(Minghui.org) باارزش‌ترین چیز چیست؟ برخی می‌گویند پول است، زیرا بدون آن نمی‌توان زندگی کرد. برخی دیگر می‌گویند سلامتی است، زیرا هیچ مقدار پولی نمی‌تواند آن را بخرد. بعضی نیز می‌گویند یافتن معنای واقعی زندگی است، زیرا مهم نیست چقدر سالم یا ثروتمند باشیم، بدون هدف صرفاً توده‌ای از استخوان‌ها هستیم. من می‌گویم باارزش‌ترین چیز در این دنیا فالون دافا است. با تمرین فالون دافا (فالون گونگ)، فرد از سلامت برخوردار می‌شود، هدف واقعی در زندگی پیدا می‌کند و در نهایت می‌تواند به خانه آسمانی خود بازگردد.

گریز از یک وضعیت خطرناک

یک شب زمستانی پس از خرید مواد غذایی، دوچرخه‌ام را کنار خیابان پارک کردم و به ورودی سوپرمارکت بازگشتم تا درباره دافا با عابران روشنگری حقیقت کنم. برخی بدون توقف گوش می‌دادند و برخی دیگر مرا نادیده می‌گرفتند. یک زوج جوان به سمت من آمدند، بنابراین با گرمی به آن‌ها سلام کردم. آن‌ها ایستادند که برایم غافلگیرکننده و خوشحال‌کننده بود. احساس کردم تقدیرشان این است که درباره دافا بشنوند. می‌خواستم راز در امان ماندن هنگام وقوع بلا را به آن‌ها بگویم.

به‌سختی شروع کرده بودم که ناگهان مرد جوان مچ دستم را گرفت و فریاد زد: «فالون گونگ! چند روز است دنبال تو می‌گردم. بالاخره گرفتمت! جایی نمی‌روی.» شوکی به من وارد شد و خاطراتی به ذهنم هجوم آورد. هشت سال پیش نیز با دو مرد مواجه شدم و یکی از آن‌ها مچ دستم را گرفت. آنچه پس از آن آمد سال‌ها زندان و آزار و شکنجه بود. اما این بار باید متفاوت می‌بود. به‌سرعت تمام افکار منفی را متوقف کردم و افکار درست فرستادم تا مداخله در بعدهای دیگر را از بین ببرم.

مقاومت کردم و تلاش کردم مرد را متقاعد کنم مرا رها کند. او محکم‌تر گرفت: «تکان نخور! جایی نمی‌روی.»

گفتم: «اما باید رهایم کنی. پدر و مادرم در دهه هشتاد زندگی‌شان هستند و به من نیاز دارند.» او مرا نادیده گرفت. با یک دست مچم را گرفته بود و با دست دیگر در جیبش چیزی می‌گشت. نشانش را پیدا کرد و به من نشان داد. عکس و نامش روی آن بود و در پایین دو کاراکتر پررنگ دیده می‌شد. به‌سختی می‌توانستم ببینم، چون هوا تاریک شده بود، اما فکر کردم نوشته: «امنیت داخلی.» فشار شدیدی از بعدهای دیگر احساس می‌کردم، اما نمی‌توانستم اجازه دهم مردم نابود شوند. در قلبم استاد را صدا زدم و کمک خواستم.

گفتم: «قبلاً از بیماری‌های زیادی رنج می‌بردم…»

او حرفم را قطع کرد: «بس کن. تعریف کردن داستان‌هایت کافی است. چه کسی بیمار نبوده؟ من هم بیماری دارم.»

به همراهش، زن جوانی که کنارش ایستاده بود، نگاه کردم. بسیار آشنا به نظر می‌رسید و فکر کردم شاید قبلاً برایش روشنگری حقیقت کرده باشم. از او پرسیدم: «می‌توانی از دوستت بخواهی مرا رها کند؟» او چیزی نگفت، اما لحن مرد نرم‌تر شد: «او همکار من است. امروز بعد از کار در حال گشت‌زنی بودیم و تو را دیدیم. چند روز است دنبالت می‌گردم.»

گفتم: «تمرین‌کنندگان فالون دافا همه افراد خوبی هستند. من حقیقت را درباره آزار و شکنجه به شما می‌گویم تا گمراه نشوید. لطفاً مرا رها کنید—اگر این کار را بکنید، مورد برکت قرار می‌گیرید.»

