(Minghui.org) من یک تمرین‌کننده جوان فالون دافا هستم. خودم را بسیار خوش‌اقبال می‌دانم که دافا را یافته‌ام، مسیری برای تزکیه که به من امکان می‌دهد از این جهان فاسد فراتر بروم و به خویشتنِ اصیل و حقیقی‌ام بازگردم. مایلم ماجرایم را در این زمینه به اشتراک بگذارم که چگونه ارزشمندترین کتاب، جوآن فالون، را به‌دست آوردم و اینکه چگونه در دوران رشد خود توسط فا مورد حفاظت قرار گرفته‌ام. امید دارم این روایت گواهی باشد بر اینکه فالون دافا تا چه اندازه شگفت‌انگیز و خارق‌العاده است.

آشنایی اولیه با دافا

هنوز خاطرات مبهمی از زمانی دارم که فقط چهار سال داشتم و همراه با عبارات استاد لی مانند «چونگ‌گوآن» (که به حرکت بالا و پایین بردن دست‌ها اشاره دارد) و «سویی‌جی شیازو» (به پایین آوردن دست‌ها مطابق با مکانیسم انرژی)، پنج تمرین را می‌آموختم. آن زمان با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی می‌کردم و تمرین‌ها را همراه مادربزرگم انجام می‌دادم. او موسیقی تمرین‌ها را با ضبط صوتش پخش می‌کرد.

وقتی در مدرسه ابتدایی بودم، حزب کمونیست چین این تمرین را ممنوع کرد و آزار و شکنجه سراسری فالون دافا را در سراسر کشور آغاز نمود. مادربزرگم دیگر تمرین نکرد و به‌طور کامل از صحبت درباره فالون دافا دست کشید. با شدت گرفتن آزار و شکنجه، دروغ‌ها و تبلیغات حزب کمونیست چین که دافا را بدنام می‌کرد، وارد کتاب‌های درسی مدرسه ما شد. اما، عمه‌ام استوار باقی ماند و با وجود همه‌ این چیزها به تمرین ادامه داد. او به‌طور مرتب مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفت و چندین بار دستگیر شد. یک‌ بار، کیسه بزرگی از کتاب‌های دافا را آورد و از ما خواست آن‌ها را برایش در جای امنی نگه داریم. گاهی آن کتاب‌ها را می‌خواندم.

در نزدیکی خانه‌مان معبدی بود که در دوران سلسله مینگ ساخته شده بود. اغلب به آنجا می‌رفتم و برای بوداها عود روشن می‌کردم. از کودکی، اغلب به آسمان شب نگاه می‌کردم و از خود می‌پرسیدم آیا راهی وجود دارد که انسان‌ها به موجودات والاتر تبدیل شوند و به آسمان‌ها عروج کنند. می‌دانستم که ما از میمون‌ها تکامل نیافته‌ایم، ما توسط خدایان آفریده شده‌ایم. باور داشتم که حتماً خدایان، بوداها و موجودات والاتری در قلمروهای دیگر وجود دارند.

آغاز تمرین فالون دافا

در ماه مه۲۰۰۵، هنگام دیدار با عمه‌ام، او دوباره فالون دافا را به من معرفی کرد. عمه‌ام درباره دافا و تزکیه با من صحبت کرد و حقیقت پیرامون آزار و شکنجه را به‌طور عمیق برایم روشن ساخت. با کمک او، از پیشگامان جوان، سازمان جوانان وابسته به حزب کمونیست چین، کناره‌گیری کردم. از او پرسیدم: «آیا فالون دافا می‌تواند مانع مرگ انسان‌ها شود؟»

او لبخند زد و گفت: «دافا می‌تواند انسان را از مرز زندگی و مرگ فراتر ببرد و دیگر نیازی نخواهد بود وارد چرخه بازپیدایی شوی. همچنین به انسان کمک می‌کند به خویشتنِ اصیل و حقیقی خود بازگردد و به سطح یک بودا عروج کند.»

