(Minghui.org) من در سال ۱۹۹۸ تمرین فالون دافا را آغاز کردم و در فعالیتی باشکوه شرکت داشتم که در آن بسیاری از تمرین‌کنندگان گرد هم می‌آمدند تا تمرینات را انجام دهند و فالون دافا را معرفی کنند. ما هر روز صبح در پارک تمرینات را انجام می‌دادیم و آن بسیار عالی بود.

در سال ۱۹۹۹، از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم و شش ماه کار کردم، اما به‌دلیل آزار و شکنجه فالون دافا شغلم را از دست دادم. برای بیش از ۲۰ سال، شغل ثابتی نداشتم. در صنایع مختلف کار کردم، اما هرگز نتوانستم یک سالِ کامل در شغلی بمانم. بعدها مراقبت از والدین سالمندم و فرزندم را به عهده گرفتم و خانه‌دار شدم.

سال گذشته دوستی مرا تشویق کرد که برای تدریس در دانشگاه درخواست بدهم. او گفت که گرچه واجد شرایط این شغل نیستم، اما می‌توانم چند دوره بگذرانم و واجد شرایط شوم. خیلی خوشحال شدم، اما درعین‌حال نگران هم بودم.

شروع به آماده‌کردن رزومه‌ام کردم، اما با چالش‌های زیادی روبه‌رو شدم.

رزومه، رایانه و مهارت‌های پایه‌

در آن زمان، لپ‌تاپ نداشتم. نزدیک مدرسه فرزندم آپارتمانی اجاره کرده بودم. هیچ‌یک از اعضای دیگر خانواده، ساکن آن شهر نبودند. خوشبختانه آپارتمان اینترنت داشت. یک لپ‌تاپ قدیمی پیدا کردم، اما بعضی از کلیدهایش خراب بودند. قطعات پلاستیکیِ اطراف صفحه‌نمایش و صفحه‌کلید براثر گذشت زمان فرسوده و شکننده شده بودند و کم‌کم از هم جدا می‌شدند. اما گرچه ۲۰ سال از عمرش می‌گذشت، قطعات اصلی‌اش هنوز قابل‌استفاده بودند.

مشکل این بود که با رایانه، تلویزیون، تلفن همراه، اینترنت و چیزهای مشابه آشنایی نداشتم. به‌ندرت از رایانه استفاده می‌کردم. وقتی دوستم به من گفت یک اپلیکیشن دانلود کنم و رزومه و فرم‌های تکمیل‌شده را برایش بفرستم، دقیقاً متوجه منظورش نشدم. نمی‌دانستم چگونه نرم‌افزار دانلود کنم یا از پلتفرم آنلاین استفاده کنم. کاری که برای دیگران باید ظرف چند دقیقه انجام می‌شد، برای من تمام یک بعدازظهر طول کشید. دوستم قدم‌به‌قدم استفاده از رایانه را به من یاد داد. از نرم‌افزار آفیس استفاده نکرده بودم و نمی‌دانستم چگونه فایل را ذخیره کنم. تنظیمات نهایی را به‌هم ریختم. سرانجام مدارکم را ارسال کردم و از آن استاد دانشگاه خواستم تنظیمات نهایی مدارکم را برایم انجام دهد.

من در صنایع مختلف کار کرده بودم و گواهی‌نامه‌های مختلفی داشتم. آن‌ها را برای دوستم فرستادم. وقتی فهمید در بسیاری از دوره‌های روان‌شناسی شرکت کرده‌ام که می‌تواند کمبود مهارت‌های رایانه‌ای‌ام را جبران کند خوشحال شد.

