(Minghui.org) زمانی ‌که در مارس۱۹۹۶، تمرین فالون دافا را آغاز کردم، ۴۶ سال داشتم.

پیش از آن، به بیماری‌های زیادی مبتلا بودم، ازجمله تحلیل عضلانی در پای چپم، مشکلات معده، التهاب آپاندیس، درد کمر و پا، و فرسودگی عصبی. اغلب با شوهرم دعوا می‌کردم و هر روز حال روحی بدی داشتم. خانواده والدینم نیز مشکلات زیادی داشتند. مادربزرگم ناخوش بود. پدرم زمین‌گیر بود. خواهرم سرطان داشت. مادرم بسیار سخت کار می‌کرد و کاملاً فرسوده شده بود. او برای درمان بیماری‌ها و دورکردن اهریمن از خانواده‌مان، درمانگران محلی را استخدام می‌کرد که اوضاع را بدتر می‌کردند. مادربزرگم، پدرم و خواهرم یکی پس از دیگری فوت کردند.

یک روز به دیدن یک تمرین‌کننده فالون دافا رفتم و گفتم که می‌خواهم فالون دافا را یاد بگیرم تا بیماری‌هایم برطرف شوند. پس از اینکه تمرین را آغاز کردم، مادرم بارها به دیدنم آمد. به او گفتم که همراه سایر تمرین‌کنندگان تمرینات را انجام دهد و ویدئوهای سخنرانی‌های استاد را تماشا کند. او نیز به این دلیل آمد که می‌خواست بیماری‌هایش درمان شود. من و مادرم به محل تمرین محلی رفتیم و در ردیف آخر ایستادیم و تمرینات را انجام دادیم.

در راه بازگشت به خانه، مادرم با تعجب گفت که می‌تواند دستش را بالا بیاورد. بعد از این حرفش، تازه متوجه شدم که درد پای من هم از بین رفته است و احساس خوبی داشتم.

ویدئوهای سخنرانی‌های استاد را تماشا کردیم. برای اولین ‌بار فالون‌های رنگارنگ و درخشان را دیدم. آن صحنه باشکوه و مقدس بود. استاد بدن‌ و روح‌ ما را پاکسازی کردند. من و مادرم از بیماری‌ها رها شدیم. مادرم بسیار تحت ‌تأثیر قرار گرفت و گفت: «استاد محیط خانواده ما را پاکسازی کرده‌اند.» خانواده ما هماهنگ شد و روابطمان بهبود یافت.

هرچه بیشتر فا را مطالعه می‌کردم و تمرینات را انجام می‌دادم، اصول والای انسانیت، معنای زندگی و ریشه سختی‌های زندگی را بهتر درک می‌کردم. فالون دافا مرا تغییر داد، اصلاح کرد و از نو ساخت. قبلاً تندخو، درون‌گرا و در برقراری ارتباط دچار مشکل بودم. بسیار لجباز و کینه‌جو بودم. فکر می‌کردم همیشه حق با من است و دیگران همه اشتباه می‌کنند. مدام با شوهرم دعوا می‌کردم و حتی درخواست طلاق داده بودم. وقتی عصبانی می‌شدم، بچه‌هایم را می‌زدم. اگر فالون دافا را تمرین نمی‌کردم، نتایجش غیرقابل‌تصور بود.

پس از شروع تمرین فالون دافا، به درون نگاه کردم و باملاحظه‌ شدم. بیشتر از هر کسی کار می‌کنم و زیان و ازدست‌دادن را موهبت می‌دانم. خانواده‌ام دچار تغییرات اساسی شده‌ است و زندگی بهتری دارد. دخترم و شوهرش شغل‌های خوبی دارند و درآمدشان بالاست. نوه‌ام در دبیرستان خوبی درس می‌خواند. اقتصاد چین رو به افول است. بیکاری و تعطیلی کسب‌وکارها همه‌جا دیده می‌شود. اما دخترم و شوهرش درآمد ثابتی دارند، دو آپارتمان خریده‌اند و سه بار خودرو خود را عوض کرده‌اند.