بسیار خوشحال شدم. دافا می‌توانست به انسان کمک کند به مقام بودایی برسد! با قاطعیت گفتم: «می‌خواهم فالون دافا را بیاموزم. این همان چیزی است که دنبالش بوده‌ام!» و به همین سادگی، تمرین فالون دافا را آغاز کردم. آن زمان یازده‌ساله بودم.

در آن دوران، نسخه‌های جوآن فالون، متن اصلی آموزه‌های دافا، بسیار کمیاب بود. اغلب در خانه عمه‌ام بودم. هنگامی که او فا را می‌خواند، با دقت گوش می‌دادم. آموزه‌های استاد درباره اینکه انسان چگونه باید با به‌کارگیری اصول حقیقت، نیکخواهی، بردباری در زندگی روزمره، منش خود را تزکیه کند و به فردی بهتر تبدیل شود، عمیقاً در قلبم طنین انداخت. این دقیقاً همان چیزی بود که در جست‌وجویش بودم. تصمیم گرفتم خود را با معیارهای دافا هماهنگ کنم، به سطوح بالاتر تزکیه کنم و به خانه آسمانی‌ام بازگردم.

عمه‌ام تنها یک نسخه از جوآن فالون داشت و برایم امکان نداشت همیشه به خانه او بروم. برای اینکه بتوانم فا را مطالعه کنم، مجموعه‌ای از فایل‌های صوتی سخنرانی‌های استاد را به من داد و گفت این همانند خواندن کتاب است. هر روز پس از تمام کردن تکالیفم، به دو سخنرانی گوش می‌دادم و آن زمان را بسیار گرامی می‌داشتم.

وقتی یک تمرین‌کننده سالمندِ اهل روستایمان دید که تا چه اندازه مشتاقم فا را مطالعه و تزکیه کنم، یک نسخه از جوآن فالون را به من هدیه داد. بسیار هیجان‌زده شدم و هر روز با همان کتاب فا را مطالعه می‌کردم. پیش از آنکه کتاب را لمس کنم، دست‌هایم را می‌شستم و هرگز جرئت نمی‌کردم انگشتانم را روی سطرهای چاپ‌شده‌اش بکشم. هنگام ورق زدن، تلاش می‌کردم تا حد امکان با ملایمت این کار را انجام دهم تا کاغذ تا نخورد. وقتی کارم تمام می‌شد، کتاب را در پارچه‌ای می‌پیچیدم و با دقت آن را در جای خود می‌گذاشتم.

حفاظت از کتاب ارزشمند

به‌دلیل آزار و شکنجه بی‌وقفه، اعضای خانواده‌ام که تمرین‌کننده بودند بارها مورد آزار و اذیت قرار گرفتند، بازداشت شدند و در بازداشتگاه نگه داشته شدند. پدرم وقتی فهمید تصمیم گرفته‌ام فالون دافا را تزکیه کنم، نگران شد و تلاش کرد مانعم شود که این مسیر را دنبال کنم.

شبی که درحال خواندن جوآن فالون بودم، وارد اتاقم شد و خواست کتاب را به او بدهم. وقتی امتناع کردم، به‌شدت خشمگین شد، مرا روی تخت هل داد و مشت زد. سعی کرد کتاب را از دستم بگیرد، اما آن را محکم نگه داشتم و رها نکردم. سپس گردنم را گرفت و آنقدر فشار داد تا بیهوش شدم.

در همان لحظه‌ای که پدرم جوآن فالون را از دستم بیرون کشید، به هوش آمدم. به‌طور غریزی دست دراز کردم تا آن را پس بگیرم، اما دیگر دیر شده بود. چون جثه‌ام بسیار کوچک‌تر بود، نمی‌توانستم بر پدرم غلبه کنم. او با خشم از اتاق بیرون رفت، کتاب را پاره کرد و هر دو نیمه آن را در اجاق هیزمی انداخت. بی‌درنگ به‌سوی اجاق دویدم، بدون ‌آنکه به شعله‌ها توجهی کنم دستم را داخل بردم و آنچه را که باقی مانده بود بیرون کشیدم. تنها توانستم نیمه نخست کتاب را نجات دهم.

