(Minghui.org) من در دهه ۱۹۹۰، در دوران «بی‌سروصدا پول درآوردن» تحت حاکمیت رژیم جیانگ زمین، به‌عنوان وکیل کار می‌کردم. به نظر می‌رسید که همه به‌دنبال پول هستند و حرفه وکالت هم تفاوتی نداشت؛ هدف پول درآوردن بود.

در سال ۱۹۹۶، جوآن فالون را خواندم و متوجه شدم که فالون دافا ویژگی‌های اخلاقی فرد را بهبود می‌بخشد. اما واقعاً در آن زمان، تزکیه را شروع نکردم. پس از اینکه وکیل ‌شدم، تحت تأثیر همکارانم، به‌دنبال شهرت و منافع شخصی بودم. برای جذب موکل، اغلب با مردم شام می‌خوردم و به حدی می‌نوشیدم که هشیاری‌ام را از دست می‌دادم.

نگران این نبودم که چه کسی درست می‌گوید و چه کسی غلط، یا اینکه آیا می‌توان در پرونده پیروز شد یا خیر. تا زمانی که مردم به من پول می‌دادند، پرونده‌ها را می‌پذیرفتم. عمداً و سهواً مردم را فریب می‌دادم و برای پیروزی در پرونده‌ها، از ارتباطات استفاده می‌کردم و روند قانونی را دور می‌زدم. یک قاضی از من ‌خواست که پیش‌نویس حکم پرونده‌ای را که رسیدگی می‌کردم، آماده کنم.

این رفتار بی‌رحمانه را به‌مدت دو سال ادامه دادم. احساس بدی داشتم. وقتی کم‌کم به بیماری‌هایی مبتلا شدم، در قلبم می‌دانستم که دیگر نمی‌توانم این‌گونه رفتار کنم. در آغاز سال ۱۹۹۹، شروع به مطالعه فالون دافا، انجام تمرینات و تزکیه واقعی کردم.

طولی نکشید که وضعیت بدن و ذهنم تغییر کرد و بهبود یافت. تمام بیماری‌هایم ناپدید شدند. با مطالعه مکرر جوآن فالون و سایر سخنرانی‌های استاد لی، کم‌کم درک کردم که دافا چیست. متوجه شدم که زندگی هر فرد از سطح بالایی از کیهان سرچشمه می‌گیرد؛ هدف از انسان بودن، بازگشت به خود واقعی‌ فرد است؛ ثروت مادی با تولد به دست نمی‌آید و هنگام مرگ نیز با ما همراه نخواهد بود. وقتی از روش‌های بی‌رحمانه برای کسب درآمد استفاده می‌کنیم، خودمان را نابود می‌کنیم.

شروع به پیروی از اصول راهنمای فالون دافا، حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری، کردم. نوشیدن الکل، غذا خوردن و تعاملات نادرست با قضات را کنار گذاشتم. با موکلانم مانند خانواده خودم رفتار می‌کردم. دیگر وکیلی سودجو و بی‌وجدان نبودم. بیشتر مردم می‌گفتند که من وکیل مهربانی هستم.

امتناع از دریافت پول اضافه

کمی پس از شروع تزکیه‌ام، به یکی از شرکای شرکت حقوقی، پرونده‌ای مربوط به اختلافات ناشی از یک قرارداد ساختمانی بزرگ داده شد. حق‌الوکاله مرحله آماده‌سازی ۳۰۰هزار یوان بود. آن شریک ۱۰هزار یوان به من داد و از من خواست که بخشی از کار را انجام دهم.

برای آشنایی با پرونده، با رئیس شرکت، آفو، قرار ملاقات گذاشتم. به دفترش رفتم و تنها صحبت کردیم. بعد از صحبت، او کشویی را باز کرد و یک دسته پول بیرون آورد. آن را به من داد و گفت که یک پاداش ویژه است. حدس زدم ۲۰هزار یوان باشد. وسوسه‌انگیز بود.