او دستش را شل کرد و رهایم کرد. به چشمانش نگاه کردم و با قاطعیت گفتم: «برکت خواهید یافت.»

به نظر می‌رسید تحت‌تأثیر قرار گرفته است. گفت: «مستقیم برو و پشت سر را نگاه نکن. دیگر نگذار تو را ببینم.» با قلبی که به‌شدت می‌تپید، سریع دور شدم.

حدود ۵۰ متر پایین خیابان رفتم و ایستادم. به آسمان نگاه کردم و آه بلندی کشیدم: «چرا دوباره چنین چیزی برایم اتفاق افتاد؟ علتش چه بود؟ حتماً در تزکیه‌ام جایی کوتاهی کرده‌ام.» هنوز نفسم جا نیامده بود که دو سایه ظاهر شدند. برگشتم و همان مأمور و همکارش را دیدم که با موتورسیکلت به من رسیدند. مرد پیاده شد و پرسید: «چرا هنوز اینجایی؟»

سرم را تکان دادم: «دارم می‌روم. فقط این اتفاق ناگهانی بود، باید کمی می‌ایستادم تا آرام شوم.»

او دوباره در جیبش چیزی جست‌وجو کرد و حرف بعدی‌اش تقریباً مرا به خنده انداخت. نشانش را دوباره نشان داد و گفت: «می‌خواهی دافایت را تبلیغ کنی؟ برو به مناطق روستایی. آنجا کسی اهمیت نمی‌دهد، اما به منطقه من برنگرد.» سپس افزود: «کارت شناسایی‌ات را بده. می‌خواهم به کلانتری زنگ بزنم.» می‌دانستم نباید زیاد بمانم و اجازه دهم موجودات ذی‌شعور مرتکب جرم علیه دافا شوند.

دست‌هایم را در جیب‌های خالی‌ام گذاشتم و آرام به او نگاه کردم. حرف‌های زیادی می‌خواستم بگویم، اما فقط توانستم بگویم: «کارت شناسایی همراهم نیست. همه چیزم را از دست داده‌ام. هر کاری کرده‌ام برای این بوده که شما آینده‌ای امن و روشن داشته باشید. چیز دیگری نیست. لطفاً به خاطر بسپارید ‹فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است›. خداحافظ.» سپس برگشتم، به‌سرعت به سمت میدان رفتم و در میان جمعیت زنان گم شدم.

در قلبم التماس کردم: «استاد، لطفاً کمکم کنید.» سه بار در اطراف بلوک پیچیدم و به ورودی بازار که دوچرخه‌ام را پارک کرده بودم بازگشتم. درست وقتی می‌خواستم سوار دوچرخه شوم، دو مأمور مسلح نیروهای ویژه به سمتم آمدند. ایستادم و افکار درست فرستادم. آن‌ها از کنارم عبور کردند. دوباره اطراف را نگاه کردم و چیزی مشکوک ندیدم. سوار دوچرخه شدم و هرچه سریع‌تر دور شدم.

شناسایی وابستگی‌ام به ترس

مستقیماً به منطقه دیگری رفتم. هنگام انتظار پشت چراغ قرمز، برای مردی که کنارم با موتورسیکلت بود روشنگری حقیقت کردم و به او گفتم صادقانه تکرار کند: «فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است.» به او گفتم این کار هنگام وقوع بلا از او محافظت می‌کند. او در حالی‌که اطراف را نگاه می‌کرد گوش می‌داد و ناگهان گفت: «صبر کن، ماشین پلیس می‌آید.» نگاه کردم و واقعاً یک خودروی پلیس سفید به سمت ما می‌آمد. او مضطرب شد: «کلاه ایمنی ندارم، حتماً به‌دنبال من هستند.»

نگرانی او مانند آینه‌ای ترس مرا منعکس کرد. از خودم پرسیدم: «از چه می‌ترسی؟ از ازدست‌دادن آبرو و پول؟ نه، این‌ها را مدت‌هاست از دست داده‌ای. از شکنجه؟ نه، شکنجه روی من اثر ندارد. پس چیست؟ آیا نگران این هستی که اگر دوباره دستگیری شوی، پدر و مادرت نتوانند تحمل کنند؟ بله، همین است. هنوز وابستگی احساسات به والدینت رها نکرده‌ای.»