دل‌شکسته، نیمه باقی‌مانده کتاب را در آغوش گرفتم و در تمام مسیر تا خانه عمه‌ام گریه کردم. روز بعد، چشمانم آن‌قدر پف کرده بود که نمی‌توانستم آن‌ها را باز کنم. گردنم قرمز و متورم شده بود و خوردن و نوشیدن برایم دشوار بود. اما به‌طرزی عجیب، هیچ دردی احساس نمی‌کردم. می‌دانستم که استاد آن را برایم تحمل کرده‌اند.

بعدها یک تمرین‌کننده، نیمه باقی‌مانده جوآن فالون خود را که در جریان یورش پلیس حفظ کرده بود، به من داد. آن شب تا دیروقت بیدار ماندم، یک سخنرانی کامل به‌علاوه چند صفحه‌ای را که از هر دو نیمه کم بود با دست رونویسی کردم و همه را با سوزن و نخ به هم دوختم. آن نسخه از جوآن فالون به ارزشمندترین گنجینه‌ام تبدیل شد. برای محافظت از آن در برابر پدرم، هر روز آن را در جایی متفاوت پنهان می‌کردم.

به‌دست آوردن حمایت خانواده‌ام

هر روز پس از بازگشت از مدرسه، کتاب جوآن فالون خود را برمی‌داشتم و به تپه‌های پشت خانه‌مان می‌رفتم تا فا را مطالعه کنم. تا زمانی که خورشید غروب می‌کرد و هوا آنقدر تاریک می‌شد که دیگر نمی‌توانستم بخوانم، به مطالعه ادامه می‌دادم و سپس برای شام به خانه بازمی‌گشتم.

هر شب صبر می‌کردم تا پدر و مادرم کاملاً به خواب عمیق بروند، سپس در حیاط تمرین‌ها را انجام می‌دادم. دستگاهی برای پخش موسیقی نداشتم، بنابراین خودم حرکات را دنبال می‌کردم. هنگامی که در تمرین دوم دست‌هایم را در حالت نگه‌داشتن چرخ فالون نگه می‌داشتم، دقیقه‌ها را می‌شمردم. حتی زمانی که برف می‌بارید نیز در فضای باز تمرین می‌کردم، اما به‌گونه‌ای تمام بدنم گرم بود و در میدان انرژی نیکخواهانه‌ای احاطه می‌شدم.

به مطالعه فا ادامه دادم و نسبت به اصول بالاتر آگاهی یافتم. درک کردم که مخالفت پدرم نوعی مداخله از سوی نیروهای کهن بود. عوامل اهریمنی از خانواده‌ام استفاده می‌کردند تا علیه دافا مرتکب جرم شوند. هنگامی که وابستگی عاطفی خود به والدینم را کاملاً رها کردم، آن‌ها را به‌عنوان موجودات ذی‌شعور دیدم که در انتظار نجات هستند. در همان لحظه که طرز فکرم تغییر کرد، درک عمیق‌تری از فا به دست آوردم. می‌دانستم استاد همواره در کنارم هستند و مرا هدایت و کمکم می‌کنند تا در تزکیه‌ام پیشرفت کنم.

با بالا رفتن درکم از فا، تنش در خانه کم‌کم کاهش یافت. روزی پدرم هنگام جست‌وجوی چیزی، نسخه پنهان‌شده جوآن فالون را پیدا کرد. پرسید: «این چیست؟» در چشمانش نگاه کردم و گفتم: «این کتاب جوآن فالون من است. اگر بخواهی می‌توانی آن را بخوانی. اگر نه، لطفاً آن را به من برگردان. اگر در این خانه جایی برای این کتاب نیست، پس جایی هم برای من در این خانواده نیست.»

