(Minghui.org) پدرم فالون دافا را تمرین نمیکند و وضعیت سلامتیاش وخیم است. یک تمرینکننده مسن دافا که پرستار است در خانه از او مراقبت میکند. او همیشه به مکملهای پزشکی علاقه داشته و چندین بار توسط افرادی که به اصطلاح فروشنده هستند، فریب خورده است. او بیشتر حقوق ماهانه خود را صرف چنین اقلامی میکرد.
فروشندهای که قبلاً تجهیزات پزشکی به پدرم میفروخت، اخیراً برای فروش چند پتوی برقی به او مراجعه کرد. او ادعا کرد که قیمت اصلی ۴۰۰۰ یوان بوده است، اما در حال حاضر با قیمت تخفیفی ۲۰۰۰ یوان عرضه میشوند. پدرم یکی خرید و پرستارش هم همین کار را کرد. هیچکدام از آنها این موضوع را به من نگفتند.
به خانه پدرم رفتم و یک پتوی برقی پیدا کردم. آن را در اینترنت جستجو کردم و متوجه شدم که یک محصول مشابه از همان تولیدکننده کمی بیش از ۵۰۰ یوان فروخته میشود. به پدرم گفتم: «بهایی که این مرد گرفته کمی زیاد است. بگذارید از او بپرسم که آیا میتوانیم آن را پس بدهیم. میتوانیم این را پس بفرستیم و بعد من همان مدل را برای شما میخرم.»
در واقع، آرامش من از قبل شروع به تزلزل کرده بود. از پدرم به خاطر اینکه دوباره فریب خورده بود، دلخور بودم و لحنم به هیچ وجه مهربان نبود. در عوض، لحنم ترکیبی از سرزنش و کنایه بود. سپس با فروشنده تماس گرفتم و پرسیدم که آیا امکان پس دادن آن وجود دارد یا خیر. او طفره رفت، یک دقیقه گفت که دشوار خواهد بود و دقیقه بعد گفت که باید با مافوقهایش مشورت کند. او مشکلات مختلفی را در سیستمشان ذکر کرد. به وضوح این برداشت را داشتم که این عملیات شبیه یک طرح هرمی است.
گفتم: «لطفاً تمام تلاشتان را بکنید تا بازگشت کالا را برای ما انجام دهید.» سپس به سمت خانه حرکت کردم.
پدرم تماس گرفت و گفت که دوباره با آن مرد تماس گرفته است. آن مرد ادعا کرد که تمام محصولاتی که آنلاین فروخته میشوند تقلبی هستند و اصرار داشت که محصولی که پدرم خریده متفاوت است و گفت که پس دادن آن امکانپذیر نیست. پدرم اضافه کرد: «بیایید همینجا تمامش کنیم. ما فقط باید ضرر را بپذیریم.» وقتی دیدم که او تصمیم گرفته دیگر موضوع را پیگیری نکند، من هم دخالت نکردم.
با این حال، از لحظهای که از این ماجرا مطلع شدم، احساس سنگینی کردم. میدانستم که باید به دروننگری جدی بپردازم؛ باید به درون خود نگاه کنم تا خودم را بررسی کنم. ذهنم را آرام کردم و با خودم فکر کردم: چرا وقتی با این موقعیت روبرو شدم، احساساتم اینقدر نوسان داشت. چرا اصلاً آشفته شدم؟
وقتی به درونم نگاه کردم، تعداد شگفتانگیزی از وابستگیها را کشف کردم. اولین مورد، وابستگی به محبت خانوادگی بود. آیا منبع پریشانی من صرفاً درد دیدن فریب و رنج پدرم نبود؟ وقتی شنیدم که از دیگران کلاهبرداری میشود، چرا همین واکنش عاطفی را نداشتم؟
مورد دوم وابستگی به نفع مادی بود. پدرم قبلاً از این شخص محصولاتی میخرید و هر وقت متوجه میشدم، بعد از بررسی قیمتهای آنلاین و دیدن اختلاف فقط صد یا دویست یوان، معمولاً اهمیتی نمیدادم. اما این بار، اختلاف قیمت چندین برابر ارزش واقعی بود و من تمایلی به رها کردن پول نداشتم. مادرم یک تمرینکننده است و از کارمای بیماری شدیدی رنج میبرد. او به مراقبت مداوم نیاز دارد و ما هنوز باید هزینههای خانه را بپردازیم. نمیتوانستم به سادگی با چنین هدر دادن بیمعنی پول کنار بیایم.
