(Minghui.org) از کودکی، برای درمان بیماریهای گوناگونم دارو مصرف میکردم. اما وضعیت جسمیام هرگز واقعاً بهتر نمیشد و درنهایت اعتمادم را به پزشکان و دارو از دست دادم.
از زمانی که تمرین فالون دافا را آغاز کردم، اتفاقات شگفتانگیز بسیاری، که ازطریق علم قابلتوضیح نیستند، هم برای شخص من و هم برای همه مردم روستایم رخ دادهاند.
اجازه دهید ابتدا ماجرای شخصی خودم را تعریف کنم.
از کودکی گرفتار بیماریهای مختلف
والدینم میگفتند وقتی کوچک بودم، چندین بار تا آستانه مرگ پیش رفتم. بین سنین ۱۳ تا ۱۶سالگی، توموری شکمی به وزن ۸ کیلوگرم (حدود ۱۷٫۶ پوند) در بدنم رشد کرد. با وجود امتحانکردن داروهای گیاهی تلخِ فراوان و همچنین تزریقهایی که عوارض جانبیشان توانایی راهرفتنم را مختل کرده بود، وضعیتم بهبود نیافت. پس از ازدواج، وضعیت سلامتیام حتی بدتر شد. دچار اختلال عملکرد کلیه، آپاندیسیت، بیماریهای معده، بیماری قلبی، اختلالات زنان، اختلال عملکرد سیستم عصبی، شانه یخزده و بیماریهای مختلف دیگری ازجمله یک اختلال التهابی خونی شدم. افزونبر این، در دوره نقاهت پس از زایمان، به روماتیسم و علائم یک اختلال عصبی شدید مبتلا شدم. دست و پاهایم اغلب آنقدر ضعیف بودند که بهسختی میتوانستم راه بروم. گاهی وقتی در خیابان، کسی با من صحبت میکرد، حتی توان بلندکردن سرم را هم نداشتم.
شغلم، آرایشگری، را دوست داشتم، اما آنقدر ضعیف بودم که نمیتوانستم از رختخواب بلند شوم و به محل کار بروم. زنی مدل موهایی را که درست میکردم خیلی دوست داشت، اما ۱۰ بار برای دیدنم آمده بود، بدون اینکه بتواند موهایش را کوتاه کند، چون وضع جسمیام بد بود. گاهی احساس میکردم دیگر نمیخواهم به زندگی ادامه دهم. اما بعد به فرزندم و والدینم فکر میکردم. والدینم ثروت زیادی را صرف درمان بیماریهایم کرده بودند. اگر میمردم، چقدر ویران میشدند؟ و چه بر سر فرزندم میآمد؟
پس از خواندن جوآن فالون، بدنم پاکسازی شد
مادرم پیشتر دچار بیماری شدید قلبی شد. وقتی کودک بودم، او مرتب دچار حمله میشد و هشیاریاش را از دست میداد. از ترس، گریه میکردم و نقاط طب سوزنی رِنژونگ و هوکو او را نیشگون میگرفتم؛ گاهی آنقدر محکم که خون جاری میشد، تا اینکه سرانجام به هوش میآمد. بعدها کسی به مادرم گفت که فالون دافا میتواند به او کمک کند، بنابراین نسخهای از جوآن فالون، کتاب اصلی دافا، را تهیه کرد.
مادرم شروع به خواندن کتاب و انجام تمرینات فالون دافا کرد. در ابتدا چندان توجهی نمیکردم. اما اندکی بعد متوجه شدم که مشکل قلبی مادرم از بین رفته است.
روزی یکی از بستگان دورِ یکی از دوستان مادرم، مسافت زیادی را طی کرد تا به دیدنم بیاید. برایم عجیب بود، چون اصلاً او را نمیشناختم؛ چرا باید اینهمه راه را فقط برای دیدن من میآمد؟ او خودش را «عمه چهارم» من (خواهرِ پدربزرگ) معرفی کرد و توضیح داد که بیمار است و به کمک نیاز دارد.
گفتم: «من کتاب فوقالعادهای در خانه دارم. مادرم آن را خواند و بیماری قلبیاش کاملاً درمان شد.» او بیسواد بود، بنابراین پیشنهاد کردم کتاب را برایش بخوانم.