تصمیم خود را گرفته بودم که اگر لازم باشد کتابم را بردارم و در خیابان زندگی کنم. پدرم پاسخ داد: «نمی‌خواهم آن را بخوانم»، و بی‌اعتنا کتاب را گذاشت و رفت. می‌دانستم که این آزمون را پشت سر گذاشته‌ام. محنت به پایان رسیده بود. اکنون زمان آن بود که به شکلی درست و باوقار تزکیه کنم تا دافا مورد احترام خانواده‌ام قرار گیرد.

پس از آن، در خانه علنی فا را مطالعه می‌کردم و تمرین‌ها را انجام می‌دادم. با کمک یک تمرین‌کننده، نسخه دیگری از جوآن فالون را همراه با زندگی‌نامه کوتاهی از استاد به دست آوردم. آن را بسیار گرامی می‌داشتم. گاهی پس از مطالعه فا، عمداً کتاب را بیرون می‌گذاشتم، به این امید که پدرم آن را بخواند. یک بار مادرم گفت: «پدرت گاهی کتابت را ورق می‌زند.» از شنیدن این موضوع خوشحال شدم.

به‌تدریج پدرم نسبت به دافا پذیراتر شد. او بسیاری از مطالب روشنگری حقیقت مانند نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست، سفر در میان باد و باران و هفته‌نامه مینگهویی را تماشا کرد و خواند. همچنین با دوستان و اعضای خانواده‌مان درباره صحنه‌سازی خودسوزی میدان تیان‌آنمن صحبت می‌کرد.

پس از دو سال کار اجباری‌ام به‌دلیل روشنگری حقیقت، روز آزادی‌ام پدرم به استقبالم آمد و تنها گفت: «از این به بعد بیشتر مراقب باش.» پدر و مادرم در قلب خود می‌دانستند که فالون‌ دافا فای راستین است.

تهیه نسخه‌های جوآن فالون

با کمک تمرین‌کنندگان شهری، در خانه‌ام یک محل تولید مطالب روشنگری حقیقت راه‌اندازی کردم. با نرم‌افزاری که برای عبور از محدودیت‌های اینترنت نصب کردم، می‌توانستم به‌طور منظم وارد وب‌سایت مینگهویی شوم. انواع اعلامیه‌ها و بروشورها را دانلود، چاپ و تولید می‌کردم. در رفت‌وآمدهایم به شهر، یاد گرفتم چگونه مطالب روشنگری حقیقت پیچیده‌تری مانند دی‌وی‌دی‌ها و بروشورهای چندصفحه‌ای، و همچنین کتاب‌های دافا را تهیه کنم. همچنین نسخه‌هایی از جوآن فالون را برای تمرین‌کنندگان محلی می‌بردم. پیش از تحویل دادن، همیشه آن‌ها را برای محافظت در کاغذ ضخیم می‌پیچیدم.

با افزایش تقاضا برای جوآن فالون، یک تمرین‌کننده در روستای مجاور، محلی را به‌طور اختصاصی برای تولید کتاب‌ها راه‌اندازی کرد. اغلب با دوچرخه بیش از 16 مایل در هر مسیر می‌رفتم تا کمک کنم.

شبی از خانه آن تمرین‌کننده بیرون آمدم درحالی‌که جعبه‌ای پر از نسخه‌های جوآن فالون و نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست را با نوار باریک پارچه‌ای به ترک دوچرخه‌ام بسته بودم. آن جعبه تنها با همان نوار نازک پارچه‌ای محکم شده بود.