پس از ارسال رزومه‌ام، به دانشگاه رفتم و فهمیدم که استاد دانشگاه‌شدن کار آسانی نیست، به‌ویژه برای کسی مثل من که آموزش حرفه‌ای ندیده بود. نخست، باید در آزمون زبان ماندارین قبول می‌شدم. دوم، لازم بود در دوره آموزشِ پیش از استخدام شرکت کنم که آن را با موفقیت گذراندم. سوم، باید یک تدریس آزمایشی انجام می‌دادم. چهارم، لازم بود یک سال سابقه تدریس داشته باشم و در ارزیابی قبول شوم تا این فرصت را پیدا کنم که برای صلاحیت استادی دانشگاه درخواست بدهم. واقعاً متوجه نمی‌شدم که هر مرحله دقیقاً چه معنایی دارد، بنابراین حتی نمی‌دانستم که باید بترسم. فقط می‌دانستم که لازم است مشکلات را یکی‌یکی حل کنم.

در اینترنت، درباره آزمون زبان ماندارین جست‌وجو کردم تا اطلاعاتی به دست آورم. الگوریتم، یک مؤسسه آموزشی را به من پیشنهاد کرد که برای ثبت‌نام در آزمون، کمک می‌کرد. هزینه‌اش زیاد نبود و بانک سؤالات هم ارائه می‌داد. این می‌توانست مشکلم را حل کند. بنابراین ثبت‌نام کردم تا یک هفته بعد در آزمون شرکت کنم.

با محل برگزاری آزمون آشنا بودم. متوجه شدم که بیشتر افراد، دانشجوی دانشگاه هستند و همگی یک جزوه دریافت کرده‌اند. خودم هم می‌توانستم برای آزمون ثبت‌نام کنم و یک کتاب کار را به‌صورت آنلاین بخرم، که در این صورت مقداری پول صرفه‌جویی می‌کردم. مؤسسه آموزشی این اطلاعات را پنهان کرده بود. احساس کردم فریب خورده‌ام و بی‌قرار بودم. سپس فکر کردم: «مسئله مهم این است که در آزمون قبول شوم. اگر هم قبول نشوم، آن را تجربه‌ای آموزنده در نظر می‌گیرم و چیزی را از دست نداده‌ام.» وقتی یک ماه بعد نتیجه اعلام شد، در آزمون قبول شده بودم.

آموزش، مطالعه و فشارهای دنیای واقعی

لازم بود در طول تعطیلات تابستانی، در دوره‌های آموزشی شرکت کنم. در مجموع شش دوره آموزشی وجود داشت. دو دوره، حضوری و همراه با آزمون بود. چهار دوره، آنلاین و همراه با تکلیف بود. فرزندم فارغ‌التحصیل شده بود، بنابراین به زادگاهمان بازگشتیم. آنجا اینترنت نداشتیم. لپ‌تاپم آن‌قدر قدیمی بود که نمی‌توانست به هات‌اسپات تلفن همراهم وصل شود، بنابراین همراه فرزندم به خانه دوستم می‌رفتم تا از اینترنت او استفاده کنم. برای انجام تکالیف خیلی تحت فشار بودم. نمی‌دانستم چگونه از هوش مصنوعی برای نوشتن استفاده کنم. دوستم هم نمی‌دانست. می‌خواستم خودم تکالیفم را بنویسم، نه اینکه از هوش مصنوعی استفاده کنم. به صحبت‌های استادان در کلاس گوش می‌دادم، بنابراین در زمینه‌هایی که با آن‌ها آشنا نبودم دانش و اطلاعات به دست می‌آوردم. برای اینکه بتوانم از عهده این شغل به‌خوبی برآیم، باید به‌سرعت دانشم را افزایش می‌دادم و همه‌چیز را محکم و اصولی انجام می‌دادم. پس از چند شب بیدارماندن تا دیروقت، دوره‌های آنلاین را به پایان رساندم.

چند اتفاق نیز در خانه رخ داد. فرزندم آزمون‌های ورودی دانشگاه را به پایان رسانده بود، بنابراین منتظر نمرات نهایی بود و شروع به پرکردن فرم‌های انتخاب دانشگاه کرده بود. در وسط این شرایط، از زمانم به‌طور فشرده استفاده می‌کردم تا در دوره‌های آموزشی شرکت کنم. وقتی بالاخره اندکی فرصت استراحت پیدا کردم، شنیدم که چند تمرین‌کننده دستگیر شده‌اند. از محل حبس‌شان اطلاعی نداشتیم. خبر غم‌انگیزی بود. با اینکه فرزندم نمرات خوبی گرفته و در دانشگاهی معتبر پذیرفته شده بود، احساس افسردگی می‌کردم. تا آن زمان، بخش زیادی از تعطیلات نیز گذشته بود.