اما هنوز بسیاری از موجودات ذی‌شعور حقیقت را نمی‌دانند و در خطر هستند. باید به آن‌ها کمک کنم. چه باید بکنم؟ فا را تکرار کنم، جوآن فالون را از بر کنم. وقتی ذهنم پر از فا باشد، می‌توانم بر اساس فا تزکیه کنم و هیچ‌کس نمی‌تواند مرا لمس کند.

شروع کردم به حفظ کردن و تکرار جوآن فالون، پاراگراف به پاراگراف. با تمرکز کامل این کار را انجام می‌دادم و هرگاه اشتباه می‌کردم، از ابتدا شروع می‌کردم تا کل پاراگراف را حفظ کنم. از آن زمان، در موقعیت‌های خطرناک‌تری نیز هنگام روشنگری حقیقت قرار گرفته‌ام، اما با حفاظت نیکخواهانه استاد، همواره سالم بیرون آمده‌ام.

وقتی وابستگی‌ام را شناسایی کردم و تصمیم گرفتم آن را رها کنم، چیزی بنیادین درونم تغییر کرد. روز بعد در مسیر کار، تمام بدنم سبک شده بود. حتی ذره‌ای کینه نسبت به پلیس نداشتم و این برایم شگفت‌آور بود. مأموران قربانی هستند و توسط ح.ک.چ به سوی جهنم کشیده می‌شوند. اگر حقیقت را درک نکنند، در وضعیت بسیار خطرناکی قرار خواهند گرفت.

در واقع، ح.ک.چ از فالون دافا می‌ترسد. سال‌ها پیش هنگام محاکمه‌ام، قاضی به من گفت: «مواظب حرف‌هایت باش. همه چیز را ضبط می‌کنیم.» به او گفتم: «من قانون را می‌دانم و شما هم می‌دانید. شما می‌دانید که من قانون را نقض نکرده‌ام. بهتر است این جلسه را به‌صورت زنده برای کل کشور پخش کنیم تا مردم خودشان قضاوت کنند چه کسی قانون را نقض کرده است.» او سکوت کرد و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. او صرفاً عروسکی در دست رژیم کمونیستی بود.

در آن زمان هنوز روحیه رقابتی داشتم و نسبت به مأموران و قضاتی که با آن‌ها مواجه می‌شدم، نیک‌خواهی کافی نداشتم. آن‌ها قربانیان واقعی آزار و شکنجه ح.ک.چ هستند. باید کمتر بر رنج خود تمرکز می‌کردم و بیشتر بر نجات قاضی توجه می‌کردم، حقیقت را برایش روشن می‌کردم و او را به تصمیم درست هدایت می‌کردم.

روشنگری حقیقت برای خانواده‌ام

سال‌ها در یک نهاد دولتی کار کرده بودم و سپس توسط همان نهاد بازداشت شدم، بنابراین هر دو جنبه را می‌شناسم. به‌شدت با بازداشت‌های خودسرانه مخالفم، زیرا مانع کمک تمرین‌کنندگان دافا به استاد در نجات موجودات ذی‌شعور می‌شود. اول، مأموران مجری قانون مرتکب جرایم نابخشودنی علیه دافا می‌شوند. دوم، تمرین‌کنندگان بازداشت‌شده نمی‌توانند با افراد بیشتری روشنگری حقیقت کنند. و سوم، خانواده‌های آن‌ها دچار سوءبرداشت درباره دافا می‌شوند.

وقتی پس از سال‌ها زندان به‌دلیل تمرین فالون دافا آزاد شدم، مادرم که قبلاً از من و تمرینم حمایت می‌کرد، دیگر به من در گسترش دافا کمک نکرد. او دیگر عبارت «فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» را تکرار نمی‌کرد و حتی دروغ‌های رژیم کمونیستی را بازگو می‌کرد.

به‌عنوان تمرین‌کننده، مأموریت ما کمک به استاد برای نجات مردم است، که شامل خانواده ما نیز می‌شود. من مجبور شدم از ابتدا شروع کنم و روشنگری حقیقت را برای مادرم از پایه انجام دهم. صحبت درباره چنین موضوعاتی در خانه دشوار بود. به‌محض اینکه از فالون دافا صحبت می‌کردم، اعضای خانواده‌ام مرا سرزنش می‌کردند و حتی به‌صورت کلامی به من حمله می‌کردند. مجبور شدم راه‌های خلاقانه‌ای برای بیان حقیقت پیدا کنم. نمی‌توانستم مستقیم با آن‌ها صحبت کنم، بنابراین با صدای بلند با خودم حرف می‌زدم. هنگام گردگیری میز، درباره دافا صحبت می‌کردم. هنگام تی کشیدن زمین، درباره دافا صحبت می‌کردم. هنگام چیدن سبزیجات در باغ، آشپزی در آشپزخانه یا مرتب کردن خانه، درباره دافا و اینکه آزار و شکنجه ح.ک.چ چقدر شیطانی و نادرست است صحبت می‌کردم.