وقتی از یک تقاطع در روستایی کوچک عبور می‌کردم، موتورسیکلتی از کنار، با من برخورد کرد و فرمان دوچرخه را کج کرد. به هوا پرتاب شدم و چند قدم آن‌ طرف‌تر بر زمین افتادم. روی انگشت کوچک دستم شکاف عمیقی ایجاد شده بود که خونریزی داشت. وقتی از جا برخاستم حتی به فکرم نرسید که خون را پاک کنم. فقط به‌سوی دوچرخه‌ام دویدم و آن را بلند کردم. جعبه‌ای که به ترک دوچرخه بسته بودم نیفتاده بود و همان نوار نازک پارچه‌ای آن را محکم نگه داشته بود. نفسی از سر آسودگی کشیدم. می‌دانستم استاد به من کمک کرده‌اند.

فرمان دوچرخه را دوباره تنظیم کردم و آماده شدم به خانه برگردم. موتورسوار به‌شدت ترسیده بود و اصرار داشت با خانواده‌ام تماس بگیرد و مرا به بیمارستان ببرد. به او گفتم: «حالم خوب است. نگرانم نباش. می‌توانی بروی.» آموزه‌های استاد را به یاد داشتم و نمی‌خواستم برای کسی دردسر ایجاد کنم. همچنین وقتی برای ازدست دادن نداشتم، زیرا یک تمرین‌کننده سالمند در انتظار کتاب‌ها بود و از پیش برنامه‌ریزی کرده بودم که آن شب به توزیع نسخه‌های نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست کمک کنم.

از موتورسوار جدا شدم و با دوچرخه به‌سمت خانه رفتم، زخم را با پارچه‌ای تمیز به‌طور ساده بستم و همان را کافی دانستم. چند روز بعد بهبود یافت.

محکومیت به کار اجباری

پس از دوره راهنمایی، برای ادامه تحصیل به دبیرستانی به شهری نزدیک رفتم. در کلاس ما بیش از چهل دانش‌آموز بودند. حقیقت را برای همه آن‌ها روشن و کمکشان کردم از حزب کمونیست چین و سازمان‌های جوانان وابسته به آن کناره‌گیری کنند. پس از آنکه برخی دانش‌آموزان از کلاس دیگر درباره دافا شنیدند و خواستند بیشتر بدانند، چند نسخه از جوآن فالون برایشان بردم.

در دوران آموزش نظامی، در پایگاهی نظامی در حومه شهر اردو زده بودیم. یک نسخه از جوآن فالون را پنهانی با خود برده بودم و شب‌ها، پس از آنکه دانش‌آموزان و مأموران به خواب می‌رفتند، فا را مطالعه می‌کردم.

یک بار تکالیفم را زودتر تمام کردم و به من گفته شد می‌توانم باقی زمان کلاس را آزاد باشم. نسخه جوآن فالونم را بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم. پیش از آنکه زنگ به صدا درآید، معلم ناگهان کنارم حاضر شد و پرسید: «آیا این کتاب فالون دافاست؟»

گفتم: «بله. نامش جوآن فالون است. متن اصلی این تمرین است. به مردم می‌آموزد با پیروی از اصول حقیقت، نیکخواهی، بردباری شخصیت خود را تزکیه کنند و به انسان‌های بهتری تبدیل شوند.»

او خواست کتاب را قرض بگیرد و من پذیرفتم. چند روز بعد معلم کتاب را برگرداند. پس از آن، هر زمان در کلاس او وقت آزاد داشتم، جوآن فالون را می‌خواندم. چند نفر از همکلاسی‌هایم نیز آن را خواندند.

روزی در زمان زنگ تفریح، یکی از مسئولان مدرسه به‌دنبالم آمد. مرا به دفتر بردند و به این دلیل که در کلاس «فالون دافا را ترویج داده بودم» مورد بازجویی قرار گرفتم. گروه حراست به خوابگاهم رفت و وسایلم را بازرسی کرد. وقتی یکی از هم‌اتاقی‌ها شنید که نیروهای حراست در راه هستند، نسخه جوآن فالونم را پنهان کرد. اما او نمی‌دانست که نسخه دیگری در کمدم دارم، همراه با نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست و مطالب روشنگری حقیقت دیگر.

