار از سمت چپ. همین ‌که شلاق دوباره داشت روی پشتم فرود می‌آمد، استاد آمدند و با دستانشان مرا بلند کردند. شلاق روی پشت استاد افتاد و استاد از من محافظت کردند. از استاد خواستم آن‌ها را بزنند، اما استاد از من محافظت کردند و مرا به‌سمت ورودی حمل کردند، انگار که صدایم را نشنیده بودند. دیدم که استاد از دو طرف غار، یکی پس از دیگری شلاق می‌خوردند. استاد با بدنشان درد را برایم تحمل و بدهی‌هایم را پرداخت کردند. به‌لطف محافظت استاد از غار بیرون آمدم. سپس از خواب بیدار شدم.

بیست سال گذشته است، اما هر وقت به این خواب فکر می‌کنم، نمی‌توانم جلو اشک‌هایم را بگیرم.

استاد بیان کردند:

«... وقتی با سختی‌هایی مواجه می‌شوند، درحال بازپرداخت بدهی کارمایی هستند، ...» (سخنرانی اول، جوآن فالون)

من می‌توانم بدهی‌هایی را که در این دنیا دارم، بپردازم، اما اگر استاد از من مراقبت و آن را برای من تحمل نمی‌کردند، چگونه می‌توانستم بدهی‌هایی را که به موجودات الهی در بُعدهای دیگر دارم، پس بدهم؟ استاد در طول دو دهه گذشته، چقدر بدهی برای من متحمل شده‌اند؟ چگونه می‌توانستم محبت استاد را جبران کنم؟ استاد، از لطف بی‌کران شما برای نجاتم متشکرم!

افکار و اعمال درست تحت محافظت‌ استاد

یک روز پاییزی در سال ۲۰۰۵، تمرین‌کننده‌ای پوسترهایی با عنوان «فالون دافا خوب است» را که پشت‌شان برچسب داشت برایم فرستاد. او گفت که تمرین‌کننده دیگری شب قبل پوسترهایی مانند آن را در اطراف ساختمان دولتی در بخش و ایستگاه پلیس نصب کرده است. بعد از شام، به تقاطعی در روستایم رفتم که یک تیر برق داشت و می‌توانستم پوسترها را آنجا نصب کنم. شروع کردم به جداکردن لایه پشتی یکی از پوسترها که ناگهان نور چراغ‌های خودرو پلیس روی من تابید. متوجه شدم که پلیس آنجا مستقر شده است. پوسترها را جمع کردم، به مغازه کوچکی رفتم و پوسترها را در میان انبوهی از مواد غذایی گذاشتم.

خودرو پلیس بیرون مغازه پارک کرد، اما پس از مدت کوتاهی دور شد. قبل از اینکه مغازه را ترک کنم، برگشت، پنج دقیقه منتظر ماند و دوباره رفت. به‌لطف محافظت استاد، پلیس متوجه نشد که به کجا رفتم.

قبل از المپیک ۲۰۰۸ پکن، پلیس به‌زور وارد خانه‌ تمرین‌کنندگان شد، آنجا را غارت و تمرین‌کنندگان را دستگیر کرد. یک روز دو خودرو پلیس در مقابل خانه‌ام پارک کردند. هشت مأمور پلیس به‌زور وارد خانه‌ام شدند و همه‌جا را گشتند. عکس‌هایی از استاد و دی‌وی‌دی سخنرانی‌هایشان را با خود بردند. آن‌ها می‌خواستند مرا هم ببرند. در قلبم به استاد گفتم که نمی‌توانم بگذارم مرا ببرند و می‌خواهم بروم. درست همان موقع، مأمور جوانی که مرا زیر نظر داشت، وارد اتاق دیگری شد.

