(Minghui.org) من در استان سیچوان، در خانوادهای فقیر متولد شدم. هفت روز پس از تولدم، دچار تب شدیدی شدم و هشیاریام را از دست دادم. والدینم با این تصور که من مردهام، مرا رها کردند. خاله دومم درحال چرای گاو بود و صدای گریهام را شنید. وقتی دید هنوز زندهام، مرا به خانه برد و با گیاهان دارویی درمانم کرد. وقتی سهساله بودم، هنگام بازی با سایر کودکان، در برکهای به عمق یک متر افتادم و نزدیک بود غرق شوم. در طول جهش بزرگ به جلو، از شدت گرسنگی، تقریباً تا آستانه مرگ پیش رفتم. وقتی هفتساله شدم باید به مدرسه میرفتم، اما مادرم امتناع کرد و گفت که رفتن به مدرسه برای دختران بیفایده است و مرا در خانه نگه داشت تا گاوها را بچرانم و هیزم بشکنم.
وقتی ۱۰ساله بودم، مادرم مرا به خانه خواهر بزرگم فرستاد تا هیزم بشکنم. پسرش از من خواست که او را بغل کنم و درحالیکه بازی میکردیم، به داخل یک چاه توالت، به عمق دو متر افتادیم. ما در خانه تنها بودیم و نمیدانستیم چقدر زمان گذشته است تا اینکه ما را پیدا کردند. برادر کوچکتر شوهرخواهرم برحسب اتفاق مرغهایش را گم کرد. آنها درحالیکه بهدنبال مرغها میگشتند، چیزی را دیدند که در چاه توالت حرکت میکرد و ما را نجات دادند. تقریباً در آستانه مرگ بودیم. خواهرم با پزشک تماس گرفت و پزشک پس از اینکه بیش از 10 ساعت اقدامات درمانی انجام داد مرا به هوش آورد. اما پسر خواهرم چهار روز بعد درگذشت.
در 21سالگی، برای پیوستن به شوهرم (یک کارگر کارخانه که کمی بیش از 30 یوان در ماه درآمد داشت)، به شمال شرقی چین نقلمکان کردم. زندگیمان قابلتحمل بود، اما دوران با هم بودن ما زیاد دوام نیاورد. وقتی 29ساله بودم، شوهرم ناگهان بیمار شد و درگذشت و مرا با دو فرزندمان تنها گذاشت: یکی 10ساله و دیگری ششساله. از این ضربه وحشتناک، پر از رنجش شدم و آسمان را بهخاطر بیانصافی و رنج کشیدنم سرزنش میکردم. وضعیت سلامتیام رو به وخامت گذاشت و به ورم معده، نفریت و سنگ کلیه شدید مبتلا شدم. همچنین دچار حملات قلبی متناوب و مشکلات زنانگی جدی بودم. زندگیام از مرگ بدتر بود. دائماً بهدنبال درمان پزشکی بودم، اما هیچچیز کمکی نمیکرد.
در ۲۴دسامبر۱۹۹۶، دو دوست به ملاقاتم آمدند و پیشنهاد دادند که فالون دافا (که با نام فالون گونگ نیز شناخته میشود) را تمرین کنم. آنها به من نشان دادند که چگونه مدیتیشن کنم و من از تواناییام در نشستن با پاهای ضربدری بهمدت ۴۰ دقیقه کامل شگفتزده شدم. روز بعد، دوستانم یک نسخه از جوآن فالون و کتابی پر از دستورالعملهای حرکات تمرین را برایم آوردند. اما من بیسواد بودم و نمیتوانستم آنها را بخوانم. دوستانم از دو کودکم خواستند که اگر میتوانند برای من بخوانند و آنها خوشحال شدند. روز بعد، شروع به یادگیری حرکات دست شرحدادهشده در کتاب کردم. تازه شروع کرده بودم که ناگهان تصویر استاد را دیدم که با نور طلایی میدرخشید. هاله بالای سر استاد بهشدت میدرخشید و چشمانشان حرکت میکرد. از دوستم پرسیدم جریان چیست و او با خوشحالی پاسخ داد: «استاد مراقبت هستند و تشویقت میکنند.» مصمم شدم تا انتها تزکیه کنم.
