(Minghui.org) خیابان فویو حدود ۱۷۰۰ متر (حدود ۱٫06 مایل) طول دارد و در منطقه شیچنگِ پکن واقع شده است. مناطق مسکونی و ساختمانهای اداری در سمت غرب خیابان قرار دارند و دیوار غربی ژونگنانهای در سمت شرق آن است. دفتر مرکزی استیناف شورای کشور و دروازه غربی ژونگنانهای نیز در همینجا قرار دارند.
در ۲۵آوریل ۱۹۹۹، بیش از ۱۰هزار تمرینکننده فالون گونگ بهطور صلحآمیز در امتداد خیابان فویو گرد هم آمدند. من در این دادخواهی صلحآمیز شرکت کردم که ۱۶ ساعت طول کشید. مایلم چیزهایی را بازگو کنم که هنگام رفتن به آنجا بههمراه چند تمرینکننده دیگر، برای ارائه دادخواست به دفتر مرکزی استیناف شورای کشور مشاهده کردم.
مأموران پلیس، مأموران لباسشخصی و نیروهای نظامی
بیمارستان شماره یک دانشگاه پکن و بخش اورژانس زنان و کودکان آن با کمی زاویه نسبت به ورودی شمالی خیابان فویو قرار دارند. حدود ساعت ۶ صبح ۲۵آوریل، من و چند تمرینکننده دیگر از پکن، در مقابل بخش اورژانس، با هم ملاقات کردیم. یک تمرینکننده خانم گفت: «احتمالاً این موضوع امروز بهسرعت تمام نمیشود، پس بهتر است ابتدا چیزی بخوریم.» یک مغازه صبحانهفروشی پیدا کردیم و سریع چیزی خوردیم. سپس از خیابان عبور کردیم و بهسمت جنوب خیابان فویو حرکت کردیم.
بهطور غیرمنتظرهای نتوانستیم از ورودی شمالی خیابان فویو عبور کنیم، زیرا پلیس در تقاطع، یک خط محاصره ایجاد کرده بود و از ورود افراد از سمت شمال جلوگیری میکرد. حدود ساعت ۶:۴۰ صبح بود و هوا تازه روشن میشد. نمیتوانستیم چهره مأموران پلیس را بهوضوح ببینیم، اما نوار زردرنگ پلیس بسیار به چشم میآمد. برخی تمرینکنندگانی که زودتر رسیده بودند، از قبل در آنجا متوقف شده بودند. اما، این موضوع ساکنان محلی را منصرف نکرد. یک تمرینکننده خانم بدون گفتن کلمهای برگشت و بهسمت غرب رفت و ما نیز در امتداد خیابان شیآنمن بهسمت غرب حرکت کردیم. آن خانم به یک هوتونگ (کوچه) رسید، در امتداد آن بهسمت جنوب رفت، سپس بهسمت شرق پیچید و از آن خارج شد تا به خیابان فویو برسد. (این نشان میدهد که هوتونگهای پکن تا چه حد به هم متصل هستند.)
تعدادی از تمرینکنندگان از قبل، در سمت غربی خیابان فویو جمع شده بودند و ما به آنها پیوستیم. همه ما در سکوت ایستاده بودیم. اندکی بعد تعداد زیادی تمرینکننده از سمت شمال وارد شدند. به ما گفته شد که اندکی پس از رفتن ما، پلیس در ورودی شمالی به افراد اجازه ورود داد.
ما کمی مایل نسبت به دروازه غربی ژونگنانهای ایستاده بودیم. با افزایش جمعیت، افرادی که دیرتر میرسیدند متوجه میشدند که دیگر جایی باقی نمانده است. چند تمرینکننده که مشخص بود از خارج شهر آمدهاند، میخواستند از خیابان عبور و بهسمت دیوار قرمز حرکت کنند و آنجا در سکوت بایستند. درست زمانی که به وسط خیابان رسیدند، چند پلیس ناگهان از جایی نامعلوم ظاهر شدند و با اشاره، از تمرینکنندگان خواستند که عبور نکنند. تمرینکنندگان فوراً برگشتند و در انتهای صف غربی تمرینکنندگان ایستادند. از آن زمان به بعد، هیچ تمرینکنندهای از خیابان عبور نکرد تا به دیوار قرمز در سمت شرق برود؛ همه در سمت غربی خیابان ایستادند.
