(Minghui.org) من تمرین‌کننده‌ جوانِ فالون دافا هستم که به‌تازگی سفر تزکیه‌ام را آغاز کرده‌ام و مایلم ماجرایم را با شما در میان بگذارم.

من با وضعیت جسمی ضعیفی به دنیا آمدم و هر چند روز یک ‌بار بیمار می‌شدم. حتی یک سرماخوردگی ساده هم به ذات‌الریه تبدیل می‌شد. مادرم برای کمک به من، انواع داروها و درمان‌های سنتی و محلی را امتحان می‌کرد و خانواده‌ام تقریباً هرچه داشتند صرف درمان من می‌کردند.

پس از اینکه تمرین‌ فالون دافا را آغاز کردم، مادرم به من گفت که در گذشته، بسیاری از مردم در منطقه ما که فالون دافا را تمرین می‌کردند، صبح‌ها و عصرها آشکارا تمرینات را انجام می‌دادند. یکی از بستگان در سال ۱۹۹۸، درباره فالون دافا به او گفته و نسخه‌ای از جوآن فالون را به او داده بود. اما اندکی بعد، حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) آزار و شکنجه فالون دافا را آغاز کرد و مادرم دیگر جرئت نکرد به تمرین ادامه دهد. او فکرِ کمک به بهبود سلامتی من ازطریق تمرین فالون دافا را کنار گذاشت. درنتیجه، نخستین فرصتم برای تمرین فالون دافا را از دست دادم.

با وجود آزار و شکنجه درحال‌وقوع، بسیاری از تمرین‌کنندگان در خیابان، بازارها و جاهای دیگر به من نزدیک می‌شدند تا درباره دافا با من صحبت کنند. اما چون تحت ‌تأثیر تبلیغات ح.ک.چ قرار گرفته بودم، همیشه فاصله‌ام را حفظ می‌کردم و می‌گفتم: «نه، من نمی‌فهمم» و سریع دور می‌شدم.

نامزدم

زمان به‌سرعت گذشت و خیلی زود ۳۱ساله شدم. من در یک شرکت اینترنتی مشغول به کار شدم و اغلب اضافه‌کاری می‌کردم، به‌طوری ‌که آخر هفته‌ها کاملاً خسته بودم. درنتیجه اغلب در خانه می‌ماندم و مانند بسیاری از جوانان دیگر، علاقه‌ای به ازدواج نداشتم. اما برای مادرم این مسئله که روزی عروس شوم و ازدواج کنم خیلی مهم بود و ازطریق هماهنگی‌های او، با شوهر آینده‌ام، یونگ، آشنا شدم.

مادرم گفت که من و یونگ در دوران دبستان، هم‌کلاسی بودیم و خانواده‌هایمان نزدیک یکدیگر زندگی می‌کردند. وقتی چند بار یونگ را دیدم، احساس کردم فردی قابل‌اعتماد است و واقعاً می‌توان به او تکیه کرد. پس از گذشت دو ماه ‌و نیم، رسماً با هدف ازدواج، با هم دیدار می‌کردیم.

در یکی از گفت‌وگوهای تلفنی، از یونگ پرسیدم که مشغول چه کاری است و او گفت که درحال خواندن کتابی است. وقتی پرسیدم چه کتابی، پاسخ داد: «جوآن فالون، آموزه‌های اصلی فالون دافا.»

گرچه در آن لحظه چیزی نگفتم، ذهنم آشفته شد و کاملاً سردرگم بودم. از یک سو، احساس می‌کردم یونگ انسان بسیار خوبی است؛ مهربان، صادق و آشکارا متفاوت از دیگرانی که می‌شناختم. از سوی دیگر، از تبلیغات منفی گسترده حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) درباره فالون دافا آگاه بودم. باید چه‌کار می‌کردم؟ اگر خانواده‌ام موافق نمی‌بودند چه؟

نگرانی‌هایم را با مادرم در میان گذاشتم، اما او به‌طرز غافل‌گیرکننده‌‌ای آرام بود. گفت: «می‌دانم پدربزرگ‌ و مادربزرگش فالون دافا را تمرین می‌کنند. تا وقتی خوب و بااخلاق باشد، بگذار کتاب‌ها را بخواند، فقط تا زمانی که درباره‌اش با دیگران صحبت نکند. اما تو نباید آن را تمرین کنی.»