وقتی خانواده‌ام برنامه‌های تبلیغاتی رسانه‌های دولتی را تماشا می‌کردند، من در کنارشان مشغول انجام کارهای خانه می‌شدم و با صدای بلند درباره اعمال شیطانی ح.ک.چ صحبت می‌کردم. یک روز درباره فساد گسترده ح.ک.چ صحبت می‌کردم و روز بعد درباره کمپین‌های سیاسی متعددی که علیه گروه‌های مخالف برنامه‌های سیاسی‌اش به راه انداخته بود. درباره رواج گسترده محصولات تقلبی و زیان‌بار در چین صحبت می‌کردم. درباره این صحبت می‌کردم که خودسوزی میدان تیان‌آنمن یک صحنه‌سازی دروغین بود. آن‌قدر موضوع برای گفتن داشتم، زیرا ح.ک.چ آن‌قدر شرارت انجام داده است که هرگز موضوعی کم نمی‌آوردم. هر بار فقط چند جمله می‌گفتم و سپس صحبت را قطع کرده و دور می‌شدم. به این ترتیب، خانواده‌ام فرصتی پیدا نمی‌کردند که حرف بدی علیه دافا بزنند.

با گذشت زمان، درباره خطاها و اعمال نادرست ح.ک.چ در حوزه‌های مختلف صحبت کردم و روش‌های فریبکارانه، شیطانی و خشونت‌آمیز آن را افشا کردم. خانواده‌ام همه این‌ها را شنیدند. پیش از آنکه دوباره برایشان روشنگری حقیقت کنم، آن‌ها آن‌قدر چیزها شنیده بودند که شروع کردند با من موافقت کردن و با من گفت‌وگو داشتن. آن‌ها سؤال می‌پرسیدند و می‌خواستند درباره موضوعاتی که مطرح می‌کردم بیشتر بدانند. گاهی نیز داستان‌هایی را که درباره جنایات هولناک ح.ک.چ شنیده بودند با من در میان می‌گذاشتند. سعی می‌کردم ظاهر جدی خود را حفظ کنم، اما در دل نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.

من و مادرم اغلب با هم پیاده‌روی‌های طولانی می‌رفتیم و از این فرصت استفاده می‌کردم تا به او حروف چینی یاد بدهم. به او می‌گفتم: «این کاراکترِ ‹نیک‌خواهی› است و این‌گونه نوشته می‌شود.» روز بعد از او امتحان می‌گرفتم و او می‌گفت: «‹نیک‌خواهی› خوب است. مردم باید نیک‌خواه باشند.» دفعه بعد، کاراکتر «حقیقت» را به او یاد دادم. وقتی از او سؤال کردم، گفت: «این عالی است. مردم نباید دروغ بگویند یا دیگران را فریب دهند.» سپس کاراکتر «بردباری» را به او یاد دادم. وقتی از او پرسیدم، گفت: «‹بردباری› هم خوب است.»

مادرم همه کاراکترهای عبارات فرخنده «فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» را یاد گرفت. آن‌ها را کنار هم قرار دادم و از او خواستم بخواند. او همه را تشخیص داد و هر دو عبارت را درست خواند. برای تشویق او علامت تأیید نشان دادم.

مدتی بعد، مستقیماً از او پرسیدم: «آیا هنوز کاراکترهایی را که به تو یاد داده‌ام به خاطر داری؟» او شروع به گفتن کرد: «فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است.» وقتی جیانگ زمین، رهبر پیشین ح.ک.چ که آزار و شکنجه فالون دافا را آغاز کرده بود، درگذشت، به مادرم گفتم و او بلافاصله شروع به دست زدن کرد. به پدرم نیز درباره مرگ جیانگ گفتم و او گفت: «او آدم خوبی نبود.»