پس از ساعت ۸ صبح، تعداد زیادی از مأموران پلیس کمکم حاضر شدند. آنها در مقابل صف تمرینکنندگان نگهبانی میدادند. لباسهای آنها سبز زیتونی بود و ظاهری مقتدر داشتند. ابتدا در هر پنج یا ده قدم فاصله، تعدادی مأمور پلیس مستقر شده بودند و درحالیکه تمرینکنندگان را زیر نظر داشتند، بهنظر میرسید عصبی و مضطرب هستند. چهرهشان جدی و بدنشان منقبض بود. تمرینکنندگان در سکوت ایستاده بودند. ما هیچ بنری در دست نداشتیم و هیچ شعاری نمیدادیم؛ فقط بهصورت صلحآمیز ایستاده بودیم. حرفه پلیس نیازمند توانایی تشخیص سریع خوب یا بد بودن افراد، مهربان یا خشن بودن آنهاست؛ این تخصص آنهاست و نسبت به این موضوع بسیار حساس هستند. پلیس بهتدریج آرام شد؛ در ابتدا در هر چندده متر فاصله، تعدادی مأمور ایستاده بودند و بعداً فقط گاهی یک مأمور در فاصلهای دور دیده میشد. با گذشت زمان، آنها شروع به جمع شدن و گفتگو کردند و برخی با تمرینکنندگان صحبت میکردند. آنها کاملاً آرام بهنظر میرسیدند. تا ساعت ۶ عصر، دیگر هیچ مأمور پلیسی دیده نمیشد.
حدود ساعت ۱۰ صبح، تمرینکنندگان پیامی را منتقل کردند مبنی بر اینکه مأموران لباسشخصی در صف نفوذ کردهاند و اطلاعات نادرست منتشر میکنند. تمرینکنندگان به همه یادآوری کردند که به آنها توجه نکنند و تحت تأثیر قرار نگیرند.
حدود ساعت ۲ بعدازظهر، خودروهای پلیس بهآرامی از شمال به جنوب حرکت کردند و بلندگوهای آنها بهطور مکرر اطلاعیهای از اداره امنیت عمومی شهرداری پکن را پخش میکرد. برخی مأموران پلیس برگههای چاپی این اطلاعیه را به تمرینکنندگان میدادند. یکی از آنها را گرفتم و نگاهی به آن انداختم؛ مضمونش این بود که همه باید هرچه زودتر متفرق شوند. خودروهای پلیس درحال حرکت بودند و اطلاعیه را بهطور پیوسته پخش میکردند و پلیس همچنان برگهها را توزیع میکرد. همه آن را شنیدند و بسیاری از تمرینکنندگان برگهها را گرفتند و نگاه کردند. اما تا جایی که من دیدم، حتی یک نفر هم حرکت نکرد. در آن زمان، چند تمرینکننده در داخل ژونگنانهای با رؤسای شورای کشور درحال گفتگو بودند. میدانستم که مأموران پلیس در این موضوع تصمیمگیر نهایی نیستند.
حدود ساعت ۳ بعدازظهر، چند مأمور لباسشخصی آمدند و شروع به گرفتن عکس از ما کردند. پس از مدتی عکاسی، یکی از آنها حتی یک چارپایه آورد، روی آن ایستاد و شروع به گرفتن عکس از تمرینکنندگان ردیف عقب کرد. در آن زمان جوان بودم و در ردیف جلو ایستاده بودم. وقتی دیدم کسی عکس میگیرد، بهطور غریزی صاف ایستادم، به دوربین نگاه کردم و در قلبم گفتم: «امیدوارم عکس خوبی از من بگیرند، چون تمرینکننده دافا هستم.»
در میان ما تمرینکنندهای حضور داشت که سرباز و داماد یک تمرینکننده مسنتر بود. او لباس نظامی به تن داشت و درجه بالایی داشت. اندکی پس از آنکه مأموران لباسشخصی از او عکس گرفتند و رفتند، دو سرباز آمدند، او را از میان جمعیت صدا زدند، مختصری صحبت کردند و سپس او را با خود بردند. حدود ساعت ۷ عصر همان روز، او با تمرینکننده مسن تماس گرفت و گفت که همهچیز خوب است؛ فقط برای بازجویی به واحدش فراخوانده شده و به او گفتهاند که به خیابان فویو بازنگردد. در آن روز، او تنها تمرینکنندهای نبود که با لباس نظامی در میان جمعیت ایستاده بود؛ چند تمرینکننده با لباس پلیس نیز حضور داشتند.