احساس کردم مادرم درست می‌گوید. تا وقتی یونگ شخص خوبی باشد، همین کافیست. او نه سیگار می‌کشید، نه مشروب می‌نوشید و نه بازی می‌کرد. درواقع هیچ عادت بدی نداشت. این روزها واقعاً یافتن چنین شخص خوبی دشوار است. پس از سبک‌وسنگین‌کردن نقاط قوت و ضعفش، به رابطه‌مان ادامه دادم. در این مدت، یونگ گاهی مستقیم و گاهی غیرمستقیم درباره فالون دافا با من صحبت می‌کرد و حتی نسخه‌ای از جوآن فالون را به من داد، اما من آن را جدی نمی‌گرفتم.

یک روز لینگ، هم‌اتاقی دوران دانشگاهم، با من تماس گرفت و گفت که به پکن می‌آید و امیدوار است بتوانیم همدیگر را ببینیم. لینگ پس از فارغ‌التحصیلی، برای ادامه تحصیل به ایالات متحده رفته بود و این سفرش به چین، برای رسیدگی به مسائل ویزا بود. با کمال میل موافقت کردم و گفتم که من و نامزدم، یونگ، برای استقبالش به ایستگاه قطار سریع‌السیر می‌رویم.

او را در ایستگاه سوار کردیم و با هم برای شام بیرون رفتیم. هنگام صرف غذا، از تجربه‌های اخیرش گفت و از حس آزادی‌ که در خارج از کشور داشت، صحبت کرد؛ ازجمله اینکه به آیین کاتولیک گرویده بود. همچنین درباره سفر لذت‌بخشش به ژاپن، در مسیر بازگشت به چین صحبت کرد. براساس تجربه شخصی‌اش، حالا می‌توانست ببیند که ح.ک.چ تا چه اندازه سلطه‌جو و اقتدارگراست. از شنیدن درباره ایمان جدیدش شگفت‌زده شدم و با ارزیابی او درباره ح.ک.چ موافق بودم. اما، چون تحت شست‌وشوی مغزی حزب قرار گرفته بودم، فکر می‌کردم هیچ کنترلی بر این مسائل ندارم و فقط باید سرم به کار خودم باشد.

یونگ با لینگ درباره شن یون صحبت کرد؛ چیزی که من اطلاعات بسیار کمی درباره‌اش داشتم. او توضیح داد که شن یون فرهنگ سنتی چین را ترویج می‌کند و آزار و شکنجه فالون دافا را افشا می‌سازد. کمی مضطرب شدم و نگران بودم که شاید لینگ درک نکند. اما به نظر می‌رسید لینگ با شن یون آشناست و حتی همان شب در تماس تلفنی با دوست‌پسرش، درباره این ایده صحبت کرد که زمانی برای تماشای شن یون بروند. واکنش مثبت او به من اطمینان خاطر داد و نگرانی‌ام را درباره اینکه یونگ فالون دافا را تمرین می‌کند کاهش داد.

پیش از سال نو چینی ۲۰۲۵، من و یونگ برای تعطیلات به ژاپن رفتیم. در ابتدا درباره محل خواب‌مان مطمئن نبودم، اما یونگ به من اطمینان داد که چون هنوز ازدواج نکرده‌ایم، در اتاق‌های جداگانه‌ای در هتل اقامت خواهیم داشت و همین باعث شد خیالم راحت شود. در طول سفرمان، به تماشای اجرای شن یون رفتیم. آن روز زود به سالن تئاتر رسیدیم و دیدیم که خیلی سریع همه صندلی‌ها پر شد. به اطرافم نگاه کردم و سالمندان، جوانانی هم‌سن‌وسال خودمان و کودکان را دیدم که همگی لباس آراسته پوشیده بودند و مشتاقانه منتظر آغاز اجرا بودند.