من هم کمی رنجش داشتم. قبلاً از پرستارمان خواسته بودم که اگر چنین موقعیتی پیش آمد، به من بگوید تا بتوانم قیمت را بررسی کنم و از کلاهبرداری جلوگیری کنم. این بار پرستار عمداً آن را از من پنهان کرد. از نظر احساسی حس عدم تعادل میکردم، انگار او و پدرم مرا جدی نمیگرفتند؛ در عوض کورکورانه به ادعاهای فروشنده اعتماد میکردند. با وجود هشدارهای مکرر و تذکرات جدی من، آنها باز هم قربانی کلاهبرداری شدند. چرا آنها صرفاً به نصیحت من گوش نمیدادند؟
به یاد داستان سان ووکانگ در سفر به غرب افتادم که سه بار دیو استخوانسفید را شکست داد. ترفندهای فریبکارانه خیلی پیچیده نبودند. با این حال، درست مثل سان ووکانگ، هر چقدر هم که موقعیت را برای پدرم تحلیل میکردم، او فریب حرفهای شیرین فروشنده را میخورد و مدام از استدلالهای آن مرد برای توجیه کارش استفاده میکرد.
وقتی به درونم نگاه کردم تا خودم را بررسی کنم، وابستگی عمیقی به اعتبار بخشیدن به خودم پیدا کردم. از خودم پرسیدم: «چرا باید به حرف من گوش کنند؟ چرا وقتی میفهمم چیزهایی را از من پنهان کردهاند، اینقدر ناراحت میشوم؟» آیا این تجلی فرهنگ حزب کمونیست نیست؛ این طرز فکر که یک نفر همیشه حق دارد، اینکه همه باید از دستورات او اطاعت کنند و هرگونه عدم رعایت، تخلف محسوب میشود و باعث میشود فرد احساس بیاحترامی کند؟ در این میان، رگههایی از حسادت نیز وجود داشت: این فکر براشفته که پس از تمام زحماتی که برای نفع خودشان کشیدهام، هنوز چیزهایی را از من پنهان میکنند و با من مانند یک بیگانه رفتار میکنند، در حالی که به راحتی به سخنان یک کلاهبردار اعتماد میکنند. آیا اینها احساسات یک فرد عادی نیستند؟
بنابراین، از دیدگاه یک تزکیهکننده، چگونه باید با این موضوع برخورد کنم؟ متوجه شدم که در مورد مسائل دنیای عادی، به شرطی که دافا را تضعیف نکنند یا مسائل مهمی مانند ایمنی نباشند، نباید بیش از حد دخالت کرد. اگر متوجه شوم که یکی از اعضای خانواده توسط دیگران فریب داده میشود، اشکالی ندارد که به او تذکر دهم، اما نباید بیش از حد به نتیجه وابسته شوم. کافی است که صرفاً نصیحتی مهربانانه ارائه دهم. اگر به آن توجه کردند، باشد. اگر کاملاً از گوش دادن امتناع ورزند، باید بگذارم همه چیز روال طبیعی خود را طی کند. کاملاً ممکن است که آنها قرار باشد بخشی از بدهی کارمایی خود را از طریق این تجربه بازپرداخت کنند. هنگام ارائه نصیحت باید قلبی دلسوز داشته باشم، از کینه و سرزنش دست بکشم و با لحنی ملایم صحبت کنم.
وقتی به این درک رسیدم، قلبم به تدریج آرام گرفت. حس انسدادی که در بدنم احساس میکردم از بین رفت و توانستم از موقعیت فاصله بگیرم و به مسائل به صورت بیطرفانه نگاه کنم؛ دیگر تحت تأثیر ظواهر سطحی قرار نمیگرفتم.
هیچ چیزی که در تزکیه با آن مواجه میشویم تصادفی نیست. استاد سپاسگزارم که این اتفاق را ترتیب دادند تا به من کمک کنند وابستگیهای پنهانم را ببینم. اگرچه هنوز این وابستگیها را به طور کامل ریشهکن نکردهام، اما احساس میکنم که آنها به طور قابل توجهی ضعیفتر شدهاند. در واقع، آنقدر ضعیف که دیگر نمیتوانند مرا تحت تأثیر قرار دهند.
اینها برداشتهای شخصی من در سطح خودم هستند. اگر نکته نادرستی وجود دارد، لطفاً مرا اصلاح کنید.
مقالاتی که در آنها تزکیهکنندگان درک خود را به اشتراک میگذارند، معمولاً براساس وضعیت تزکیهشان، ادراک یک فرد را در زمانی مشخص منعکس میکنند، و با هدف امکان ارتقای متقابل ارائه میشوند.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.