(Minghui.org) تمرین فالون دافا را در سال ۱۹۹۷ آغاز کردم. مایلم ماجرایی از مسیر تزکیه‌ام را به اشتراک بگذارم. واژه‌ها نمی‌توانند زیبایی حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری را به‌طور کامل بیان کنند و همچنین قادر نیستند سپاسگزاری مرا از استاد لی منتقل کنند.

زمانی گرفتار بیماری بودم و در عمق ناامیدی فرو رفته بودم

در نیمه اول سال آخر دبیرستان، دچار دردی مداوم در قسمت پایینِ سمت چپ شکم و اسهال شدم. هر روز صبح به کلاس می‌رفتم و بعدازظهر برای دریافت دارو از‌طریق سرم و تزریق وریدی، به بیمارستان مراجعه می‌کردم. با وجود تزریق‌ها و سرم‌‌درمانی‌ها علائم همچنان وجود داشت، بنابراین به‌دنبال درمان‌های دیگر رفتم. سرانجام پزشکی در طب سنتی چین موفق شد اسهال را متوقف کند. آن پزشک به من هشدار داده بود که اگر اسهال به‌زودی متوقف نشود، پرزهای روده‌ام از بین می‌روند و به‌طور دائمی دچار کمبود مواد مغذی و مشکلات دیگر می‌شوم.

در نیمه دوم آن نیم‌سال تحصیلی، دردی در قسمت پایینِ سمت راست شکمم آغاز شد. درنتیجه، همچنان روال همیشگی‌ام را ادامه دادم: صبح‌ها در کلاس حاضر می‌شدم و بعدازظهرها به بیمارستان می‌رفتم. وضعیتم متغیر بود؛ گاهی بهتر می‌شد، اما دوباره وخیم می‌شد و هرگز به‌طور کامل بهبود نمی‌یافت. پزشک آن را آپاندیسیت تشخیص داد.

در ماه مه، با عمل جراحی آپاندیسم را برداشتند. چون از دوران کودکی ضعیف و بیمار بودم، هنگام عمل فقط حدود ۴۹ کیلوگرم وزن داشتم. زمانی‌ که آزمون سراسری ورودی دانشگاه در ماه ژوئیه فرا رسید، همچنان همان روال را دنبال می‌کردم: صبح‌ها در آزمون شرکت می‌کردم و بعدازظهرها تحت درمان قرار می‌گرفتم.

یک بار وقتی در سالن امتحان نشسته بودم، عرق سردی بر بدنم نشست و دستمال‌ جیبی‌هایم کاملاً خیس شدند. به‌دلیل وضعیت نامناسب جسمی‌ام، نتوانستم قبولی شوم. یک سال را صرف مطالعه برای شرکت دوباره در آزمون کردم و تازه در سال بعد، در دانشگاهی در جنوب چین قبول شدم.

وقتی تحصیل در دانشگاه را آغاز کردم، چند روزی تحت سرم‌درمانی بودم. در آن زمان، به بیماری مزمن معده مبتلا بودم. پس از غذا خوردن، معده‌ام سنگین می‌شد و نمی‌توانستم پشتم را صاف نگه دارم. همچنین درگیر بی‌خوابی شدید بودم و خواب راحتی نداشتم. از زمان دوره راهنمایی، یک داروی تقویتی برای مغز و داروی دیگری برای کلیه‌هایم مصرف می‌کردم.

همچنین به التهاب شدید و مزمن بینی (رینیت)، کاهش شنوایی ناشی از تزریق استرپتومایسین در دوران کودکی، مشکلات زنان، آرتروز و بیماری‌های دیگر مبتلا بودم. انواع مختلف چی‌گونگ را تمرین کردم، اما سلامتی‌ام بهبود نیافت.

آن زمان اغلب با خودم فکر می‌کردم که آیا آن‌قدر زنده خواهم ماند که بتوانم از دانشگاه فارغ‌التحصیل شوم یا نه.

دافا معجزاتش را آشکار می‌کند

یک بار در گردهمایی‌ دانشجویان اهل زادگاهم شرکت کردم. یکی از دانشجویان سال‌بالایی، فالون دافا را به من معرفی کرد و گفت تمرین‌ این روش معنوی برای سلامتی مفید است و می‌تواند به درمان بیماری‌ها و بهبود وضعیت جسمانی کمک کند. به‌محض اینکه شنیدم برای سلامتی خوب است، علاقه‌مند شدم که آن را یاد بگیرم.

