(Minghui.org) من ۶۲ سال دارم و تمرین فالون دافا را در سال ۲۰۰۴ شروع کردم. درکم از این تمرین در ابتدا، تحت تأثیر دروغهای حزب کمونیست چین (ح.ک.چ)، ازجمله خودسوزی ساختگی در میدان تیانآنمن، بود که باعث شد از فالون دافا متنفر شوم و از آن دوری کنم. همچنین سعی میکردم پسرم را از خواندن بروشورهای دافا بازدارم، از ترس اینکه توسط آنها مسموم شود. اما سرنوشت زمانی تغییر کرد که رئیسم مرا با یک همکار زن مسنتر، برای فروش کالا، همکار کرد، زیرا او برحسب اتفاق تمرینکننده دافا بود.
وضعیت سلامتیام بد بود و درگیر اسهال، حساسیت به سرما، ضربان قلب نامنظم، تنگی نفس و سردردهای دردناک بودم. وابستگیام به دوزهای بالای مسکنها باعث شده بود به گاستریت و بیخوابی مبتلا شوم. خسته و غیرمنطقی بودم و اغلب با شوهرم بحث میکردم؛ فضای خانهمان بسیار پرتنش بود.
همکارم با دیدن حال بدم، هر روز درباره فالون دافا با من صحبت میکرد. تحت تأثیر مهربانی او قرار گرفتم و دیویدیای را که به من پشنهاد داد پذیرفتم. من و شوهرم قبل از تماشای آن، تمام درها و پنجرهها را بستیم، زیرا از اینکه ح.ک.چ متوجه شود خیلی وحشت داشتم. بعد از آن، متوجه شدیم که توسط ح.ک.چ فریب خوردهایم. آن بهاصطلاح «خودسوزی» درواقع توسط ح.ک.چ صحنهسازی شده بود تا فالون دافا را بدنام کند.
جوآن فالون، کتاب اصلی فالون دافا، را از همکارم قرض گرفتم و خواندم. کتاب فوقالعادهای بود. خیلی زود قدرت معجزهآسای دافا را تجربه کردم. میتوانستم هالههایی با رنگهای زیبای آبی و زرد و فالون (چرخهای قانون) را ببینم که میچرخیدند، حتی وقتی چشمانم را میبستم. خیلی هیجانزده بودم زیرا فهمیدم آنچه در جوآن فالون توصیف شده واقعی است! جشن نیمه پاییز در سال ۲۰۰۴، مهمترین روز زندگیام بود؛ روزی بود که تمرین فالون دافا را شروع کردم.
تحول جسمی و ذهنیام فوری و فوقالعاده بود. تمام بیماریهایم از بین رفتند و دیگر نیازی به دارو نداشتم. فهمیدم که بیماری ناشی از کارما است و فردی پرانرژی و شاد شدم.
حتی صدایم که پس از سالها کار در مهدکودک و فروشندگی گرفته بود، دوباره برگشت. از کودکی عاشق آواز خواندن بودم. بعد از اینکه موسیقی الهی فالون دافا را شنیدم، خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. ما هر روز موسیقی دافا و همچنین دیویدیها را در تلویزیونهای فروشگاهمان پخش میکردیم. همچنین هنگام پیادهروی یا دوچرخهسواری به محل کار، عاشق خواندن آهنگهای دافا بودم. وقتی مردم میگفتند که این آهنگها زیبا هستند، با افتخار به آنها میگفتم که تمرینکنندگان فالون دافا آنها را تصنیف کردهاند. قبل از اینکه متوجه شوم، صدایم آنقدر بهبود یافت که میتوانستم بالاترین نتها را بهراحتی بخوانم.
پس از انتشار «نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست» در سال ۲۰۰۴، من و سایر تمرینکنندگان شروع کردیم شبها برای توزیع بروشورها بیرون برویم تا به مردم کمک کنیم از حقیقت دافا آگاه شوند. میتوانستم ببینم مطالبی که جلو در خانههای مردم میگذاشتیم، شبها میدرخشیدند. احساس میکردم آن مطالب واقعاً برای افرادی که آنها را میخواندند، نعمتی بود، اما برای کسانی که آنها را دور میریختند، دلم میسوخت. همچنین فالونهای بزرگ و رنگارنگی را دور سرم میدیدم که وقتی برای صحبت با مردم درباره دافا بیرون میرفتم، از من محافظت میکردند.