پس از اینکه فرزندم را راهی دانشگاه کردم، شروع به آماده‌شدن برای آزمون‌های دوره‌های حضوری کردم. آزمون‌ها دو هفته بعد برگزار می‌شدند. لازم بود کتاب‌های زیادی بخوانم. پرسش‌های استاد پیچیده بودند و پاسخ آماده‌ای برای آن‌ها در کتاب‌ها پیدا نمی‌کردم. باید مطالب را کاملاً درک می‌کردم و کتاب‌ها را به‌صورت نظام‌مند می‌خواندم، اما وقت کافی نداشتم. از هوش مصنوعی برای جست‌وجوی پاسخ‌ها استفاده کردم، اما پاسخ‌هایش کلیشه‌ای و ضعیف بودند. به‌سختی می‌توانستم آن‌ها را به خاطر بسپارم. روند آمادگی‌ام کند بود و به‌سختی می‌توانستم اضطرابم را کنترل کنم. احساس درماندگی می‌کردم. حتی به انصراف هم فکر کردم.

پیشرفت

برای یکی از معلمانی که قرار بود همراه من در آزمون شرکت کند، پیامکی فرستادم و پرسیدم که روند آمادگی‌اش چگونه پیش می‌رود. او گفت که مطالعه کرده، اما چیزی در ذهنش نمی‌ماند. به‌محض اینکه کتاب‌ها را در دست می‌گرفت، خوابش می‌برد. داشت به گزینه‌های دیگری فکر می‌کرد. او محتوایی را که آماده کرده بود برایم فرستاد. نسخه‌ای کاملاً تهیه‌شده با هوش مصنوعی بود. حالا می‌فهمیدم چرا چیزی در خاطرش نمی‌ماند. من هم پس از نظم و ترتیب‌دادن یادداشت‌هایم، نسخه خودم را با او به اشتراک گذاشتم.

احساس می‌کردم دیگر نمی‌توانم به این شکل ادامه دهم. به‌عنوان یک تمرین‌کننده، اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری در قلبم حک شده‌اند. نباید به انجام کارهایی فکر می‌کردم که یک تمرین‌کننده نباید انجام دهد. اگر آزمون کتاب‌باز نبود، باید خودم به پرسش‌ها پاسخ می‌دادم. اما زمان زیادی نداشتم. بنابراین راهی پیدا کردم. نمی‌توانستم در این مدت کوتاه، همه مطالب را مرور کنم. ۲۰ درصد از مطالب را کنار گذاشتم و نسخه‌ای کوتاه‌تر از پاسخ هر سؤال را آماده و ازبر کردم و بخش‌هایی را که ازبر کردنشان دشوار بود، بازهم خلاصه‌تر کردم. مطالب موجود را به زبانی قابل‌فهم و محاوره‌ای تبدیل کردم. آن‌ها را به پاسخ‌های کوتاه فشرده تبدیل کردم، در دفترچه‌ام نوشتم و ازبر کردم. بااین‌حال، هنوز مطالب زیادی باقی مانده بود که ازبر نکرده بودم.

چند روز را صرف نظم و ترتیب ‌دادن یادداشت‌هایم کردم و کم‌کم اعتمادبه‌نفس پیدا کردم. وقتی با شوهرم تماس گرفتم، او گفت: «این‌قدر به خودت فشار نیاور. حتی اگر قبول نشوی، مگر مسئله بزرگی است؟» تعجب کردم. هرگز به شکست فکر نکرده بودم. وقتی تصمیم می‌گیرم کاری را انجام دهم، باید تمام تلاشم را به کار گیرم. کمی مکث کردم و گفتم: «اگر قبول نشوم، آزمون جبرانی نیز هست. اما احساس می‌کنم آبروریزی می‌شود.» بعد از آن گفت‌وگو، خیالم راحت شد و احساس آسودگی کردم. اگر خودم را درگیر شهرت یا منفعت شخصی نکنم، خیلی آرام‌تر خواهم بود.