آن دانشجوی سال‌بالایی به من گفت که جوآن فالون را بخوانم و اگر چیزی برایم نامفهوم بود، از دستیار داوطب بپرسم. در آن زمان، این موضوع را بسیار جدی گرفتم؛ بنابراین هنگام خواندن، تمام سؤالاتم را یادداشت می‌کردم. تا زمانی‌ که به سخنرانی چهارم رسیدم، جواب تمام سؤالاتی را که پیش‌تر داشتم گرفته بودم. وقتی خواندن کتاب را تمام کردم، آن دانشجوی سال‌بالایی از من پرسید که آیا می‌خواهم تمرین را یاد بگیرم. گفتم: «بله!» بنابراین مرا به جلسه مطالعه گروهی و محل انجام گروهی تمرینات برد.

برای انجام تمرینات، به محل تمرین رفتم. روز بعد، برآمدگی‌ای در چشمم ظاهر شد. از دستیار داوطب دلیلش را پرسیدم. او گفت: «این نشانه خوبی است؛ استاد مراقبت خواهند بود.»

روز سوم تب کردم. چون در جنوب چین مجبور بودیم هر روز با آب سرد دوش بگیریم، از دستیار داوطب پرسیدم: «من تب دارم؛ ایرادی ندارد حمام کنم؟» مدام نگران بودم که نکند دوش آب سرد تبم را بدتر کند. اما برخلاف انتظارم، بعد از حمام، تبم قطع شد. واقعاً شگفت‌انگیز بود.

پس از یک ماه تمرین، وقتی عینک می‌زدم اذیت می‌شدم، از‌این‌رو برای تهیه عینک جدید، به عینک‌سازی رفتم. آن زمان نمره چشمم بیش از ۷۰۰ درجه [واحد اندازه‌گیری مورداستفاده در چین] بود و تصور می‌کردم تا زمان فارغ‌التحصیلی، احتمالاً به ۱۰۰۰ درجه برسد.

اما آزمایش نشان داد که نمره هر چشمم ۱۰۰ درجه کاهش یافته است؛ چیزی که واقعاً شگفت‌زده‌ام کرد. در ماه دوم تمرین، دوباره احساس کردم عینکم مناسب نیست، بنابراین بار دیگر به عینک‌سازی رفتم تا عینک جدیدی بگیرم. نمره هر چشمم بازهم ۱۰۰ درجه دیگر کاهش یافته بود. بسیار خوشحال شدم و فکر کردم این واقعاً معجزه‌آساست.

یکی از تمرین‌کنندگانی که هم‌زمان با من تمرین را آغاز کرده بود، عینکی با نمره ۲۰۰ داشت. مدت کوتاهی پس از آغاز تمرین، دیگر نیازی به عینکش نداشت.

هنوز مدت زیادی نبود که تمرین فالون دافا را آغاز کرده بودم که مشکل بی‌خوابی چندساله‌ام از بین رفت و شب‌ها به‌خوبی و عمیق می‌خوابیدم. گاهی اگر خوابی می‌دیدم، از دستیار داوطلب درباره‌اش سؤال می‌کردم. بعدها از سایر تمرین‌کنندگان شنیدم که من کسی بودم که بیشترین سؤال را در جلسات مطالعه گروهی می‌پرسید. اما دستیار داوطلب هرگز کوچک‌ترین ناشکیبایی‌ای نشان نمی‌داد؛ صرف‌نظر از اینکه چه می‌پرسیدم، او همیشه با نهایت صبر و حوصله پاسخ می‌داد.

پیش از آنکه تمرین را آغاز کنم، به بیماری شدید حرکت مبتلا بودم؛ یک ‌بار در کشتی، دچار چنان حالت تهوع شدیدی شدم که حتی صفرا بالا آوردم. اما پس از آغاز تزکیه، این مشکل کاملاً از بین رفت.