همانطور که دو فرزندم سخنرانیهای استاد را برایم میخواندند، فهمیدم که فالون دافا یک تمرین تزکیه سطحبالا است که تمرینکنندگان را ملزم میکند تا ضمن تزکیه خود، ویژگیهای اخلاقیشان را بهبود بخشند و شهرت، سود شخصی و احساسات را رها کنند. پس از اینکه فهمیدم تحمل سختی میتواند به ازبین بردن کارما و بازپرداخت بدهیهای کارمایی کمک کند، احساس رنجش را رها کردم؛ مصمم بودم سختیها را تحمل کنم تا فا را کسب کنم. در روز دوازدهم، استاد نیکخواه بدنم را پاکسازی کردند. تب و اسهال داشتم. مدفوعم سیاه بود و حتی خون سیاه بالا میآوردم. اما میدانستم که این برای بازپرداخت کارمایم است. سه روز بعد، تمام بیماریهایم از بین رفت. بدنم سبک و پر از انرژی پایانناپذیر شد.
استاد به من آموختند که کتابهای دافا را بخوانم
درحالیکه از زمان کسب فا، کمی بیش از یک ماه گذشته بود، یک شب از محل کار، زود به خانه آمدم و دیدم که دو فرزندم در خواب هستند. کتاب جوآن فالون را در آغوش گرفتم و گفتم: «استاد، فرزندانم خیلی آهسته میخوانند، چه زمانی میتوانم خواندن این کتاب را تمام کنم؟» «کاش خودم میتوانستم بخوانم، آنگاه هر زمان که میخواستم میتوانستم کتاب را مطالعه کنم.» کتاب را زمین گذاشتم و خوابیدم. درست وقتی داشت خوابم میبرد، دیدم استاد از کتاب بیرون آمدند. آن را باز کردند و به من نشان دادند. با نگرانی گفتم: «استاد، متأسفم. من هرگز به مدرسه نرفتهام و نمیتوانم بخوانم.» استاد کتاب را زمین گذاشتد، دو بار بهآرامی گوش چپم را لمس کردند، سپس دو بار گوش راستم را، دوباره کتاب را باز کردند و از من پرسیدند که چه میبینم. پاسخ دادم که محتویات آن مانند مربعهای جداگانهای از هنر چینی برش کاغذ است. استاد کتاب را بستند، آن را دوباره سر جایش گذاشتند، بالای سرم را نوازش کردند و رفتند. درحالیکه سعی میکردم بلند شوم فریاد زدم: «استاد! استاد!» در این لحظه، از خواب بیدار شدم.
روز بعد، وقتی دخترم داشت فا را میخواند، کلمات سطر دوم ناگهان بلند شدند، و من متوجه شدم که میتوانم آنها را بخوانم. وقتی به دخترم گفتم که میتوانم کلمات را تشخیص دهم، او با تعجب فریاد زد: «تب داری؟» وقتی دیدم که حرفم را باور نمیکند، چند کلمه را برایش خواندم. دخترم مبهوت شد و از من پرسید که چطور چنین چیزی ممکن است. به او گفتم که استاد به من یاد دادهاند! دخترم فریاد زد: «این یک معجزه است!» گرچه بهسختی میتوانستم باور کنم که این واقعی است، اما آن حقیقتاً برای من اتفاق افتاده بود.
فقط میتوانستم کلمات کتابهای استاد را تشخیص دهم، اما کلمات کتابهای معمولی را نه. از آن به بعد، هر چقدر هم که سرم شلوغ بود، هر روز فا را مطالعه میکردم. آموزههای استاد را ازبر میکردم و خودم را براساس اصول حقیقت، نیکخواهی، بردباری تزکیه میکردم.
یک روز در ماه مه۱۹۹۷، سرپرستمان به دیدن ما آمد و گفت چون امسال خیلی کار داریم، یکی از ما باید به تیم دیگری منتقل شود. قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، همکارم گفت: «من به تیم دیگر میروم. مدتهاست که به فکر ترک این کار هستم. هوا گرم و خستهکننده است. هر سال دو نفر باید کار سه نفر را انجام دهند. بگذار خواهر بزرگ این کار را انجام دهد!» ساکت ماندم و با خودم فکر کردم: «بهعنوان یک تمرینکننده فالون دافا، نباید با او بحث کنم.» سرپرستمان با خوشحالی پاسخ داد: «تمرینکنندگان فالون دافا متفاوت هستند. متشکرم، خواهر بزرگ. حقوق او را هم به تو میدهم.» با وجود قولش، حتی یک یوآن هم به من نداد. شروع کردم کار دو نفر را انجام دهم، اما برعکس، بیشتر احساس پرانرژی بودن میکردم. بهعنوان تنها فرد حاضر در محل، از این فرصت برای ازبرکردن آموزههای استاد و اشعار هنگ یین استفاده میکردم.