جالب اینجاست که هنگام خروج جمعی پس از ساعت ۱۰ شب، تعداد زیادی اتوبوس بزرگ به خیابان فویو فرستاده شدند تا تمرینکنندگان را به خانههایشان بازگردانند. چند مأمور لباسشخصی با صدای بلند در کنار خودروها فریاد میزدند: «اهالی شهر لانگفانگ؟ بیایید اینجا! کسی از لانگفانگ هست؟» «از استان هبی؟» ... بنابراین، من و یک تمرینکننده دیگر بهسمت آنها دویدیم و کنارشان ایستادیم و در صدا زدن افراد کمک کردیم. در آن زمان، هدفمان کاملاً یکسان بود: اینکه همه تمرینکنندگان را پیش از نیمهشب بهطور ایمن از منطقه خارج کنیم.
رهگذران، اعضای خانواده و هه زوئوشیو
۲۵آوریل۱۹۹۹ یکشنبه بود. پس از ساعت ۸ صبح، رهگذران بیشتر و بیشتری در خیابان ظاهر شدند؛ برخی پیاده و برخی با دوچرخه. همه با کنجکاوی به ما نگاه میکردند. اتوبوسها و خودروها در وسط خیابان رفتوآمد میکردند؛ در آن زمان، خیابان فویو یک خیابان دوطرفه بود.
یکی از اعضای خانواده تمرینکنندهای از پکن از آنجا عبور کرد و با دیدن این جمعیت زیاد، به خانه بازگشت، با خودرو در امتداد خیابان فویو حرکت کرد و با دوربین فیلمبرداری صحنه را ثبت کرد. همچنین متوجه شدم که برخی از مردم از پنجره اتوبوسهای درحال عبور فیلمبرداری میکردند و حتی برخی از سرنشینان خودروها شیشهها را پایین میکشیدند تا از ما فیلم بگیرند.
این صحنهای صلحآمیز بود. حدود ۱۰هزار نفر در سکوت، در یک سوی خیابان ایستاده بودند و بهآرامی رو به دیوار قرمز بودند. این سکوت، انرژی قدرتمندی در فضا ایجاد کرده بود و باعث میشد رهگذران بدون صحبت، سریع عبور کنند. اتوبوسها و خودروها نیز در سکوت حرکت میکردند. هر کسی که از آنجا عبور میکرد، بهنظر میرسید تحت تأثیر این نیروی قدرتمند قرار گرفته و ساکت میشد.
این سکوت حدود ساعت ۳ بعدازظهر شکسته شد. ناگهان تعداد زیادی رهگذر ظاهر شدند که از شمال به جنوب، در امتداد دیوار انسانی تمرینکنندگان حرکت میکردند و نامهایی را فریاد میزدند. یک گروه عبور میکرد و سپس گروه دیگری میآمد. معلوم شد که موضوع گسترش یافته و تشدید شده است و نهادهای مختلف در پکن و همچنین خانوادههای بسیاری از تمرینکنندگان فالون گونگ از سوی مقامات اطلاعیه دریافت کردهاند تا فوراً به خیابان فویو بیایند و همکاران و اعضای خانواده خود را صدا بزنند و از آنها بخواهند به خانه بازگردند. این افراد وقتی به محل میرسیدند، خود را در میان دریایی از جمعیت میدیدند؛ چگونه میتوانستند فرد مورنظرشان را پیدا کنند؟ تحت فشار از بالا، چارهای جز این نداشتند که در اطراف قدم بزنند و نامها را فریاد بزنند، به این امید که شاید موفق شوند.
