(Minghui.org) تمرین‌کنندگان فالون دافا با وجود آزار و شکنجه، از باور خود دست نمی‌کشند، حتی اگر خطر ازدست‌دادن شغل، خانواده، منافع شخصی یا حتی جانشان را به‌همراه داشته باشد. مردم اغلب از انتخاب آن‌ها سردرنمی‌آورند و می‌پرسند: «چه چیزی نصیب شما می‌شود؟»

پس چه چیزی نصیب ما می‌شود؟

فالون دافا نخستین ‌بار در سال ۱۹۹۲، در چین معرفی شد و در ‌زمانی کوتاه، نزدیک به ۱۰۰میلیون نفر شروع به تمرین آن کردند. بسیاری از آن‌ها به‌سرعت از بیماری‌ها رهایی یافتند و هرگز حاضر نبودند این تمرین را کنار بگذارند. این افراد پس از پذیرفتن اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری، شادیِ داشتن روابط خانوادگی هماهنگ و موفقیت در کار را تجربه کردند.

این آزار و شکنجه ۲۷ سال ادامه داشته است و جنایات هولناکی که علیه تمرین‌کنندگان انجام شده، بی‌سابقه است؛ ازجمله اینکه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) اعضای بدن تمرین‌کنندگان را درحالی‌که زنده هستند برداشت کرده و از فروش آن‌ها سود هنگفتی می‌برد. بسیاری از تمرین‌کنندگان استوار، خانواده و شغل‌ خود را از دست دادند. پس از آغاز آزار و شکنجه، از همان لحظه‌ای که تمرین‌کنندگان تصمیم گرفتند همچنان به تمرین ادامه دهند، برخی از آن‌ها شادی و برکاتی را که زمانی داشتند از دست دادند، ازجمله پول و اعتبار، همسر مهربان و فرزندان و نوه‌هایشان.

در این دنیایی که «هر کسی فقط به فکر خودش است»، تمرین‌کنندگان انتخاب می‌کنند که جنایات انجام‌شده علیه خود را افشا کنند و به مردم درباره ماهیت فالون دافا بگویند. به‌رغم رنجی که در آزار و شکنجه تحمل می‌کنند، می‌خواهند به مردم کمک کنند ماهیت شیطانی ح.ک.چ را ببینند و آن‌ها را از مشارکت در این جنایات نجات دهند.

پس چه چیزی نصیب تمرین‌کنندگان می‌شود؟ این همان سؤال میلیون‌دلاری است که خانواده‌ها و دوستان تمرین‌کنندگان، و حتی عاملان آزار و شکنجه، در این ۲۷ سال نتوانسته‌اند پاسخی برایش پیدا کنند. چرا این گروه در مسیر تمرین معنوی‌شان، استوار و ثابت‌قدم هستند و هیچ ترسی ندارند که منافع شخصی و حتی جان خود را از دست بدهند؟

تمرین‌کنندگان چیزی از این دنیا نمی‌خواهند. ما حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری را تمرین می‌کنیم. چیزی که نصیب ما می‌شود این است که مردم از شادیِ تمرین حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری آگاه شوند و با این ارزش‌های جهان‌شمول هم‌نوا شوند. به این ترتیب، مردم دوباره با ارزش‌های اخلاقی سنتی و جهان‌شمول پیوند برقرار خواهند کرد و از زندگی زیبایی بهره‌مند می‌شوند که فقط انسان‌هایی از نظر اخلاقی درستکار می‌توانند آن را تجربه کنند. در این صورت، تبلیغات و دروغ‌های ح.ک.چ دیگر جایی در قلب مردم نخواهد داشت.

27 سال زمان کمی نیست؛ آن زمانی کافی است تا یک نوزاد به جوانی تبدیل شود، یک جوان شخصی میانسال شود و یک شخص میانسال به سالمندی برسد. این زمان می‌تواند انسان را تغییر دهد و به پرسش‌های ظاهراً بی‌پاسخ، پاسخ بدهد. هر تمرین‌کننده روایتگر ماجرا‌های خودش است. من می‌خواهم ماجرای خودم را به اشتراک بگذارم؛ داستانی درباره اینکه تمرینم چگونه رابطه من با اعضای خانواده‌ام را تغییر داد.