استقامت به‌‌رغم یک اتفاق خانوادگی

وقتی در آخرین مرحله آماده‌شدن برای آزمون‌ها بودم، پسرم ناگهان از کارش استعفا داد و به خانه برگشت. گفت که می‌خواهد برای آزمون زبان خارجی آماده شود. او می‌خواست به کشوری دیگر برود و پدرش با آن موافق نبود. پدرش می‌گفت که حمایت مالی‌اش را قطع خواهد کرد. حتی اجازه نمی‌داد من هم به پسرمان پولی بدهم. میان این وضعیت گرفتار شده بودم و احساس درماندگی می‌کردم. امیدوار بودم پسرم بعد از پایان آزمون‌هایم، به خانه برگردد! اما حالا باید روزی سه وعده غذا درست می‌کردم، شست‌وشو و نظافت انجام می‌دادم و این مسئله را هم حل‌وفصل می‌کردم. لازم بود آرامشم را حفظ کنم و روی آمادگی برای آزمون‌هایم تمرکز داشته باشم. به‌طرزی شگفت‌انگیز توانستم آرام بمانم. این که فرد فالون دافا را تمرین کند واقعاً عالی است. توانستم خودم را از مداخلات بیرونی دور نگه دارم و موقعیت را به‌روشنی ببینم. می‌دانستم این همان خرد بزرگی است که فالون دافا به من بخشیده است.

نتایج آزمون

دو هفته به‌سرعت گذشت. وقتی برگه‌های امتحان دو درس را دریافت کردم، بسیار تحت تأثیر استادانی قرار گرفتم که سؤالات را طراحی کرده بودند. هیچ‌‌یک از سؤالات، از آن‌هایی نبود که برایشان آماده شده بودیم. بسیاری از سؤالات غیرمستقیم بودند و به پاسخ‌هایی عمیق و سنجیده نیاز داشت. اما اگر دانشجو با دقت به کلاس‌ها گوش داده و سخت مطالعه کرده بود، می‌توانست به سؤالات پاسخ دهد. اکثر کسانی که در آزمون شرکت کردند، جوان بودند، مدرک تحصیلی بالایی داشتند و رشته تحصیلی آن‌ها «آموزش» یا «علوم تربیتی» بود. پس از انتشار نمرات، برخی مجبور شدند در امتحانات جبرانی شرکت کنند.

من در این دو آزمون، نمرات بالایی کسب کردم. می‌دانستم این به‌خاطر خردی است که دافا به من داده است. می‌دانستم این قدرت و خردِ یک تمرین‌کننده است که با هوش و زرنگیِ انسان‌های عادی تفاوت دارد.

آماده‌شدن برای تدریس آزمایشی

پس از قبولی در آزمون، مسئول هماهنگی دانشگاه با من تماس گرفت. او پرسید که آیا می‌توانم یک کلاس پرجمعیت از یک درس تخصصی خاص را برعهده بگیرم. استاد فعلی تجربه کافی نداشت و لازم بود جایگزین شود. این درس در حوزه تخصصی من بود. موافقت کردم که روز بعد یک تدریس آزمایشی ارائه دهم. نمی‌دانستم تدریس آزمایشی باید چقدر طول بکشد یا باید درباره چه موضوعی تدریس کنم. مطالب آموزشی در دانشگاه بودند. تصمیم گرفتم همان روز آن‌ها را بگیرم و به خانه ببرم.

