(Minghui.org) من ۵۲ سال دارم و ۲۱ سال است که فالون دافا (فالون گونگ) را تمرین می‌کنم. مایلم برخی از تجربه‌های تزکیه‌ام را درحین کمک به استاد لی هنگجی در اصلاح فا و نجات موجودات ذی‌شعور به اشتراک بگذارم.

زنی هنگام توقف پشت چراغ راهنمایی، از ح.ک.چ خارج شد

درحالی‌که در تقاطعی منتظر بودم، زنی که سوار اسکوتر در کنارم بود گفت: «واقعاً با دوچرخه خیلی سریع می‌رانی! چند سالت است؟» فکر می‌کرد شاید حدود ۳۰ سال داشته باشم.

گفتم: «درواقع بیش از ۵۰ سال دارم.» باورش نمی‌شد. گفتم: «چیزی را تمرین می‌کنم که مرا جوان نگه داشته است.» وقتی پرسید آن چیست، در پاسخ گفتم: «فالون گونگ هم جسم و هم ذهن را تزکیه می‌کند و حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری را آموزش می‌دهد. آن مرا جوان نگه داشته است. همه بیماری‌هایم از بین رفته‌اند و دیگر هرگز نیازی به مصرف دارو نداشته‌ام. آیا عضو حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) هستی؟»

او پاسخ داد: «بله، چند دهه است.»

در ادامه گفتم: «توصیه می‌کنم از آن خارج شوی، وگرنه تمام کارهای بد ح.ک.چ تو را هم پایین خواهد کشید. این به‌دلیل سوگندی است که خورده‌ای؛ تو عهد بسته‌ای که زندگی‌ات را فدایش کنی. تا زمانی ‌که در قلبت از آن خارج نشوی، این سوگندِ شیطانی باقی خواهد ماند.»

آن زن گفت قبلاً درباره این موضوع شنیده، اما باورش نکرده است. حالا که مرا در این سن، تا این حد سالم و جوان می‌دید، تصمیم گرفت فوراً از ح.ک.چ خارج شود.

سپس چراغ سبز شد و درحالی‌که حرکت می‌کردم، برایش سفری ایمن آرزو کردم.

اخیراً با افراد زیادی مانند او برخورد کرده‌ام. آن‌ها در ابتدا سنم را باور نمی‌کردند. وقتی درباره فالون گونگ برایشان توضیح می‌دهم، از من می‌خواهند که کمکشان کنم از سازمان‌های ح.ک.چ خارج شوند. برخورد در فروشگاه مبلمان یک بار دو کمد لباس از فروشگاه مبلمان خریدم. پس از آنکه درباره فالون دافا برای فروشنده توضیح دادم، وی از ح.ک.چ خارج شد.

وقتی آماده پرداخت بودم، صاحب فروشگاه پشت پیشخوان آمد. او قدبلند و باوقار بود. با این تصمیم که درباره فالون گونگ با او صحبت کنم، پرسیدم که چند سال دارد. پاسخ داد: «۴۲ سال.»

گفتم: «من ۵۲ سال دارم.» آن خانم از شنیدن این موضوع تعجب کرد. گفتم: «من جوان به نظر می‌رسم، چون فالون گونگ را تمرین می‌کنم.» او می‌خواست بیشتر بداند، بنابراین ابتدا برایش توضیح دادم که حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری اصول راهنمای فالون دافا هستند و استادمان به ما می‌آموزند که نسبت به دیگران باملاحظه‌ باشیم و در مواجهه با مشکلات، ابتدا اشتباهات خودمان را بررسی کنیم. همچنین توضیح دادم که حادثه خودسوزی در میدان تیان‌آنمن صحنه‌سازی شده بود.

او گفت: «درواقع مدتی بود که با چند چیز در ذهنم کلنجار می‌رفتم و حرف‌هایی که می‌زنید منطقی به نظر می‌رسد. بیایید اطلاعات تماس‌مان را ردوبدل کنیم.»

او تا ورودی اصلی مرا همراهی کرد. توضیح دادم که وقتی بیرون می‌روم تلفن همراهم را با خودم نمی‌برم، زیرا ح.ک.چ موقعیت مکانی تمرین‌کنندگان فالون گونگ را زیر نظر دارد. همچنین درباره برداشت اعضای بدن تمرین‌کنندگان درحالی‌که در قید حیات هستند برایش گفتم. «دانشجویی در روشنای روز همین‌طور ناپدید شد. هیچ عدالتی وجود ندارد و اخلاقیات روزبه‌روز رو به افول است. بااین‌حال آسمان همچنان شرارت را مجازات خواهد کرد و کسانی که به سازمان‌های ح.ک.چ پیوسته‌اند، پیامدهای آن را متحمل خواهند شد. تنها راه گریز از مجازات، خروج از حزب است.» او پذیرفت که با نام مستعار از حزب خارج شود. برایش خوشحال شدم.