نسخه جوآن فالونی که در کمدم بود برای دانش‌آموزی در پایه‌ای بالاتر بود که می‌خواست درباره دافا بیشتر بداند. فرصتی پیدا نکردم که آن را به او بدهم. همچنین چند نسخه از نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست را نگه می‌داشتم تا در رفت‌وآمدهایم در مسیر مدرسه، به مردم بدهم.

مسئولان مدرسه همه آن‌ها را توقیف و تهدیدم کردند که تعلیقم خواهند کرد. حقیقت را برایشان روشن کردم و استدلال کردم که کار اشتباهی انجام نداده‌ام. مسئولان مدرسه پذیرفتند آنچه را که گرفته بودند بازگردانند، به یک شرط: باید اظهاریه تضمینی می‌نوشتم و قول می‌دادم دیگر مطالب دافا را به مدرسه نبرم و درباره دافا با دانش‌آموزان دیگر صحبت نکنم. نمی‌توانستم با خواسته‌های غیرمنطقی‌شان موافقت کنم. توضیح دادم که آزادی عقیده یک حق انسانی است و در آموزش اینکه مردم از اصول حقیقت، نیکخواهی، بردباری پیروی کنند هیچ چیز اشتباهی وجود ندارد.

نامه‌های روشنگری حقیقتی را برای مدیر مدرسه، معاون مدیر و دبیر حزب مدرسه نوشتم. در این نامه‌ها ماجرای خود را و اینکه چگونه از تزکیه در دافا بهره‌مند شده‌ام برایشان شرح دادم. می‌خواستم که ببینند دافا چه تمرین شگفت‌انگیزی است. اما آن‌ها درعوض تصمیم گرفتند اداره ۶۱۰ محلی و بخش امنیت داخلی را درگیر کنند. درنتیجه بازداشت و یک ماه بعد، به دو سال کار اجباری محکوم شدم.

بازسازی محیط تزکیه‌ام

پس از آزادی، تزکیه‌ام را از سر گرفتم. به‌دلیل اینکه اطلاعات تماس بسیاری از تمرین‌کنندگان در تلفن همراهم بود، با بازداشت من آن‌ها نیز درگیر شدند. مورد آزار قرار گرفتند، برخی نقل‌مکان کردند و برخی به کار اجباری محکوم شدند. این موضوع برای جمع تمرین‌کنندگان ما خسارت بزرگی بود و اختلالی جدی در تلاش‌های روشنگری حقیقت ایجاد کرد.

بسیاری از تمرین‌کنندگان نسبت به من دیدگاه منفی پیدا کردند و از من فاصله گرفتند. حتی برخی گفتند که جاسوس هستم. تنها عمه‌ام و یک تمرین‌کننده سالمند از روستای همسایه به من اعتماد داشتند. آن‌ها نسخه‌هایی از مقالات جدید استاد را برایم ‌آوردند و کمکم کردند دوباره در مسیر تزکیه قرار بگیرم.

ازآنجاکه به تغییر محیط نیاز داشتم، برای یافتن کار به استان دیگری نقل‌مکان کردم. با نظم و ترتیب نیکخواهانه استاد، به‌سرعت با تمرین‌کنندگان محلی ارتباط برقرار کردم. پس از آنکه خودم را معرفی کردم، نخستین واکنش هماهنگ‌کننده این بود: «عمه‌ات حالش چطور است؟ درباره آنچه برایت رخ داد شنیده‌ایم. پرونده‌ات را از نزدیک دنبال می‌کردیم. وقتی به‌طور غیرقانونی بازداشت شده بودی، نوبتی برایت افکار درست می‌فرستادیم.» حرف‌هایش باعث شد اشک در چشمانم حلقه بزند؛ تمرین‌کنندگانی در هزار کیلومتر دورتر که هرگز آن‌ها را ندیده بودم، ایثارگرانه از من حمایت کرده بودند. همه تمرین‌کنندگان دافا یک پیکر واحد نیرومند را تشکیل می‌دهند.