خانه‌ام از دانشگاه، خیلی دور بود. نمی‌خواستم برای تاکسی پول خرج کنم، بنابراین با اتوبوس به دانشگاه رفتم. دوستم وقتی فهمید که قرار است تدریس آزمایشی داشته باشم، منتظرم ماند. او گفت مسئول هماهنگی گفته که اطلاع‌رسانی خیلی دیر انجام شده است و او توانسته برایم چند روز مهلت بگیرد، چون سایر استادان باتجربه، حداقل یک هفته برای آماده‌شدن زمان نیاز داشتند، درحالی‌که من اصلاً چیزی درباره تدریس آزمایشی نمی‌دانستم. گفتم مسئول هماهنگی این موضوع را به من گفته بود، اما احساس می‌کردم به‌تعویق‌انداختن کلاس درست نیست. مسئول هماهنگی حاضر بود روز بعد به من فرصتی بدهد. اگر موفق نمی‌شدم، هنوز زمان کافی داشتند تا از استادان دیگر کمک بگیرند. وقت بسیار تنگ بود.

دوستم مرا برای آموزش فشرده به دفترش برد، اما هر حرفه‌ای فوت‌وفن‌های خاص خودش را دارد. او از اینکه نمی‌توانست کمک چندانی به من بکند مضطرب شده بود و پیشنهاد کرد ویدئویی در بیلی‌بیلی تماشا کنم. گفت که باید ازطریق آن ویدئو، نحوه تدریس را یاد بگیرم. از او پرسیدم بیلی‌بیلی چیست. او ماتش برد. آن‌قدر برای من احساس فوریت و اضطرار می‌کرد که انگار روی آتش نشسته بود. او کمک کرد نرم‌افزار را دانلود کنم و به سؤالات اصلی‌ام پاسخ داد. گفت تدریس آزمایشی یعنی یک کلاس یک‌ساعته را در قالب ارائه‌ای ۱۰ تا ۱۵دقیقه‌ای خلاصه کنم و باید شامل مقدمه، موضوع اصلی، محتوای محوری، جمع‌بندی و تکلیف باشد. تأکید کرد که به تعامل با دانشجویان توجه خاصی داشته باشم. گفت حتماً باید در بیلی‌بیلی، آن ویدئو را پیدا و همان الگو را دنبال کنم. می‌گفت در بیلی‌بیلی، همه‌چیز پیدا می‌شود.

چندده یوان کرایه تاکسی دادم و ساعت ۹ شب بود که به خانه رسیدم. غذای مختصری خوردم و سعی کردم آرام شوم. تلفن همراهم را برداشتم تا ویدئویی در آن خصوص پیدا و تماشا کنم. با تعجب دیدم هیچ ویدئویی متناسب با محتوای درس من وجود ندارد. بعد سراغ کتاب‌ها رفتم، اما نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. در همان لحظه، فشار خونم بالا رفت و بدنم دچار لرزش شد. در وضعیت دشواری قرار گرفته بودم و احساس می‌کردم وسط یک طوفان گرفتار شده‌ام.

خوشبختانه ویدئویی پیدا کردم که نحوه انجام تدریس آزمایشی را نشان می‌داد. احساس کردم همه‌چیز مهیا و مرتب شده است. در آن ویدئو، به نکته‌ای بسیار مهم اشاره شده بود: «انعطاف‌پذیری»؛ اینکه خشک و انعطاف‌ناپذیر نباشیم و صرفاً مطالب را ازبر نکنیم.

پایان آماده‌سازی برای تدریس آزمایشی

روش دوستم عملی نبود. آن زمان دیگر نیمه‌شب شده بود، بنابراین باید راه خودم را پیدا می‌کردم. خیلی سریع موضوعی ساده‌ انتخاب کردم. لپ‌تاپ قدیمی‌ام را بیرون آوردم تا ارائه‌ام را در قالب پاورپوینت آماده کنم. می‌خواستم که آن رنگ پایه و طراحی خوبی داشته باشد. او منظور مرا متوجه نمی‌شد و احساس می‌کردم بیش از حد سریع پیش می‌رود. پیش از اینکه بفهمم چه‌کار می‌کند، به مرحله بعدی می‌رفت. درنهایت راه‌حل ساده‌ای پیدا کردم. از او خواستم چند صفحه خالی کپی کند و بعد خودم شروع به آماده‌کردن یادداشت‌هایم کردم. آن زمان دیگر از نیمه‌شب هم گذشته بود.