درحالیکه میخواندم، نمیتوانستم جلو افکارم را بگیرم: «این کتاب چقدر عالی است! انگار تکتک جملاتش مستقیماً با من صحبت میکنند. مگر هنوز هم در این روزگار، کسی وجود دارد که چنین حقایق ساده و صادقانهای را بگوید؟» پس از خواندن بیش از ۲۰ صفحه، عمه چهارمم گفت که باید برود، چون هوا داشت تاریک میشد.
بعد از رفتن او، ناگهان احساس کردم که دچار سرماخوردگی شدیدی شدهام. همه مفاصلم طوری درد میکرد که انگار چاقو خورده بودم. وقتی مادرم به خانه آمد، ماجرا را برایش تعریف کردم، اما طوری رفتار کرد که انگار حرفم را نشنیده و رفت تا شام درست کند. ازآنجاکه از کتاب دافا اصولی را آموخته بودم، فکر کردم: «شاید این استاد لی هنگجی [بنیانگذار فالون دافا] هستند که بدنم را پاکسازی میکنند. اگر اینطور باشد، فردا صبح حالم خوب خواهد شد.»
واقعاً هم صبح روز بعد، تمام ناراحتیها از بین رفته بودند. این نخستین بار بود که پاکسازی بدنم را تجربه میکردم!
از همان روز، تمرین فالون دافا را آغاز و خودم را ملزم کردم که مطابق اصول حقیقت، نیکخواهی، بردباری رفتار کنم. ظرف دو سال، تقریباً بدون اینکه متوجه شوم، همه بیماریهایم از بین رفتند. از آن زمان، حتی یک دوز دارو هم مصرف نکردهام. حسِ رهایی از بیماری آنقدر وصفناپذیر بود که گاهی وقتی تنها راه میرفتم، از شدت شادی، سبکبال قدم برمیداشتم، گویا پرواز میکردم.
اکنون که به گذشته نگاه میکنم، همهچیز بسیار شگفتانگیز به نظر میرسد. به این شکل، در سال ۲۰۰۴، رابطه تقدیری میان من و دافا شکل گرفت.
روشنگری حقیقت درباره دافا برای مردم
وقتی کوچک بودم، آنقدر بیمار بودم که مردم فکر میکردند خواهم مرد. آن زمان، بسیاری از اهالی روستا، معلمان و همکلاسیها با هدیه به دیدنم میآمدند، دلشان برایم میسوخت و فکر میکردند با این سن کم، در آستانه مرگ هستم! از هر خانهای در روستا، کسی برای دیدنم آمده بود. هیچکس انتظار نداشت زنده بمانم. وقتی دیدند که حالا سالم هستم، همگی احساس کردند دافا واقعاً شگفتانگیز است.
در آن زمان، آزار و شکنجه فالون دافا توسط حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) از قبل )در ژوئیه۱۹۹۹) آغاز شده بود. فکر کردم: «دافا بسیار فوقالعاده است. مطمئن میشوم همه دوستان، بستگان، همکلاسیها و معلمانم، و تمام روستا، حقیقت را درک کنند و دروغهای ح.ک.چ درباره دافا را باور نکنند.» بنابراین خانهبهخانه رفتم، توضیح دادم که دافا خوب است و به مردم کمک کردم از ح.ک.چ کنارهگیری کنند.
برخی جوانان روستا دور از خانه کار میکردند. وقتی برمیگشتند، سایر اهالی روستا به آنها اطلاع میدادند که برای حفظ امنیتشان از ح.ک.چ کنارهگیری کنند. بیشترشان حدود ۲۰ سال داشتند و یکییکی نزد من میآمدند تا از ح.ک.چ کنارهگیری کنند. یکی از آنها گفت: «لطفاً ما را در جریان فالون دافا بذار و ما را فراموش نکن!»
درباره چیزهایی ازجمله حقه خودسوزی میدان تیانآنمن و همچنین «سنگی با حروف مخفی» با آنها صحبت میکردم. به آنها «نشانهای یادبودی» حاوی اطلاعات دافا میدادم و یادآوری میکردم که هرجا میروند این عبارات را تکرار کنند: «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است.» همگی مطالب اطلاعرسانیای را که به آنها میدادم، ارزشمند میدانستند. حقیقت را برای همه مردم روستا روشن کردهام.