به‌عنوان یک دختر

پدر و مادرم دو دختر دارند. خواهر کوچک‌ترم برای تحصیل به خارج از کشور رفت و در کشور دیگری زندگی می‌کند. او گاهی با خانه تماس می‌گرفت و با ما صحبت می‌کرد. مسئولیت مراقبت از پدر و مادرم برعهده من افتاد.

پدر و مادرم در جوانی مشغول کار بودند و من مشغول تحصیل. نگرانی آن‌ها از عملکردم در مدرسه، بعدها به نگرانی درباره ازدواجم تبدیل شد. درمجموع رابطه خوبی با آن‌ها داشتم.

پس از آغاز آزار و شکنجه در سال ۱۹۹۹ و اینکه به‌دلیل دست‌نکشیدن از باورم، دو بار توسط پلیس دستگیر شدم، پدر و مادرم فکر کردند من خطری برای خانواده هستم. صحبت‌ درباره فالون دافا در خانه ممنوع شد. آن‌ها که ده‌ها سال تحت تأثیر ایدئولوژی ح.ک.چ شست‌وشوی مغزی شده بودند، نمی‌توانستند دروغ‌های حکومت را تشخیص دهند و حرف‌های مرا باور نمی‌کردند. رفتارشان سرد شد و با بی‌تفاوتی و غریبه‌وار به من نگاه می‌کردند، گویی ممکن بود هر لحظه خودم یا دیگران را بکُشم.

در چنین رابطه خانوادگیِ به‌شدت خصمانه‌ای، از هر فرصتی که داشتم استفاده می‌کردم تا حقیقت را برایشان روشن کنم. سعی می‌کردم از الزامات فا (آموزه‌ها) پیروی کنم و خودم را جای آن‌ها بگذارم. می‌خواستم بدانند که یک تمرین‌کننده واقعی فالون دافا چگونه است. اگر نمی‌توانستم با کلمات ارتباط برقرار کنم، با رفتارم این کار را انجام می‌دادم.

با گذشت زمان، والدینم به سن بازنشستگی رسیدند. آن‌ها که روزی زندگی پرمشغله و پویایی داشتند حالا دچار روزمرگی بودند و زندگی کسالت‌باری داشتند. زمانی زیردستانشان دورشان بودند و به آن‌ها احترام می‌گذاشتند. اما حالا تنها شده بودند و به همراهی نیاز داشتند. زمان مناسبی بود تا به آن‌ها کمک کنم که بفهمند من واقعاً چه نوع انسانی هستم.

شخصی را برای رسیدگی به کارهای روزمره‌شان و نیز یک راننده استخدام کردم. تمام هزینه‌هایشان را پرداخت می‌کردم، برای فعالیت‌هایشان برنامه‌ریزی می‌کردم و همراهشان می‌رفتم. مرتب خانه را تمیز می‌کردم. وقتی خدمتکار نبود، همه کارهایشان را خودم انجام می‌دادم و هرچه نیاز داشتند برایشان فراهم می‌کردم. بسیاری از دوستانشان به خانه سالمندان فرستاده شده بودند. آن‌ها هر بار که می‌دیدند من پدر و مادرم را همراهی می‌کنم، حسرت می‌خوردند و می‌گفتند فرزندانشان حتی هفته‌ای یک ‌بار هم تماس نمی‌گیرند.

سال‌هایی که در کنار پدر و مادرم گذراندم، فرصتی فوق‌العاده برای بهبود خودم بود. پیش از بازنشستگی‌شان، زمان زیادی را با هم نگذرانده بودیم. اما وقتی مجبور شدیم تقریباً هر دقیقه را کنار هم بگذرانیم، تفاوت‌هایمان بزرگ‌نمایی شد. اصطکاک‌ها و خصومت آن‌ها نسبت به من، در مقطعی غیرقابل‌تحمل شد. به‌ویژه مادرم را نمی‌توانستم تحمل کنم، چون بسیار غیرمنطقی بود. هر چیزی را که در اینترنت می‌شنید باور می‌کرد و اجازه نمی‌داد از آب‌گرمکن برقی استفاده کنم، آب بطری بنوشم یا شب‌ها تلفن همراه را به شارژ بزنم. اگر غذایی را ابتدا به مهمان تعارف می‌کردم، ناراحت می‌شد که چرا اول به او تعارف نکردم. اگر در تعطیلات برای خواهرشوهرم هدیه پست می‌کردم، شکایت می‌کرد که چرا برای دوستان او چیزی نفرستاده‌ام. وقتی وسایلش را پیدا نمی‌کرد، خدمتکار را متهم به دزدی می‌کرد. هر کارش باعث می‌شد اعصابم به هم بریزد. سعی می‌کردم با او منطقی صحبت کنم، اما گوش نمی‌داد. علاوه‌بر این، شنوایی‌اش ضعیف بود و توضیح‌ یک موضوع زمان زیادی می‌برد. وقتی خواسته‌های غیرمنطقی مطرح می‌کرد، برای مدتی نمی‌خواستم با او صحبت کنم.

