(Minghui.org) پس از آغاز تمرین فالون دافا در بهار ۱۹۹۹، تغییرات مثبت بسیاری را تجربه کردم. پیش از شروع تمرین، فردی خودمحور بودم و از ضرر و زیان می‌ترسیدم. همچنین به بیماری‌های گوناگونی مبتلا بودم.

من هفت خواهر و برادر دارم و از میان همه، وضعیت سلامتی‌ من از همه بدتر بود. تا ۴۷سالگی آن‌قدر بی‌بنیه و ناتوان شده بودم که به‌سختی می‌توانستم روی کانگ (تختی گرم ساخته‌شده از آجر) بنشینم. برای زنده ماندن به دارو و تزریق وابسته بودم. خانواده‌مان از نظر مالی در تنگنا بود و شوهرم به‌دلیل بیماری همیشگی‌ام از من دلخور بود. برای کاهش فشار اقتصادی، حتی پیشنهاد دادم از هم جدا شویم و دخترمان با من بماند و پسرمان با او زندگی کند.

درست زمانی که خانواده‌مان در آستانه فروپاشی بود، به خانه خواهر کوچکم رفتم. او مرا تشویق کرد که فالون دافا را تمرین کنم. در ابتدا تمایلی نداشتم، زیرا سرم با کار، مراقبت از بچه‌ها و کشاورزی شلوغ بود. خواهرم کتاب جوآن فالون را به دستم داد و گفت: «فالون دافا می‌تواند بیماری‌ها را برطرف کند و وضعیت سلامتی را بهبود ببخشد.» کتاب را پذیرفتم و شوهرم مرا به خانه بازگرداند.

وقتی به خانه رسیدم، دخترم گفت دو اردک‌مان بیمار شده‌اند. بچه‌ها آن‌ها را پیش من آوردند. یک قرص در دهان هر اردک گذاشتم و گفتم: «رهایشان کنید؛ زنده بمانند یا بمیرند، به خودشان بستگی دارد. حتی سرنوشت انسان‌ها هم معلوم نیست.» دست‌هایم را شستم، روی کانگ نشستم و شروع به خواندن جوآن فالون کردم.

مدتی نگذشته بود که دخترم فریاد زد: «مامان، اردک‌ها خوب شدند، راه می‌روند و غذا می‌خورند!» پاسخ کوتاهی دادم و به خواندن ادامه دادم. پس از پایان مطالعه، به خواب رفتم و خوابی عمیق و آرام داشتم. از همان روز، بی‌خوابی‌ام به‌کلی از بین رفت. با ادامه مطالعه فا و انجام تمرین‌ها، همه بیماری‌هایم ناپدید شدند. احساس سرزندگی و شادی داشتم و وقتی دوچرخه‌سواری می‌کردم، گویی کسی از پشت مرا هل می‌داد.

مادرم سال‌ها دچار تسخیر روح بود و همان تابستان بیمار شد. می‌خواستم نزد من بماند و فا را مطالعه کند. شوهر و فرزندانم رفتند تا او را بیاورند، اما نپذیرفت. خودم با سه‌چرخه رفتم. برادرم گفت: «اگر مامان پیش تو بیاید، نباید فالون دافا را تمرین کند.» وقتی مادرم این را شنید، گفت که نمی‌آید. من فقط گفتم: «بیا برویم.» و او با سه‌چرخه من به خانه‌ام آمد.

مادرم بسیار ضعیف بود و با کوچک‌ترین حرکت عرق می‌کرد. پس از آنکه کمی غذا به او دادم و کمکش کردم با محیط جدید خو بگیرد، از تجربه‌های شگفت‌انگیزم پس از مطالعه فا و تمرین دافا برایش گفتم. روز بعد، نوار سخنرانی‌های استاد را برایش پخش کردم و پالایش بدنش شروع شد. سه روز پس از آمدنش، حتی عصرها بیرون می‌رفت تا نمایش سایه‌بازی تماشا کند. دو هفته نزد من ماند و زمانی که به خانه‌اش بازگشت، همه بیماری‌هایش از بین رفته بود.

در ۲۰ژوئیه۱۹۹۹، مشغول تماشای سخنرانی‌های استاد بودم که همسایه‌ای آمد و گفت تلویزیون را روشن کن. آنچه دیدم مرا شوکه کرد. حزب کمونیست چین درحال پخش دروغ‌هایی درباره استاد و فالون دافا بود. گفتم: «آنچه می‌گویند نادرست است؛ اصلاً چنین نیست!» تلویزیون را خاموش کردم و به مطالعه فا پرداختم. همچنان هر روز فا را مطالعه می‌کردم و تمرین‌ها را انجام می‌‌دادم.

روزی درحالی‌که تمرینات را انجام می‌دادم شوهرم گفت: «با اینکه دیگر اجازه نمی‌دهند، بازهم تمرین می‌کنی؟» پاسخ دادم: «دافا این‌قدر خوب است که نمی‌توانم رهایش کنم.» و به گریه افتادم. او دیگر چیزی نگفت و من همچنان هر روز تمرینات را انجام ‌دادم.

کسی مرا به مدیر مدرسه گزارش داد. او پرسید: «حزب کمونیست چین این تمرین را ممنوع کرده است؛ چرا هنوز تمرین می‌کنی؟» چیزی نگفتم و فقط استوار ماندم. زمانی که مدیر بیمار شد و بیمارستان نتوانست درمانش کند، حقیقت آزار و شکنجه را برایش روشن کردم، یک نشان یادبود به او دادم و از او خواستم عبارات «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» را تکرار کند. سپس بیماری‌اش بهبود یافت. یکی از بستگانش نیز تمرین‌کننده بود و مدیر پس از خواندن مطالب روشنگری حقیقت، آن‌ها را به من بازگرداند.