به‌سرعت طرحی کلی در ذهنم آماده کردم و چند اسلاید ساده ساختم. ساعت دیگر ۱ بامداد شده بود. سردرد گرفته بودم. به خودم گفتم باید کمی بخوابم. وقتی دراز کشیده بودم، ذهنم بی‌وقفه کار می‌کرد؛ باید این‌طور و آن‌طور درس بدهم. نمی‌توانستم جلو فکرکردنم را بگیرم. تمام تلاشم را ‌کردم که ذهنم را خالی کنم و به چیزی فکر نکنم. ازنظر جسمی خسته بودم، اما ذهنم بسیار فعال بود. برای نخستین بار در زندگی‌ام، یک شب را اصلاً نخوابیدم.

مضطرب اما متمرکز: آماده‌شدن برای تدریس آزمایشی

صبح روز بعد دچار اسهال شدم. چند بار به توالت رفتم. چنین چیزی برایم بی‌سابقه بود. از شدت اضطراب دچار اسهال شده بودم. می‌دانستم باید متمرکز باشم و هیچ عامل مزاحمی حواسم را پرت نکند. از پسرم خواستم که خودش سه وعده غذایی‌اش را آماده کند، چون باید تدریس آزمایشی‌ام را تمرین می‌کردم. از تدریسم فیلم گرفتم و آن را به ۱۰ دقیقه کاهش دادم تا از محدودیت زمانی فراتر نروم. پیش از ترک خانه، چند بار تمرین کردم. دانشگاه از خانه‌ام دور بود و مسیر را نیز خوب بلد نبودم.

وقتی رسیدم، فهمیدم هرکس درس متفاوتی تدریس می‌کند. من تدریس آزمایشی‌ام را برای دانشجویان دکتری ارائه دادم. قرار بود مسئولان دانشگاه پس از پایان ارائه‌ها، سؤالاتی بپرسند. یک سؤال را از همه می‌پرسیدند: «چطور جنبه‌های ایدئولوژیک و سیاسی را در تدریس خود وارد می‌کنید؟» نمی‌دانستم چگونه به این سؤال پاسخ بدهم. اصلاً نمی‌دانستم آموزش ایدئولوژیک و سیاسی چیست. استادان قبلی هم پاسخ مفصلی به این سؤال نداده بودند. به‌طور کامل متوجه نمی‌شدم. حدس زدم باید به منش و خصوصیات اخلاقی مربوط باشد. باید دانشجویان را طوری آموزش دهیم که به افراد مستعد و دارای اخلاق نیک تبدیل شوند. به خودم گفتم که آرام باش و بگذار همه‌چیز طبق روند طبیعی پیش برود.

بیان افکار واقعی‌ام

از من خواسته شد زودتر تدریس آزمایشی‌ام را انجام دهم، چون استاد قبل از من، حافظه یواِس‌بی خود را آماده نکرده بود. وقتی پشت تریبون قرار گرفتم، آرام بودم. مانند استادان قبلی با عبارت «سلام دانشجویان» به حاضران خوشامد نگفتم. آن‌ها مسئولان دانشگاه بودند؛ نمی‌توانستم آن‌ها را «دانشجو» خطاب کنم. همچنین نگفتم: «سلام مسئولان»، چون این‌طور به‌نظر می‌رسید که افراد روی سِن و خارج از سِن برابر نیستند. فقط گفتم: «سلام به همگی!» سپس چند اسلاید پاورپوینت نمایش دادم. چیزی روی تخته ننوشتم. فقط صحبت کردم. در مدت ۱۰ دقیقه، همه مطالب را پوشش دادم، ازجمله موضوعات اصلی، پیش‌زمینه‌ها و تجربه‌های شخصی‌ام. دیدم همه با دقت به حرف‌هایم گوش می‌دهند. چند سؤال مطرح کردم. همه درباره آن‌ها فکر کردند و بعضی پاسخ دادند. برخی پرسش‌ها را همان‌جا و با توجه به اینکه مسئولان سن بیشتری داشتند، به‌طور بداهه مطرح کردم؛ سؤالاتی که فکر می‌کردم برایشان ملموس‌تر باشد. وقتی سؤال مربوط به مسئله ایدئولوژیک و سیاسی مطرح شد، گفتم: «قطعاً این موضوع را پوشش خواهم داد. کارآفرینی گفته بود که اگر می‌خواهید کسب‌وکاری راه‌اندازی کنید، اول باید انسان درستکاری باشید. منظورم این است که اگر می‌خواهید معلم شوید، اول باید انسان درستکاری باشید. اگر فردی درستکار نباشد، نمی‌تواند به موفقیت پایدار برسد.» چند مثال هم زدم. همه گوش می‌دادند، چون آنچه درباره‌اش صحبت می‌کردم با سایر استادان فرق داشت.