یک ‌بار هنگام خواب در کوپه قطار، معده‌ام ناگهان به‌شدت به‌هم ریخت و درنهایت ماده‌ای تیره و کدر را روی کف واگن بالا آوردم. از آن حادثه به بعد، بیماری مزمن معده‌ام‌ که سال‌ها آزارم می‌داد، کاملاً درمان شد.

از آن پس، معده‌ام مانند یک کیسه لاستیکی انعطاف‌پذیر شده بود: وقتی گرسنه می‌شدم، دیگر درد نمی‌گرفت و وقتی سیر می‌شدم، احساس نفخ نمی‌کردم. دیگر بدغذا نبودم. می‌توانستم هر چیزی بخورم و همه‌چیز برایم خوش‌طعم بود. حتی مزه‌های متفاوت غذاهای مختلف را به‌وضوح تشخیص می‌دادم. واقعاً احساس خوشبختی می‌کردم.

از وقتی به یاد دارم، مادرم هر روز مرا برای تزریق می‌برد؛ یک‌ بار به‌مدت شش ماه پیاپی برای تزریق پنی‌سیلین و استرپتومایسین مرا نزد پزشک برد. بعدها پزشک سرش را تکان داد و گفت: «باورم نمی‌شود که ارائه‌دهنده خدمات درمانی همچنان به این کار ادامه می‌دهد. اگر این کودک استرپتومایسین بیشتری دریافت کند، ناشنوا خواهد شد.» و واقعاً هم شنوایی‌ام کمی آسیب دید.

اگر مردم آرام صحبت می‌کردند، نمی‌توانستم واضح بشنوم. اما پس از آغاز تمرین فالون دافا، شنوایی‌ام بهتر شد و سل غدد لنفاوی‌ام که از کودکی آشکار بود نیز از بین رفت.

از کودکی، خلق‌وخوی بسیار بدی داشتم، ایرادگیر بودم، روی مسائل جزئی گیر می‌کردم و کینه به دل می‌گرفتم. یک‌ بار آن‌قدر از مادرم عصبانی شدم که چند ماه با او حرف نزدم.

در دوران مدرسه، هر وقت از یکی از همکلاسی‌‌هایم ناراحت می‌شدم، روزهای زیادی پشت ‌سر هم به مادرم شکایت می‌کردم و با جزئیات توضیح می‌دادم که این همکلاسی چقدر بد است یا آن یکی چقدر آزاردهنده است، تا جایی که مادرم را کلافه می‌کردم. او به من می‌گفت: «سعی کن بیشتر روی نقاط قوت دیگران تمرکز کنی و کمتر به عیب‌هایشان توجه داشته باشی.»

اما پس از تمرین فالون دافا، تحول عمیقی در من ایجاد شد. اگر روزی از همکلاسی‌ای ناراحت می‌شدم، تا روز بعد عصبانیتم از بین می‌رفت؛ اصلاً نمی‌توانستم کینه‌ای به دل بگیرم. در اعماق وجودم، احساس سبکی و شادی فوق‌العاده‌ای داشتم.

معنای واقعی بردباری را آموختم و به‌ندرت پشت ‌سر دیگران حرف می‌زدم. هر زمان می‌شنیدم مادرم از کسی شکایت می‌کند، همان توصیه را به او می‌کردم: «سعی کن بیشتر روی نقاط قوت دیگران تمرکز کنی و کمتر به عیب‌هایشان توجه داشته باشی.»

وقتی از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم، همکلاسی‌هایم همگی می‌گفتند که دوران دانشگاه کاملاً بی‌معنا بوده است. این موضوع برایم عجیب بود، زیرا در دوران تحصیلم، بسیار خوشحال بودم.

پس از خواندن نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست فهمیدم که چرا همکلاسی‌هایم احساس می‌کردند دانشگاه بی‌معنا بوده است؛ آن نتیجه «فلسفه مبارزه و کشمکش»‌ی که حزب کمونیست شرور در آن‌ها القا کرده بود. درنتیجه، روابط آن‌ها سرشار از تعارض، سوءظن و حسادت و تهی از مهربانی بود.

