(Minghui.org) آنچه در سال ۲۰۱۲ برایم رخ داد، چیزی جز یک معجزه نبود. همتمرینکنندگان مرا تشویق کردند که با گفتن ماجرایم، به اعتباربخشی به دافا کمک کنم.
در ۲۵دسامبر۲۰۱۲، من و یکی از تمرینکنندگان در خانهام مشغول تهیه دیویدیهای روشنگری حقیقت بودیم تا برای استفاده تمرینکنندگان در ایام جشن سال نو آماده شوند. دو هفته پیش از آن، بارش سنگین برف منطقه ما را پوشانده بود. هوا بهشدت سرد بود و برفها یخ زده بود، بهطوری که راه رفتن روی زمین بسیار خطرناک شده بود.
کیفی سنگین پر از دیویدیهای روشنگری حقیقت را در دست داشتم و از راهپله بهسمت انباری کوچک خودم میرفتم که حدود پانصد متر فاصله داشت. حدود ده متر به انباری مانده، ناگهان نگهبان محل کارم جلو من ظاهر شد. از ترس جا خوردم، تعادلم را از دست دادم و با صدای محکمی نقش زمین شدم.
ازآنجاکه با دست راستم کیف سنگین دیویدیها را گرفته بودم، ترسیدم محتویاتش روی زمین بریزد. سریع دست راست را بالا بردم و در همان لحظه دست چپم با شدت داخل توده برف روی زمین فرو رفت. فشار بسیار شدید بود، مچ دستم پیچ خورد و به پشت افتادم.
بلند شدم و اطراف را نگاه کردم؛ کسی آنجا نبود. فوراً کیف را داخل انباری گذاشتم. همانجا متوجه شدم مچ دست چپم شُل و آویزان شده است. سعی کردم دستم را بالا بیاورم، اما اصلاً فرمان نمیبرد. وقتی دقیقتر نگاه کردم، دیدم مچ دستم بهشدت متورم شده و استخوانها بهسمت پوست برجسته شدهاند. در همان لحظه درد تیرکشندهای در مچم احساس کردم.
بیدرنگ دست چپم را با دست راست گرفتم و گفتم: «تو به جای خودت برگرد، من درونم را اصلاح میکنم.»
این جمله را چند بار تکرار کردم. پس از مدتی، احساس کردم استخوانهای مچ دستم با صدای خفیفی به جای خود بازگشتند، اما درد همچنان وجود داشت. وقتی سعی کردم دستم را بالا بیاورم، کاملاً خشک و بیحرکت بود و مچ دستم همچنان ورم داشت. موضوع را به یکی از تمرینکنندگان گفتم. او دستم را گرفت و افکار درست فرستاد و درد کمی کاهش یافت.
تصمیم گرفتم موضوع را به خانوادهام نگویم. درحالیکه میتوانستم فا را مطالعه کنم و تمرینها را انجام دهم، اما درد شبها آنقدر شدید میشد که خواب را از من میگرفت. روز بعد شوهر و پسرم صبح زود راهی شهری دیگر شدند تا برادرزادهاش را بهمناسبت سال نو پیش ما بیاورند. ساعت چهار صبح رفتند و قرار بود ساعت ده شب برگردند.
در همان روز، برق خانهمان دچار مشکل شد. تعمیرکار خبر کردم، برایش غذا پختم و کارهای خانه را انجام دادم. با وجود درد مچ دست اجازه ندادم چیزی مانع انجام کارهایم شود. هر کاری لازم بود انجام دادم. بهعنوان یک تمرینکننده میدانستم نباید ذهنم را درگیر نتیجه احتمالی وضعیت مچ دستم کنم.
دو روز بعد شوهرم از من خواست خمیر ورز بدهم و نودل درست کنم. همان موقع به او گفتم: «پریروز از پلهها افتادم و دستم آسیب دید.» وقتی دید قسمت متورم مچ دستم تیره شده و کف دست و انگشتانم کاملاً پف کردهاند و با فشار دادن، جای انگشت میماند، بلافاصله با پسرمان تماس گرفت.