در بعدازظهر، ناگهان فردی در امتداد دیوار قرمز مقابل، از شمال به جنوب حرکت کرد. این فرد کوتاهقد بود، کمی خمیده راه میرفت و درحالیکه حرکت میکرد مدام به اطراف نگاه میکرد. سپس سریع سرش را برمیگرداند و رفتاری بسیار غیرطبیعی و مرموزی داشت. صحنه چنین بود: در این سوی خیابان هزاران نفر حضور داشتند، درحالیکه در سوی دیگر، زیر دیوار قرمز، هیچکس نبود تا اینکه این فرد در امتداد دیوار حرکت کرد و هزاران چشم او را زیر نظر داشتند. او بسیار سریع راه میرفت و بهنظر میرسید تا حدی ترسیده است. با خود فکر کردم: چرا این فرد اینقدر مشکوک بهنظر میرسد؟
یکی از تمرینکنندگان او را شناخت و گفت: «او هه زوئوشیو است.» همه میدانستند که هه زوئوشیو مقالهای افتراآمیز درباره فالون گونگ نوشته بود که به بازداشت تمرینکنندگان در مؤسسه آموزشی تیانجین انجامید (زمانی که تمرینکنندگان به آنجا رفتند تا روشن کنند چرا آن مقاله افتراآمیز است). یکی از تمرینکنندگانِ کنار من از یک دستیار داوطلب در پکن که او را میشناختم پرسید: «آیا باید کسی را بفرستیم تا با او مواجه شود؟» همه ما بهدلیل این فرد در آنجا بودیم. دستیار پاسخ داد: «او را نادیده بگیرید. نیازی نیست کاری انجام دهیم.» من و چند تمرینکننده دیگر به نشانه موافقت سر تکان دادیم. مشاهده کردیم که هه زوئوشیو بهطور مختصر با نگهبانان در دروازه غربی ژونگنانهای صحبت کرد، مراحل ثبت را انجام داد و وارد شد. شاید پس از آنکه نمایندگان تمرینکنندگان وضعیت را در داخل گزارش دادند، شورای کشور هه زوئوشیو را برای بررسی واقعیتها احضار کرد.
جامعه تمرینکنندگان
حدود ساعت ۹ یا ۱۰ صبح، در فاصله حدود ۲۰متری در سمت جنوب من، ناگهان صدای تشویق و هیاهویی بهپا شد. اندکی بعد، خبر رسید که نخستوزیر وقت، ژو رونگجی، از دروازه غربی بیرون آمده تا با تمرینکنندگان دیدار کند و بهطور تصادفی سه تمرینکننده را بهعنوان نماینده انتخاب کرده تا برای گفتگو درباره وضعیت وارد ژونگنانهای شوند. پس از آن، او همچنین رئیس پیشین انجمن تحقیقات فالون دافا را فراخواند تا برای گفتگو به داخل برود.
در بعدازظهر، کارکنانی از دروازه غربی خارج شدند و چند تمرینکننده دیگر را برای گفتگو انتخاب کردند. در این زمان، چند نفر که شبیه مقامهای رسمی بودند به تمرینکنندگان نزدیک شدند و با آنها صحبت کردند. یکی از آنها مستقیماً به سراغ استاد دانشگاهی رفت که کنار من ایستاده بود؛ مشخص شد که آنها در دانشگاه همکلاسی بودهاند. سپس این استاد دانشگاه با جزئیات وضعیت را برای همکلاسی خود توضیح داد و درباره ماجرای مؤسسه آموزشی تیانجین، دلیل آمدن تمرینکنندگان به پکن، و سه درخواست ما (آزادی تمرینکنندگانی که در تیانجین بازداشت شده بودند، لغو ممنوعیت کتابهای فالون گونگ، و اجازه دادن به تمرینکنندگان برای تمرین فالون گونگ) صحبت کرد. او همچنین از فواید جسمی و ذهنی این تمرین برای خود، پس از آغاز تمرین فالون گونگ گفت. همانگونه که از جایگاه دانشگاهیاش انتظار میرفت، با آرامش و منطق صحبت میکرد. همکلاسیاش با دقت گوش میداد، مرتب سر تکان میداد و درنهایت با رضایت محل را ترک کرد.
درحالیکه نمایندگان تمرینکنندگان در داخل مشغول گفتگو بودند، ما در بیرون بهآرامی منتظر بودیم. از صبح تا شب، تمرینکنندگان بیشتری همچنان میآمدند و به ما میپیوستند. در میان آنها، استادان دانشگاه، دبیران دبیرستان، پزشکان بیمارستان، صاحبان کتابفروشی، دارندگان مدرک دکتری بازگشته از خارج، مدیران شرکتها، بازنشستگان، سربازان درحال خدمت، زوجهای متأهل، مادران و دختران، پدران و پسران، و حتی زنان باردار و زنانی با کودکان خود حضور داشتند. یک تمرینکننده باردار که بیش از هفت ماه از بارداریاش گذشته بود، از ایستادن با شکم بزرگش خسته شد، بنابراین در ردیف جلو، قدم میزد، لبخند به لب داشت و با گامهایی آرام راه میرفت، گویی تفریحانه قدم میزد.