اما من پس از آنکه در دوران دانشگاه، تمرین فالون دافا را آغاز کردم، هر روز در بین تزکیه‌کنندگانی خوش‌قلب بودم. هر کدام از کمک‌کردن به دیگران لذت می‌بردند، فداکارانه برای دیگران عمل می‌کردند و با مهربانی با مردم رفتار می‌کردند. تنها در چنین محیطی است که انسان می‌تواند شادی واقعی را احساس کند؛ و این موضوع برای ما، شاگردان دافا که معنای زندگی را درک کرده‌ایم، حتی بیشتر صدق می‌کند. بنابراین گفته حزب کمونیست که «مبارزه با آسمان، زمین و انسان؛ لذت بی‌پایان است»، چیزی جز یاوه‌گویی فریبکارانه نیست.

زیبایی حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری وصف‌ناپذیر است

دافا خرد مرا بیدار کرد

وقتی برای نخستین ‌بار فا را می‌خواندم، احساس می‌کردم پشت هر واژه‌ای که استاد بیان می‌کنند، لایه‌لایه معنای بی‌کران نهفته است، هرچند دقیقاً نمی‌توانستم تشخیص دهم آن معنا چیست. پس از شروع به کار، متوجه شدم ذهنیت و درکم عمیق‌تر شده است. می‌توانستم با افراد در هر سنی گفت‌وگو و دیدگاه‌های‌شان را درک کنم.

نخستین شغلم طراحی مهندسی شیمی در یک شرکت دولتی بود. دفتر کلاً فقط شش کارمند داشت؛ من و یک همکار جوان دیگر، نیروهای تازه‌استخدام بودیم. هر صبح که به دفتر می‌رسیدم، آنجا را مرتب و تمیز می‌کردم. سرپرست‌مان از این موضوع، بسیار خوشحال بود و به همه می‌گفت که یک دختر جوان سخت‌کوش استخدام کرده است.

ازآنجاکه این شرکت دولتی بود، محیط کار پر از درگیری‌های درون‌سازمانی و باندبازی و زدوبند بود؛ سه نفر دیگر در دفتر، کاملاً دستورات سرپرست را نادیده می‌گرفتند و او مجبور بود بیشتر حجم کار را به‌تنهایی انجام دهد.

ما پس از پیوستن به این تیم، بخش قابل‌توجهی از آن بار کاری را برعهده گرفتیم. مسئولیت اصلی من طراحی بود؛ از طراحی چیدمان لوله‌کشی صنعتی شروع می‌شد و همه‌چیز را شامل می‌شد: از لوله‌های قطور و باریک گرفته تا لوله‌های عایق‌کاری‌شده و مسیرهای زاویه‌دار را شامل می‌شد. کار آن‌قدر خسته‌کننده بود که شب‌ها حتی در خواب هم لوله می‌شمردم.

یک روز رئیسم با لبخند گفت که وقتی تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بود، شش ماه طول کشید تا بتواند حتی یک لوله طراحی کند. او از دانشگاهی بسیار معتبر فارغ‌التحصیل شده بود. آن زمان تعجب کردم؛ آیا واقعاً این‌قدر دشوار بود؟ چون من بلافاصله پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، طراحی لوله‌های فرایندهای شیمیایی را آغاز کردم.

بعدها دانشجویی با مدرک کارشناسی ارشد، دوره کارآموزی‌اش را در شرکت ما گذراند. سرپرستم تصور می‌کرد چون مدرک تحصیلی بالایی دارد، توانایی بالایی هم دارد، بنابراین طراحی یک مبدل حرارتی را، که کاری بسیار چالش‌برانگیز بود، به او سپرد.

او در طول دوره کارآموزی نتوانست هیچ طرحی ارائه دهد. بعداً سرپرست از من خواست مسئولیت آن کار را برعهده بگیرم.

مدت زیادی روی آن کار کردم، اما نتوانستم راه‌حلی پیدا کنم، بنابراین به سرپرستم گفتم: «این موضوع در محدوده درس‌های دوره کارشناسی من نیست، بنابراین نمی‌توانم آن را طراحی کنم.»

سرپرستم پاسخ داد: «یعنی نمی‌خواهی روی آن کار کنی؟ به تلاشت ادامه بده.»

درنهایت موفق شدم مبدل حرارتی را طراحی کنم. سرپرستم با لبخند گفت: «تو اولین کسی هستی که در اینجا، مبدل حرارتی طراحی کرده است.» درواقع، این دافا بود که به من خرد بخشید.