با بالا رفتن پرده، احساس کردم وارد جهانی دیگر شده‌ام. رقص‌ها خیلی زیبا بودند و پس‌زمینه‌ها، لباس‌ها و برنامه‌ها به‌گونه‌ای هماهنگ با یکدیگر درآمیخته بودند که وصفش دشوار است. این نخستین بار بود که چنین هنرنمایی‌ زیبایی را از نزدیک می‌دیدم. یکی از بخش‌های برنامه باعث شد بی‌رحمیِ تصورناپذیرِ آزار و شکنجه فالون دافا توسط ح.ک.چ را درک کنم، به‌ویژه اقدام هولناکِ برداشت اجباری اعضای بدن تمرین‌کنندگان در قید حیات؛ واقعاً وحشت‌زده شدم!

پس از بازگشت به خانه، برداشت‌هایم از اجرای شن یون را با خانواده‌ام در میان گذاشتم و برنامه شن یون را به مادرم نشان دادم. برایش توضیح دادم که پدربزرگ یونگ به‌دلیل تمرین فالون دافا به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد و بعداً براثر شکنجه‌هایی که متحمل شده بود جان باخت. مادرم گفت که پدربزرگ‌ و مادربزرگ یونگ را می‌شناسد و این مادربزرگ او بود که در سال ۱۹۹۸، کتاب جوآن فالون را به او داد. در آن لحظه، درک عمیق‌تری از این مسئله پیدا کردم که این آزار و شکنجه به‌دست ح.ک.چ تا چه اندازه شرورانه است.

ازطریق گفت‌وگوهایم با مادرم، درباره خواندن جوآن فالون کنجکاو شدم. بنابراین روزی بالاخره نسخه الکترونیکی کتابی را که یونگ به من داده بود باز کردم و شروع به خواندنش کردم. اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، از استاد لی، بنیان‌گذار فالون دافا، سپاسگزارم که شرایط آشنایی من با یونگ را فراهم کردند و از این طریق باعث شدند فالون دافا را بیابم.

ازدواج

ازآنجاکه در کودکی اغلب بیمار می‌شدم، اغلب کابوس‌هایی نیز داشتم که تکرار می‌شدند. گاهی در خواب‌هایم احساس می‌کردم قادر به حرکت نیستم، اما همچنان هوشیار می‌ماندم؛ پدیده‌ای که معمولاً به آن «فلج خواب» گفته می‌شود. وقتی این وضعیت شدیدتر می‌شد، آن هنگام چرت نیمروز، در اتوبوس یا نیمه‌های شب رخ می‌داد. به‌هم‌ریختگی چرخه خواب و بیداری که در اثر شب‌بیداری‌های مکرر ایجاد می‌شد نیز برایم بسیار آزاردهنده بود.

شبی به یاد کتاب جوآن فالون افتادم که یونگ به من داده بود، بنابراین آن را باز کردم و شروع به خواندنش کردم. هنوز چند صفحه بیشتر نخوانده بودم که ناگهان به‌شدت خواب‌آلود شدم؛ نخستین باری بود که به یاد می‌آوردم تا این حد سریع خوابم گرفته بود. هنگام زمان استراحت ناهار در محل کارم، دوباره سعی کردم چند صفحه دیگر از کتاب بخوانم، اما مدام خمیازه می‌کشیدم و بار دیگر خوابم گرفت. احساس می‌کردم گویی به ریسمان نجاتی چنگ زده‌ام. چون خواندن جوآن فالون باعث می‌شد خوابم ببرد، آن را نوعی «درمان» برای بی‌خوابی‌ام می‌دانستم و سعی می‌کردم عصرها و هنگام استراحت ناهار، زمانی را به خواندن چند صفحه از آن اختصاص دهم.