حدود ساعت ۱۰ صبح، برخی از تمرینکنندگانی که در ردیف جلو ایستاده بودند، چهارزانو نشستند. برخی به نشستن چهارزانو عادت داشتند؛ برخی از ایستادن طولانی خسته شده بودند؛ و برخی شب قبل از شهرهای دیگر آمده بودند. آنها خسته و خوابآلود بودند و دیگر نمیتوانستند بایستند. در این هنگام، یکی از تمرینکنندگانی که میشناختم به من گفت: «این درست نیست؛ نباید بگذاریم مردم فکر کنند ما برای تحصن آمدهایم.» بنابراین کار را تقسیم کردیم: او از جنوب به شمال حرکت کرد و به تمرینکنندگان تذکر داد، درحالیکه من از شمال به جنوب حرکت کردم. در طول مسیر، هرگاه تمرینکنندگانی را میدیدم که در ردیف جلو نشستهاند، به آنها یادآوری میکردم: «افرادی که در ردیف جلو هستند، لطفاً ننشینید. اگر خسته هستید، میتوانید در عقب بنشینید و استراحت کنید. ما برای تحصن اینجا نیستیم.» درحالیکه راه میرفتم، این را مرتب تکرار میکردم و تمرینکنندگانی که نشسته بودند فوراً متوجه موضوع میشدند و میایستادند. این روند تا عصر ادامه داشت؛ چند ردیف اول این دیوار انسانی طولانی همگی ایستاده بودند و هیچکس ننشست. من تا انتهای جنوبی خیابان رفتم و سپس برگشتم.
در این زمان، تمرینکنندهای به من گفت که در امتداد خیابان چانگآن نیز تمرینکنندگان در ردیفهای متعدد ایستادهاند، تا دروازه شینهوا؛ و در سمت شمال، در امتداد خیابان ونجین تا پارک بیهای. بعداً یکی از تمرینکنندگان گفت که اطلاعاتی دریافت کرده است مبنی بر اینکه تعداد تمرینکنندگانی که در آن زمان از پکن آمده بودند به ۱۱۳هزار نفر میرسید.
درمورد تعداد، درواقع یک روش بسیار ساده برای برآورد وجود دارد: عرض متوسط شانه افراد در شمال چین حدود ۳۹ سانتیمتر است و خیابان فویو ۱۷۰۰ متر طول دارد. حتی اگر تمرینکنندگان در پنج ردیف صف کشیده باشند، تعداد آنها از ۲۰هزار نفر فراتر میرود، بدون احتساب افرادی که در کوچهها، خیابان چانگآن و خیابان ونجین حضور داشتند. تمرینکنندگانی که از مناطق دیگر آمده بودند شامل تیانجین، لانگفانگ، بائودینگ و لایشویی بودند که عمدتاً از مناطق نزدیک به پکن هستند. تمرینکنندگانی از مناطق دورتر نیز درحال حرکت بهسوی خیابان فویو بودند، اما شنیدم که بسیاری از آنها توسط مقامات متوقف شدند و نتوانستند بیایند.
ساعت ۱:۳۰ بعدازظهر، تمرینکنندهای که کنار من ایستاده بود تماسی دریافت کرد و به ما اطلاع داد که همه تمرینکنندگانی که در تیانجین دستگیر شده بودند آزاد شدهاند. یکی از بستگان این تمرینکننده بههمراه سایر تمرینکنندگان در تیانجین، در مؤسسه آموزشی تیانجین دستگیر شده بود و این تمرینکننده در مسیر بازگشت به پکن، با او تماس گرفت. در آن لحظه میدانستیم که نخستین خواسته از سه درخواست ما برآورده شده است. درباره دو خواسته باقیمانده؛ فراهم کردن محیطی قانونی و آزاد برای تزکیه تمرینکنندگان فالون گونگ، و اجازه انتشار کتابهای فالون گونگ؛ نمایندگان تمرینکنندگان همچنان درحال گفتگو بودند.