وقتی نوه‌ام در دبستان بود، به معلمانش تقویم‌هایی حاوی اطلاعات درباره فالون دافا هدیه می‌داد و به همکلاسی‌هایش نشان یادبود می‌داد. اکنون او بزرگ شده است. یک روز نام معلمان و مدیران مدرسه‌اش را به من داد و من برایشان مطالب روشنگری حقیقت درباره آزار و شکنجه فرستادم.

بعد از شروع به تمرین فالون دافا، سالم شدم و تلاش می‌کنم با پیروی از اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری انسان خوبی باشم. شوهرم نیز تغییرات مثبتی کرد و هر روز شبکه ان‌تی‌دی‌تی‌وی را تماشا می‌کند. هر زمان مشکلی در دریافت سیگنال پیش می‌آمد، فوراً تعمیرکار را خبر می‌کرد. او آنچه را که از ان‌تی‌دی‌تی‌وی می‌شنود برای دیگران تعریف می‌کند و حتی برنامه‌ها را ضبط می‌کند و به دیگران می‌دهد.

روزی از تعمیرکاری خواستیم آبگرمکن خانه‌مان را تعمیر کند. برای او حقیقت را روشن کردم. شوهرم نیز برایش توضیح داد که ماجرای خودسوزی میدان تیان‌آنمن صحنه‌سازی‌شده بود و ح.ک.چ چقدر بد است. از او خواستیم از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کند. وضعیت سلامتی شوهرم روزبه‌روز بهتر شده است.

مادرم اکنون ۹۴ساله است و از سلامتی خوبی برخوردار است. او هر روز عبارات «فالون دافا خوب است» و «حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» را تکرار می‌کند. با سه‌چرخه‌اش برای خرید مایحتاج روزانه می‌رود. به مرغ‌ها غذا می‌دهد و کارهای خانه را نیز انجام می‌دهد. پیش از سال نو زمین خورد و لگنش شکست. به‌دلیل سن بالایش، پزشک از انجام عمل جراحی برای او خودداری کرد و گفت بهبود پیدا نخواهد کرد. پزشک هشدار داد که سالمندان مستعد لخته‌شدن خون، زخم بستر و سایر عوارض هستند و از ما خواست مراقب باشیم. اما مادرم هیچ مشکلی پیدا نکرد. ظرف سه ماه خودش می‌نشست و ‌توانست خودش به توالت برود.

تمیزکردن چاه فاضلاب آلوده

مجتمع مسکونی‌ای که در آن زندگی می‌کنم، مدیر ساختمان ندارد. من در طبقه اول زندگی می‌کنم. چاه فاضلاب آلوده سال‌ها تمیز نشده بود. تابستان باران زیادی بارید و چاه سرریز کرد. بوی بدی می‌داد و هیچ‌کس حاضر نبود آن را تمیز کند. تصمیم گرفتم کمک کنم.

وقتی از محل کار به خانه برمی‌گشتم، متوجه شدم مردی مشغول تمیزکردن چاه فاضلاب است. از او خواستم چاه ما را نیز تمیز کند. گفت: «اگر زمان دیگری با من تماس گرفته بودی، دستمزد بیشتری می‌گرفتم. چاه را برایت تمیز می‌کنم.» از او تشکر کردم. پرسید چه کسی هزینه را پرداخت می‌کند. گفتم: «من پرداخت می‌کنم و بعداً این پول را از همسایه‌ها جمع‌آوری می‌کنم.»

به دیدن نماینده ساکنان بلوکمان رفتم و وضعیت را برایش توضیح دادم. او خیلی خوشحال شد. گفت چند بار خواسته بود کسی را برای تمیزکردن چاه استخدام کند، اما می‌ترسید ساکنان نسبت به قیمت اعتراض کنند. به او گفتم که خودم پول را از ساکنان ساختمان جمع می‌کنم.