چند روز بعد، سرپرست دوباره به دیدنم آمد. چند نفر در شیفتهای دیگر، از شدت خستگی بیمار شده بودند و او میخواست سیستم دوشیفته را اجرا کند، با دستگاههایی که ۲۴ساعته کار میکردند، حتی زمانی که افراد درحال استراحت بودند. اما پیداکردن کسی که قادر به انجام این کار باشد، دشوار بود. سرپرست از من خواست که دو شیفت کار کنم و به من حقوق متناسب با آن را پرداخت میکرد. لبخند زدم و پرسیدم: «فکر میکنید من ماشین هستم؟» او لبخند زد و پاسخ داد: «تو از یک ماشین هم توانمندتر هستی.» او دو روز بعد، جلسهای برگزار کرد و به همه گفت: «شما باید همگی فالون دافا را تمرین کنید. ببینید این زن مسن چقدر سالم است. اگر بال داشت، پرواز میکرد. حتی الان هم کار دو نفر را انجام میدهد.» متعاقباً چند همکار و دوستم شروع به تمرین فالون دافا کردند.
«آیا شما موجود خدایی هستی؟»
در ۲۰ژوئیه۱۹۹۹، حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) آزار و اذیت دیوانهوارش را علیه فالون دافا و استاد آغاز کرد. کانالهای تلویزیونی هر روز افتراها و اتهامات دروغین را منتشر میکردند، اما اعتقاد من به درستی استاد و دافا همچنان پابرجا ماند.
در اوایل مارس۲۰۰۵، ناگهان تمایل پیدا کردم برای کار به شهر بروم و حقیقت درباره آزار و شکنجه را برای مردم آنجا روشن کنم. کتاب «نه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست» تازه منتشر شده بود که روشنگری حقیقت را در این زمان بسیار مهم میکرد. روز بعد، دوستی که در شهر زندگی میکرد به دیدنم آمد و من علاقهام را به یافتن شغلی در آنجا ابراز کردم. او گفت که یافتن شغل آسان نخواهد بود و من موافقت کردم که آهسته پیش بروم. چند ساعت بعد با من تماس گرفت و گفت که اتفاقاً همکارش بهدنبال یک پرستار برای مراقبت از والدینش است. پس از یک مصاحبه کوتاه، از من خواست که سریع بروم و شروع به کار کنم.
به خانه دوستم رفتم تا همکارش را ببینم. وقتی حقوقم را گفتند، به او گفتم که مبلغ مهم نیست، اما سه شرط دارم. «اول اینکه من فالون دافا را تمرین میکنم. آیا خانوادهات میتوانند این را بپذیرند؟ دوم، بعد از اینکه کارم تمام شد، باید فا را مطالعه کنم و تمرینات را انجام دهم. آیا مشکلی با مصرف برق خواهید داشت؟ سوم، باید اتاق خودم را داشته باشم.» کارفرمایم مخالف فالون دافا نبود، اما پدرش، کهنهسرباز بازنشسته ارتش و مدیر کارخانه، با آن مخالف بود. مادرش که ده روز پیش دچار شکستگی لگن شده بود، اکنون در بستر بیماری بود. پیشبینی پزشکان این بود که در بهترین حالت، مادرش به شش ماه استراحت نیاز داشت تا بتواند از رختخواب بلند شود. در بدترین حالت ممکن بود برای همیشه فلج باقی بماند. به کارفرمایم گفتم که هر چقدر هم حقوق بالایی پیشنهاد بدهد، اگر با تمرین فالون دافای من مخالفت کند، شغل را قبول نخواهم کرد. کارفرمایم فکر کرد که من آدم خوبی هستم و گفت که مخالف فالون دافا نیست. او موافقت کرد که شرایط مرا برآورده کند، اما درخواست کرد که بدون اطلاع پدرش تمرینات را انجام دهم و کتابها را بخوانم. وقتی اعتراض کردم، مرا متقاعد کرد که موافقت کنم و گفت که در آینده، فرصتی خواهم داشت تا به پدرش بگویم. متعاقباً بلافاصله در خانه مادرش، شروع به کار کردم.