نمی‌دانستم که آیا واقعاً می‌خواهد پول را به من بدهد یا نه. مؤدبانه به او گفتم که نیازی به این کار نیست. او اصرار کرد و پول را به دستم داد. درست زمانی که می‌خواستم آن را بپذیرم، ناگهان به یاد این حرف استاد افتادم:

«من تمرین‌کننده هستم. چگونه می‌توانم دنبال چنان چیزی باشم؟ اگر چیزی را بگیرم که هزینه آن را نپرداخته‌ام، چه مقدار تقوا باید در ازای آن از دست بدهم؟» (سخنرانی چهارم، جوآن فالون)

سریع پول را به آفو برگرداندم و گفتم: «شما حق‌الوکاله را به شرکت حقوقی پرداخت کرده‌اید. من نمی‌توانم بیشتر از این از شما بگیرم. نگران نباشید، تمام تلاشم را برای پرونده خواهم کرد.» پس از اینکه همچنان امتناع کردم، آفو تسلیم شد.

آفو به‌دلیل وضعیت نامناسب سلامتی‌اش، از پسرش خواست که از طرف او به پرونده رسیدگی کند. او نمی‌دانست که پسرش قمارباز است و بدهی زیادی دارد. پسرش از او پول خواسته بود و وقتی آفو امتناع کرد، پسر عصبانی شد. یک روز، او به آفو گفت که من به ۲۰۰هزار یوان برای رشوه‌دادن به قاضی رسیدگی‌کننده به پرونده نیاز دارم. آفو حرف او را باور کرد و ۲۰۰هزار یوان به پسرش داد تا به من بدهد.

پسرش از یکی از دوستان خود خواست که خودش را جای من جا بزند و تماس بگیرد و بگوید که من بیرون از دفتر هستم. تماس‌گیرنده گفت که من ترتیب ملاقات یکی از همکارانم را با آن‌ها داده‌ام. دوست پسرش وانمود کرد که همکار من است، با آن‌ها در طبقه پایین دفتر وکالت ملاقات کرد و ۲۰۰هزار یوان را گرفت.

شریک مسئول پرونده پرسید که آیا پول آفو را دریافت کرده‌ام یا نه. وقتی گفتم نه، از آفو خواست که برای صحبت حضوری به دفتر وکالت بیاید. وقتی فهمید که من تماس تلفنی نگرفته‌ام یا از کسی نخواسته‌ام که برای دریافت پول به طبقه پایین برود، با پسرش تماس گرفت تا بپرسد جریان چیست. پسرش اصرار داشت که من تماس گرفته‌ام و از همکارم خواسته‌ام که پول را بگیرد.

شریکم پیشنهاد داد که با پلیس تماس بگیریم. آفو درباره‌اش فکر کرد، اما منصرف شد. او به شریکم گفت که حرفم را باور کرده است: «وقتی پول را خصوصی به او پیشنهاد دادم، از گرفتن آن امتناع کرد. او سعی نکرد مرا فریب دهد.»

همه‌چیز حل‌وفصل شد، اما من شوکه شدم. اگر پول آفو را همان اول که پیشنهاد داد، می‌گرفتم، حتی اگر ثابت می‌شد که ۲۰۰هزار یوان را نگرفته‌ام، مجازات می‌شدم و به‌خاطر پذیرش پاداش مخفی، آبرویم می‌رفت.

حقیقتاً نسبت به مشتریان باملاحظه بودن و حل‌وفصل درست اختلافات

داوی با من تماس گرفت و گفت که او و یکی از دوستانش، با هم سرمایه‌گذاری مشترکی داشته‌اند و شرکتی را تأسیس کرده‌اند. چند ماه بعد، دوستش می‌خواست از سرمایه‌گذاری مشترک خارج شود. آن‌ها درباره شرایط توافق و موافقت‌نامه‌ای امضا کردند. داوی میلیون‌ها یوان به دوستش پرداخت کرد و مراحل برداشت پول انجام شد.

اما دوستش ناگهان نظرش را تغییر داد و ادعا کرد که داوی هنگام مدیریت شرکت، مرتباً پول را به حساب خودش منتقل می‌کرده است. آن دوست مبلغ هنگفت دیگری از داوی مطالبه کرد، وگرنه از او به جرم اختلاس شکایت می‌کرد. داوی احساس کرد که این ناعادلانه است و می‌خواست دادخواست متقابلی تنظیم و شریک سابق خود را به اخاذی متهم کند.