چون هر بار که می‌خواستم جوآن فالون را بخوانم احساس خواب‌آلودگی می‌کردم، بخش زیادی از کتاب را نخوانده بودم، چه برسد به اینکه درک عمیقی از آن داشته باشم. بااین‌حال اتفاقی معجزه‌آسا رخ داد: پس از اینکه خواندن این کتاب ارزشمند را آغاز کردم، کابوس‌هایم کاملاً ناپدید شدند! به این ترتیب، جوآن فالون و فالون دافا را با آغوش باز پذیرفتم.

زمان به‌سرعت می‌گذشت و پیش از آنکه متوجه شوم، نزدیک به یک سال بود که من و یونگ با هم بودیم. والدین‌مان شروع به برنامه‌ریزی برای جشن نامزدی و ازدواج‌مان کردند. سرگرم خرید خانه، بازسازی و تزئین آن، و همه تدارکات پیش از ازدواج شدیم، بنابراین خواندن و مطالعه کتاب‌های فالون دافا را موقتاً کنار گذاشتیم.

در دوران نامزدی‌ام، با آزمونی روبه‌رو شدم. دخترعمه‌ام که سال‌ها در کمیته محلی محل سکونت خانواده شوهر آینده‌ام کار کرده بود، از وضعیت آن‌ها اطلاع داشت. او از من پرسید: «می‌دانی که آیا کسی در خانواده یونگ، فالون دافا را تمرین می‌کند؟» وقتی پاسخ مثبت دادم، گفت: «اشکالی ندارد. مادرشوهرت هم تمرین می‌کند، اما تو نباید تمرینش کنی.» اگر شن یون را ندیده بودم و اگر استاد لی بدنم را پاکسازی نکرده بودند، شاید وضعیت ازدواجم به خطر می‌افتاد. بار دیگر، عمیقاً از استاد لی سپاسگزار شدم.

در فوریه۲۰۲۵، گواهی ازدواج‌مان را دریافت کردیم و در سپتامبر، مراسم ازدواج‌مان را برگزار کردیم. پس از گرفتن گواهی ازدواج، برای آخر هفته به خانه رفتم و در خانه یونگ ماندم. در آن زمان، مادربزرگ یونگ آنجا بود و درباره واقعیت‌های فالون دافا با من صحبت کرد و پدیده‌های شگفت‌انگیزی را که پس از آغاز تمرین تجربه کرده بود برایم تعریف کرد. او گفت که خودش، مادرشوهرم و یونگ سال‌هاست حتی یک قرص هم مصرف نکرده‌اند و از سلامت بسیار خوبی برخوردارند، که این موضوع مرا شگفت‌زده کرد. واقعاً به فکر یادگیری فالون دافا افتادم، اما هنوز چیزی درباره‌اش نگفته بودم.

پس از مراسم ازدواج‌مان در سپتامبر، برای ماه‌عسل به یون‌نان رفتیم. در هتل، دوباره کابوس‌هایم شروع شد و همچنین بدون دلیل مشخصی احساس افسردگی و ناراحتی می‌کردم. به یونگ گفتم: «وقتی برگشتیم، همراه تو آموزه‌های دافا را مطالعه می‌کنم و تمرینات را انجام می‌دهم.» یونگ با خوشحالی موافقت کرد. تنها با داشتن همان فکرِ مطالعه دافا، فوراً احساس شادی کردم و افسردگی‌ام از بین رفت.

وقتی از کوه برفی یولونگ در یون‌نان بازدید می‌کردیم، حالم خوب نبود و در هتل ماندم. یونگ پیشنهاد داد: «اگر بخواهی، می‌توانم تمرینات را به تو یاد بدهم.» با اشتیاق موافقت کردم. او به من یاد داد چگونه افکار درست بفرستم، چگونه پنج تمرین را انجام دهم، و حدود نیم ساعت مرا در انجام تمرینات راهنمایی کرد. احساس کردم حرکات سخت نیستند، فقط نمی‌توانستم در وضعیت لوتوس بنشینم.