درحالیکه آن شب به آن زن مسن غذا میدادم، درباره فالون دافا به او گفتم. «من فالون دافا را تمرین میکنم.» او به من نگاه کرد و گفت: «چطور کسی به خوبی تو میتواند فالون دافا را تمرین کند؟» پاسخ دادم: «دقیقاً بهخاطر اینکه من فالون دافا را تمرین میکنم، اینقدر خوب هستم.» او درباره تبلیغاتی که در رسانهها دیده بود از من پرسید و من توضیح دادم که این نقشهای از سوی دولت برای بدنام کردن فالون دافا و استاد است. «به وانگ جیندونگ نگاه کنید که ادعا کرد خودش را آتش زده است. قرار بود بدنش آتش بگیرد، اما بطری اسپرایت حاوی بنزین بین رانهایش سالم ماند. آن دختر کوچک حتی پس از اینکه ظاهراً نای او با جراحی باز شده بود، میتوانست آواز بخواند. آیا این میتواند حقیقت داشته باشد؟» او گفت: «حرفت را باور میکنم.» به او توصیه کردم که عبارات «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است» را تکرار کند و او بلافاصله از من خواست که این عبارات را به او یاد بدهم.
صبح روز بعد، درست وقتی میخواستم بروم و به او صبحانه بدهم، صدایم زد. «حالم بهتر است! میتوانم حرکت کنم!» فکر کردم شوخی میکند. وقتی پاها و بدنش را حرکت داد تا به من نشان دهد، خیلی خوشحال شدم. بعد از اینکه باقی کارهایم را انجام دادم، از او پرسیدم: «درد داری؟» گفت که درد ندارد. نشست و به من گفت که میخواهد از رختخواب بیرون بیاید. او را تشویق کردم که کفشهایش را بپوشد و سعی کند بایستد. در کمال تعجب، موفق شد کفشهایش را بپوشد و شروع به راه رفتن کرد.
شوهر این زن مسن در اتاق نشیمن بود و از دیدن اینکه او بهتنهایی راه میرود، شوکه شد. از من پرسید: «چطور ممکن است؟» پاسخ دادم: «درست است. بگذار همسرتان به شما نشان دهد.» سپس زن مسن در اتاق نشیمن، در مقابل نگاه ناباورانه شوهرش، گام برداشت. او از اینکه همسرش واقعاً توانایی راه رفتن خود را بازیافته، خرسند بود و از من پرسید: «آیا تو یک موجودی الهی هستی؟» به او گفتم که من فالون دافا را تمرین میکنم. او بلافاصله با دخترش تماس گرفت و خبر خوب را به او داد. عمویش که در ساختمان پشت خانه آنها زندگی میکرد، آنقدر شکاک بود که برای بررسی آمد. پس از تأیید با چشمان خود، از من پرسید: «آیا تو توسط خدا فرستاده شدهای؟ جای تعجب نیست که او ظرف سه روز بهبود یافت! تو باید فردی معتقد به خدا باشی!»
در پاسخ گفتم: «حق با شماست، من واقعاً توسط استاد فرستاده شدهام. من فالون دافا را تمرین میکنم و استاد مردم را نجات میدهند.» از این فرصت استفاده کردم تا حقیقت درباره آزار و اذیت فالون دافا را به آنها بگویم. وقتی از او پرسیدم که آیا به وجود الوهیت اعتقاد دارد، پاسخ داد: «من به الوهیت اعتقاد ندارم، اما نمیتوانم این معجزه را توضیح دهم.» از فرصت استفاده کردم تا او را متقاعد کنم که از حزب کمونیست چین خارج شود و درباره حقه خودسوزی در تیانآنمن و سنگی با حروف پنهان گفتم. پس از اینکه گوش داد، موافقت کرد که از حزب کمونیست چین خارج شود.