در آن زمان، آرایشگر بودم. مردم فکر میکردند شخص خوبی هستم، مهارتهای خوبی دارم و هزینه خدماتم پایین است، بنابراین ترجیح میدادند موهایشان را نزد من کوتاه کنند. من نیز هنگام کوتاهکردن موها، از فرصت استفاده و حقیقت را روشن میکردم. برای اجتناب از آزار و شکنجه شدن، مرتب مکان آرایشگاهم را تغییر میدادم. بسیاری از مردم، پس از آنکه معجزات دافا را تجربه کردند، به هر طریقی تلاش میکردند مکان جدید آرایشگاهم را پیدا کنند و نزد من بیایند تا ماجراهای معجزهآسایی را برایم تعریف کنند که پس از آگاهی از حقیقت دافا، برایشان افتاده بود.
همه طیور روستای ما از آنفلوانزای پرندگان در امان ماندند
زمانی آنفلوانزای پرندگان در منطقه ما شیوع پیدا کرد. روستای ما در میان چهار روستای همسایه قرار داشت. یکی از زنان روستا که برقکار بود گفت: «خبر داری؟ در همه آن روستاهای اطراف، مرغها و اردکها کاملاً از بین رفتند؛ تکتکشان مردند! اما در روستای ما، حتی یکی هم نمرد. آیا واقعاً شگفتانگیز نیست؟»
در ابتدا تعجب کردم، اما ناگهان به ذهنم رسید: «همه مردم روستای ما از ح.ک.چ کنارهگیری کردهاند، بنابراین حتی مرغها، اردکها و دامها نیز از آسیب بیماری در امان ماندهاند!»
جوانی که تسخیر شده بود، نجات یافت
یک بعدازظهر یکی از مشتریان دائمیام که مردی حدوداً ۳۰ساله بود، برای کوتاهکردن موهایش آمد. زیاد اهل صحبت نبود، بنابراین خودم پیشقدم شدم و سر صحبت را باز کردم:
گفتم: «امروز هنوز چیزی نخوردهام.»
او پاسخ داد: «من چند روز است که چیزی نخوردهام.»
متعجب پرسیدم: «در این فصل شلوغ، اگر چند روز غذا نخوری، چطور میتوانی کار کنی؟»
گفت: «خب…» کمی خجالتزده به نظر میرسید. «راستش را بخواهی، بهتر است بگویم. من بیماریای دارم.»
نگاهی به او انداختم و گفتم: «اصلاً بیمار به نظر نمیرسی!»
وی در ادامه گفت: «وقتی حالم خیلی بد میشود، خانوادهام مرا به یک آجرپزی نزدیک میبرند تا آنجا بمانم. کارگران آنجا از من وحشت دارند و کل ابزارهایشان را پنهان میکنند.»
با شنیدن این حرف فهمیدم چه خبر است. وضعیت غیرعادی او ناشی از تسخیر شدن توسط ارواح بود، نه یک بیماری معمولی. بنابراین پیشنهاد کردم: «در این صورت، بهتر است کسی را پیدا کنی که در درمان تسخیر ارواح تخصص دارد تا تو را ببیند.»
گفت: «سالهاست که برای درمان این مشکل تلاش میکنم. هر سال هزاران یوان، گاهی حتی ۱۰هزار یوان خرج کردهام. اما هیچچیز جواب نداده است.»
گفتم: «شاید فکر کنی این چیز بیش از حد قدرتمند است و هیچکس از پسش برنمیآید، اما من درواقع روشی را میشناسم که مؤثر است. همهچیز بستگی دارد به اینکه قلبت خالص باشد یا نه.»
با اصرار گفت: «چیست؟ لطفاً به من بگو!»
بنابراین درباره دافا و کنارهگیری از ح.ک.چ با او صحبت کردم. یک نشان یادبود دافا که دور گردن انداخته میشد بیرون آوردم و به او گفتم جملهای را که رویش نوشته شده با اخلاص تکرار کند: «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است.» پیشنهاد دادم آن را به گردن بیندازد و به او یادآوری کردم که هنگام کار مراقب باشد عرق بدنش باعث پاکشدن نوشتهها نشود.
او روی صندلی نشست و یادبود را گرفت. آن را از بندش آویزان کرد و جلو چشمانش آرام تکان میداد و زیر لب گفت: «مگر میشود چیزی مثل این را همینطوری به گردن انداخت؟»
گفتم: «همین حالا آن را در دستت داری، اما جرئت نمیکنی به گردن بیندازی؟ تو میترسی یا آن روح تسخیرکننده ترسیده؟ تو مرد جوان و قویهیکلی هستی. این یادبود برای حفظ امنیتت است. نترس. فقط تصمیم بگیر آن را به گردنت بیندازی، همین.»