دافا زندگی خانوادگیام را متحول کرده است
شوهرم را پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ کردند و پس از ازدواج، با آنها زندگی میکردیم. زندگی در ابتدا دشوار بود. مادرشوهرم پس از یک بیماری طولانی درگذشت و ما را با بدهیهای قابلتوجه ناشی از صورتحسابهای پزشکی رها کرد. بدتر از آن، شوهرم چند کار تجاری را امتحان کرد، اما بهطور مداوم شکست خورد و ما را بیشتر در بدهی غرق کرد که باعث افسردگی و ناامیدیاش شد. اما پس از شروع تمرین فالون دافا، همهچیز تغییر کرد. عمیقاً از اصول حقیقت، نیکخواهی، بردباری پیروی کردم و مهربان و خوشبین شدم. تغییرات مثبتم بر کل خانوادهام نیز تأثیر گذاشت.
پدربزرگ و مادربزرگ شوهرم معتقد بودند که نوهشان همیشه بینقص است و هر مشکلی تقصیر من است. پدربزرگ شوهرم دائماً مرا بهخاطر چیزهای بیاهمیتی مانند مصرف آب و برق سرزنش میکرد. رابطه ما تیره و تار بود. اما پس از شروع تمرین دافا، از آموزههای استاد لی پیروی کردم تا با همه نیکخواه باشم.
با مهربانی و صبر، از زوج مسن مراقبت میکردم. وقتی پدربزرگ شوهرم مرا سرزنش میکرد، دیگر عصبانی نمیشدم و شینشینگ (ویژگیهای اخلاقی) خود را بهخوبی حفظ میکردم. وقتی بیمار میشد، با دقت از او مراقبت میکردم تا اینکه در ۸۹سالگی با آرامش درگذشت.
همچنین از مادربزرگ شوهرم بهخوبی مراقبت میکردم و اغلب نیازهای او را بالاتر از نیازهای والدین خودم قرار میدادم. او آنقدر از من خرسند بود که هر وقت سایر تمرینکنندگان به ملاقاتم میآمدند، میگفت: «شما هم مثل همسر نوهام هستید. به خانه ما خوش آمدید!» یکی از همسایگانمان از من تعریف کرد و گفت که حتی فرزندان خودش هم به خوبی من با او رفتار نمیکنند.
سه سال پس از فوت پدربزرگ شوهرم، مادربزرگ شوهرم دچار خونریزی معده و تب ۴۰ درجه سانتیگراد (۱۰۴ درجه فارنهایت) شد. همه احساس میکردند که او قادر به ادامه زندگی نخواهد بود. او را تشویق کردم که صمیمانه این جملات را تکرار کند: «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است.» گرچه صدایش ضعیف بود، همچنان ادامه داد و یک روز پس از بستریشدن در بیمارستان کاملاً بهبود یافت.
وقتی خانه را بازسازی میکردم، او حاضر نشد پیش دخترش بماند، گرچه مجبور بودیم به او یک ژاکت دولایه بپوشانیم و رویش لحاف بیندازیم، زیرا مجبور بودیم پنجرهها را هنگام نقاشی باز نگه داریم. وقتی کسی از او پرسید که چرا با دخترش زندگی نمیکند، پاسخ داد: «من الان از زندگی با نوهام، خیلی خوشحالم و میترسم اگر بروم، اجازه ندهند برگردم.»
مادربزرگ شوهرم در سالهای آخر عمرش، بهدلیل زمین خوردن قادر به حرکت نبود و به آتروفی (تحلیلرفتن) مخچه مبتلا شد. او در بستر بود و نیاز به مراقبت مداوم داشت. با خوب مراقبت کردن از او، حجم کارم سه برابر شد. هر روز او را تمیز میکردم و میشستم. وقتی گیج میشد، گاهی اوقات مرا سرزنش میکرد. وقتی احساس میکردم مورد بیعدالتی قرار گرفتهام، پسرم به من یادآوری میکرد: «مامان، فکر میکنی چرا مادربزرگ اینقدر عمر کرده است؟ مگر برای کمک به بهبود شینشینگ تو نیست!» این باعث شد که کاستیهایم را ببینم و بتوانم با آرامش فورانهای خشمش را تحمل کنم.