از این فرصت، بهمنظور روشنگری حقیقت درباره فالون دافا و آزار و اذیت برای اقوام، دوستان و همسایگان و کمک به آنها برای خروج از حزب کمونیست چین استفاده کردم. همه متقاعد شدند که فالون دافا خوب است. آن زن مسن حتی شروع کرد همراه من فا را مطالعه کند و تمرینات را انجام دهد؛ او هر روز همراه من از پلهها پایین میآمد تا به من در روشنگری حقیقت برای مردم و ترغیب آنها به خروج از حزب کمونیست چین کمک کند. حتی اعتیاد چنددههای خود به سیگار کشیدن و نوشیدن مشروبات الکلی را ترک کرد. من بیش از نُه ماه در خانهاش کار کردم و توانستم به حدود ۶۰ نفر کمک کنم تا از حزب خارج شوند. پس از بازگشت پسرش، در جای دیگری شروع به کار کردم. درمجموع، برای پنج خانواده کار کردم. هر خانوار با رویدادهای معجزهآسایی روبرو شد که از آنها برای ترغیب مردم به خروج از حزب کمونیست چین استفاده کردم.
روشنگری حقیقت بهصورت حضوری و تلفنی
در یک شرکت شروع به کار کردم. وقتی فرزندم را به مدرسه میرساندم، بهدنبالش میرفتم یا مواد غذایی میخریدم، حقیقت درباره آزار و شکنجه را برای مردم روشن و کمکشان میکردم تا از عضویت خود در حزب کمونیست چین و سازمانهای وابسته به آن کنارهگیری کنند. با انواع و اقسام افراد، ازجمله کسانی که میخواستند مرا به پلیس گزارش دهند، روبرو میشدم. یک قلب استوار میتواند از هر خطری جلوگیری کند.
یکی از وظایف من، خرید مواد غذایی برای کارفرمایم بود. به من گفته شده بود که تاکسی بگیرم، زیرا میتوانستم سریعتر برگردم. یک بار، حقیقت را برای یک راننده تاکسی روشن کردم و درباره آزار و اذیت روشنفکران در طول انقلاب فرهنگی، آزار و اذیت دانشجویان دانشگاه در طول قتلعام میدان تیانآنمن و آزار و اذیت فالون دافا به او گفتم. او به من گفت: «اگر تو را به اداره پلیس ببرم، میتوانم ۱۰هزار یوان بگیرم.»
بلافاصله فکر کردم: «حرفهایت هیچ معنایی ندارند، فقط حرفهای استاد مهم هستند.» گفتم: «میدانی اگر آن ۱۰هزار یوان را بپذیری، چنددههزار یوآن از دست خواهی داد؟»
او گفت: «داری سعی میکنی مرا بترسانی.»
گفتم: «نمیخواهم تو را بترسانم. واقعاً بهترینها را برایت میخواهم. چون تو رانندهای، و من به تو میگویم که چگونه میتوانی در جاده ایمن بمانی، اما تو میخواهی به من آسیب بزنی. آیا هیچ عدالتی باقی مانده است؟»
او خندید و گفت: «به من کمک کن تا با استفاده از نام واقعیام، از حزب کمونیست چین خارج شوم.»
از تمرینکنندهای دیگر، تلفن همراهی قرض گرفتم و شروع به تماسهای تلفنی کردم تا درباره آزار و شکنجه به مردم بگویم. این همچنین فرصتی برای تزکیهام بود. وقتی طرف مقابل با دقت به من گوش میداد، باید آرامش خود را حفظ میکردم و احساس غرور نمیکردم. وقتی طرف مقابل تهدید میکرد که با پلیس تماس میگیرد، باید بر ترسم غلبه میکردم. وقتی شخص مقابل شروع به فحشدادن به من میکرد، باید بر ناشکیبایی و رنجشم غلبه میکردم. همچنان که به تماس گرفتن و اصلاح خودم ادامه میدادم، وابستگیهای بشریام کاهش مییافت، قلبم پاکتر و ترسم کمتر میشد. افراد بیشتری به تماسهایم پاسخ میدادند و نتیجه تلاشهایم بهتر میشد. پس از موافقت مردم با کنارهگیری، شادی نجات موجودات ذیشعور و قدردانی آنها را احساس میکردم.
به آنها میگفتم: «لطفاً از من تشکر نکنید. استادم از ما خواستند که این کار را انجام دهیم. شما باید از ایشان تشکر کنید.» همه آنها از استاد فالون دافا تشکر میکردند.