چند بار نیز با افرادی روبه‌رو شدم که از قبل، حقیقتِ آزار و شکنجه را می‌دانستند و فریاد می‌زدند: «فالون دافا خوب است!» برای آن‌ها نیز خوشحال می‌شدم!

دوچرخه‌سواری اغلب با دوچرخه به دیدن دخترم می‌روم. رفت‌وبرگشت حدود یک ساعت طول می‌کشد. تپه بزرگی در مسیر هست که باید از آن عبور کنم، و گرچه دوچرخه‌ام کاملاً قدیمی است، سریع حرکت می‌کنم. درست همان‌طور که استاد بیان کردند:

«... اما احساس می‌کنید بدن‌تان سبک است و وقتی راه می‌روید انگار روی هوا گام برمی‌دارید. اگر در گذشته بعد از کمی قدم‌زدن خسته می‌شدید، الان بدون توجه به اینکه چه مسافتی را می‌پیمایید به‌راحتی راه می‌روید. هنگام دوچرخه‌سواری احساس می‌کنید انگار شما را به جلو هل می‌دهند و از هر تعداد پله بالا بروید خسته نمی‌شوید.» (سخنرانی هشتم، جوآن فالون)

با دوچرخه، از آن تپه بزرگ طوری بالا می‌روم که انگار در جاده‌ای صاف رکاب می‌زنم، سریع و پایدار، و سرشار از انرژی.

دخترم درحال اسباب‌کشی به آپارتمان دیگری بود. پس از اینکه همه وسایل داخل کامیون بارگیری شد، فقط برای یک نفر دیگر، غیر از راننده، جا باقی مانده بود. گذاشتم دخترم سوار کامیون شود و خودم با دوچرخه رفتم. درنهایت هم‌زمان رسیدیم. اصلاً خسته نشده بودم.

گاهی استاد به من اشاره می‌کردند که نباید این‌قدر سریع رکاب بزنم و باید به ایمنی توجه کنم. بابت حفاظت استاد سپاسگزارم. از این پس، به سرعت خود توجه می‌کنم و در جاده، راه را به دیگران می‌دهم. در بازار

امروز در بازار، یکی از همکارانم را دیدم که سال‌ها بود او را ندیده بودم. او را «برادر بزرگ» صدا می‌کنم. وی به من گفت: «دقیقاً مثل قبل به نظر می‌رسی، هیچ تغییری نکرده‌ای!»

گفتم: «بگذار چیزی به تو بگویم. ح.ک.چ حقیقت مربوط به همه‌گیری کووید را پنهان کرد. بلایای طبیعی و فجایع ساخت‌دست‌بشر همه‌جا در اطراف ما درحال وقوع هستند. استادمان به ما گفته‌اند که مردم را نجات دهیم. آیا به سازمان‌های ح.ک.چ پیوسته‌ای؟ برای در امان ماندن، باید از آن‌ها خارج شوی. در مواجهه با خطر، تکرار جملات "فالون دافا خوب است. حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است" تو را در امان نگه خواهد داشت.»

او از سازمان‌هایی که قبلاً به آن‌ها پیوسته بود خارج شد. سپس سه مقاله «انسان چگونه پدید آمد»، «سختی‌ها و رنج‌هایی که دافا با آن روبروست» و «چرا این جهان قلمرویی از سردرگمی است» و یک حافظه فلش یواِس‌بی حاوی مطالب فالون گونگ را به او دادم. او آن‌ها را با دقت داخل کیفش گذاشت و گفت در خانه، آن‌ها را مطالعه خواهد کرد.

پس از خداحافظی با همکار قدیمی‌ام، با یکی از همکلاسی‌های دوران راهنمایی‌ام روبه‌رو شدم. در گذشته درباره فالون گونگ با او صحبت کرده بودم و او از حقیقتِ پشت آزار و شکنجه آگاه بود. وی پرسید که آیا موهایم را رنگ کرده‌ام. پاسخ دادم: «نه، موهایم را رنگ نمی‌کنم.»

موهایم هنوز کاملاً مشکی است، اما موهای او خاکستری شده بود. او گفت: «ایمان داشتن به حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری چه اِشکالی دارد؟ ح.ک.چ خود را خوب می‌نامد، اما کارهایی که انجام می‌دهد اصلاً خوب نیست. براساس آنچه می‌بینیم، فالون گونگ واقعاً خوب است.»

از آموزش‌های استاد سپاسگزارم که به من جوانی و سلامتی بخشیده‌اند؛ چیزی که با هیچ مقدار پول نمی‌توان آن را خرید. اکنون از دوران جوانی‌ام سالم‌تر هستم. ذهنم آرام است، هیچ‌گونه فشار روانی مرا آزار نمی‌دهد و سرشار از انرژی هستم.

فالون گونگ باارزش‌ترین ثروتی است که دارم. نمی‌توان روی آنچه استاد به من بخشیده‌اند، ‌قیمتی گذاشت. بااین‌حال، همه‌چیز را رایگان دریافت کرده‌ایم. برایم افتخاری است که شاگرد فالون دافا باشم و به بودن در کنار استاد افتخار می‌کنم!