فرزند یکی از تمرینکنندگان همراه من بود. آن بعدازظهر، او خسته و گرسنه شد، بنابراین او را به یک مغازه کوچک در کوچه بردم تا نودل فوری بخریم. در آنجا با بسیاری از تمرینکنندگان دیگر مواجه شدیم که درحال خرید آب بودند و برخی حتی برای استفاده از سرویس بهداشتی عمومی صف کشیده بودند. در سمت غربی خیابان فویو کوچههای زیادی وجود دارد؛ خیابانها شلوغ بودند و کوچهها پر از تمرینکنندگان بود. برخی از تمرینکنندگان پکن نیز در همانجا زندگی میکردند. چند نفر از ما حتی به حیاط خانه یکی از تمرینکنندگان در یکی از کوچهها رفتیم تا بنشینیم، استراحت کنیم و آب بنوشیم.
خروج جمعی
حدود ساعت ۹:۳۰ شب، رئیس پیشین انجمن تحقیقات فالون دافا و چند نفر دیگر از دروازه غربی ژونگنانهای خارج شدند. ما در یک محل تمرین با هم بودیم، بنابراین برای سلامکردن بهسوی آنها رفتم. او به ما گفت: «سه نکته وجود دارد که باید به تمرینکنندگان اطلاع دهیم: ۱. همه تمرینکنندگانی که در تیانجین دستگیر شده بودند آزاد شدهاند. ۲. چند نفر از ما بهعنوان نماینده فردا بازخواهیم گشت تا گفتگوها را ادامه دهیم. ۳. همه تمرینکنندگان باید پیش از نیمهشب محل را ترک کنند. اگر تمرینکنندگان از مناطق دیگر، بازگشت به خانه برایشان مشکل است، تمرینکنندگان پکن میتوانند برای اسکان آنها کمک کنند.» پس از شنیدن این موضوع، بلافاصله پراکنده شدیم تا این خبر را به تمرینکنندگان برسانیم و آنها شروع به ترک محل کردند.
ابتدا بهسرعت برگشتم تا به تمرینکنندگانی که همراه من آمده بودند اطلاع دهم و از آنها خواستم که آنها نیز این خبر را منتقل کنند. سپس رفتم و دیگران را مطلع کردم. این روند آسان نبود. برخی تمرینکنندگان نسبت به خود این اطلاعرسانی تردید داشتند؛ برخی احساس میکردند تا زمانی که هر سه درخواست برآورده نشده، نمیتوانند محل را ترک کنند؛ برخی نیز بهطور غریزی نمیخواستند حرف ما را باور کنند و نمیخواستند بروند. بهویژه تمرینکنندگان از مناطق دیگر، که بسیاری از آنها مردد بودند. بااینحال، با افزایش تعداد تمرینکنندگانی که برای اطلاعرسانی میآمدند، آنها نیز کمکم محل را ترک کردند.
من با بسیاری از تمرینکنندگانی که تردید داشتند مواجه شدم، بنابراین یکییکی برایشان توضیح میدادم. حتی برخی تمرینکنندگانی که بهخوبی میشناختم نیز تردید داشتند. فردی دارای مدرک دکتری که تازه از خارج بازگشته بود، پس از شنیدن این موضوع کاملاً حیرتزده شد و از من پرسید: «آیا آنچه گفتی حقیقت دارد؟» در پاسخ از او پرسیدم: «به من اعتماد نداری؟» زمانی که با هم تعالیم دافا را مطالعه میکردیم، درک او بسیار بالا بود، به همین دلیل این سؤال را از او پرسیدم.