تدریس آزمایشی را با موفقیت پشت سر گذاشتم. البته به من گفته شد رویکردی که برای تدریس آزمایشی انتخاب کرده بودم درست نبود. وقتی مسئول مربوطه برایم توضیح داد، متوجه اشتباهم شدم.

کشف مهارت‌های تدریسم

چند روز بعد تدریس یک کلاس پرجمعیت را آغاز کردم. اما پیش از شروع تدریس، لازم بود طرح کلی درس را بنویسم و بعضی مطالب تکمیلیِ خارج از کلاس را هم آماده کنم. همچنین باید برای آن درس آماده می‌شدم. تا آن زمان هرگز یک طرح درس ندیده بودم. می‌دانستم این بار کسی نمی‌تواند کمکم کند. طبق قالب موجود و براساس درک خودم آن طرح درس را نوشتم. برداشتم این بود که دانشجویان باید چیزهایی معنادار یاد بگیرند و از هر جلسه، دانش ارزشمندی به‌دست آورند. کلاس من باید کاربردی و سرشار از محتوای مفید باشد. همچنین باید جذاب باشد تا دانشجویان با میل‌ و رغبت، در کلاس شرکت کنند. نمی‌دانستم استادان دانشگاه چگونه درس می‌دهند. به من گفته شد خودم شیوه برگزاری کلاس‌ها را تعیین کنم. بنابراین درس‌ها را براساس ایده‌های خودم طراحی کردم. دیدم این کار بسیار آسان‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم. طرح‌های درسم را تحویل دادم و کسی چیزی نگفت. نمی‌دانستم این درس باید نظری باشد. آن را به‌صورت یک کلاس عملی طراحی کرده بودم و تمام ترم به همان شکل تدریس کردم.

یکی از مسئولان دانشگاه، در نخستین جلسه درس حضور یافت. او مرا به‌عنوان سومین استاد این درس به دانشجویان معرفی کرد، زیرا دو استاد قبلی به‌دلیل بی‌تجربگی جایگزین شده بودند. او گفت که من تجربه کاری و تدریس گسترده‌ای دارم. از دانشجویان خواست هر سؤالی دارند از من بپرسند. پس از نخستین جلسه، ده‌ها سؤال دریافت کردم.

به‌دلیل شرایط خاص این کلاس، دانشگاه توجه زیادی به آن داشت. مسئولان پس از نخستین جلسه، با دانشجویان صحبت کردند. دوستم خیلی زود بازخورد مثبتی به من داد. تدریس این کلاس را دوست داشتم. دانشجویان در کلاس حاضر می‌شدند و خیلی همکاری می‌کردند. تکالیفشان را تحویل می‌دادند. من هم خیلی از آن‌ها تعریف می‌کردم و رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم.

بازخوردهای مثبت

مدتی بعد، دانشگاه تصویری از نتایج یک نظرسنجی را برایم فرستاد که در آن، از دانشجویان پرسیده شده بود کدام استاد را دوست دارند و چرا. برخی گفته بودند که من آرام و ملایم هستم. بعضی گفته بودند شوخ‌طبع هستم. برخی نیز شیوه تدریسم را دوست داشتند. مسئول هماهنگی دانشگاه از من، بابت پذیرفتن این کلاس تشکر کرد.