هنوز صحبت‌مان تمام نشده بود که کارگر نظافت چاه رسید. من و نماینده ساکنان کمک کردیم درِ چاه را بردارد. چاه بسیار کثیف بود و پر از کرم‌ و حشره. حدود یک ساعت در هوای گرم کار کردیم و من آب آلوده و کثیف را کناری جمع کردم تا برای مردم مشکل ایجاد نکند و کفش‌هایشان کثیف نشود.

بعد از اینکه کار تمام شد، گفتم: «من فالون دافا را تمرین می‌کنم. استادمان به ما می‌آموزند کارهای خوب انجام دهیم و دیگران را در اولویت قرار دهیم.» برای آن فرد تمیزکار و پنج کارگرش حقیقت را روشن و به آن‌ها کمک کردم از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کنند. به هرکدام یک نسخه از بروشور روشنگری حقیقت و نشان یادبود دادم. هزینه خدمات را به کارگر نظافتچی چاه پرداخت کردم. گفتم اگر تشنه هستند برایشان آب می‌خرم. آن‌ها گفتند: «خاله، شما خیلی خوب هستی. لازم نیست آب بخری.»

نماینده ساکنان دید چه کار کرده‌ام و فهمید فالون دافا خوب است. دبیر حزب در محله نیز می‌دانست که من فرد خوبی هستم. او به شوهرم گفت که میان ساکنان ساختمان، خوش‌نام هستم و با همه به‌خوبی کنار می‌آیم. طی این سال‌ها، با هزینه شخصی خودم سیمان و شن خریده‌ام تا نشتی راه‌پله‌ها را تعمیر کنم و چاه را تمیز نگه دارم. مردم کارهایی را که انجام دادم دیدند و آن‌ها را به خاطر سپردند.

سه خانواده از گاراژ کوچک من استفاده می‌کنند

من در طبقه اول زندگی می‌کنم و یک گاراژ کوچک ساخته‌ام. چند سال پیش دزد زیاد بود و دوچرخه‌ها و اسکوترهای برقی را می‌دزدیدند. همه ساکنان گاراژ نداشتند. دو خانواده ساکن در طبقه سوم گاراژ نداشتند. مادر یکی از این خانواده‌ها از من پرسید که آیا فرزندش می‌تواند دوچرخه برقی‌اش را در گاراژ من بگذارد، چون برایش سخت بود هر روز بعد از مدرسه، دوچرخه را تا طبقه سوم بالا ببرد. فوراً موافقت کردم و برایش یک کلید ساختم. شوهر خانواده دیگر نیز از من پرسید که آیا می‌تواند موتورسیکلتش را در گاراژ من بگذارد. موافقت کردم. بعدها او درِ گاراژ را به یک در آهنی تبدیل کرد تا استفاده از آن آسان‌تر شود.

وقتی فرزندان آن دو خانواده بزرگ شدند، بدون اینکه از من اجازه بگیرند، اسکوترهای برقی‌شان را در گاراژ من گذاشتند. گاراژ کاملاً پر شده بود. هر روز برای جابه‌جا کردن وسایل خودم در گاراژ مشکل داشتم. در قلبم احساس می‌کردم این کارشان درست نیست و ذهنم را مشغول می‌کرد. این موضوع فقط مربوط به یکی دو روز نبود. آن‌ها بیش از ۳۰ سال بود که وسایل نقلیه‌شان را به‌طور رایگان در گاراژ من می‌گذاشتند.

آن‌ها هیچ‌وقت گاراژ را تمیز نمی‌کردند و گاهی عصبانی می‌شدم. اما به خودم یادآوری می‌کردم که تمرین‌کننده فالون دافا هستم و نباید مثل افراد عادی رفتار کنم. مرتب گاراژ را تمیز می‌کردم و وسایلی را که دیگر استفاده نمی‌کردم به جمع‌کنندگان ضایعات می‌دادم. برای آن‌ها نیز حقیقت را روشن می‌کردم و می‌گفتم که فالون دافا خوب است. هر چقدر هم رنج می‌کشیدم و فداکاری می‌کردم، این همان کاری بود که باید انجام می‌دادم، زیرا مردم باید ببینند که تمرین‌کنندگان فالون دافا انسان‌های خوبی هستند.