استاد راهنمایم توجه ویژه‌ای به پایان‌نامه‌ام نشان داد

دومین شغلم مربوط به مدیریت قراردادها در یک شرکت مواد شیمیایی بود. نخستین سرپرستم از آن دسته افرادی بود که معتقدند یا شنا کن یا غرق شو یعنی باید خودت از پس کار بربیایی یا شکست می‌خوری؛ او توجه بسیار کمی به من داشت و در کار، اصلاً راهنمایی‌ام‌ نمی‌کرد. روزهایم را تقریباً بدون انجام کار خاصی می‌گذراندم و ازنظر حرفه‌ای هیچ دستاوردی نداشتم؛ طولی نکشید که از «دستیار پروژه» به «دستیار بازرگانی» تنزل رتبه پیدا کردم.

در آن زمان، به استعفا فکر می‌کردم. اما بعد اصل «ایجاد متقابل و بازداری متقابل» را که استاد در فا بیان کرده‌اند، به یاد آوردم. متوجه شدم هر چیزی دو جنبه دارد، جنبه‌ای خوب و جنبه‌ای بد. در این وضعیت، جنبه منفی این بود که سرپرستم مرا نادیده می‌گرفت، اما جنبه مثبتش این بود که زمان آزاد فراوانی داشتم.

در آن زمان، مدیریت پروژه در صنعت، به روندی محبوب تبدیل شده بود. به‌طور اتفاقی در یکی از برترین دانشگاه‌های چین، در دوره مدیریت پروژه ثبت‌نام کردم.

پس از پایان آن دوره، به‌صورت پاره‌وقت در دوره کارشناسی ارشد ادامه تحصیل دادم. کلاس ما ۱۰۰ دانشجو داشت که بسیاری از آن‌ها، کارمندان کلیدی شرکت‌هایشان بودند و خانواده‌هایی داشتند که باید از آن‌ها حمایت می‌کردند و هم‌زمان زیر فشار دوگانه کار و زندگی خانوادگی قرار داشتند. درنهایت فقط ۱۰ نفر از ما، موفق به دریافت مدرک شدیم و من یکی از آن‌ها بودم.

درحالی‌که مشغول کار روی مدرکم بودم، استاد راهنمای دانشگاه علاقه زیادی به پایان‌نامه‌ام نشان داد و پیشنهاد کرد آن را به انگلیسی ترجمه و در یک کنفرانس بین‌المللی مدیریت پروژه ارائه کند؛ البته به این شرط که نام او به‌عنوان نویسنده اول درج شود. او گفت چنین مقاله‌ای برای افرادی که در بخش شرکتی کار می‌کنند اهمیت چندانی ندارد، اما برای افراد دانشگاهی ارزش قابل‌توجهی دارد. پس از کمی فکرکردن، موافقت کردم.

احساس می‌کردم حتی می‌توانم رساله دکتری‌ خود را نیز بنویسم. نه اینکه خودم را فردی فوق‌العاده باهوش بدانم، بلکه آموزه‌های استاد همه‌چیز را در بر می‌گیرند؛ همه‌چیز در آن‌ها وجود دارد. تا زمانی ‌که فرد خود را با فا همگون کند، می‌تواند در حوزه تخصصی خود، به نتایجی برجسته دست یابد.

سرپرستم سرانجام به اهمیت کارم پی برد

پس از اتمام دوره کارشناسی ارشدم، به محل کارم بازگشتم؛ جایی که سرپرست جدیدی داشتم. او می‌گفت آمده است که مدیریت کند، نه اینکه خودش کارها را انجام دهد. او همه وظایف را به من واگذار می‌کرد و هر روز سرم کاملاً شلوغ بود. درحالی‌که شاید دیگران این را نوعی بار اضافی می‌دیدند، من از این طریق، تجربه حرفه‌ای ارزشمندی به‌دست آوردم.

من مجموعه‌ای آشفته از وظایف درهم‌ریخته را با دقت سامان‌دهی کردم و یک پایگاه داده به سبک مدیریت پروژه ایجاد کردم که نظم را به روند کارها بازگرداند. روندهای کاری مانند دستگاهی که به‌خوبی روغن‌کاری شده باشد، بدون مشکل پیش می‌رفت.