در دوران همه‌گیری کووید، من مبتلا نشدم. به مادرم یادآوری کردم که عبارت «فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» را تکرار کند و او نیز مبتلا نشد. پدرم وقتی به او گفتم تکرار این عبارات فرخنده او را سالم نگه می‌دارد، باور نکرد. او به ویروس مبتلا شد و علائمش چندین روز ادامه داشت.

درست است که گاهی انتخاب فرد نقش مهم‌تری نسبت به تلاش او در تعیین نتیجه یک رویداد ایفا می‌کند. به مادرم گفتم: «ببین چقدر از دافا بهره برده‌ای. از این پس نباید هیچ حرف منفی درباره دافا بزنی.» او سر تکان داد. به او گفتم: «قبلاً زود عصبانی می‌شدم و همیشه بیمار بودم. اما ببین حالا چقدر سالم هستم. همه این‌ها به‌خاطر تمرین فالون دافا است. با داشتن سلامتی، می‌توانم از تو و پدر مراقبت کنم. از زمانی که تمرین فالون دافا را شروع کرده‌ام، چه زمانی بیمار شده‌ام؟ حتی یک سرماخوردگی هم نگرفته‌ام، درست است؟» مادرم علامت تأیید نشان داد.

به او درباره روش‌های مختلفی که هنگام زندانی بودن به‌خاطر باورم مورد آزار و شکنجه قرار گرفتم گفتم. به او گفتم اگر حفاظت نیکخواهانه استاد نبود، آن‌ها مدت‌ها پیش دخترشان را از دست داده بودند. من به‌خاطر گفتن حقیقت زندانی شدم، اما در چین هیچ قانونی وجود ندارد که بگوید گفتن حقیقت غیرقانونی است. به او گفتم چگونه در زندان در برابر آزار و شکنجه مقاومت کردم و هرگز به جرم خود اعتراف نکردم. حتی نگهبانان هم مرا دوست داشتند و کیک‌های خود را با من تقسیم می‌کردند. آن‌ها به من گفتند: «بعد از آزادی، خوب از خودت مراقبت کن و تحت هیچ شرایطی به اینجا برنگرد.» از مادرم پرسیدم: «اگر من آدم خوبی نبودم، چرا نگهبانان کیک‌هایشان را با من تقسیم می‌کردند؟ می‌دانی آنجا چه جور جایی است؟» مادرم لبخند زد: «دخترم در زندان عزت‌نفسش را حفظ کرد و بعد از آزادی هم همین‌طور. این عالی است.»

به او یادآوری کردم: «یادت هست وقتی پدرت، یعنی پدربزرگ من، در طول انقلاب فرهنگی مورد آزار و شکنجه قرار گرفت؟ بعداً به سرطان مبتلا شد و درگذشت. آیا پدرِ پدر هم در یکی از آن کمپین‌های سیاسی هدف قرار نگرفت؟ به او سیلی زدند و مجبورش کردند روی یک چهارپایه کوچک زانو بزند، درست است؟» این‌ها خاطرات دردناکی را برای مادرم زنده کرد. او دیگر نمی‌توانست این شواهد قاطع را نادیده بگیرد—برایش روشن شد که دافا خوب است و ح.ک.چ اهریمن است. روز بعد، پیش از آنکه برای کار از خانه خارج شوم، او کنار در ایستاد و با صدای بلند گفت: «فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است.» من لبخند زدم.

نیکویی فالون دافا

وقتی مادرم به‌شدت بیمار شد، پزشکان هیچ کاری برای او نمی‌توانستند انجام دهند و خانواده شروع به آماده شدن برای بدترین وضعیت کردند. در حالی که مادرم بیهوش بود، دو بار در گوشش زمزمه کردم: «فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است.» امیدوار بودم صدایم را بشنود و با آرامش برود. با تعجب دیدم که سرش را کمی تکان داد.

روز بعد به هوش آمد. پس از نزدیک به دو هفته بدون خوردن و آشامیدن، خودش نشست و درخواست آب کرد. حتی چند تکه بیسکویت هم خورد. آن صبح، شوهر خواهرم با یک دست لباس کفن آمد. وقتی مادرم را دید که نشسته و غذا می‌خورد، در راهرو دوید و فریاد زد: «الان به خانواده زنگ می‌زنم و این خبر خوب را می‌دهم! این یک معجزه است.»