چند بار با تردید آن را تکان داد، لحظهای فکر کرد، نفسش را حبس کرد و با تلاشی قاطع آن را دور گردنش انداخت. مدتی آرام روی صندلی نشست، سپس هزینه اصلاح را پرداخت و رفت.
روز بعد شنیدم کسی در میزند. بلند شدم و دیدم همان جوان دیروزیست. مثل کودکی خوشحال بود و در مغازهام اینطرف و آنطرف راه میرفت.
با هیجان گفت: «دیروز، همین که از مغازه شما بیرون رفتم، گرسنهام شد. رفتم بازار و یک ماهی بزرگ خریدم تا از همسرم بخواهم آن را برایم بپزد. بعد فکر کردم، نه، خودم میپزم. وقتی پختنش تمام شد، تمام آن ماهی دوپوندی (حدود ۹۰۰گرمی) را خوردم! همسرم از اینکه دوباره میتوانستم غذا بخورم خیلی خوشحال شد. پرسید چه اتفاقی افتاده است. یادبود را به او نشان دادم و گفتم کسی گفته که جملات روی آن را تکرار کنم.» وقتی همسرش پرسیده بود چه کسی آن را به او داده، گفته بود که نمیتواند بگوید.
اشک در چشمانم حلقه زد. از یک طرف، بسیار خوشحال بودم که فهمیده بود دافا خوب است. از طرف دیگر، تحت تأثیر این موضوع قرار گرفتم که نگران امنیت یک تمرینکننده دافا بود و حتی نمیخواست به همسرش بگوید چه کسی یادبود را به او داده است. به او گفتم: «یادت نرود به همسرت هم بگویی از ح.ک.چ کنارهگیری کند تا مورد برکت قرار گیرد.»
یک سال بعد، دوباره نزد من آمد و توضیح داد که نوشته روی یادبودش پاک شده است، بنابراین یک نشان یادبود جدید به او دادم. او گفت: «در طول یک سال گذشته، با یک کامیون سنگینِ طویل، در جادههای کوهستانی غله حمل میکردم. هشت نفر داخل کامیون بودیم و دو بار خیلی نزدیک بود که من، کامیون و همهچیز، سقوط کنیم و ته دره کوهستان بیفتیم.»
پرسیدم آیا فراموش کرده بود جملات «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است» را تکرار کند؟ پاسخ داد: «البته که تکرار کردم. اگر تکرار نکرده بودم، چطور موتور درست وقتی آنقدر نزدیک بودیم از حرکت ایستاد؟ واقعاً وحشتناک بود و هشت نفر داخل کامیون بودیم!»
دبیر حزب روستا مردم را برای کنارهگیری از ح.ک.چ میآورد
چینگ دبیر حزب روستایی در نزدیکی ما بود. وقتی تلاش میکردم درباره دافا با او صحبت کنم، گوش نمیداد و فقط با من بحث میکرد. اما تسلیم نشدم. هر وقت میآمد، دوباره تلاش میکردم. کمکم حقیقت دافا را فهمید و از ح.ک.چ کنارهگیری کرد. بعد از آن، اغلب گروهی از دوستانش را برای کوتاهی مو به مغازهام میآورد. مدتی بعد آمد و گفت که در دو تصادف جداگانه، بهطرزی معجزهآسا از آسیب جدی جان سالم به در برده است.
بار اول، ماشینش مستقیم به یک درخت بزرگ برخورد کرد. همان لحظه که فهمید اوضاع وخیم است، در قلبش گفت: «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است» و بعد بیهوش شد. چند لحظه بعد صدای زمزمه مردم اطرافش را شنید. یکی گفت: «تمام کرد.» دیگری گفت: «دیگر تمام است. فرمان وقتی سینهاش به آن برخورد کرد کاملاً خرد شد. مگر میشود کسی از این جان سالم به در ببرد؟»
او چشمهایش را باز کرد. ناظران وقتی دیدند به هوش آمده، او را از لاشه ماشین بیرون کشیدند و فوراً به بیمارستان بردند. در کمال شگفتی همه، نتیجه آزمایشها نشان داد که حتی یک مشکل هم ندارد.