او بهمدت دو سال فلج بود و سرانجام در ۹۳سالگی درگذشت. مردم میگفتند که او بهلطف مراقبت و شفقت من چنین عمر طولانیای داشته است.
شوهر درستکارم
پس از اینکه تمرین فالون دافا را شروع کردم، شوهرم شاهد تحول چشمگیر من بود. سلامتیام به میزان زیادی بهبود یافت، رفتارهای غیرمنطقیام را کنار گذاشتم و در خانه سختکوش شدم. بنابراین او بهشدت از تمرینم حمایت کرد. یک بار سه برادرزادهام و خانوادههایشان در طول سال نو چینی، به دیدار ما آمدند. ازآنجاکه یکی از برادرزادههایم مأمور پلیس است، شوهرم از این فرصت استفاده کرد و به او گفت: «بگذارید به شما یادآوری کنم، هیچ کسی نباید با این مسئله که عمهتان فالون دافا را تمرین میکند مخالفت کند. من مستقیماً از تمرین او بهرهمند میشوم.»
در سال ۲۰۱۵، در جریان موج شکایات علیه جیانگ زمین بهدلیل آزار و اذیت فالون دافا، من نیز شکایتی رسمی ارائه دادم. کمی بعد، رژیم ح.ک.چ شروع به انتقامجویی از کسانی کرد که با نام واقعی خود شکایت کرده بودند. پلیس چند بار برای آزار و اذیتم به خانهام آمد، اما من در خانه نبودم. به شوهرم گفتم که قصد دارم برای محافظت از حقوق شهروندیام، با پلیس صحبت کنم. اما او اجازه نداد، زیرا میترسید این کار مرا در معرض خطر قرار دهد. او گفت: «من با آنها برخورد خواهم کرد. هیچ منطقی برای اراذل و اوباش وجود ندارد.» وقتی پلیس دوباره آمد، او با آنها روبرو شد و گفت: «دیگر مزاحم ما نشوید. این آزار و اذیت است و من از شما شکایت خواهم کرد.» آنها ادعا کردند که فقط از دستورات پیروی میکنند. وقتی خشمِ بهحقِ شوهرم را دیدند، رفتند و دیگر برنگشتند.
شوهرم بهدلیل حمایتش از دافا، مورد لطف قرار گرفته است. او فردی سالم شد و زندگیاش بهآرامی پیش رفت. در طول سالها، با موفقیت تمام بدهیهای خودش و مادرش را پرداخت کرد، برای پسرمان خانهای خرید و به او کمک کرد تا ازدواج کند.
پسرم برکت یافت
وقتی فا را کسب کردم، پسرم در مدرسه راهنمایی بود. وقتی معلمش از او خواست که به لیگ جوانان کمونیست بپیوندد، شجاعانه امتناع کرد. او را بهخاطر انجام کار درست تحسین کردم. یک بار به من گفت: «مامان، امروز در مراسم برافراشتن پرچم حزب کمونیست چین در مدرسه، افکار درست فرستادم و پرچم بالا نرفت!»
سالها بعد، کمی پس از شروع اولین کارش، شرکت پسرم یک سفر پیادهروی ترتیب داد و او بهعنوان نفر عقب گروه انتخاب شد. پای پسرم لغزید و از ارتفاع دوهزارمتری از یک سراشیبی به پایین افتاد. گردشگران مبهوت شده بودند و مطمئن بودند که او زنده نخواهد ماند. بهطور معجزهآسایی، سقوطش در نیمه راه کوه متوقف شد.
بدنش پر از کبودی بود و تمام وسایلش را از دست داده بود، بهجز نشان یابود دافا که به گردنش آویزان بود. در راه بازگشت، درحالیکه هنوز از آن سقوط میلرزید، با من تماس گرفت: «مامان، باید به استاد ادای احترام و صمیمانه از او تشکر کنم. استاد جان مرا نجات دادند.» شرکتش او را برای معاینه کامل به بیمارستان فرستاد و مشخص شد که فقط خراشهایی سطحی دارد.
مردم اغلب از من میپرسند که چرا همیشه اینقدر مثبت و بیدردسر هستم. به آنها میگویم چون فالون دافا را تمرین میکنم. هیچ کلمهای نمیتواند قدردانی مرا از استاد، برای نجات نیکخواهانهشان بیان کند. فقط میتوانم با تزکیه کوشا، محبتهای ایشان را جبران کنم.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.