پس از اینکه به‌دلیل آزار و شکنجه دستگیر شدم، مادرم خصمانه رفتار می‌کرد و با تحقیر با من برخورد می‌کرد. باورم نمی‌شد مادرم با من چنین رفتاری داشته باشد و برای مدتی به‌ندرت با هم حرف می‌زدیم. وقتی هم صحبت می‌کردیم، بحثمان می‌شد. اگر تمرین‌کننده نبودم، آن‌ها را به خانه سالمندان می‌فرستادم یا کسی را استخدام می‌کردم تا از آن‌ها مراقبت کند. به کشور دیگری می‌رفتم و زندگی راحتی را می‌گذراندم. اما به‌عنوان یک تمرین‌کننده نمی‌توانستم اجازه دهم آن‌ها همچنان دروغ‌های ح.ک.چ را باور کنند. به درون خودم نگاه کردم و آموزه‌ها را مطالعه کردم تا بفهمم با چنین زن سالخورده لجبازی چه کنم و چگونه نسبت به او نیک‌خواه باشم.

با مطالعه فا فهمیدم راه میان‌بری برای رسیدن به این هدف وجود ندارد. باید اجازه می‌دادم آموزه‌ها هر فکر و عمل مرا هدایت کنند، همیشه نیازهای او را درنظر می‌گرفتم، او را تحمل و از او مراقبت می‌کردم و درعوض هیچ‌چیزی نمی‌خواستم. به خودم گفتم باید از آن‌ها طوری مراقبت کنم که گویی فرزندانم هستند. هر کاری لازم بود برایشان انجام می‌دادم، حتی اگر کاری بچگانه و مضحک بود.

گفتن این حرف آسان‌تر از انجام‌دادنش بود. همیشه بخشی از وجودم می‌خواست با مادرم بحث کند. با کمک استاد، به‌تدریج بهتر شدم. برای مثال، او اجازه نمی‌داد از آب‌گرمکن برقی استفاده کنم، بنابراین حتی در روزهای زمستانی، با آب سرد حمام می‌کردم. از تمام دستورهای او پیروی می‌کردم. به‌آرامی متوجه شد که لجبازی و بدگمانی‌اش منجر به اشتباهات و آشفتگی می‌شود، اما من هرگز شکایت نمی‌کردم. وقتی هیچ‌کس به خواسته‌هایش برای استفاده‌نکردن از آب‌گرمکن توجهی نمی‌کرد، دختری که او دوستش نداشت، در سرمای زمستان، با آب سرد حمام می‌کرد تا او نگران برق‌گرفتگی نشود. نگرشش کم‌کم تغییر کرد.

لحظه‌ای که فهمید من پیشنهاد شغلی با حقوق سالانه بیش از یک‌میلیون یوان را رد کرده‌ام تا بتوانم از آن‌ها مراقبت کنم، کاملاً تغییر کرد. با نگاهی مهربان و لبخندی که مدت‌ها بود ندیده بودم به من نگاه کرد و گفت: «تو از سرزمین آدم‌های خوب آمده‌ای، مگر نه؟» «فکر نمی‌کنم در این دنیا بتوانم کسی را به مهربانی تو پیدا کنم.» می‌دانستم این حرف‌ها را از صمیم قلبش به زبان می‌آورد. در روندی که منیت را کنار گذاشتم و نوع‌دوست‌ و ازخودگذشته شدم، رنجش‌هایم از بین رفت. حالا والدینم احساس می‌کنند من دختر فوق‌العاده‌ای هستم.