بار دوم، شبهنگام رانندگی میکرد که تصور کرد دو نفر در جاده هستند. برای اجتناب از برخورد، فرمان را چرخاند، اما ماشینش چند متر به داخل دره سقوط کرد. کیف بزرگی که همیشه برای حمل پول استفاده میکرد، از ماشین بیرون پرت شد. وقتی مردم دیدند پولها در هوا پخش شدهاند، تصور کردند راننده قطعاً مرده است. بنابراین او را همانجا رها کردند و برای جمعکردن پولها هجوم بردند. ناگهان صدایش را شنیدند که فریاد میزد: «کمکم کنید! زود، کمکم کنید!» او را از ماشین بیرون کشیدند. وی روی پاهایش ایستاد، خودش را وارسی کرد و فهمید که حتی یک خراش هم برنداشته است.
او مخصوصاً برای تعریف این معجزات نزد من آمده بود و یک کیسه بزرگ ذرت شیرین نیز برایم آورده بود. نمیخواستم هدیهای از او بگیرم و گفتم: «ما بدون انتظار هیچ پاداشی، به مردم کمک میکنیم.»
اما او اصرار داشت: «من زیاد ذرت دارم. ۱۰۰ هکتار از آن کاشتهام!»
چینگ اغلب گروههایی از مردم را نزد من میآورد و میخواست به آنها کمک کنم از ح.ک.چ کنارهگیری کنند. در یکی از گروهها، بهمحض اینکه شروع به صحبت کردم، یکی از آنها با نارضایتی به چینگ نگاه کرد و گفت: «چینگ، ما را به شهر آوردی. بهجای اینکه ما را برای غذا بیرون ببری، آوردهای از حزب کنارهگیری کنیم؟»
فوراً پاسخ دادم: «چینگ این کار را برای خیر و صلاح شما انجام میدهد. مسئله نجات جان و حفظ امنیت است؛ کار خوبی است.»
آن مرد پرسید: «واقعاً؟»
دراینباره توضیح دادم که کنارهگیری از ح.ک.چ چیست، چرا باید از ح.ک.چ کنارهگیری کرد، فالون دافا چیست و حقه خودسوزی میدان تیانآنمن چیست. سپس آنها متوجه شدند و همگی موافقت کردند که کنارهگیری کنند.
مدتی بعد دوباره برگشتند و یکی از مردها دستهایش را به من نشان داد. با دیدن زخمهایی که شبیه برخورد صاعقه بودند، شوکه شدم. پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟ سوختگی است؟ چرا دقیقاً شبیه اصابت صاعقه است؟»
او گفت: «بهسختی جان سالم به در بردم!»
سپس ماجرا را برایم تعریف کرد. او برقکار بود. یک روز هنگام کار، جریان برق فشارقوی از دستهایش وارد شد و تا کف پاهایش رفت. همان لحظه به زمین افتاد و بیهوش شد. اطرافیان فکر کردند کارش تمام است، اما در کمال ناباوری، او دوباره به هوش آمد و کاملاً سالم بود.
برقکار دیگری او را بررسی کرد و گفت: «باورنکردنی است! هیچکس نمیتواند از برقگرفتگی فشارقوی جان سالم به در ببرد!»
تکنسین سومی هم تجهیزات فشارقوی را بررسی کرد و او نیز گفت: «با چنین ولتاژی، زنده ماندن واقعاً غیرممکن است!»
در آن لحظه، این مرد فهمید که استاد لی هنگجی او را نجات دادهاند! نگرشش کاملاً با دیدار قبلی فرق کرده بود. این بار سرشار از احترام، تکریم و قدردانی بود. از او پرسیدم: «وقتی حادثه رخ داد، جملات "فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است" را تکرار کردی؟»
گفت: «آنقدر ناگهانی برق گرفت که اصلاً فرصت واکنش نداشتم.»
سپس فهمیدم. گفتم: «میفهمم، بهخاطر اینکه از ح.ک.چ کنارهگیری کرده بودی، استاد لی از تو محافظت کردند!»
او و دوستانش همگی باور داشتند که دافا او را نجات داده است.
مردی که سالها روی ویلچر بود، دوباره توانست راه برود
زوجی کرهایچینی را میشناختم که کاتولیک بودند. شوهر، که حدوداً ۶۰ساله به نظر میرسید، روی ویلچر بود و همسرش او را هل میداد. آنها سه سال بود که مرتب برای کوتاهکردن مو به خانهام میآمدند. وقتی دیدم پس از سالها درمان شوهر، پول چندانی برایشان باقی نمانده است، برای کوتاهکردن مو و اصلاح صورت او، فقط دو یوان میگرفتم. برای همسرش نیز که خدماتش شامل کوتاهی، رنگ و فر مو میشد، هرگز بیش از ۳۰ یوان نمیگرفتم. گاهی هم وقتی پول نقد کافی همراه نداشتند، حتی کمتر از آن میگرفتم.
