(Minghui.org) در آوریل۲۰۲۰، مادرشوهر ۸۲سالهام بهطور ناگهانی درگذشت. هنوز کار میکردم، بنابراین نمیتوانستم در مراقبت از او کمک کنم. عمیقاً اهمیت گرامیداشتن ارتباطات خانوادگیام را احساس میکردم. مادرم نیز در آن سال ۸۲ساله و پدرم ۸۳ساله بود. هر دو از سلامت نسبی خوبی برخوردار بودند. پدرم میتوانست از خودش مراقبت کند، اما دوست نداشت به طبقه پایین برود. برادر کوچکم برایشان آشپزی میکرد و مستمری ۳۰۰۰یوانی پدرم به او میرسید. من و سه خواهرم شبها بهنوبت از پدرمان مراقبت میکردیم.
من هر ماه به برادر کوچکم پول میدادم. بعد از ازدواج فرزندم احساس کردم دیگر باری بر دوشم ندارم، بنابراین میخواستم کمک کنم. در طول پاندمی کووید-۱۹، فرزندش که در سن راهنمایی بود، حدود یک ماه پس از واکسیناسیون، دچار عوارضی شد. آنها به بیمارستانهای مختلف مراجعه و پول زیادی خرج کردند، اما هیچ کمکی نکرد.
سپس برادرم پسرش را برای مراجعه به پزشکان در شهرهای دیگر برد. ما بارها حقیقت دافا را به او گفتیم و حتی برخی از مقالات مرتبط را از وبسایت مینگهویی دانلود کردیم تا برای پسرش بخواند. اما او گوش نمیداد و حتی چیزهای منفی درباره دافا میگفت. اجازه نمیداد فرزندش تلویزیون انتیدی را تماشا کند یا با ما تماسی داشته باشد. همسرش از او طلاق گرفت. پسرش در یک دبیرستان عالی پذیرفته شد، اما پس از یک ترم، ترک تحصیل کرد.
تشخیص وابستگیهایم
چرا برادرم حقیقت را نمیپذیرفت و حتی با آن مخالفت میکرد؟ وقتی به درون نگاه کردم، متوجه شدم که به او نگاه تحقیرآمیزی دارم. سخنانم ناشی از ناشکیبایی و آمیخته با رنجش بود. فکر میکردم: «فالون دافا خیلی خوب است، هیچ هزینهای برایت ندارد. چرا گوش نمیدهی؟ چقدر نادان هستی؟» از طرز فکر مردم عادی استفاده میکردم، به همین دلیل بود که او حقیقت را نمیپذیرفت.
تا سال ۲۰۲۲، پدرم دیگر قادر به مراقبت از خودش نبود. او دچار مشکلات پروستات شد و مرتباً شلوارش را خیس میکرد. ما حقیقت درباره دافا را به او گفتیم، اما در ابتدا، حرفمان را باور نمیکرد. خواهرانم بهنوبت شبها میماندند و برادر کوچکترم در طول روز آشپزی میکرد و حدود ساعت ۳ یا ۴ بعدازظهر میرفت. او کمک کمی میکرد، اما پول پدرم را میگرفت. ساعتها با تلفن وقت میگذراند یا در خواب بود؛ خانه را تمیز نمیکرد یا در حمام کردن پدرم کمک نمیکرد. خواهرانم همگی از او ناراضی بودند.
درحالیکه برادرم دور از خانه کار میکرد، بهمدت ۱۸ روز پیش پدرم ماندم. احساس ناراحتی و بیعدالتی میکردم. این وضعیت با تلاشهایم در زمینه مطالعه فا و روشنگری حقیقت مداخله میکرد و از او رنجش به دل داشتم. به درون نگاه و فکر کردم: «من تزکیهکننده هستم. باید سختی را بهعنوان شادی در نظر بگیرم؛ همهچیز خوب است. چه چیزی برای ناراحتی وجود دارد؟ آیا استاد این وضعیت را برای کمک به من در ازبینبردن کارما ترتیب ندادهاند؟ باید از ایشان تشکر کنم.»
اگرچه اینطور فکر میکردم، اما هنوز احساس ناراحتی داشتم. هر بار که پدرم را تمیز میکردم، میتوانستم احساس کنم که رنجشم از برادر کوچکترم بیشتر میشود؛ مدام فکر میکردم که او باید این کار را انجام میداد.