آن‌ها 20 سال جوان‌تر از سن واقعی‌شان به‌نظر می‌رسند. دوستان و همکاران سابقشان به آن‌ها می‌گویند که حسرت داشتن چنین دختری را دارند و غبطه می‌خورند. فقط یک تمرین‌کننده می‌تواند از یک زندگی خوب در خارج از کشور و زمان ارزشمند در کنار فرزندان و نوه‌هایش صرف‌نظر کند تا در تمام طول سال، همراه پدر و مادر سالمندش باشد و از آن‌ها مراقبت کند. خانواده، دوستان و همسایگان‌مان اغلب علامت تأیید نشان می‌دادند و به من می‌گفتند: «باورکردنی نیستی.»

فرزند خلف بودن مهم‌ترین فضیلت سنتی چین است. اینکه من دختر خوبی باشم، چه چیزی نصیبم می‌شود؟ می‌خواهم پدر و مادرم بدانند فالون دافا خوب است. می‌خواهم ازطریق اعمالم ببینند که تمرین‌کنندگان انسان‌های خوبی هستند و حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری اصولی باشکوه‌ هستند.

آن‌ها اکنون می‌دانند چه کسی اهریمنی است و چه کسی درستکار. به‌ویژه با انتشار اخبار فساد مقامات ح.ک.چ در سال‌های اخیر، متقاعد شده‌اند که ح.ک.چ برای توجیه این آزار و شکنجه، درباره فالون دافا دروغ گفته است. هر دو آن‌ها تصمیم گرفتند از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کنند.

پدرم اغلب این عبارات را تکرار می‌کرد: «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است.» اکنون دیگر بیماری ندارد. با دیدن این معجزه فهمید که این نتیجۀ قدرت فالون دافا است. همان شبی که از ح.ک.چ کناره‌گیری کرد، با چشم آسمانی‌ام دیدم که موجودات ذی‌شعور در دنیای او، برای مدتی طولانی شادی می‌کردند.

به‌عنوان یک همسر

شوهرم در دوران کودکی‌اش، والدینش را از دست داد و به فردی درون‌گرا و کم‌حرف تبدیل شد. او از خودش محافظت می‌کرد، با لحنی آمرانه صحبت می‌کرد و دوست داشت دستور بدهد. وی دانشجویی ممتاز بود و در رشته علوم و مهندسی تحصیل کرده بود و می‌خواست مردم با منطق علمی، با او صحبت کنند. پس از دستگیری من، باور داشت که چون علم و منطقی ندارم، فریب خورده‌ام و به تمرین تزکیه روی آورده‌ام. می‌دانستم برای تغییر ذهنیتش، باید به او نشان دهم که تمرین‌کنندگان چقدر مهربان و آگاه هستند.

ازآنجاکه او دوست داشت گفت‌وگوهای عمیق و منطقی داشته باشد، موضوعاتی را که به آن‌ها علاقه داشت مطالعه کردم. همچنین موضوعات تاریخی و فرهنگی را که با آن‌ها آشنا نبود، به‌زبانی ساده برایش توضیح می‌دادم. به‌آرامی متقاعد شد که انتخاب من برای تمرین این روش معنوی، درست بوده و نسبت به اصول، ارزش‌ها و تصمیماتم دیدگاهی مثبت پیدا کرد.

باید او و نیازها و احساساتش را در اولویت قرار می‌دادم. این کار دشوار بود: او دوست نداشت با دوستانم معاشرت کنم، به‌ویژه دوستان مرد؛ می‌خواست تمام وقت آزادم را با او بگذرانم. پیش از اینکه تمرین‌کننده شوم، دوستان زیادی داشتم و دوست داشتم در جمع مردم باشم. اگر تمرین‌کننده نبودم، نیازهای خودم را در اولویت قرار می‌دادم و دوستان و زندگی اجتماعی‌ام را از دست نمی‌دادم. اما به‌عنوان یک تمرین‌کننده می‌دانستم باید سنتی و همسری خوب باشم، دیگر با دوستان مرد معاشرت نکردم و فقط گاهی با دوستان خانمم دیدار می‌کردم. اگر لازم بود در رویدادهای اجتماعی‌ای شرکت کنم که دوستان مردم حضور داشتند، شوهرم را همراهم می‌بردم. دوستانم باید دوستان او نیز می‌بودند. با کسانی که او نمی‌خواست با آن‌ها در ارتباط باشم، تماس نمی‌گرفتم.