بدون ‌آنکه درخواستی کرده باشم، تمرین‌کنندگان یک مجموعه کامل از کتاب‌های دافا را برایم آوردند. بسیار هیجان‌زده شدم و تمام وقت آزادم را صرف مطالعه فا کردم. هنگامی که آموزه‌های استاد را به‌صورت نظام‌مند مرور می‌کردم، نسبت به اصول فا بیشتر و بیشتر روشن می‌شدم. وقتی بخشی از نکات اصلی برای پیشرفت بیشتر ۳ را خواندم، این اندیشه مرا عمیقاً تحت تأثیر قرار داد که هر تمرین‌کننده باید مجموعه کامل کتاب‌های دافا را داشته باشد. فقط زمانی که فا را به‌صورت نظام‌مند مطالعه کنیم، می‌توانیم به معانی والاتر اصول فا آگاهی یابیم.

بی‌درنگ تصمیم گرفتم به زادگاهم بازگردم. به دیدار آن تمرین‌کننده سالمند در روستای مجاور رفتم و ایده‌ام را درباره تهیه کتاب‌های دافا با او در میان گذاشتم. او بسیار حمایت کرد. از پس‌انداز خودم استفاده کردم و تمرین‌کنندگان آن استان دیگر نیز کمک مالی کردند تا یک چاپگر لیزری، دستگاه صحافی، دستگاه برش و کاغذ بخریم. درنهایت نزد همان تمرین‌کننده سالمند ماندم. همه وقتم به مطالعه فا و غذا خوردن و تهیه کتاب‌های دافا صرف می‌شد و به‌ندرت می‌خوابیدم.

با توانمندسازی از جانب استاد و کمک هم‌تمرین‌کننده‌ام، در کمتر از یک هفته بیست مجموعه از کتاب‌های دافا را تهیه کردم. هریک از تمرین‌کنندگان محلی یک مجموعه دریافت کردند و بسیار سپاسگزار بودند. همه آموزه‌ها و سخنرانی‌های فای استاد را با هم، کتاب به کتاب، مطالعه کردیم. تمرین‌کنندگان در روستاها و شهرهای مجاور نیز محل‌های بیشتری برای تولید مطالب روشنگری حقیقت راه‌اندازی کردند. همان‌طور که با هم تزکیه می‌کردیم و پیشرفت می‌کردیم، همه رنجش‌ها و تردیدهای گذشته نسبت به من از میان رفت.

با افزایش پیوسته تقاضا برای مطالب دافا در زادگاهم و شهرستان‌های همجوار، رسماً مسئولیت این پروژه را بر عهده گرفتم. در چند سال گذشته، بیش از چهارهزار کتاب دافا تهیه کرده‌ام، ازجمله جوآن فالون و بیش از هزار نسخه از نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست و هدف نهایی کمونیسم.

وقتی جدیدترین کتاب‌های دافا منتشر می‌شد، به‌طور خستگی‌ناپذیر کار می‌کردم تا نسخه‌هایی تهیه کنم و پاسخگوی تقاضا باشم. تمرین‌کننده‌ای که با او زندگی می‌کردم، روزی سیبی برایم آورد. آن را به دستم داد و گفت: «ببین چه دارم؟ حتی یادم نمی‌آید آن را خریده باشم. اما بگیر، برای توست.» سیب را گرفتم. رنگ سرخ درخشانی داشت که تقریباً شفاف به نظر می‌رسید. اشک از چشمانم سرازیر شد، زیرا می‌دانستم هدیه‌ای از سوی استاد است.

گازی زدم، بسیار شیرین بود. هرگز سیبی به این شیرینی نخورده بودم. دستانم را مقابل سینه به هم فشردم و از صمیم قلب از استاد سپاسگزاری کردم.