مادرم از بیمارستان مرخص شد، اما به مراقبت شبانه‌روزی نیاز داشت. او نمی‌توانست حرکات روده‌اش را کنترل کند و اغلب خودش و لباس‌هایش را کثیف می‌کرد. خانواده به‌دلیل بوی بد، به او نزدیک نمی‌شدند. به آن‌ها گفتم نگران نباشند و کار را به من بسپارند. ابتدا از دو لایه ماسک استفاده کردم، سپس به یک ماسک کاهش دادم و در نهایت بدون ماسک کار می‌کردم، اما توانستم همه چیز را به‌سرعت تمیز کنم.

یک‌بار هنگام کمک به مادرم، او روی دستم ادرار کرد. هیچ واکنشی نشان ندادم، چون می‌ترسیدم او را بترسانم. بدون حرکت صبر کردم تا کارش تمام شود و در تمام این مدت به او می‌گفتم: «همه چیز خیلی خوب پیش می‌رود. عالی عمل می‌کنی.» سپس همه چیز را تمیز کردم. پدرم که از کنار این صحنه را می‌دید، دیدگاهش نسبت به من کاملاً تغییر کرد. او می‌دانست اگر این اتفاق قبلاً افتاده بود، هرگز نمی‌توانستم چنین کاری انجام دهم.

با مادرم مانند یک کودک رفتار می‌کنم و برای آرامش او اغلب به او می‌گویم: «نگران نباش. فقط زندگی‌ات را بکن. من همین‌جا در کنارت هستم. وقتی زمانش برسد، خواهی رفت. تو می‌دانی دافا خوب است، بنابراین در نهایت به جای خوبی در بهشت خواهی رفت. درست است که گاهی بداخلاق می‌شوی، اما انسان مهربانی هستی. نگران نباش. من از تو مراقبت می‌کنم.» او به من لبخند زد.

ما خانواده‌های زیادی را در جامعه‌مان می‌شناسیم. برخی از سالمندان بیمار هستند، اما کسی از آن‌ها مراقبت نمی‌کند. فرزندانشان وضع مالی خوبی دارند، اما به‌ندرت به دیدنشان می‌آیند. جوانان امروزی نمی‌خواهند از والدینشان مراقبت کنند و بهانه‌های مختلفی برای فرستادن آن‌ها به خانه سالمندان پیدا می‌کنند. ارزش‌های سنتی به‌طور سیستماتیک توسط ح.ک.چ از بین برده شده‌اند، بنابراین مردم دیگر مانند دوران باستان صادق و مهربان نیستند.

خانواده‌های تمرین‌کنندگان خوش‌شانس هستند، زیرا ما حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری را تمرین می‌کنیم و تلاش می‌کنیم ملاحظه‌گر باشیم. من اغلب به خودم یادآوری می‌کنم که صرف‌نظر از رفتار مادرم، با او مهربان باشم. هرگاه نتوانستم آرام بمانم یا نسبت به او بی‌حوصله شدم، بلافاصله پشیمان شدم. از او عذرخواهی کردم و تمام تلاشم را کردم که دوباره همان اشتباه را تکرار نکنم.

یک شب تازه پای مادرم را شسته بودم که او خم شد و به‌آرامی موهایم را نوازش کرد و گفت: «چطور چنین دختر فوق‌العاده‌ای نصیبم شده است؟» به او گفتم: «به این دلیل است که در زندگی‌های گذشته‌ات فضیلت بزرگی اندوخته‌ای. به همین خاطر در این زندگی دختری تمرین‌کننده دافا داری. باید به خاطر بسپاری: فالون دافا خوب است؛حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است.»

مادرم، گویی با خودش صحبت می‌کند، زمزمه کرد: «فالون دافا واقعاً خوب است؛ فالون دافا واقعاً خوب است.» من هرگز این را به او یاد نداده بودم و این از اعماق قلبش برمی‌خاست. این قدردانی زمانی به‌طور طبیعی پدیدار می‌شود که فرد حقیقت درباره دافا را درک کرده باشد. در این حالت، درکی از نجات‌یافتن شکل می‌گیرد و عمیق‌ترین سپاسگزاری نسبت به آفریدگار برای نجات نیکخواهانه‌اش به‌وجود می‌آید.