وقتی دید که از فردی بسیار اجتماعی به همسری سنتی تبدیل شده‌ام، بسیار خوشحال شد. در روند به‌اصطلاح «ازدست‌دادن فردیت خودم»، درواقع بسیاری از عقاید و تصورات بشریِ منحط را کنار گذاشتم. یک همسر و مادر خوب نباید سبک زندگی رایج و بی‌قیدو بند میان زنان و مردان را دنبال کند.

در عصری که اخلاقیات رو به انحطاط رفته است، فالون دافا به شوهرم همسری بافضیلت بخشیده و او این را می‌دانست. او احترام بسیاری برای فالون دافا قائل است.

پدرشوهرم در جریان انقلاب فرهنگی ح.ک.چ کشته شد، زمانی‌ که شوهرم پنج‌ساله بود. سال بعد نیز مادرش را از دست داد. او در فقر بزرگ شد و اغلب مورد زورگویی و تحقیر دیگران قرار داشت. نیاز شدیدی به کنترل پول داشت. تمام پولی را که به‌دست می‌آوردیم، در اختیار می‌گرفت. حتی پولی را که خودم به‌تنهایی به‌دست می‌آوردم می‌گرفت و فقط مبلغ اندکی برای هزینه زندگی ماهانه به من می‌داد. او سعی داشت ازطریق کنترل پول، مرا کنترل کند. برای یک زن مدرن، این شاید غیرقابل‌تحمل باشد، اما من به‌عنوان یک تمرین‌کننده، حتی یک ‌بار هم شکایت نکردم.

من ماهی حدود ۱۰۰۰ یوان (حدود ۱۵۰ دلار آمریکا) خرج می‌کردم. هیچ‌یک از دوستانم باور نمی‌کنند که هرگز به سالن زیبایی نرفته‌ام و هیچ‌گاه برای خودم جواهرات گران‌قیمت یا لوازم آرایشی نخریده‌ام. هرچه داشتم، در حد ابتدایی‌ترین چیزها بود. هیچ‌کس باور نمی‌کند که من، با وجود اینکه مدیر اجرایی یک شرکت بودم، هرگز به باشگاه ورزشی نرفته‌ام، ماساژ نگرفته‌ام یا از جواهرات استفاده نکرده‌ام. حتی برای خرید چیزی که فقط ۳۰۰ یوان قیمت داشت، مردد می‌شدم. اما می‌دانم که یک تمرین‌کننده بدون نیاز به باشگاه، به‌طور طبیعی سالم است و بدون نیاز به لوازم آرایشی، جوان به‌نظر می‌رسد.

شوهرم متعلق به یکی از اقلیت‌های قومی است و من زنی از قوم هان و اهل جنوب چین هستم. بیشتر غذاهایی را که او دوست داشت، من نمی‌پسندیدم. وقتی تازه با هم آشنا شده بودیم، از من می‌پرسید چه غذایی دوست دارم و همان را سفارش می‌دادیم. کم‌کم متوجه شدم غذایی را که من انتخاب می‌کنم دوست ندارد و گاهی حتی به آن دست هم نمی‌زند. بعدتر، تصمیم‌گیری درباره غذا را به او سپردم و هرچه را که سفارش می‌داد می‌خوردم. طی چند دهه، چه در خانه غذا می‌خوردیم و چه بیرون، هرگز این من نبودم که تصمیم می‌گرفتم چه غذایی بخوریم. این روند بسیار دشوار بود، زیرا چیزهای زیادی بود که باید از آن‌ها دست می‌کشیدم. در ابتدا از او دلخور بودم. به‌تدریج توانستم غذاهایی را که دوست نداشتم بخورم و درنهایت حتی از آن‌ها لذت ببرم. این روندی برای بهبود شین‌شینگ من و قدردانی از غذایی بود که در اختیارم قرار می‌گرفت.

پس از ازدواج و زندگی مشترک فهمیدم آزادی مالی‌ام را از دست داده‌ام و نمی‌توانم آزادانه معاشرت کنم. حتی نمی‌توانستم غذایی را که دوست داشتم بخورم. به طلاق فکر می‌کردم، چون احساس می‌کردم بی‌اهمیت شده‌ام و این ازدواج برایم معنایی ندارد. اما می‌دانستم آن صدای خشمگینی که از قلبم برمی‌خاست، با انسانی نوع‌دوست که استاد می‌خواستند من به آن تبدیل شوم، همخوانی نداشت.