تنها کاری که مدیر پروژه باید انجام می‌داد این بود که قرارداد را به من تحویل دهد؛ از آن پس، تمام کارهای بعدی، مرتبط با بخش مالی، مشتریان، بخش طراحی و تأمین‌کنندگان، بدون هیچ مشکلی پیش می‌رفت. اما از همکاران گرفته تا سرپرستان، همه گویا این موضوع را چیز خاصی تلقی نمی‌کردند.

وقتی برای مرخصی زایمان رفتم، یکی از همکاران شرکت، مسئولیت وظایفم را برعهده گرفت. درنتیجه، بخش پروژه‌های شرکت کاملاً دچار آشفتگی شد. مدیر پروژه، بخش مالی، تأمین‌کنندگان و طرف‌های مختلف دیگر، همگی از فردی که جایگزین من شده بود به مدیریت شکایت کردند. حتی با من تماس گرفتند و پرسیدند که چه زمانی می‌توانم به محل کار بازگردم.

در این مقطع، مدیرانم به اهمیت حیاتی کار من پی بردند. همچنین متوجه شدند که اتخاذ رویکرد مدیریت پروژه مبتنی بر پایگاه داده، به‌طور مشخص در زمینه مدیریت قراردادها، به دفتر مرکزی این امکان را می‌دهد که بر تمام پروژه‌های سه شعبه منطقه‌ای نظارت مؤثر داشته باشد. در آن زمان، سِمت و حقوقم چندان بالا نبود. اما وقتی پس از مرخصی زایمان، به محل کارم بازگشتم، بلافاصله از طرف مدیرانم ترفیع گرفتم و حقوقم افزایش یافت.

وقتی سِمتم را از من گرفتند، رهایش کردم

سرانجام مدیرعامل به اهمیت کارم پی برد، به‌ویژه پس از آنکه پایگاه داده را راه‌اندازی کردم، و به من اطلاع داد که قصد دارد بخشی اختصاصی را راه‌اندازی و مرا به‌عنوان مدیر آن منصوب کند. اما در جلسه مدیران، یکی از مدیران بخشی دیگر که او نیز به اهمیت این واحد جدید پی برده بود، پیشنهاد کرد که خودش مدیریت آن را برعهده بگیرد.

بعدها او به من گفت: «این سمت در اصل قرار بود به تو برسد؛ سمت فعلی‌ات به‌عنوان مدیر ارشد، بالاترین جایگاهی است که می‌توانی به آن برسی.» برای مدتی احساس ناراحتی و ناآرامی داشتم، اما خیلی زود آن را رها کردم. باید خودم را منطبق بر معیارهای یک تزکیه‌کننده نگه دارم؛ تزکیه‌کنندگان می‌دانند چگونه رها کنند و برای سود و زیان‌های دنیوی اهمیت زیادی قائل نمی‌شوند.

مدیرعامل و مدیرکل می‌خواستند که بمانم

پس از آن، شرکت فرد دیگری را به سمت معاونت مدیر بخش ارتقا داد. یک یا دو سال بعد، مدیر زنِ بخش استعفا داد و مدیر جدیدی برای آن بخش منصوب شد. یکی دو سال دیگر نیز گذشت و من؛ به‌دلیل مسائل خانوادگی؛ هم‌زمان با معاون مدیر بخش، استعفایم را ارائه کردم.

مدیر بخش به من گفت: «اگر معاون مدیر استعفا دهد، مدیرعامل و مدیرکل با او برای گفت‌وگو تماس نمی‌گیرند، اما اگر تو بروی، قطعاً با تو تماس می‌گیرند.»

هم مدیرعامل و هم مدیرکل با من صحبت کردند و تلاش داشتند مرا متقاعد کنند که بمانم؛ حتی پیشنهاد دادند که در صورت لزوم می‌توانم فقط نصف ‌روز کار کنم. اما چون به‌دلایل خانوادگی استعفا داده بودم، ناچار شدم مؤدبانه پیشنهادشان را رد کنم.

می‌دانم چرا مدیران شرکت تا این حد برایم ارزش قائل بودند. طی حدود ده سالی که آنجا کار کردم، کارمندی قابل‌اعتماد، سخت‌کوش و عمل‌گرا بودم که هرگز شکایت نمی‌کردم یا از زیر بار مسئولیت شانه خالی نمی‌کردم.