روز بعد صبح زود پسرمان آمد. هر دو مرا بهسرعت سوار ماشین کردند و به بیمارستان بردند. پس از گرفتن عکس رادیولوژی، پزشک گفت مچ دستم شکسته و چند قطعه کوچک استخوان نیز داخل آن شناور است. او گفت نیاز به جراحی و سپس گچ گرفتن دارم. در قلبم گفتم: «من تمرینکننده هستم. به استاد و دافا ایمان دارم.»
پزشک به پسرم گفت که ابتدا برود دارو بگیرد. از این فرصت استفاده کردم، بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
با وجود آماده بودن نتایج آزمایش، آن را نپذیرفتم. تزکیهکنندگان معیارهای خاص خود را دارند و هر چیز باید با اصول دافا سنجیده شود. با این فکر، آرام و بدون اضطراب بهسمت خانه راه افتادم.
پس از طی حدود یک کیلومتر، پسرم و شوهرم به من رسیدند. پسرم گفت: «مامان، واقعاً دیگر چه بگویم؟ اگر جراحی نمیکنی، لااقل گچ بگیر!»
پاسخ دادم: «اشکالی ندارد، چند روز دیگر خوب میشود. نگران نباش.»
شوهرم از داخل ماشین با عصبانیت سرش را بیرون آورده بود و با صدای بلند داد میزد. وقتی دیدم واقعاً خشمگین است، بیهیچ حرفی سوار ماشین شدم تا به خانه برگردیم.
سه روز پس از سال نو، به خانه یکی از تمرینکنندگان رفتم. بهمحض ورود گفتند: «حالا که امروز آمدی، بمان. به تو کمک میکنیم و افکار درست می فرستیم.»
تمام روز را با هم به مطالعه فا پرداختیم. هنگام فرستادن افکار درست در نیمهشب، کمی بیشتر ادامه دادیم.
ناگهان به دستم نگاه کردم، دیدم دست چپم ناپدید شده است! مچ دست کاملاً قطع شده بود و از خودِ دستم هیچ اثری نبود. وحشتزده شدم. در همان لحظه دیدم یک دست کامل از جایی پروازکنان آمد و با صدای «ووش»، کاملاً صاف و بینقص به مچ دستم متصل شد. این صحنه باورکردنی نبود!
صدایی رسا طنین انداخت: «این را به تو میدهم تا در اصلاح فا از آن استفاده کنی!»
اشک بیاختیار از چشمانم جاری شد. استاد به من دستی کاملاً سالم بخشیدند!
احساس سپاسگزاریام نسبت به استاد وصفناپذیر بود. بیاختیار به گریه افتادم و در قلبم گفتم:
«استاد! استاد! شاگردتان اینقدر نالایق و ناتوان است، اما شما… شما…»
فراموش کرده بودم که در خانه تمرینکننده دیگری هستم و نیمهشب است. سایر تمرینکنندگان با شنیدن صدایم، شتابزده آمدند و همگی عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفتند. صبح روز بعد، هنگام انجام تمرینها توانستم دستهایم را کاملاً باز و کشیده کنم.
روز بعد، پس از بازگشت به خانه، مچ دستم را به شوهرم نشان دادم و آن را حرکت دادم تا ببیند دستم کاملاً بهبود یافته است. ابتدا باور نکرد. با دقت از همه زاویهها دستم را نگاه کرد. وقتی دید که دستم کاملاً طبیعی و سالم کار میکند، حقیقتاً تحت تأثیر عظمت استاد قرار گرفت و به قدرت معجزهآسای فالون دافا ایمان آورد.
نُه روز پس از سال نو، همراه یکی از تمرینکنندگان برای تحویل گرفتن جعبههای دیویدی رفتیم. هر جعبه حاوی هزار دیویدی بود و من آنها را از خانه تا ماشین حمل کردم. آن تمرینکننده گفت: «کاملاً یادم رفته بود که دستت هنوز درحال بهبود است.»
پاسخ دادم: «اشکالی ندارد. تزکیهکنندگان معیارهای خودشان را دارند.»
مردم میگویند برای جوش خوردن استخوان شکسته صد روز زمان لازم است، اما من در کمتر از ده روز، توان حرکتی کامل دستم را بازیافتم. از صمیم قلب، بابت همهچیز از استاد سپاسگزارم!
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.