مدت زیادی بود که به آنها توصیه میکردم از ح.ک.چ کنارهگیری کنند، اما هرگز موافقت نمیکردند. حدود دو ماه پیش از سال نو چینی، دوباره با آنها درباره کنارهگیری از حزب صحبت کردم، اما ساکت ماندند. به همسرش توصیه کردم: «ازآنجاکه به خدا ایمان داری، باید از خواست خدا پیروی کنی. "دستمالگردن سرخ" چیز خوبی نیست. باید این چیز بد را دور بیندازی!»
این بار درک کرد و پاسخ داد: «درست است! باید چیز بد را دور بیندازم!» سرانجام موافقت کرد از ح.ک.چ کنارهگیری کند.
در ادامه گفتم: «باید به شوهرت هم بگویی چیزهای بد را از بین ببرد. فقط با چنین کاری میتوانید خودتان را در امان نگه دارید. آنگاه خداوند میتواند شما را نجات دهد!» شوهرش درک کرد و او نیز کنارهگیری کرد.
یک ماه بعد، با نزدیکشدن سال نو چینی، آرایشگاه پر از مشتریانی بود که برای کوتاهکردن مو صف کشیده بودند. سرم پایین بود و مشغول کار بودم که آن زوج به من نزدیک شدند. سرم را بالا آوردم، آنها را شناختم و فوراً به دیگران گفتم: «لطفاً راه را برایشان باز میکنید؟ او روی ویلچر است و نشستن طولانیمدت ممکن است برایش خیلی سخت باشد.» بنابراین ابتدا موهای او را کوتاه کردم.
پس از اینکه کوتاهی موهایش تمام شد، به همسرش گفتم: «اگر میخواهی موهایت را فر کنی، میتوانی اول شوهرت را به خانه ببری و بعد برای رنگ و فر برگردی.»
آن زوج با شنیدن حرفم، به هم نگاه کردند. سپس شوهر برگشت و از مغازه بیرون رفت. تازه همان موقع متوجه شدم که آن مرد با ویلچر نیامده بود! او کاملاً بهبود یافته بود! همسرش با خوشحالی گفت: «انگار نوعی اکسیر معجزهآسا خورده باشد!»
پس از کنارهگیریشان از ح.ک.چ، دافا آنها را مورد برکت قرار داد!
پدرم سه بار از خطرهای بزرگ جان سالم به در برد
پدرم قاطعانه باور داشت که دافا خوب است و اغلب تکرار میکرد: «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است.» او جوآن فالون را خوانده بود و گفته بود: «این کتابی عالی است. برای کسانی است که بوداشدن را تزکیه میکنند!» او از ح.ک.چ کنارهگیری کرد و خیلی تلاش کرد که اهالی روستا با دافا آشنا شوند.
در آن زمان میخواستم با بستگانم درباره دافا صحبت کنم، اما چون در سهسالگی زادگاهم را ترک کرده بودم، هیچیک از آنها را نمیشناختم. بنابراین از پدرم خواستم مرا به آنجا ببرد. پدرم از درد معده و پا رنج میبرد. درحالیکه به عصایی بزرگ تکیه میداد، مرا خانهبهخانه میبرد. به این ترتیب، از خانهای به خانه دیگر رفتم و با همه بستگانم، چه نزدیک و چه دور، در زادگاه قدیمیام صحبت کردم. درمجموع با حدود ۸۰ نفر صحبت کردم و همه آنها از ح.ک.چ کنارهگیری کردند. پدرم نیز بهخاطر اینکه مرا در این سفر همراهی کرد، مورد برکت قرار گرفت. درد معدهاش ناپدید شد، پاهایش بهبود یافت و دیگر به عصایی که به آن تکیه میکرد نیازی نداشت!
علاوهبر این، پدرم در سه موقعیت جداگانه، با خطرهای بزرگی روبهرو شد، اما هر بار کاملاً سالم ماند. نخستین حادثه هنگام تصادف با گاری بستهشده به گاو رخ داد. آن روز، پدرم گاریِ پر از هیزم را در سراشیبی میراند که بار جابهجا شد و به باسن و پاهای گاو برخورد کرد. گاو پیر دیوانهوار به پایین تپه دوید. مسیر کوهستانی بسیار باریک بود و بهزحمت برای دو چرخ گاری جا داشت. پدرم درست جلو گاری به زمین پرت شد. در آستانه لهشدن زیر چرخها، در آن لحظه مرگبار، به ذهنش رسید: «استاد لی، من کتاب شما را خواندهام!»
