(Minghui.org) من دور از خانه کار می‌کنم و به‌تنهایی تزکیه کرده‌ام. بیش از 20 سال است که در سفر تزکیه‌ام فراز و نشیب‌هایی را تجربه کرده‌ام. در سال 2024، توسط حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) بازداشت و به‌مدت سه ماه به بازداشتگاه فرستاده شدم. می‌خواهم برخی از تجربیاتم را برای شما بیان کنم.

چند ماه پس از شروع تمرین دافا در سال 1999، ح.ک.چ آزار و شکنجه سراسری فالون دافا را آغاز کرد. در آن زمان، احساس گم‌گشتگی می‌کردم.

واقعاً از خواندن کتاب‌های دافا لذت می‌بردم، بنابراین با وجود آزار و شکنجه، هر زمان که فرصتی پیدا می‌کردم، آن‌ها را می‌خواندم. هنگام کار در مزرعه، یک کتاب دافا با خود می‌بردم. هنگام پمپاژ آب در مزارع برنج، پس از راه‌اندازی دستگاه‌ها، می‌نشستم و مطالعه می‌کردم. گاهی اوقات، شب‌ها در زیر نور ماه مطالعه می‌کردم، حاضر نبودم حتی یک لحظه را هم تلف کنم. در طول برداشت برنج در فصل پاییز، هنگام کار، جوآن فالون را ازبر می‌خواندم. درحالی‌که در کنار همسر و پسرم کار می‌کردم، اشعاری از هنگ یین را ازبر می‌خواندم. چون پسرم مرتب صدایم را در حین ازبرخواندن فا می‌شنید، خودش نیز شروع به ازبرخواندن آن‌ها کرد.

روشنگری حقیقت و کمک به مردم برای ترک ح‌.ک.‌چ

استاد تأکید کردند که چقدر مهم است که حقیقت درباره آزار و شکنجه فالون دافا را به مردم بگوییم و به آن‌ها کمک کنیم تا از سازمان‌های ح‌.ک‌.چ خارج شوند. من از آموزه‌های استاد پیروی کرده‌ام و حقیقت را برای مردم روشن می‌کنم. هر بار که با مردم صحبت می‌کنم، به این فکر می‌کنم که آیا چیزی که گفته‌ام نامناسب بوده است یا خیر، تا دفعه بعد بتوانم بهتر عمل کنم.

یک بار با یک زندانی صحبت کردم و او مشتاقانه گوش داد. متوجه شدم که چهار پنج نفر برای شنیدن صحبت‌هایم جمع شده‌اند. درحالی‌که صحبت می‌کردم، گاهی اوقات از او می‌پرسیدم: «آیا آنچه را که می‌گویم متوجه می‌شوی؟» او پاسخ داد: «بله، درک می‌کنم.» با پرسیدن این سؤال، نه‌تنها مطمئن می‌شدم که او متوجه شده است، بلکه با افرادی که گوش می‌دادند نیز صحبت می‌کردم. می‌دانستم استاد به من کمک می‌کنند و خرد می‌دهند.

بار دیگر در ضیافتی، با مردم درباره فرهنگ سنتی چین و استبداد ح‌.ک‌.چ صحبت کردم. همه با علاقه زیاد گوش دادند و با آنچه گفتم موافق بودند. متوجه شدم افرادی که سر میز پشت سرم بودند، همگی با دقت گوش می‌کردند. ازآنجاکه خیلی نزدیک به هم نشسته بودیم، دیگران هم که در نزدیکی ما بودند، گوش می‌دادند. می‌دانستم استاد به من کمک می‌کنند.

انسان خوبی بودن و اعتباربخشی به فا

ما تمرین‌کننده هستیم و رفتار و تعاملات ما با دیگران ممکن است بر نظر آن‌ها درباره فالون دافا تأثیر بگذارد. ما باید به تزکیه شخصی خود توجه کنیم، همیشه دیگران را در اولویت قرار دهیم، به سود یا زیان شخصی اهمیت ندهیم و درعین‌حال کارهای خوب انجام دهیم و از آسیب رساندن خودداری کنیم.

کمی پس از شروع تمرین دافا در فصل بهار، در مزارع کار می‌کردم و یک گاری بسته‌شده به اسب را دیدم که بدون راننده در جاده می‌تازید. متوجه شدم که اسب درحال فرار است، بنابراین با سرعت دویدم تا در سمت چپ و درست جلو گاری که از کنترل خارج شده بود، قرار بگیرم. وقتی گاری به من رسید، افسار را گرفتم و تمام قدرتم را برای متوقف کردن آن به کار بردم. لحظاتی بعد، صاحب گاری رسید و بارها از من تشکر ‌کرد. با دو حادثه مشابه روبرو شدم و در هر دو مورد توانستم اوضاع را حل و از فاجعه جلوگیری کنم. یکی از رهگذران فریاد زد که اوضاع چقدر خطرناک بود و گفت: «تو تنها کسی بودی که آنقدر شجاعت داشتی که پا پیش گذاشتی!»

وقتی در یک پمپ بنزین کار می‌کردم، گاهی اوقات پول پیدا می‌کردم. همیشه آن را به صاحبش برمی‌گرداندم. رئیسم قدردان سخت‌کوشی‌ام بود و به مناسبت سال نو چینی به من اضافه‌حقوق و یک پاکت قرمز (حاوی پول) داد.

در مناطق روستایی، حوادثی مانند واژگون‌شدن گاری‌ها بسیار رایج است و من همیشه کمک می‌کنم. همچنین به سالمندان روستا که قادر به کار نیستند کمک می‌کنم و به آن‌ها اطلاعاتی درباره دافا می‌دهم. معتقدم این کاری است که یک تزکیه‌کننده باید انجام دهد.

ازبین‌بردن وابستگی‌ها و بهبود ویژگی‌های اخلاقی‌ام

یکی از بزرگ‌ترین موانع من ازبین‌بردن وابستگی‌هایی است که عمیقاً در وجودم ریشه دوانده‌اند، به‌خصوص رنجش، شهوت و امیال. با اینکه سال‌هاست تزکیه می‌کنم، نتوانسته‌ام آن‌ها را به‌طور کامل از بین ببرم. نتوانسته‌ام به اندازه کافی به این وابستگی‌ها توجه کنم، بنابراین برای ازبین‌بردن آن‌ها فرستادن افکار درست را تشدید کرده‌ام.

پلیس محلی اخیراً برای آزار و اذیتم به خانه‌ام آمد. آن‌ها می‌خواستند از من عکس بگیرند. امتناع کردم و گفتم: «نمی‌گذارم از من عکس بگیرید.» آن‌ها بدون اینکه دردسر بیشتری برایم ایجاد کنند، خانه‌ام را ترک کردند. وقتی افکارم درست باشد و هیچ ترسی نداشته باشم، هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

همسایه‌ام تابستان گذشته خانه‌ای ساخت. او فردی چرب‌زبان است؛ از آن نوع آدم‌هایی که نمی‌خواهند سرشان کلاه برود و همیشه سعی می‌کنند دست بالا را داشته باشند. او مدام از من درخواست کمک می‌کرد. با تک‌تک درخواست‌هایش موافقت کردم، هم با نیروی کارم و هم با امکاناتم به او کمک کردم. هر زمان که از من کمک می‌خواست، کمکش می‌کردم و او بسیار خوشحال می‌شد. از این فرصت‌ها نهایت استفاده را کردم تا شخصیت و خصوصیات اخلاقی‌ام را تزکیه کنم.

این‌ها برخی از تجربیات اخیر من است. لطفاً به هرگونه کاستی اشاره کنید.