پیشرفت در تزکیه

به این ترتیب، در طول ماه‌عسلم، شروع به تمرین فالون دافا کردم و فصل تازه‌ای از زندگی‌ام آغاز شد.

درک واقعیِ شدت آزار و شکنجه

پس از اینکه شروع به تمرین کردم، از یونگ درباره سرکوب فالون دافا توسط ح.ک.چ پرسیدم. او مستندی به نام اکنون و برای آینده را برایم پیدا کرد. آخر هفته شروع به تماشای آن کردم و درکی جامع از وضعیت به دست آوردم. ماهیت شرورانه ح.ک.چ را دیدم، فهمیدم تمرین‌کنندگان چگونه تحت آزار و شکنجه قرار گرفته‌اند و چه رنج‌هایی کشیده‌اند، و همچنین تلاش‌های تمرین‌کنندگان برای افشای آزار و شکنجه، چه در داخل کشور و چه در خارج، را دیدم.

پس از تماشای هر قسمت، هنگام فرستادن افکار درست می‌توانستم ذهنی متمرکز و آگاه داشته باشم و افکارم را جمع‌وجور نگه دارم. کم‌کم واقعاً درک کردم که چرا مادرشوهرم و پدربزرگ یونگ (که در نتیجه آزار و شکنجه جان باخت) توانسته بودند با وجود آزار و شکنجه شدید، به‌طور استوار به تزکیه فالون دافا ادامه دهند. ایمان راسخ آن‌ها به فالون دافا و استاد لی را بیش از پیش تحسین کردم.

سپس فیلم‌های آمدن برای تو و زمانی موجودات الهی بودیم را تماشا کردم. علاوه‌بر نیک‌خواهی عظیم استاد فهمیدم که در اصل، از کجا آمده‌ام و چرا اینجا هستم.

مشاهده معجزه دافا

قبلاً هر بار که عادت ماهانه می‌شدم، شکم‌دردم شروع می‌شد. گاهی درد آن‌قدر شدید بود که نمی‌توانستم راه بروم یا به سر کار بروم. نصف ‌روز مرخصی می‌گرفتم تا در رختخواب استراحت کنم، زیر پتوهای ضخیم می‌ماندم و روی شکم و کمرم کیسه آب گرم می‌گذاشتم. طی چند روز بعد نیز باید خودم را کاملاً گرم نگه می‌داشتم، زیرا اگر حتی کمی سرما می‌خوردم، درد شکمم فوراً شروع می‌شد.

دو ماه پس از شروع تمرین، ناگهان متوجه شدم که دردهای قاعدگی‌ام دیگر مانند قبل شدید نیستند. یک ماه، دو ماه و سه ماه گذشت و درد کاملاً ناپدید شد. می‌دانستم که استاد به من کمک کرده‌اند این بخش از کارمایم را از بین ببرم و همین موضوع ایمانم به دافا و استاد را بیشتر تقویت کرد. واقعاً چه خوب است که استاد از من مراقبت می‌کنند!

کارمای بیماری

پس از اینکه تمرین‌ دافا را آغاز کردم، فهمیدم ناراحتی‌های جسمی توهمی هستند که از کارما ناشی می‌شوند. از یونگ، مادرشوهرم و مادربزرگش شنیده بودم که چگونه بر چالش‌های مربوط به کارمای بیماری غلبه کرده‌اند و با خودم فکر می‌کردم که چه زمانی با یک چالش کارمای بیماری روبه‌رو خواهم شد.