سپس پدرم احساس کرد ناگهان تندبادی درست از بالای سرش گذشت. چشمهایش را باز کرد و دید گاوِ رمکرده، درحالیکه هنوز به گاری بسته بود، از روی او گذشته و به پایین تپه میدود. پدرم بلند شد و خواست خاک لباسهایش را بتکاند، اما دید حتی ذرهای گردوغبار روی او نیست.
واقعاً باورنکردنی بود که گاری بستهشده به گاو و پر از هیزم مانند تندبادی از روی پدرم عبور کرده بود. پیرمردی هم در گاری نشسته بود که به داخل جوی افتاده بود، اما او نیز سالم بود. پدرم گفت استاد لی آن مرد را نیز نجات دادند.
دومین خطر بزرگ برای پدرم، سقوط از پشتبام بود. او در تعمیر خانه عمویم کمک میکرد. برای اینکه باد سقف را بلند نکند، چند طناب از جلو و عقب خانه بسته شده بود. یکی از این طنابها درست بسته نشده بود و پدرم هنگام پایینآمدن، بهطور اتفاقی همان طناب را گرفت. بلافاصله سقوط کرد و با شدت روی نشیمنگاهش به زمین خورد. از شدت ضربه، چهرهاش بسیار رنگپریده و سبزگون شده بود. سقوط آنقدر شدید بود که کمربند چرمیاش پاره شد.
مردم با عجله آمدند و خواستند او را بلند کنند، اما پدرم بهآرامی گفت: «تکانم ندهید. حالم خوب است.» پس از مکثی کوتاه افزود: «فقط نفسم بند آمده و پهلویم گرفته است.» معلوم شد پدرم جز همان گرفتگی پهلو مشکلی ندارد و آن هم پس از چند ماه کاملاً برطرف شد.
بعدها شنیدیم جوانی از روستای مجاور نیز از پشتبام افتاده و با شدت به زمین خورده بود. آن ضربه باعث شده بود دچار بیاختیاری در دفع ادرار شود و کاملاً توان مراقبت از خود را از دست بدهد. فهمیدم که استاد از پدرم محافظت کردهاند.
سومین محنت پدرم سکته بود. بهدلیل آزار و شکنجه دافا توسط ح.ک.چ، بارها بهطور غیرقانونی بازداشت شدم. هر بار والدینم بهطور خستگیناپذیر اینطرف و آنطرف میرفتند و تلاش میکردند راهی برای آزاد کردن من پیدا کنند. این موضوع از نظر جسمی و روانی فشار سنگینی بر آنها وارد کرد. مدت کوتاهی پیش از اینکه برای سومین بار بازداشت شوم، علائم سکته در پدرم ظاهر شد. دیگر نمیتوانست برخی اشیا را تشخیص دهد و دهانش آشکارا کج شده بود.
وقتی آزاد شدم، پدرم بهدنبالم آمد. دیدم کاملاً بهبود یافته است. بسیار نیرومند به نظر میرسید و یک چمدان بزرگ مسافرتی را حمل میکرد؛ چمدانی آنقدر سنگین که من نمیتوانستم بلندش کنم. میدانستم این استاد بودند که با نیکخواهی بیکرانشان مراقب پدرم بودند.
پسرم از مزایای دافا بهرهمند شد
وقتی پسرم کوچک بود، یک بار با دوچرخهام بیرون رفته بودم، درحالیکه او در سبد عقب نشسته بود. ناگهان یک وسیله نقلیه برقی چهارچرخ از روبهرو آمد و به من کوبید؛ مرا بهشدت به زمین انداخت و به فاصلهای نسبتاً دور پرتاب کرد. سپس آن وسیله نقلیه به دیوار برخورد کرد.
صاحب وسیله نقلیه ترسیده و رنگش چهرهاش سفید شده بود. با عجله از جا بلند شدم و به او اطمینان دادم: «حالم خوب است، نترس.»
تازه آن موقع کاملاً به خودم آمدم و فهمیدم که شدت برخورد، پسرم را از سبد بیرون پرت کرده است. او در فاصلهای نسبتاً دور روی زمین نشسته بود. گریه نمیکرد، کاملاً سالم به نظر میرسید و گفت: «من هم حالم خوب است.» این استاد بودند که از من و پسرم محافظت کردند!