درحالیکه درحال دویدن و اطلاعرسانی به تمرینکنندگان بودم، کسی بهسمتم دوید و دستم را گرفت و گفت: «لطفاً کمک کن آنها را متقاعد کنیم. واقعاً نمیتوانم آنها را قانع کنم، اصلاً نمیخواهند بروند!» او مرا به انتهای کوچهای برد که در آنجا بسیاری از تمرینکنندگان از مناطق دیگر روی زمین نشسته بودند و حرکت نمیکردند. نزد آنها رفتم و گفتم که به ما گفته شده باید محل را ترک کنیم. یک تمرینکننده خانم با چهرهای گرد، که ظاهری شبیه استاد دانشگاه داشت و احتمالاً دستیار داوطلب بود، مستقیماً از من پرسید: «از کجا بدانیم که تو جاسوس نیستی؟»
در آن لحظه فهمیدم که چرا نمیخواهند بروند. در طول روز، مأموران لباسشخصی در میان تمرینکنندگان نفوذ کرده بودند و سعی میکردند آنها را به ترک محل و بازگشت به خانه وادار کنند. ازآنجاکه این تمرینکنندگان از مناطق دیگر آمده بودند و با محل آشنا نبودند، بسیار هشیار بودند. از او پرسیدم: «پس چه کاری باید انجام دهم تا شما را متقاعد کنم که بروید؟» او لحظهای فکر کرد و گفت: «بخشی از لونیو در کتاب جوآن فالون (کتاب اصلی فالون گونگ) را از بر بخوان.» پرسیدم: «اگر بتوانم از بر بخوانم، میروید؟» او سر تکان داد و گفت بله، بنابراین شروع به ازبر خواندنش کردم و آن را روان از حفظ خواندم. هنوز چند جمله نخوانده بودم که گفت: «باشد، باشد، باور کردم!» سپس ناگهان ۲۰ یا ۳۰ نفر بهطور همزمان بلند شدند، وسایلشان را جمع کردند و راهی شدند.
این روند تا حدود ساعت ۱۱ شب ادامه داشت. تا آن زمان، بیشتر تمرینکنندگان محل را ترک کرده بودند. در امتداد خیابان فویو از جنوب به شمال حرکت کردم تا تمرینکنندگانی از مناطق دیگر را که نیاز به کمک داشتند پیدا کنم. به این کار ادامه دادم تا به تقاطع رسیدم، سپس به خیابان ونجین پیچیدم و در آنجا با یک دستیار داوطلب آشنا روبهرو شدم که او نیز درحال کمک به خروج تمرینکنندگان بود. سپس از ورودی شمالی بهسمت جنوب بازگشتم و در مسیر، تعداد زیادی اتوبوس عادی و اتوبوس شهری دیدم. تمرینکنندگان از مناطق دیگر در سکوت سوار اتوبوسها میشدند و هر اتوبوس پس از پر شدن حرکت میکرد. همچنین دیدم که برخی تمرینکنندگان از پکن، زبالهها را جمع میکنند و در کیسههای پلاستیکی میریزند. بخش زیادی از زبالهها را رهگذران و مأموران پلیس به زمین ریخته بودند و تمرینکنندگان همه را جمع کردند. زباله زیادی باقی نمانده بود؛ تمرینکنندگان از مناطق دیگر نیز پیش از ترک محل هرچه میتوانستند جمع کرده بودند.
من تا زمانی که همه اتوبوسها حرکت کردند تماشا کردم و سپس بهسمت جنوب بهسوی تقاطع رفتم تا از زیرگذر عبور کنم و به خانه برگردم. در ورودی زیرگذر، چند تمرینکننده از انجمن تحقیقات پیشین فالون دافا را دیدم که در آنجا ایستاده بودند و خیابان فویو را زیر نظر داشتند. آنها منتظر ماندند تا همه تمرینکنندگان محل را ترک کنند و سپس رفتند. بیش از ۱۰هزار نفر، در مدت کمی بیش از یک ساعت، همگی بهآرامی محل را ترک کردند. تمام زبالهها جمعآوری شده بود؛ حتی یک تکه کاغذ هم روی زمین باقی نمانده بود. این نشاندهنده قدرتی است که زمانی پدیدار میشود که قلب انسانها به مسیر درست بازمیگردد.
درنهایت سایر تمرینکنندگان نیز رفتند. پیش از آنکه حدود ساعت ۱۱:۳۰ شب وارد زیرگذر شوم، به پشت سرم و خیابان فویو نگاه کردم و دیدم که میدرخشد! خیابان کاملاً خالی بود، بدون حتی یک نفر یا یک خودرو. نور چراغهای خیابان بر سطح جاده میتابید؛ تمام خیابان میدرخشید، گویی سرشار از زندگی پرنشاط بود و نوری پرانرژی از خود ساطع میکرد. بلافاصله واژه «شکوه» در ذهنم نقش بست. خاطره آن روز برای همیشه برایم باشکوه است.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.