زندگی هماهنگ با همسایه‌ها

بعد از اینکه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در ۲۰ژوئیه۱۹۹۹، آزار و شکنجه فالون دافا را آغاز کرد، چندین بار به‌منظور دادخواهی برای حق تمرین فالون دافا به پکن رفتم. چند بار بازداشت و از شغلم اخراج شدم. خانه‌ام تفتیش شد. جریمه و در اردوگاه‌های کار اجباری بازداشت شدم و به زندان محکوم شدم. همسایه‌ها اغلب درباره‌ام سؤال می‌کردند و واقعاً نگرانم بودند.

پس از آزادی از زندان، خواهر و برادرم از مزرعه‌‌شان برایم میوه و سبزی آوردند. من نیز برای تشکر از همسایه‌ها، غذاها را با آن‌ها تقسیم کردم. به آن‌ها بروشورهای روشنگری حقیقت و یادبود دادم و حقایق مربوط به فالون دافا و آزار و شکنجه را برایشان توضیح دادم.

خانم وانگ در طبقه دوم، ایمان استوارم به فالون دافا را تحسین می‌کرد. وقتی بیمار شد، به دیدنش رفتم. در روز جشن قایق اژدها، چند پیراشکی‌ برنجِ چسبناک که خودم درست کرده بودم برایش بردم. او اغلب در برابر فرزندانش از من تعریف می‌کرد. فرزندانش از کارهایی که برای مادرشان انجام می‌دادم قدردانی می‌کردند و همه اعضای خانواده‌اش موافقت کردند که از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کنند. شوهر خانم وانگ نیز حقیقت درباره فالون دافا را درک کرد. او بیش از ۹۰ سال سن دارد و اغلب با دوستانش برای غذاخوردن بیرون می‌رود.

خانمی ساکن طبقه پنجم مدتی بیمار بود. روحیه خوبی نداشت و تنها زندگی می‌کرد. چند بار برایش حقیقت دافا را توضیح و به او بروشور و یادبود دادم. او از ح.ک.چ کناره‌گیری کرد. نگران بودم که در روزهای تعطیل تنها بماند، بنابراین در جشن نیمه پاییز در ۱۵اوت، برایش کیک ماه بردم و در جشن قایق اژدها در ماه مه، چند پیراشکی برنج چسبناک برایش بردم. هر وقت او را می‌دیدم، به‌گرمی احوال‌پرسی می‌کردم. اکنون سالم و پرانرژی است. با اینکه حدود ۷۰ سال دارد، هنوز کار می‌کند.

یک بار خانم لیو در طبقه دوم، با پرداخت ۷۰ یوان به‌صورت آنلاین یک جفت کفش خریده بود. کفش‌ها اندازه‌اش نبودند، اما امکان مرجوع‌کردنشان وجود نداشت. خیلی ناراحت بود. همسایه طبقه سوم پیشنهاد داد کفش‌ها را به من بفروشد. آن‌ها می‌دانستند که من از اینکه دیگران از من سوءاستفاده کنند ناراحت نمی‌شوم. خانم لیو کفش‌ها را آورد تا ببیند اندازه من می‌شود یا نه. از او پرسیدم چه سایزی است و پولش را به او دادم. به این شکل خیالش را راحت کردم.

همه از درخت جوانه‌های «تون چینی» (درختی با جوانه‌های خوراکی و معطر) در حیاطم استفاده می‌کنند. همسایه‌ها بدون اجازه من، جوانه‌های تازه آن را می‌چیدند.

من مطابق اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباریِ فالون دافا رفتار می‌کنم و با همسایگانم با مهربانی برخورد می‌کنم. به آن‌ها تقویم‌های روشنگری حقیقت، پوستر و جدیدترین بروشورها را می‌دهم.