برخی ویژگی‌های خاص کلاس من این بود که میزان حضور دانشجویان بالا بود؛ گرچه کلاس پرجمعیت بود، غیبت‌ها اندک بودند. پس از هر جلسه، به دانشجویان تکلیف می‌دادم و همه تکالیفشان را تحویل می‌دادند. پرسش‌های زیادی مطرح می‌کردم و دانشجویان پاسخ می‌دادند. آن‌ها خیلی همکاری می‌کردند. فکر می‌کردم این وضعیت باید در کلاس عادی باشد. اما کم‌کم از طریق پسرم و سایر دانشجویان فهمیدم که اوضاع معمولاً آن‌طور که من تصور می‌کردم نیست. در آخرین جلسه‌ام، یکی از دانشجویانِ ردیف جلو صبر کرد تا همه دانشجویان دیگر بروند و بعد دسته‌گلی به من داد. پسرم گفت: «داری خوب عمل می‌کنی. استاد موفقی هستی.»

هیچ بازخورد مستقیمی از دانشگاه دریافت نکردم. در پایان ترم، قراردادم تمدید شد. همچنین در انتخاب درسی که می‌خواستم ترم بعد تدریس کنم، اولویت به من داده شد. آن‌ها معیارهای تأیید صلاحیت «استادان دارای صلاحیت دوگانه» را به من نشان دادند. منظور استادانی هستند که هم می‌توانند دروس نظری و هم دروس عملی را تدریس کنند. آن زمان بود که بالاخره فهمیدم به‌طور اتفاقی یک درس نظری را به یک کلاس عملی تبدیل کرده بودم.

تزکیه و خرد

من پیوسته درحال کشف و اصلاح شیوه تدریسم بودم. محتوا را مطالعه می‌کردم، درس را طراحی می‌کردم و یاد می‌گرفتم چگونه خوب تدریس کنم. من از بیرون این حوزه وارد شده بودم، بنابراین نگاهی نو و تازه داشتم. نه از محیط دانشگاهی آمده بودم و نه از شرکت‌ها و مؤسسات. سال‌های زیادی شغل رسمی نداشتم. حتی نمی‌توانستم بگویم از محیط خانوادگی خاصی آمده‌ام. زندگی ساده‌ای داشتم. حتی نمی‌توانستم غذای خوبی بپزم. خرد من از فالون دافا می‌آمد. تفاوت من با دیگران در این بود که ذهنیت متفاوتی داشتم. می‌توانستم مسائل را به‌وضوح ببینم و ماهیت چیزها را درک کنم. پیام‌هایم را به شکلی ساده، اما عمیق منتقل می‌کردم. دانشجویان ناگهان همه‌چیز را به‌طور کامل درک می‌کردند.

مهم‌ترین تفاوت این است که تمرین‌کنندگان میدان انرژی خوبی دارند؛ میدان انرژی آرامی که می‌تواند چیزهای نادرست را اصلاح کند و هم ازنظر جسمی و هم ذهنی برای دانشجویان سودمند باشد. دانشجویان احساس راحتی می‌کردند و مایل بودند در کلاس شرکت کنند.

تمرین‌کنندگان فالون دافا کارهای خوب انجام می‌دهند و همیشه دیگران را در اولویت قرار می‌دهند. تمام افکار من برای خیر دانشجویان و دانشگاه است. ذهنم را از افکار آشفته دور نگه می‌دارم و فقط بر مطالعه فا و تدریس تمرکز می‌کنم.

با ۲۰۰۰ یوان (حدود ۲۷۹ دلار آمریکا) یک لپ‌تاپ جدید خریدم، و گرچه سرعت آن کُند بود، اما برای من کاملاً کافی بود.

هرگز فکر نمی‌کردم روزی پشت تریبون بایستم و تدریس کنم. وقتی به دانشجویان جوان با چهره‌های سرد و بی‌حال‌ نگاه می‌کنم، امیدوارم نور فالون دافا بر آن‌ها بتابد و ارزش‌های جهانی حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری امید را برایشان به ارمغان بیاورد.