درحالیکه فا را مطالعه میکردم، ناگهان فهمیدم که این نظم و ترتیب استاد بوده است و رنجشم از بین رفت. باید از برادرم تشکر کنم؛ استاد بودند که نظم و ترتیب دادند تا او در بهبود شینشینگم به من کمک کند. حتی اگر دیگران احساس میکردند که او مسئولیتپذیر نیست، هنوز باید به درون نگاه کنم. این تزکیه است؛ نگاه کردنِ بدون قید و شرط به درون. متوجه شدم که منیتی قوی دارم. وقتی امیالم برآورده نمیشد یا خواستههایم دنبال نمیشد، نسبت به دیگران احساس رنجش میکردم. از پذیرفتن نیازهای آنها امتناع و احساس میکردم برتر هستم.
از پذیرفتن این موضوع خودداری میکردم، زیرا خوب تزکیه نکرده بودم. عدم درک اصول تزکیه میتواند بهراحتی فرد را به اشتباه بیندازد. وقتی قلبم تحت تأثیر قرار میگیرد، آیا دقیقاً همان زمانی نیست که باید ظرفیت خود را گسترش دهم؟ چه چیزی برای ناراحتشدن وجود داشت؟ من کارما را جبران میکردم. احترام و خدمت به والدین مسن، وظیفهای هم برای فرزندان و هم نوههاست. برادر کوچکم در صورت نیاز باید از فرزندش مراقبت کند. او دیگر بهمنظور پختوپز برای والدین ما نمیآمد.
علاوهبر این، آن خشم و رنجش خودِ واقعی من نبود. وقتی این را فهمیدم، به احساس آرامش دست یافتم و آن را رها کردم. با بهبود شینشینگم، واقعاً از اعماق قلبم، از برادرم تشکر کردم. دیگر فکر نمیکردم اختلافات بد هستند؛ همه آنها چیزهای خوبی بودند. با فداکاری از والدینم مراقبت کردم و از گلایه اجتناب کردم. همچنین از مقایسه خودم با دیگران یا کینهتوزی دست کشیدم.
خانوادهام میدانند که فالون دافا خوب است
مادرم خوبی دافا را پذیرفت و فا را با ما مطالعه میکرد. او همچنین عصرها با ما، تمرینها را انجام میداد. حتی برای تهیه مطالب روشنگری حقیقت، مقداری پول به ما داد. مادرم «نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست» را خواند. وقتی برادرم به خانه آمد، روبروی او نشست و دو بار گفت: «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است». برادرم گفت: «بله، میفهمم.» او همچنین میخواست به استاد، در نجات مردم کمک کند.
وقتی یک استخوان ماهی در گلوی مادرم گیر کرد، مدت زیادی سرفه کرد، اما نتوانست آن را بیرون بیاورد. من حتی با چراغقوه و موچین هم نمیتوانستم آن را ببینم. از او پرسیدم: «آیا به استاد اعتقاد داری؟» او گفت: «بله.»
«پس سعی کن با قورت دادن یک تکه نان بخارپز، آن را به پایین هل دهی.»
او تازه لقمه دومش را خورده بود که با خوشحالی فریاد زد: «تمام شد! استخوان ماهی رفت!»
پدرم اکنون حقیقت را درک و هر روز با احترام تکرار میکند: «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است». مفاصلش انعطافپذیرتر و دارای نرمش بیشتری شدهاند؛ حتی میتواند شبها به پهلو دراز بکشد. احساس میکند استاد مراقبش هستند. سپتامبر گذشته، بیمارستان، سرطان مثانه را در او تشخیص داد و گفت که حداکثر سه ماه دیگر زنده خواهد ماند. این موضوع مربوط به بیش از یک سال پیش بود.
چهره پدرم درخشان و گلگون است. او امسال ۸۸ساله است و ما یک پرستار پارهوقت استخدام کردیم تا از او مراقبت کند. خواهر دومم (همتمرینکننده) خوب عمل کرده و اغلب ویدئوهای آموزههای استاد را با والدینمان تماشا میکند. یک همتمرینکننده نیز به برادر کوچکترم کمک کرد تا از حزب کمونیست چین و سازمانهای وابسته به آن خارج شود و من نیز وقتی مشکلات مالی دارد به او کمک میکنم.