شوهرم از برکت و موهبت برخوردار شد

یک بار در لوله فاضلاب، سوراخی ایجاد شده بود و آب آلوده به داخل چاه و واحد مسکونی ما نشت می‌کرد. مأمور بررسی کنتور آب این مشکل را به من گفت، اما شرکت آب به آن رسیدگی نکرد. همسایگان نیز درباره آن صحبت می‌کردند. بعضی می‌گفتند کمیته محله باید این مشکل را رفع کند. همه فقط حرف می‌زدند، اما هیچ‌کس کاری انجام نمی‌داد.

نگران بودم همسایه‌ها آب آلوده بنوشند. ادارات مختلف مسئولیت را به گردن یکدیگر می‌انداختند و مشکل هرگز حل نمی‌شد. این مشکل نتیجه یک پروژه بی‌کیفیت و غیراستاندارد بود. درباره این موضوع با شوهرم صحبت کردم. گفتم: «من ۲۰۰ یوان خرج می‌کنم و سیمان و شن می‌خرم. نظرت چیست خودمان مشکل را رفع کنیم؟» او گفت: «هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد. لازم نیست تو نگران باشی. این کار هم کثیف است و هم خسته‌کننده. چه کسی حاضر است چنین کاری انجام دهد؟» گفتم: «آب آلوده همین‌طور بیشتر می‌شود و به چاه می‌ریزد. همه، ازجمله خود ما، داریم این آب آلوده را می‌نوشیم.»

شوهرم تحت ‌تأثیر اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری، این مسئولیت را پذیرفت. با دوچرخه به مغازه رفت، سیمان و شن خرید، از جایی چند آجر تهیه کرد و برای تعمیر چاه آماده شد. همسایه‌ها تحت‌ تأثیر قرار گرفتند و برای کمک آمدند. شوهرم داخل چاه رفت تا آب آلوده را تخلیه کند. چاه بدبو، کثیف و پر از پشه بود. کار بسیار سختی بود. او با آجر، سیمان و شن سوراخ را بست و سپس دوباره چاه را آجرچینی کرد. تمام روز کار کرد. بعد با صاحب یک شرکت تخریب ساختمان تماس گرفت و یک درِ آهنی دست‌دوم برای جایگزینی درِ فرسوده چاه تهیه کرد. همسایه‌ها نیز کمک کردند درِ جدید را جا بیندازند. سرانجام کار تمام شد.

شوهرم صاحب شرکت تخریب را به من معرفی کرد. گفتم: «متشکرم.» برایش حقیقت را روشن و کمکش کردم از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کند.

بعدها یک واحد کوچک را بازسازی کردیم. صاحب شرکت تخریب با ابزار، شن و سیمان، به کمکِ ما آمد. من و شوهرم او و صاحب شرکت بازسازی را به شام دعوت کردیم. هنگام غذاخوردن دوباره حقیقت را برایشان روشن کردم. به آن‌ها نشان یادبود و فلش یو‌اس‌بیِ حاوی اطلاعات مربوط به فالون دافا دادم. هردو گفتند که من شخص خوبی هستم.

وقتی شوهرم چاه را تمیز می‌کرد، پشه‌ها او را نیش زدند و جای نیش‌ها دردناک بود و خارش داشت. اما او به‌خاطر زحمتی که کشید از رحمت و برکت برخوردار شد. قبلاً کمر و پاهایش درد می‌کرد و کمی لنگ‌لنگان راه می‌رفت. اکنون با گام‌های سریع راه می‌رود. او می‌خواست به شی‌آن سفر کند. دخترمان هزینه این سفر را پرداخت کرد.

سفر به زادگاهمان، در جشن چینگ‌مینگ

شوهرم هفت خواهر و برادر دارد. چهار تن از آن‌ها، بیش از ۹۰ سال دارند. کوچک‌ترین‌شان حدود ۷۰ سال دارد. همه آن‌ها می‌توانند از خودشان مراقبت کنند. ما در جشن چینگ‌مینگ، برای رفتن به سر مزار نیاکان، به زادگاهمان می‌رویم. من نیز آنجا می‌روم تا برای مردم روشنگری حقیقت کنم.