پس از رها کردن واقعی، به‌دست آوردن

پیش از آنکه شروع به تمرین فالون دافا کنم، به پول و منافع شخصی بسیار وابسته بودم. وقتی کوچک بودم، مادرم مقداری از لباس‌های کهنه‌مان را کنار گذاشت و قصد داشت آن‌ها را به بستگانمان بدهد. من اجازه ندادم، با اینکه دیگر به آن‌ها نیازی نداشتیم. حتی در کودکی نیز تا این حد خسیس بودم. پس از آنکه شروع به تمرین فالون دافا کردم، مصمم شدم این وابستگی را از بین ببرم.

من با والدینم زندگی می‌کنم و همه کارهای خانه را برعهده گرفته‌ام و تمام هزینه‌های روزمره‌مان را می‌پردازم. والدینم حقوق بازنشستگی‌شان را برای خود نگه می‌دارند و هر طور که بخواهند آن را خرج می‌کنند. من هرگز نمی‌پرسم پولشان را چگونه خرج می‌کنند. پدرم پولش را به مادرم می‌دهد و مادرم آن را پس‌انداز می‌کند. وقتی برادر بزرگ‌ترم به دیدنمان می‌آید، والدینم همیشه به او پول می‌دهند. یک‌بار او تمام پس‌انداز آن‌ها، یعنی ۶۰٬۰۰۰ یوآن را برداشت. من چیزی نگفتم. هر زمان که اندک نارضایتی نسبت به رفتار متفاوت والدینم در من ایجاد می‌شود، جوآن فالون را از بر می‌خوانم تا آن را از بین ببرم.

مادرم یک دستبند طلا به من داد، اما پدرم آن را گرفت و به زن برادرم داد. من چیزی نگفتم، اما خوشحال نبودم. جوآن فالون را از بر خواندم تا حالم بهتر شد. لبخند زدم و به استاد گفتم: «استاد، من اشتباه کردم. آن دستبند هرگز مال من نبود.» توانستم رهایش کنم و احساس آرامش کردم.

هرگاه فروشنده خواربار به اشتباه پول بیشتری به من برگرداند، همیشه آن را پس می‌دهم. یک‌بار صاحب مغازه پول کمتری به من برگرداند و من به مغازه‌اش برگشتم و پولم را گرفتم. بار بعد که پول کمتری گرفتم، حتی زحمت پرسیدن هم به خودم ندادم. به همکارانم کارهای آسان‌تری داده می‌شد، اما حقوق بیشتری می‌گرفتند. من کارهای پیچیده‌تر با حقوق کمتر داشتم.

همکارانم به من گفتند از مدیر شکایت کنم، اما من بی‌اعتنا از آن گذشتم. مهم نیست چه وظیفه‌ای به من داده شود، همیشه کارم را به‌خوبی انجام می‌دهم. گاهی گفتن یک دروغ مصلحتی یا پنهان کردن حقیقت ممکن است سود فوری داشته باشد، اما من همیشه حقیقت را می‌گویم. بیش از ده سال از بیشتر همکارانم بزرگ‌تر هستم، اما همه کارفرمایانم می‌خواستند مرا نگه دارند. حتی پس از ترک کار، هر از گاهی تماس می‌گرفتند و پیشنهاد بازگشت به کار می‌دادند. هرگز حقوق بالایی دریافت نکردم، اما هیچ‌وقت دچار کمبود پول نشدم.

حتی اگر یک دکه غذای خیابانی راه بیندازم، می‌توانم از خودم حمایت کنم. به هیچ وجه در آستانه بی‌خانمان شدن نیستم. توانستم به‌طور کامل وابستگی‌ام به منفعت مالی و منافع شخصی را رها کنم. روزی پدرم به من گفت: «مادرت مبلغ قابل‌توجهی برایت پس‌انداز کرده است. وقتی از دنیا برود، به نام تو منتقل خواهد شد. حتی اگر یک روز دیگر هم کار نکنی، از نظر مالی تأمین خواهی بود.» از شنیدن این موضوع تعجب کردم، اما هیچ تأثیری بر قلبم نگذاشت—کاملاً آرام بودم.

کتاب جوآن فالون ممکن است شبیه یک کتاب معمولی به نظر برسد، اما عمیق و ارزشمند است. امیدوارم مردم این کتاب را بخوانند و دریابند که چه اندازه از آن بهره‌مند خواهند شد. خانواده شما در آسمان مشتاق‌اند که هرچه زودتر به حقیقت آگاه شوید و به خانه آسمانی خود بازگردید.