بعدها به مدرسه دیگری منتقل شدم. ازآنجاکه مادرم در مطالعه فا و تمرین پایدار نماند، مدت کوتاهی بعد درگذشت. شب پس از درگذشت او، شروع به پخش بروشورها و چسباندن برچسب‌های روشنگری حقیقت کردم. روز سوم، مدیر مدرسه با من تماس گرفت و خواست به سر کار برگردم. گفت یکی از والدین مرا گزارش کرده و او نگران است که من برای دادخواهیِ آزادی باور به پکن بروم. اغلب حقیقت را برایش توضیح می‌دادم و او از دافا حمایت می‌کرد. وقتی اعضای خانواده‌اش بیمار می‌شدند و مرا پیدا نمی‌کردند، به خانه خواهرم می‌رفتند و نشان یادبود می‌خواستند.

بیش از 20 سال است که به‌ندرت فرستادن افکار درست را فراموش کرده‌ام، به‌ویژه در هفت سال گذشته. اگر به‌دلیل شرایط خاصی تمرین‌ها را انجام نمی‌دادم، بعداً جبران می‌کردم. همواره مطالب دافا را همراهم دارم و هر جا که امکانش باشد حقیقت را روشن می‌کنم. نسبت به تاریخ‌های حساس حزب کمونیست چین هیچ‌گونه عقیده و تصور بشری ندارم و حتی در دوران همه‌گیری کووید نیز چیزی مرا محدود نکرد. هنگامی که شوهرم و مادرشوهرم در بیمارستان بستری بودند، کتاب‌های دافا را با خود می‌بردم و فا را مطالعه می‌کردم.

شوهر و فرزندانم با چشمان خود شاهد تغییرات چشمگیر سلامتی من بودند و کاملاً از تزکیه من حمایت می‌کنند. آن‌ها نیز بسیار بهره‌‌مند شده‌اند.

پسرم از کودکی، دچار بواسیر بود و در دوران دبیرستان دچار خون‌ریزی شدید می‌شد. در یکی از تعطیلات مدرسه، از او خواستم جوآن فالون را بخواند. فقط دو بخش کوتاه را خواند. بار بعد که به خانه آمد، از او پرسیدم چرا دارویش را نخریده است. گفت: «خوب شده‌ام!» توضیح داد که پس از خواندن کتاب بهبود یافته است. نزدیک به 20 سال گذشته و بیماری‌اش بازنگشته است.

تزکیه در دافا یعنی انسان خوبی بودن. جاده‌های روستای ما قبلاً خاکی بود و در باران یا برف غیرقابل‌عبور می‌شد. وقتی برای آسفالت‌کردن جاده‌ها کمک مالی جمع می‌شد، با وجود زندگی ساده‌ام، داوطلبانه بیش از ۱۷۰۰ یوان پرداخت کردم. یک تمرین‌کننده دیگر نیز ۱۰۰۰ یوان کمک کرد. پس از ساخت جاده سیمانی، اغلب صبح‌های زود به‌تنهایی برف‌روبی می‌کردم. برای زنی در دهه هفتاد زندگی، چنین کاری بدون تمرین فالون دافا تصورناپذیر بود.

یکی از خویشاوندان جوان‌مان در روستا، حقیقت دافا را درک نمی‌کرد. یک سال تابستان پایش آسیب دید و نمی‌توانست در مزرعه کار کند. پس از انجام تمرین‌ها، به آنجا رفتم و تمام زمینش را برایش بیل زدم. عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفت و نگرشش نسبت به دافا تغییر کرد. حتی به همسرش گفت که عبارت «فالون دافا خوب است» را تکرار کند.

استاد همواره از تمرین‌کنندگان محافظت می‌کنند. در ۳۰اوت۲۰۲۳، هنگام بازگشت از خانه یکی از تمرین‌کنندگان پس از مطالعه فا، با دوچرخه برقی، مردی که پسرش شاگرد مدرسه من بود با موتورسیکلت به من زد و چند متر به هوا پرتاب شدم. اما فقط فرورفتگی کوچکی روی دستم ایجاد شد، درحالی‌که او دچار خون‌ریزی شد. او را تشویق کردم به بیمارستان مراجعه کند و حتی به او پول پیشنهاد دادم، اما نپذیرفت.

این مرد پیش‌تر پس از شنیدن حقیقت از من، از حزب کمونیست چین کناره‌گیری کرده بود. پسرش به او گفته بود: «آن معلم واقعاً آدم خوبی است!»

پس از آن، کمی درد قفسه سینه و تنگی نفس داشتم، اما ذهنم را درگیر نکردم. در قلبم، عبارات فرخنده را تکرار کردم و از استاد کمک خواستم. پس از مدیتیشن و فرستادن افکار درست، به مطالعه فا ادامه دادم. ظرف چند روز بدنم کاملاً بهبود یافت و هیچ کاری به تعویق نیفتاد.

وقتی متوجه شدم سنگ‌ریزه‌های تیز روی جاده می‌تواند به لاستیک وسایل نقلیه آسیب بزند، ساعت‌ها وقت گذاشتم و آن‌ها را جمع کردم. وقتی دیگران می‌پرسیدند چه کسی این کار را کرده، چیزی نمی‌گفتم. فکر می‌کردم: «جاده را تمیز کردم، چون تمرین‌کننده فالون دافا هستم.»

بیش از 20 سال گذشته است. هر آنچه دارم از استاد است. در مسیر تزکیه‌ام در آینده، با قلبی استوار همچنان پابرجا خواهم ماند.