فالون دافا مرا هدایت کرده و به من قدرت بخشیده است تا انتخاب کنم که فردی راحت‌طلب و اهل افراط باشم یا تمرین‌کننده‌ای که از معیارهای سخت‌گیرانه پیروی می‌کند. من دومی را انتخاب کردم. وقتی تلاش کردم اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری را در عمل به‌کار بگیرم، شوهرم تغییر کرد و خانواده‌مان هماهنگ شد.

فالون دافا باشکوه است و ذره‌ذرۀ وجود مرا به فردی ازخودگذشته و نوع‌دوست تبدیل کرده است. این تمرین به همه کسانی که در اطراف تمرین‌کنندگان فالون دافا هستند اجازه می‌دهد شادی، هماهنگی، عشق و احترام را تجربه کنند.

بیشتر مردان طاقت غرزدن‌ها و شکایت‌های بی‌پایان همسرشان را ندارند. میل شدید همسران به کنترل شوهرانشان باعث می‌شود شوهران در خانه احساس صمیمیت و آزادی نکنند. شوهرم بسیار به خود می‌بالد که در خانه ما چنین چیزی وجود ندارد. می‌دانستم باید به آزادی و عادت‌های او احترام بگذارم و نباید مدام غر بزنم. هیچ‌کس در خانواده هرگز نشنیده است که من از شوهرم شکایت کنم یا در روابط او با دیگران دخالت و کنجکاوی کنم. او دوستان خودش را دارد و حریم خصوصی‌اش را می‌خواهد. به حرف‌هایی که دوست دارد با من در میان بگذارد گوش می‌دهم و درباره چیزهایی که نمی‌خواهد صحبت کند، چیزی نمی‌پرسم. وقتی غذا می‌پخت، خانه را تمیز می‌کرد یا وسیله‌ای را در خانه تعمیر می‌کرد، از او تعریف می‌کردم. همیشه جنبه‌های مثبتش را می‌دیدم و بازخورد مثبت به او می‌دادم.

کارهایی را هم که در خانه خوب انجام نمی‌داد، خودم اصلاح می‌کردم. او نیز مهربان‌تر و ملاحظه‌کارتر شد.اگر هر عضو یک خانواده بتواند از اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری پیروی کند، زندگی خانوادگی آن‌ها چقدر می‌تواند شگفت‌انگیز باشد؟

به‌عنوان یک مادر

تربیت فرزندمان و پرورش شخصیت او، برای من روندی پیوسته از تزکیه بوده است. فرزندم در رحمت حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری بزرگ شد.

وقتی پسرم در سنین پایین، به یک مدرسه راهنمایی انگلیسی‌زبان منتقل شد، احساس تنهایی و درماندگی می‌کرد. چون انگلیسی نمی‌دانست، در برخی درس‌ها مردود شد، عاشق دختری مشکل‌دار شد، به موسیقی راک علاقه افراطی پیدا کرد و شروع به سیگارکشیدن کرد. به خودم گفتم باید با این وضعیت مانند یک تمرین‌کننده فالون دافا برخورد کنم. باید او را درک می‌کردم، تحملش می‌کردم و بدون سرزنش و ناراحت‌شدن راهنمایی‌اش می‌کردم. می‌دانستم باید راهی برای هدایت او در دوران نوجوانی‌اش پیدا کنم.

اولین ‌بار که پسرم را در اتاقش درحال سیگارکشیدن دیدم و فهمیدم همه کارهای احمقانه‌ای را که دوست‌دخترش از او می‌خواست انجام می‌دهد، نزدیک بود از کوره دربروم. تلاش کردم آرام شوم و به خودم گفتم که باید آموزه‌ها را مطالعه کنم، کاری که همیشه کمکم می‌کرد منطق و آرامشم را دوباره به‌دست آورم.

با صبر و راهنمایی من، پسرم از دوست‌دخترش جدا شد، سیگار را ترک کرد و دیگر به موسیقی راک گوش نداد. او در دانشگاهی بسیار خوب پذیرفته شد. به دوستانش می‌گفت: «مادرم هیچ‌وقت سرم فریاد نزده است. او بهترین دوست من است.»