یک روز صبح با گردن‌درد از خواب بیدار شدم؛ شبیه گرفتگی گردن براثر بد خوابیدن. به یونگ گفتم گردنم گرفته است. ابتدا فقط درد خفیفی بود که هنگام چرخاندن سر بدتر می‌شد. زیاد به آن فکر نکردم و تصورم این بود که طی چند روز بهتر می‌شود. تا روز جمعه، ناراحتی همچنان ادامه داشت. روز شنبه به نظر می‌رسید علائم کمی کاهش یافته‌اند. شب شنبه قرار گذاشتیم که صبح یکشنبه تمرینات را انجام دهیم. در طول خواب، با درد شدیدی در مهره‌های گردنم از خواب پریدم. هرگز چنین درد شدیدی را تجربه نکرده بودم؛ حتی غلت‌زدن در رختخواب هم با درد زیادی همراه بود. چندین حالت مختلف را امتحان کردم، اما هیچ‌کدام کمکی نکرد و نمی‌توانستم دست چپم را بالا بیاورم.

وقتی شروع به انجام تمرین اول کردیم، دست چپم کمی خشک و سفت بود و نمی‌توانستم آن را کاملاً صاف کنم. با خودم مصمم شدم: «هر چیزی را که جزو نظم و ترتیب استاد نباشد رد می‌کنم. باید تزکیه کنم و باید تمرینات را به‌طور کامل انجام دهم.» هنگامی که تمرین دوم را انجام می‌دادم، معجزه‌ای رخ داد. توانستم دستم را کاملاً بالا بیاورم. با هیجان این را به یونگ نشان دادم. پس از انجام تمرین دوم و سوم، درد دستم کاهش یافت. بعد از انجام تمرین چهارم توانستم به‌طور عادی راه بروم و شانه‌ام بهتر شد. پس از تکمیل هر پنج تمرین، احساس کردم بیشتر علائم از بین رفته‌اند و فقط درد خفیفی باقی مانده است.

می‌دانستم که از این محنتِ کارمای بیماری عبور کرده‌ام و از اینکه توانسته بودم بر آن غلبه کنم، بسیار هیجان‌زده و خوشحال بودم. قدرت معجزه‌آسای دافا ایمانم را به تمرین دافا بیشتر تقویت کرد. با لبخند به یونگ گفتم: «الان حالم بهتر شده. برایت غذا درست می‌کنم.»

رهاکردن وابستگی‌ها

درحالی‌که در مطالعه آموزه‌های دافا عمیق‌تر می‌شدم و مقالات تبادل تجربه سایر تمرین‌کنندگان را نیز می‌خواندم، ‌فهمیدم که ما، به‌عنوان تزکیه‌کنندگان، باید خصوصیات اخلاقی خود را تزکیه و وابستگی‌هایمان را رها کنیم تا از قلمرو بشری فراتر برویم.

نخست، بر وابستگی‌ام به تلفن همراه غلبه کردم. برای جوانان عادی است که سریال‌ها را پشت‌سرهم تماشا کنند؛ عاشقانه‌های تاریخی، آثار جنایی و هیجان‌انگیز و مانند آن. به‌محض اینکه سریال جدیدی در یکی از اپلیکیشن‌های اصلی ویدئویی چین منتشر می‌شد، آن را تماشا می‌کردم. خارج از ساعات کاری، تلفن همراهم همیشه جلو چشمم بود. وقتی غرق تماشا می‌شدم، می‌توانستم تمام شب بیدار بمانم. همچنین عاشق خواندن رمان بودم. وقتی ویدئوهای کوتاه محبوب شدند، به آن‌ها هم وابسته شدم و مدام وبلاگ‌نویسانی را تماشا می‌کردم که ثروت‌شان را به نمایش می‌گذاشتند. در اعماق وجودم می‌دانستم که این ویدئوها سرشار از امیال بشری هستند، فرد را بی‌قرار می‌کنند و حسادت و روحیه رقابت‌جویی را برمی‌انگیزند. می‌دانستم این کار اشتباه است، اما نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم.