پس از مطالعه دقیق پرونده، متوجه شدم که هر دو طرف نقص‌هایی دارند. شکایت منجر به آسیب متقابل به هر دو طرف می‌شد. پیامدهای جانبی احتمالی را برای داوی توضیح دادم، اما او با عصبانیت گفت: «من نمی‌ترسم. من در سیستم پلیس ارتباطاتی دارم. ترجیح می‌دهم پول را برای تو و پلیس خرج کنم تا اینکه آن را به شریکم بدهم.»

به‌عنوان یک تمرین‌کننده نمی‌توانستم فقط برای کسب حق‌الوکاله، رفاه موکل را نادیده بگیرم. احساس کردم داوی تحت تأثیر فرهنگ حزب کمونیست چین قرار گرفته است، بنابراین به اصول دافا و فرهنگ سنتی اشاره و ضرب‌المثل‌های قدیمی چینی را به او یادآوری کردم: «هماهنگی گرانبهاترین چیز است» و «بهتر است شکایات را حل کنیم تا اینکه آن‌ها را ایجاد کنیم.» داوی به‌تدریج آرام شد و تصمیم گرفت با طرف مقابل مذاکره کند. درنهایت، هر دو طرف سازش کردند و اختلافات خود را به‌طور مسالمت‌آمیز حل‌وفصل کردند.

بعدها، داوی به من گفت که وکلای زیادی را می‌شناسد و همه آن‌ها به او توصیه کردند که شکایت کند. من تنها کسی بودم که به فکر آسایش واقعی او بودم. به او کمک کردم تا از یک نبرد حقوقی طولانی‌مدت جلوگیری کند. بعداً فهمیدیم که طرف مقابل نیز قصد داشت پول زیادی خرج و از نفوذ خود برای پیروزی در این نبرد استفاده کند. پس از این حادثه، داوی مرا به‌عنوان مشاور حقوقی دائمی استخدام کرد.

نیک‌خواهی نسبت به مردم

یکی از دوستانم، خانم لیو را به من معرفی کرد. شوهرش اخیراً در یک تصادف رانندگی، در مسیر رفتن به محل کار فوت کرده بود. او و نوزاد تازه‌متولد‌شده‌اش در شرایط سختی زندگی می‌کردند. آن‌ها در پرونده مربوط به تصادف رانندگی پیروز شدند، اما حکم اجرا نشد و پولی دریافت نکردند. او شغلی نداشت. وقتی از کارفرمای سابق شوهرش درخواست غرامت کرد، آن‌ها گفتند که این تصادف هیچ ارتباطی به آن‌ها ندارد و از کمک خودداری کردند.

خانم لیو می‌خواست که من به او در شکایت از کارفرما کمک کنم. اما به‌دلیل مقررات، شانس پیروزی کم و این روند زمان‌بر بود. اکثر وکلا نمی‌خواستند این پرونده را بپذیرند. به او گفتم که سرم شلوغ است و پیشنهاد دادم کس دیگری را پیدا کند. او گفت که با وکلای دیگری صحبت کرده است، اما هیچ کسی نمی‌خواست پرونده را بپذیرد. او به گریه افتاد. با خودم فکر کردم: «من تمرین‌کننده هستم و وضعیت او ترحم‌بر‌انگیز است»، بنابراین قبول کردم که پرونده را بپذیرم.

از او فقط حق‌الوکاله اسمی (حداقل حق‌الوکاله) دریافت کردم. با کارفرما تماس گرفتم، با نهادهای دولتی صحبت کردم و اسناد دعوی را آماده کردم. خانم لیو مرا به پدرشوهرش معرفی کرد و از من خواست که او را در پرونده بگنجانم. موافقت کردم.