در یک تماس، با نماینده کنگره خلق صحبت کردم. از او پرسیدم: «آیا درباره کنارهگیری از حزب کمونیست چین برای حفظ امنیت چیزی شنیدهاید؟»
او پاسخ داد: «بله، شنیدهام. آیا تو تمرینکننده فالون دافا هستی؟»
ادامه دادم: «پس آیا از حزب، لیگ جوانان و پیشگامان جوان کنارهگیری خواهید کرد؟»
او پاسخ داد: «من عضو حزب کمونیست چین هستم، نمیتوانم.» به او گفتم: «چین اکنون بلایای طبیعی و ساخت دست بشر زیادی را تجربه میکند. حزب کمونیست فاسد است. اگر کنارهگیری نکنید، بخشی از آن هستید و بهخاطر جنایاتش مجازات خواهید شد.»
او خندید و گفت: «من یک ملحد هستم.»
پاسخ دادم: «الحاد سمی است که اخلاقیات مردم را سرکوب میکند. بدون ایمان، مردم بدون هیچ قید و بندی مرتکب کارهای بد میشوند. ببینید جامعه امروز چقدر آشفته است، پر از فساد، قتل، قاچاق انسان، اعتیاد به مواد مخدر و غیره. اینطور فکر نمیکنید؟»
او در سکوت گوش داد. پرسیدم: «من واقعاً این کار را برای خیر خودتان و خانوادهتان انجام میدهم. لطفاً باور کنید. یک اسم مستعار به شما میدهم و شما از حزب، لیگ جوانان و پیشگامان جوان کنارهگیری میکنید. موافقید؟»
او موافقت کرد: «باشد، به حرفت گوش میدهم. تو هم باید مراقب باشی. سیمکارتت یک کارت محلی است.»
تحت تأثیر قرار گرفتم و گفتم: «از نگرانیتان برای امنیتم متشکرم.»
او پاسخ داد: «من باید از تو تشکر کنم.»
به او گفتم: «اگر میخواهید از کسی تشکر کنید، از استادم تشکر کنید.»
او موافقت کرد: «پس از استاد لی هنگجی تشکر میکنم.»
در طول تماس دیگری، مخاطبم دانشجوی دانشگاه بود. وقتی پرسیدم که آیا درباره ترک ح.ک.چ برای تضمین امنیتش چیزی شنیده است یا نه، پاسخ داد: «من به این موضوع اعتقادی ندارم. اما هرگز به آنها نپیوستهام.»
پاسخ دادم: «حتماً وقتی در مدرسه بودی، شالگردن قرمز پیشگامان جوان را به دور گردنت بستی. وقتی آن شالگردن را به دور گردنت بستی، سوگند وفاداری به حزب را خوردی. اگر از ح.ک.چ خارج نشوی، قطعاً وقتی آسمان تصمیم به مجازات آنها بگیرد، تو هم درگیر خواهی شد. آن زمان، برای پشیمانی خیلی دیر خواهد بود. خانوادهات خیلی سخت تلاش کردند تا تو را به دانشگاه بفرستند. کاری نکن که پدر و مادرت نگران تو باشند.»
او گفت: «من به لیگ جوانان پیوستم و حاضرم از آن خارج شوم. من امنیت و شادی را به دست خواهم آورد، اما تو از این چه چیزی به دست خواهی آورد؟»
به او گفتم: «استادمان از ما خواستند که به ایشان کمک کنیم تا مردم را نجات دهند. اگر تو در امان باشی، قلبم آرام خواهد گرفت.»
او تحت تأثیر قرار گرفت و پرسید: «میتوانم تو را "مادر" صدا کنم؟» گفتم: «مطمئناً، اما فرزندانم همه بالای چهل سال دارند.» او گفت: «پس من تو را مادربزرگ صدا میکنم.»
گروه ما، متشکل از من و چهار پنج تمرینکننده دیگر، سالهاست که برای روشنگری حقیقت، با مردم تماس میگیریم. ما نه اسامی افرادی را که آنها را متقاعد به ترک حزب کردهایم، ثبت میکنیم و نه تعدادشان را.