پس از اینکه مطالعه دافا را آغاز کردم، مصمم شدم وابستگی‌ام به رمان‌ها، سریال‌های تلویزیونی و ویدئوهای کوتاه را کنار بگذارم. درعوض، تصمیم گرفتم وقتم را صرف مطالعه آموزه‌ها، تزکیه خودم، رسیدگی به خانواده و بازگشت به یک زندگی عادی کنم. در ابتدا فکر می‌کردم این کار دشوار خواهد بود، اما اکنون چند ماه از زمانی که این تصمیم را گرفتم می‌گذرد. دیگر هیچ‌یک از رمان‌های قدیمی‌ام را نخوانده‌ام، صحبت‌های همکارانم درباره سریال‌های تلویزیونی یا نمایش‌های مختلف تأثیری بر من نمی‌گذارد و هیچ‌یک از اپلیکیشن‌های اصلی ویدئویی را باز نکرده‌ام. گاهی که چنین فکری به ذهنم می‌رسد، افکار درستم را تقویت می‌کنم تا آن را از بین ببرم. به این ترتیب، من و یونگ با هم بر وابستگی‌مان به تلفن همراه غلبه کردیم.

ما آن زمان را صرف مطالعه آموزه‌های دافا، انجام کارهای خانه و سرزدن به والدین‌مان برای کمک در کارهایشان ‌کرده‌ایم. زندگی به‌عنوان یک تزکیه‌کننده، آرامش و سکونی را به من بخشید که هرگز پیش‌تر تجربه نکرده بودم. بی‌قراری و احساس پوچیِ گذشته‌ام از بین رفت و شادیِ تزکیه در دافا را تجربه کردم.

رشد خصوصیات اخلاقی

از ۹ ماه پیش که تمرین فالون دافا را آغاز کردم، توجه خود را بر تزکیه خصوصیات اخلاقی‌ام متمرکز کرده‌ام. یاد گرفته‌ام که در تعامل با همکارانم، به درون نگاه کنم و وابستگی‌های خودم، مانند حسادت، روحیه رقابت‌جویی، ترس از دردسر و رنجش در میان تعارض‌ها، را پیدا کنم. تلاش می‌کنم آن‌ها را از بین ببرم.

اکنون هشت سال است که در این شرکت کار می‌کنم. در بخش داده‌ها، فقط من بودم اکنون تیم ما به بیش از ۱۲ نفر گسترش یافته است و اکنون در جایگاه مدیریتی رده‌پایین کار می‌کنم. من و سرپرستم از یکدیگر حمایت، و سخت تلاش کرده‌ایم تا پروژه‌ها را یکی پس از دیگری به انجام برسانیم. برخی از این وظایف، بخشی از مسئولیت‌های معمول کاری‌ام بودند، درحالی‌که برخی دیگر مسئولیت‌های اضافی محسوب می‌شدند.

پس از اینکه سرپرستم مسئولیت نظارت بر چندین بخش را برعهده گرفت و تیم من از یک نفر به حدود 12 نفر گسترش یافت، ارتباطم با او روزبه‌روز کمتر شد. او ابتدا وظایف کاری را به دیگران اطلاع می‌داد و سپس آن همکاران، براساس نیازهایشان، برای هماهنگی با بخش من تماس می‌گرفتند. احساس می‌کردم به حاشیه رانده شده‌ام. کم‌کم احساس ناراحتی کردم و نمی‌توانستم خودم را با این تغییر وفق دهم. به همکارانی که مرتب در جلسات شرکت می‌کردند و درباره اضافه‌کاری با او گفت‌وگو داشتند حسادت می‌کردم و احساس می‌کردم دیگر برای او اهمیت ندارم. همچنین با همکارانم حس رقابت‌ داشتم و اغلب براساس تجربه‌های گذشته، از آن‌ها انتقاد می‌کردم.