پدرشوهرش گفت که نمی‌تواند هزینه وکیل را بپردازد و می‌خواست اگر در پرونده برنده شدیم، آن را از غرامت کسر کنم. شرکت حقوقی موافقت نکرد، زیرا پرونده پرریسک بود. خانم لیو مرا متقاعد کرد که او را به‌عنوان ضامن بپذیرم. من به او و پدرشوهرش اعتماد داشتم، بنابراین شرکت حقوقی را متقاعد کردم که با این توافق موافقت کند.

پس از یک روند حقوقی طولانی و پیچیده، خانم لیو و پدرشوهرش بیش از ۳۰۰هزار یوان غرامت برنده شدند. اما پدرشوهرش از پرداخت حق‌الوکاله خودداری کرد و خانم لیو نیز حاضر به پرداخت آن نشد. بسیار ناراحت شدم. فکر کردم چطور آن‌ها می‌توانند اینقدر ناسپاس باشند؟ دوستی که مرا به خانم لیو معرفی کرد، پیشنهاد داد که از آن‌ها شکایت کنم.

به خانه رفتم و آرام شدم. برای راهنمایی، فا را مطالعه کردم. استاد بیان کردند:

«... مدرسۀ ما سعی نمی‌کند از جامعۀ مردم عادی دوری کند و شما نیز نباید از تضادها دوری یا فرار کنید. بلکه باید در حالی که بخشی از این دنیا هستید تزکیه کنید و از تمام تله‌ها و دام‌های اطراف‌تان آگاه باشید؛ باید در حالی که آگاهانه ضرر می‌کنید به آن بی‌تفاوت باشید؛ وقتی دیگران سعی می‌کنند چیزهایی را که متعلق به شماست بردارند با آن‌ها مبارزه و رقابت نکنید؛ وقتی مردم سعی می‌کنند کارهای آزاردهنده انجام دهند خویشتن‌داری خود را حفظ کنید؛ در این محیط سخت و طاقت‌فرسا اراده‌تان را قوی کنید، شین‌شینگ خود را رشد دهید و از همۀ اندیشه‌های بد و گرایشات دنیوی که در معرض آن قرار می‌گیرید فراتر روید.» (سخنرانی هشتم، جوآن فالون)

ناگهان فهمیدم: این فرصتی برای پیشرفت من است. چرا باید از آن‌ها شکایت کنم؟ حتی مشتاق بودم از آن‌ها تشکر کنم.

وقتی دوستی که خانم لیو را به من معرفی کرد بعداً درباره این پرونده پرسید، گفتم: «من فالون دافا را تمرین می‌کنم. می‌گذارم موضوع روند طبیعی خود را طی کند. ازآنجاکه خانم لیو و پدرشوهرش نمی‌خواهند هزینه کنند، من هم از آن چشم‌پوشی می‌کنم. آن‌ها مشکلات خود را دارند.» دوستم آهی کشید و گفت: «فالون دافا بی‌نظیر است. فقط تمرین‌کنندگان می‌توانند این‌طور باشند و به پول اهمیت ندهند.»

سخن پایانی

وقتی جوان بودم، مهربان بودم. به گداها غذا می‌دادم و وقتی می‌شنیدم مردم چقدر رنج می‌کشند، به گریه می‌افتادم. سعی می‌کردم شخص خوبی باشم و وقتی مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتم، مقاومت نمی‌کردم. بعد از اینکه چند تجربه منفی داشتم، قلبم تغییر کرد و چیزهای زشت کم‌کم در من ریشه دواند. از این بابت احساس بدی داشتم، اما قدرت تغییر خودم را نداشتم. به‌دنبال راه‌هایی برای بازگشت به مهربانی گشتم؛ کتاب خواندم و روش‌های مختلف تزکیه را امتحان کردم، اما هیچ‌یک کمکی نکرد.

بعد از اینکه شروع به تمرین فالون دافا کردم، حس سرزندگی و تحول را تجربه کردم! سرشت واقعی‌ام را پیدا کردم. استاد، از لطف بی‌کران‌تان متشکرم.

من در سِمَت خود به‌عنوان وکیل باقی خواهم ماند و از هر لحظه و فرصتی استفاده خواهم کرد تا خودم را تزکیه کنم، سه کار را به‌خوبی انجام و به مردم نشان دهم که فالون دافا خوب است.