غلبه بر سختیها
در سال ۲۰۰۷، هنگام سفر بهمنظور فرستادن افکار درست گروهی با سایر تمرینکنندگان، لیز خوردم و افتادم. بلند شدم، اما دیدم ساعدم شکسته و تکههای استخوان بیرون زده است. میدانستم که این مداخله ازسوی نیروهای کهن است و آرام ماندم. افکار درست فرستادم، از استاد خواستم که به من کمک کنند تا استخوانهایم دوباره در جای درست قرار گیرند، ساعد راستم را روی پایم گذاشتم، سپس فشار دادم و کشیدم. استخوانها با صدای ترک خوردن به هم برگشتند. اما وقتی ساعد چپم را با ساعد راستم مقایسه کردم، دیدم که کج است. چارهای نداشتم جز اینکه استخوانهایم را از هم جدا کنم و دوباره به هم وصل کنم. این تلاش دوم با موفقیت قطعات شکسته را بهدرستی همتراز کرد و توانستم انگشتان و بازویم را دوباره حرکت دهم.
نمیتوانستم جلو اشکهایم را بگیرم: «متشکرم، استاد! متشکرم، استاد!» به سفرم ادامه دادم و به مقصدم رسیدم. همراه سایر تمرینکنندگان فا را مطالعه کردم و افکار درست فرستادم و با این حادثه طوری رفتار کردم که انگار هرگز اتفاق نیفتاده است.
وقتی به خانه رسیدم، دستم متورم شده بود. دخترم اصرار داشت که به بیمارستان بروم، اما من امتناع کردم. او گفت: «حتی اگر از خوردن دارو امتناع کنی، حداقل باید عکسبرداری کنی.»
به او گفتم: «این دیگر به حالت عادی برگشته، چرا باید به عکسبرداری نیاز داشته باشم؟»
او گفت: «اگر تورم ظرف یک هفته فروکش نکند، تو را میبندم و به بیمارستان میبرم.»
به او گفتم که ظرف سه روز فروکش خواهد کرد. آن شب بیدار ماندم و به سخنرانیهای استاد گوش دادم و افکار درست فرستادم. اگرچه دستم بهطرز دردناکی متورم شده بود، طوری که شبیه یک چوب به نظر میرسید، اما طبق معمول شروع به انجام تمرینات کردم. بااینحال، بهمحض اینکه حرکت کردم، استخوانهایم شروع به ترک خوردن کردند.
در ابتدا از خودم پرسیدم: «اگر در برود چه؟» اما بلافاصله متوجه شدم که اینها افکار خودم نیستند و آنها را رد کردم. «با استاد و فا در کنارم، هیچچیز نمیتواند به من آسیبی برساند. بدن من فناناپذیر است، باید به انجام تمرینات ادامه دهم.»
وقتی تمرین چهارم را انجام دادم، نمیتوانستم دستانم را بلند کنم. بلافاصله فای استاد را خواندم: «وقتی تحمل آن سخت است، میتوانی آن را تحمل کنی. وقتی انجام آن غیرممکن است، میتوانی آن را انجام دهی.» (سخنرانی نهم، جوآن فالون)
آموزه دیگر استاد نیز به ذهنم رسید: «خدایان در دنیا هستند، به فا اعتبار میبخشند.» («ترس از چه؟» هنگ یین 2) همچنین صدای گونگ، طبل و تشویق را از بُعد دیگری شنیدم و درد از بین رفت. به انجام هرروزه تمرینات ادامه دادم. اگرچه سخت بود، اما احساس شادی میکردم.
تا روز هجدهم توانستم با چوب غذاخوری غذا بخورم. فرزندانم پس از مشاهده این معجزه، با تمام وجود از تلاشهایم در اعتباربخشی به فا و کمک به استاد در نجات موجودات ذیشعور حمایت کردند.
چیزهایی که در طول سالها به دست آوردهام، مدیون فداکاری پرزحمت استاد است. بدون حمایت نیکخواهانه ایشان، ما گرفتار آزار و شکنجه توسط ح.ک.چ میشدیم، نمیتوانستیم کارمای انباشتهشده در طول زندگیهای بیشمار را از بین ببریم و خود را در معرض وسوسههای بشری میدیدیم و قادر به بازگشت به خانه واقعی خود نبودیم. متشکرم، استاد. ما کوشا خواهیم بود و تلاش خواهیم کرد تا سه کار را بهخوبی انجام دهیم.
توجه: من خودم این مقاله را نوشتم. البته همتمرینکنندهای به من کمک کرد تا برخی از اشتباهات تایپی را اصلاح کنم و چند تغییر جزئی در جملات ایجاد کرد. نوشتن چنین مقالهای توسط یک فرد بیسواد یک معجزه است؛ معجزهای که توسط دافا خلق شده است.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.