به‌سرعت به حیاط جلویی رفتم و یک خودرو پلیس را بیرون درِ ورودی و یک مأمور را داخل محوطه دیدم. به حیاط پشتی رفتم و یک خودرو پلیس دیگر را با دو مأمور در آنجا دیدم. چطور می‌توانستم بروم؟ مضطرب شدم و به استاد گفتم: «استاد، لطفاً کمکم کنید از اینجا بروم. نگذارید مرا ببینند.» همانطور که شجاعانه به‌سمت در جلویی می‌رفتم، مأمور کنار خودرو مشغول پاسخگویی به یک تماس تلفنی بود. سپس سوار خودرو شد و رفت. درست داخل محوطه، مأمور دیگر طوری به نظر می‌رسید که انگار درجا خشکش زده و وقتی مرا دید هیچ واکنشی نشان نداد. همسایه‌ام بیرون خانه‌ام ایستاده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. به نظر می‌رسید که مرا نمی‌بیند و برایم دست تکان نداد. به‌لطف محافظت استاد، به سلامت آنجا را ترک کردم.

قدرت افکار درست

در ژوئیه۲۰۱۵، تمرین‌کنندگان در سراسر چین، علیه جیانگ زمین، رئیس سابق حزب کمونیست چین، به‌دلیل آزار و اذیت تمرین‌کنندگان فالون دافا، به دیوان عالی کشور و دادستانی عالی شکایت کیفری ارائه کردند. می‌دانستم که برای همگام‌شدن با پیشرفت اصلاح فا، باید در این تلاش شرکت کنم. وقتی نامه شکایتم را تمام کردم، اداره پست به برخی از تمرین‌کنندگان اجازه پست کردن نامه‌هایشان را نمی‌داد، بنابراین در خانه و در مسیر رفتن به اداره پست، افکار درست فرستادم. شکایت من پست شد و وقتی از کارمند پست پرسیدم که نامه کی ارسال می‌شود، گفت که ساعت ۸:۳۰ صبح روز بعد ارسال می‌شود.

ساعت ۸ صبح روز بعد شروع به فرستادن افکار درست کردم تا موجودات شیطانی را که در رسیدن نامه به دیوان عالی پکن مداخله می‌کردند و مانع انتقال آن می‌شدند از بین ببرم و همچنین یاوران تاریک، شیاطین فاسد و روح شیطانی ح.‌ک.‌چ را نابود کنم. احساس کردم انرژی قوی‌ای مرا احاطه کرده است. دیدم که در بُعدهای دیگر کلمه «ازبین بردن» به شمشیرهای تیز تبدیل شده‌اند. شمشیرها مدتی در یک آرایش مستطیلی بودند و سپس آرایش‌های دیگری را دیدم. آرایش‌ها دائماً تغییر می‌کردند و شگفت‌انگیز به نظر می‌رسیدند. هر شمشیر با نور نقره‌ای می‌درخشید. مهم نبود که چیدمان شمشیرها چگونه باشد، آن‌ها همیشه بالای نامه شکایت قرار داشتند. نمی‌توانستم آنچه را که می‌دیدم با زبان بشری توضیح دهم. متوجه شدم که استاد مرا تشویق می‌کنند.

در تزکیه‌ام در طول دو دهه گذشته، تجربیات زیادی از این دست داشته‌ام و می‌دانم که بدون حمایت استاد نمی‌توانستم هیچ کاری انجام دهم. به استاد و فا ایمان خواهم داشت و در مواجهه با مشکلات، افکار و اعمال درست خواهم داشت. به این سخن استاد، اعتبار خواهم بخشید:

«[اگر] افکار مریدان به اندازه کافی درست باشد، استاد نیروی آسمانی را برمی‌گرداند.» («پیوند استاد و مرید»، هنگ یین 2)

استاد، از لطف بی‌کرانتان برای نجات سپاسگزارم! هرگز نمی‌توانم چنین لطف عظیمی را جبران کنم. با پشتکار تزکیه خواهم کرد، حقیقت را برای مردم روشن خواهم کرد و تعداد بیشتری از موجودات ذی‌شعور را نجات خواهم داد.

مقالاتی که در آن‌ها، تزکیه‌کنندگان درک خود را به اشتراک می‌گذارند، معمولاً براساس وضعیت تزکیه‌ یک فرد، ادراکش را در زمانی مشخص منعکس می‌کند، و با هدف امکان ارتقای متقابل ارائه می‌شوند.