یک هفته پیش از جشن، شروع به آماده‌کردن هدایا می‌کنم. شیر، نوشیدنی، تنقلات، میوه و لباس خریدم. شوهرم اسکناس مخصوص مراسم و یک مرغ کاغذی خرید. خودرویمان پر از هدایا بود. مقداری میوه محلی نیز خریدم. البته تعداد زیادی بروشور فالون دافا و یادبود نیز با خودمان بردیم.

وقتی رسیدیم، برادر دوم و سوم شوهرم و برادرزاده‌هایش بیرون منتظر بودند. به آن‌ها سلام کردم و هدایا و وسایل مراسم را داخل سه‌چرخه‌شان گذاشتم و آن‌ها را برای رفتن به سر مزار بدرقه کردم. یک سطل میوه و تعدادی بروشور برداشتم تا به دیدن همسایه برادر سوم بروم. به او سلام کردم و هدیه را به او دادم. گفتم: «برای شما چند هدیه آورده‌ام. لطفاً هر وقت فرصت کردید بروشورها را بخوانید. دنیا آشفته است، اما فالون دافا امید را برایتان به ارمغان می‌آورد.» آن همسایه قبلاً از ح.ک.چ کناره‌گیری کرده بود و از من تشکر کرد.

همسر برادر سوم بیرون منتظر من بود. هدیه‌های زیادی به او دادم. او و دخترش بسیار خوشحال شدند. بعد به آشپزخانه رفتم و ماهی سرخ کردم. آن‌ها غذا را دوست داشتند و گفتند که من قلب مهربانی دارم. می‌گفتند به فکر همه هستم و به‌منظور خرید این‌همه هدیه خوب برایشان، پول زیادی خرج کرده‌ام.

دو سال پیش، همسر برادر دوم و همسر برادر سوم شوهرم بیمار بودند. همسر برادر دوم مجبور بود از عصا استفاده کند. همسر برادر سوم دچار کمردرد و پادرد شده بود و شوهرش برای خانواده آشپزی می‌کرد. اکنون همسر برادر دوم دیگر از عصا استفاده نمی‌کند. همسر برادر سوم نیز دیگر پادرد ندارد، کمرش صاف شده و دوباره می‌تواند آشپزی کند.

شوهرم خبرهایی را که در ان‌تی‌دی‌تی‌وی دیده بود برای برادر و برادرزاده‌هایش تعریف کرد. آن‌ها گفتند هرگز چنین خبرهایی نشنیده بودند. همه خوشحال شدند و فضا صمیمانه و هماهنگ شد.

بعد از شام، به دیدن یکی از آشنایان در روستای مجاور که ۹۴ سال داشت رفتم. او سالم بود و هنوز خودش آشپزی می‌کرد. دخترش نیز برای دیدن مادرش آمده بود. دخترش به من گفت: «خاله، خیلی جوان به‌نظر می‌رسی.» گفتم: «من فالون دافا را تمرین می‌کنم.» یک بروشور و یک یادبود زیبا به او دادم. برای عمه‌ام نیز هدیه و پول، همراه با بروشور و یادبود بردم. بینایی و شنوایی‌اش هنوز بسیار خوب بود. گفت: «اقوامم یادبودها و کدوی کوچک تزئینی‌ای را که سال گذشته به من داده بودی، برداشتند.» گفتم: «این بار دو تا به تو می‌دهم. هرکس خواست می‌تواند یکی را بردارد.»

سخن پایانی

من گام‌به‌گام در مسیر طلایی و درخشان بازگشت به خویشتن حقیقی‌ام پیش می‌روم. استاد در تمام این مسیر، با نیکخواهی از من محافظت و مرا تقویت کرده‌اند. فالون دافا رحمتی عظیم را به موجودات ذی‌شعور ارزانی می‌دارد. هیچ واژه‌ای هرگز نمی‌تواند توصیف کند که فالون دافا چقدر شگفت‌انگیز است!

(مقاله منتخب ارسالی برای بزرگداشت روز جهانی فالون دافای ۲۰۲۶ در وب‌سایت مینگهویی)