وقتی پسرم حدوداً ششساله بود، آبلهمرغان در سراسر بدنش ظاهر شد، اما نه درد داشت و نه خارش. یک روز عمویش برایش یک بشقاب ماهی مرکب تندِ سرخشده خشک آورد و همچنین یک بشقاب برنج سرخشده با تخممرغ برایش درست کرد. پسرم روی تخت نشسته بود و همزمان بازی میکرد و غذا میخورد.
من داخل خانه، موهای مشتریان را کوتاه میکردم و اتاق پر از زنان سالمند بود. از فرصت استفاده کردم و درباره دافا به آنها گفتم. وقتی با آنها صحبت میکردم و اشاره کردم که پسرم آبلهمرغان گرفته است، پسرم پیراهنش را بالا زد و بدنش را که پوشیده از دانههای آبلهمرغان بود نشان داد.
آن خانمها با تعجب گفتند: «واقعاً معجزه است! چطور ممکن است بچه خارش نداشته باشد؟ یک بچه کوچک که نمیتواند وانمود کند! اگر خارش داشت، خودش را میخاراند و بیقرار میشد!» افزونبر این، او غذاهایی میخورد که معمولاً علائم را تشدید میکنند!
تازه آن زمان بود که فهمیدم آبلهمرغان درواقع باید خارش داشته باشد. اما پسرم طوری رفتار میکرد که انگار هیچ مشکلی ندارد. واقعاً معجزهآسا بود.
در تمام این سالها، حتی یک بار هم لازم نشد که پسرم را نزد پزشک ببرم. وقتی در دبستان بود، در یک معاینه پزشکی کلاسی، معلمش گفت که او قویترین سیستم ایمنی را در کل کلاس دارد. معلم گفت پسرم حتماً همه واکسنهای لازم را زده است.
وقتی پسرم به خانه آمد و این را به من گفت، فوراً برایش توضیح دادم: «معلمت اشتباه میکند. تو فقط یک واکسن زدهای. هنگام تولدت تنها یک دوز واکسن هپاتیت بِ زدی. اما بعد از واکسن، لکههای عجیبی روی بازویت ظاهر شد و به نظر میرسید بافت پوست درحال پوسیدن است. بنابراین از آن زمان، دیگر هیچ واکسنی نزدهای.»
پسرم در نوجوانی یک بار دنداندرد گرفت و آن شب نتوانست بخوابد. تا صبح روز بعد نمیتوانستیم به دندانپزشک مراجعه کنیم. پیشنهاد کردم: «میتوانی امتحان کنی و "فالون دافا خوب است" یا شعرهایی از هنگ یین را تکرار کنی.»
خیلی خسته بودم و خوابم برد. طولی نکشید که پسرم با هیجان بیدارم کرد: «مامان، داشتم هنگ یین را میخواندم. ناگهان یک پرتو نور طلایی از دور بهسمت دندانم آمد و درد فوراً ناپدید شد!»
یک روز پسرم کاملاً بیرمق به خانه آمد. بیوقفه سرفه میکرد و بهسختی نفس میکشید. من و شوهرم سراسیمه شده بودیم. هر چیزی را امتحان کردیم، اما هیچیک فایدهای نداشت. شوهرم حتی از درماندگی پایش را به زمین کوبید و اضطرابش را سر من خالی کرد.
ناگهان فکری به ذهنم رسید. جوآن فالون را بیرون آوردم و به پسرم گفتم: «دراز بکش و گوش بده مامان برایت بخواند، باشد؟ با دقت گوش کن.» پسرم سر تکان داد و به خواندنم گوش کرد. فقط در چند دقیقه، سرفهاش قطع شد و آرام به خواب رفت.
صبح روز بعد هنگام صبحانه درباره اتفاق شب قبل صحبت میکردیم. پسرم گفت: «بابا، این اتفاق برای این بود که چیز مهمی را به تو نشان دهد!» پسرم میخواست به پدرش بگوید که این اتفاق نشان داد دافا واقعاً چقدر شگفتانگیز است.
شوهرم ساکت شد و به حرفهای پسرش فکر کرد.
(مقاله منتخب ارسالی به مناسبت بزرگداشت روز جهانی فالون دافا ۲۰۲۶ در وبسایت مینگهویی)
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.