هرگز برای منافع شخصی با دیگران رقابت نکردم و از موقعیتم برای کسب منفعت شخصی بهره نبردم؛ خصوصیات اخلاقی و سلامت حرفه‌ای‌ام بی‌نقص بود.

یک ‌بار، زمانی ‌که مدیرعامل می‌خواست فردی را مسئول اسناد محرمانه کند، گفت که پس از بررسی همه کارکنان شرکت، به این نتیجه رسیده که من مناسب‌ترین فرد هستم و بیش از همه، به من اعتماد دارد تا چنین اطلاعات حساسی را مدیریت کنم.

این موضوع شبیه مثالی است که استاد در جوآن فالون درباره کارخانه نساجی مطرح کرده‌اند؛ جایی که چند تمرین‌کننده فالون دافا تأثیر چشمگیری بر روحیه کلی کارخانه گذاشتند. این حقیقتی ساده است که تاجران آن را درک می‌کنند، اما رهبر یک کشور از فهم آن عاجز مانده و گستاخانه آزار و شکنجه‌ای را علیه فالون دافا آغاز کرده است؛ اقدامی که آسیب شدیدی به این کشور و مردمش وارد کرده است؛ رفتاری به‌شدت شرورانه و نهایت حماقت.

به یاد دارم که در آن دوره، مأموران پلیس امنیت ملی مرتب به محل کارم می‌آمدند تا مرا پیدا کنند، زیرا علیه جیانگ (که آزار و شکنجه را آغاز کرد) شکایت تنظیم کرده بودم. مدیر منابع انسانی شرکت، که حقیقت ماجرا را درک کرده بود، از من حمایت می‌کرد، به من هشدار ‌می‌داد و از من محافظت ‌می‌کرد.

دافا سرنوشتم را تغییر داد

چند سال پیش، زمانی ‌که همراه خانواده‌ام بیرون رفته بودم تا مطالب روشنگری حقیقت را توزیع کنیم، دستگیر شدم و مرا به بازداشتگاه بردند. در سلول، زنی حضور داشت که کف‌بینی می‌کرد. به او گفتم که پس از آغاز تمرین فالون دافا، سلامتی‌ام را بازیافتم.

او به دستم نگاه کرد و گفت: «سرنوشتت واقعاً تغییر کرده است. خط زندگی‌ات شکسته است؛ طبق کف دستت، در اصل قرار بود فقط تا حدود ۴۰سالگی عمر کنی. اما وضعیت جسمانی فعلی‌ات کاملاً با چیزی که خطوط کف دستت نشان می‌دهند متفاوت است.»

وقتی فردی در دافا تزکیه می‌کند، از سلامت جسمی برخوردار می‌شود، عمرش طولانی‌تر می‌شود و منش اخلاقی‌اش ارتقا می‌یابد. اما ح.ک.چ این افراد خوب را بازداشت می‌کند و برای آزار و شکنجه به زندان می‌اندازد. کاملاً روشن است که چه کسی خوب است و چه کسی شرور.

درواقع در سراسر دوران آزار و شکنجه فالون دافا توسط ح.ک.چ، مردم به‌وضوح ماهیت شرورانه حزب را تشخیص داده‌اند. در داخل یک بازداشتگاه، یکی از زندانیانی که مسئول نظارت بر سلول بود، یک ‌بار به من اشاره کرد و گفت: «فقط با یک نگاه به این شخص می‌توان فهمید که او کسی است که با دنیا در صلح است و با کسی سر رقابت ندارد. دستگیری چنین فرد خوبی! ح.ک.چ واقعاً نهایت شرارت است.»

افراد خوش‌قلب باید ماهیت شرورانه ح.ک.چ را به‌روشنی تشخیص دهند، از سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کنند، خود را از شرارت دور نگه دارند و برای در آغوش گرفتن آینده‌ای زیبا و زندگی سعادتمند که با حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری هدایت می‌شود، قدم پیش بگذارند.

(مقاله برگزیده ارسالی به مناسبت گرامی‌داشت روز جهانی فالون دافای ۲۰۲۶ در وب‌سایت مینگهویی)