اکنون پسرم در شهر دیگری زندگی می‌کند. او هر روز به‌صورت آنلاین با ما گفت‌وگو می‌کند تا بپرسد روزمان چگونه گذشته و برایمان تعریف کند که آن روز چه اتفاقی برایش افتاده است. او می‌داند که پدر و مادرش، به‌ویژه مادرش، بهترین دوستان همیشگی او هستند؛ دوستانی که می‌تواند درباره هر چیزی با آن‌ها صحبت کند، دوستانی که به‌خاطر اشتباهات یا ضعف‌هایش او را سرزنش نمی‌کنند، بلکه درباره مسائل با او گفت‌وگو می‌کنند و با مهربانی با او حرف می‌زنند.

به‌عنوان مادرشوهر

پس از ازدواج پسرم، با خودم عهد کردم که با عروسم مانند دختر خودم رفتار کنم. محبت و توجهی حتی بیشتر از پسرم به او داشتم. فرهنگ سنتی را به او آموزش دادم، کمکش کردم بانویی متین شود، با او برای خرید می‌رفتم، چیزهایی را که دوست داشت برایش می‌خریدم و به احساساتش اهمیت می‌دادم. طی هشت سال گذشته، هر بار به دیدنمان می‌آمد، کاری می‌کردم احساس کند در خانه خودش است. او به مادرش گفت: «مامان، آن ترفندهایی که برای کنارآمدن با مادرشوهرم به من یاد دادی، اصلاً لازم نشد. مادرشوهرم بهترینِ دنیاست.»

همه دوستان عروسم می‌دانستند که او با من صمیمی‌تر است تا با مادر خودش. من اولین کسی بودم که نگرانی‌ها و شادی‌هایش را با او در میان می‌گذاشت. من حامی، پشتیبان، راهنما و دوست او بودم. یک بار به من گفت که می‌خواهد مادری مثل من شود.

کشوی من پر از نامه‌هایی است که از شهر محل زندگی‌شان برایم می‌نوشت. این نامه‌ها سرشار از قدردانی و محبتش نسبت به من است.

حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است

در میان همه روابط، تظاهر به داشتن رابطه خوب با اعضای خانواده از همه دشوارتر است. ما نمی‌توانیم احساسات واقعی‌مان را نسبت به آن‌ها پنهان کنیم، زیرا با هم ‌بودن در هر دقیقه، تمام وابستگی‌های ما را آشکار می‌کند. اگر بتوانیم به‌درستی با اعضای خانواده‌مان رفتار کنیم، برخورد با دوستان، همکاران و همسایه‌ها باید آسان‌تر باشد. وقتی در هر کاری دیگران را در اولویت قرار دهیم، همه دوستانمان می‌دانند که باملاحظه‌ هستیم، همکارانمان درستکاری و نیک‌خواهی ما را احساس می‌کنند و همسایگانمان می‌بینند که مهربان هستیم.

چه چیزی نصیب تمرین‌کنندگان فالون دافا می‌شود؟ ما می‌خواهیم مردم بدانند که در این دنیا، یک آموزه درست وجود دارد و گروهی از مردم هستند که در این جهان آشفته، از بهترین ارزش‌ها پاسداری می‌کنند.

ما می‌خواهیم شما این عبارت‌ها را به یاد بسپارید: «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» تا از خوش‌اقبالی و برکت بهره‌مند شوید.

ما می‌خواهیم شما با ساده‌ترین و درعین‌حال گرانبهاترین ارزش‌ها، حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری، ارتباط بگیرید تا هم خودتان و هم عزیزانتان آینده خوبی داشته باشید.

ما می‌خواهیم بروشورهایی را که تمرین‌کنندگان فالون دافا به شما داده‌اند بخوانید، زیرا ما حقیقت را به شما می‌گوییم. لطفاً با تمرین‌کنندگان مهربان باشید، زیرا این کار به‌معنای محافظت از انسان‌های مهربان است، و در حق خودتان لطف بزرگی خواهید کرد.

(مقاله منتخب ارسالی برای بزرگداشت روز جهانی فالون دافای ۲۰۲۶ در وب‌سایت مینگهویی)