تزکیه گفتار
قبل از اینکه تمرین فالون دافا را شروع کنم، به سرزنش و انتقاد از مردم عادت داشتم. احساسات دیگران را نادیده میگرفتم. ناامیدیهایم را بروز میدادم، حتی آشکارا به کاستیها و اشتباهات دیگران اشاره میکردم، سعی میکردم آنها را کوچک و مسخره کنم. این کار اغلب به موقعیتهای ناخوشایند و پایانهای ناپسند منجر میشد و گاهی حتی منجر به دعواهای فیزیکی میشد. بعد از شروع تمرین، متوجه شدم که این رفتار از فرهنگ ح.ک.چ ناشی میشود، و من این چیزهای منحرف را نمیخواستم. میخواستم قلبم را بگشایم و صمیمانه با دیگران ارتباط برقرار کنم، ماهیت واقعی و مهربانم را دوباره کشف کنم و بگذارم نیکخواهیام متجلی شود.
بعد از اینکه شروع به تزکیه گفتارم کردم، اختلافات کمتری داشتم. اختلافهای بین مردم عادی اغلب به این دلیل ایجاد میشود که بیملاحظه صحبت میکنند یا حقایق را تحریف میکنند. وقتی اوضاع بر وفق مرادشان پیش نمیرود، از کلمات تند برای آسیبرساندن به دیگران استفاده میکنند. بعد از اینکه شروع به تمرکز بر تزکیه گفتارم کردم، از صحبت به شیوهای خودپسندانه خودداری کردم. وقتی اختلافاتی پیش میآیند، اکنون تحملشان میکنم و آنها از بین میروند. نگاه به درون نیز شینشینگم را ارتقا داد.
استاد اصل «به چهار طریق نفع بردن در یک مورد»، در طول اختلافات را آموزش دادهاند. اگر کسی گفتارش را بهخوبی تزکیه کند، دستیابی به این چهار منفعت آسان است که تزکیه را آسانتر و فضا را هماهنگ میکند. اگر کسی مراقب نباشد، میتواند بهراحتی چیزهای اشتباه بگوید. بنابراین اکنون از صحبتهای بیهوده خودداری و درعوض بیسروصدا تحمل میکنم. بعد از اینکه شروع به تزکیه کردم، فهمیدم که چگونه یک قدم به عقب بردارم؛ آیا نیازی به صحبت کردن هست؟ آیا واقعاً باید بحث کنم یا از خودم دفاع کنم؟
بعد از تزکیه گفتارم، وابستگیهایم به غذا را نیز از بین بردم. بعد از اینکه استاد بدنم را پاکسازی کردند، اکنون میتوانم هر چیزی بخورم. قبلاً جرئت نمیکردم غذاهای سرد یا سفت بخورم، اما حالا میتوانم آنها را بخورم. حتی نوشیدن آب سرد باعث میشود احساس راحتی کنم. وابستگیام به غذا اکنون بسیار کمتر شده است.
توجه به تزکیه گفتار در خانواده نیز بسیاری از اختلافات را حلوفصل میکند. دیگر غیبت نمیکنم، شایعهپراکنی نمیکنم و کینه به دل نمیگیرم. این فرصت تزکیه و این محیط را گرامی میدارم. آرزو دارم بهسرعت پیشرفت کنم، بنابراین بهطور سختکوشانهای تزکیه میکنم.
گفتار و لحن صدایم مهربانتر و آرامتر شده است. وقتی حقیقت را روشن میکنم، کلمات نیکخواهانهام در قلب مردم نفوذ میکند و این امر اثربخشی نجات مردم را تا حد زیادی افزایش میدهد. وقتی کسانی که حقیقت را میفهمند از من تشکر میکنند، برایشان احساس خوشحالی میکنم.
ذهنیت تحریفشده حاکی از تکبرم از بین رفته است. این ذهنیت در طول سالهای متمادی شکل گرفته بود، زیرا با فرهنگ حزب آموزش دیده بودم. دیگر بحث نمیکنم یا از خودم محافظت نمیکنم.
آرزو میکنم تزکیهکنندهای صادق، مهربان، بردبار و روشنبین باشم که به دیگران اهمیت میدهد.
استاد، برای نجات نیکخواهانهتان سپاسگزارم! آرزو دارم همراه شما به خانه واقعیام برگردم!
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.