در همین حین، چون شرکت تغییرات عمده‌ای در روندهای مالی ایجاد کرده بود، یکی از مدیران ارشد با من تماس گرفت و از تیم ما خواست کمک کند. به‌دلیل فوریت کار، اغلب اضافه‌کاری می‌کردیم، درحالی‌که همکاران بخش مالی معمولاً سرِ وقت محل کار را ترک می‌کردند. کم‌کم احساس رنجش در من شکل گرفت، حسادت بر منطق غلبه کرد و شروع کردم به خالی‌کردن ناراحتی‌هایم، درحالی‌که به رابطه‌ای که از قبل با آن مدیر ارشد داشتم دلگرم بودم. برای مدتی طولانی، مرتب با سرپرستم بحث می‌کردم؛ ابتدا درخواست‌هایش را نمی‌پذیرفتم، توضیح می‌دادم که این کار برای ما چقدر پیچیده است و می‌پرسیدم که چرا این وظیفه به‌جای محول‌شدن به یک بخش دیگر، به ما واگذار شده است. با گذشت زمان، ناشکیبایی‌اش را به‌وضوح احساس می‌کردم و هر بار که کاری را که محول کرده بود انجام می‌دادم، بیشتر شکایت می‌کردم. در آن زمان نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم.

دافا پاسخ را به من داد. استاد گفته‌اند که در برخورد با تعارضات، باید ابتدا به درون نگاه کنیم و ببینیم خودمان کجا اشتباه کرده‌ایم. آرام شدم و وابستگیِ حسادت را پیدا کردم؛ به این حسادت می‌کردم که سایر همکاران مجبور نیستند اضافه‌کاری کنند، درحالی‌که من باید این کار را انجام دهم، و ناراحت بودم که از من سوءاستفاده می‌شود. همین حسادت باعث می‌شد بخواهم با سرپرستان و همکارانم رقابت کنم و از هرگونه سختی دوری کنم. فهمیدم هیچ اتفاقی تصادفی رخ نمی‌دهد و هر رویدادی فرصتی برای تزکیه قلبم است. هنوز کارمای زیادی دارم که باید بازپرداخت کنم، بنابراین لازم است قلبی داشته باشم که بتواند سختی را تحمل کند، باید دیگران را بر خودم مقدم بدانم و شین‌شینگم را بهبود ببخشم. مصمم شدم خودم را تغییر دهم.

نخست، وقتی می‌بینم همکارانم سرِ وقت می‌روند، درحالی‌که من هنوز کار دارم، دیگر حسادت نمی‌کنم. به خودم می‌گویم باید در سختی، شادی را بیابم و انجام کار اضافی چیز بدی نیست. دوم، دیگر کارهای اضافه‌‌ای را که سرپرستم به من واگذار می‌کند رد نمی‌کنم و شکایتی هم ندارم. تمرکزم روی این نیست که سرپرستم هر روز با چه کسانی ملاقات می‌کند یا چند بار با هم صحبت می‌کنیم. در عوض، بر وظایفی که به من محول می‌کند تمرکز می‌کنم و حتی وقتی ناشکیباست، با لبخند پاسخ می‌دهم. سوم، هنگام همکاری با همکارانی که به مشارکت بخش ما نیاز دارند، ابتدا با حوصله به نیازهایشان گوش می‌دهم، سپس نظر خودم را مطرح می‌کنم و دشواری‌های بخش‌مان را با آرامش توضیح می‌دهم. من تغییر کردم و به‌دنبال آن، محیط نیز تغییر کرد.

تحولی شگفت‌انگیز رخ داد: نظم و ترتیب کاری روان‌تر و منطقی‌تر از قبل شد و من و همکارانم می‌توانستیم زودتر از گذشته، محل کار را ترک کنیم. گرچه هنوز هم فقط زمان اندکی را در طول هفته با سرپرستم می‌گذراندم، اعتماد او به من دوباره برقرار شد. دیگر با هم بحث نمی‌کردیم و او گاهی تجربه‌های کاری و تغییرات کوچک احساسی‌اش را با من در میان می‌گذاشت. هر زمان که به نظر می‌رسید اختلافی میان بخش‌ها در آستانه شکل‌گیری است، اوضاع به‌طرز شگفت‌آوری آرام می‌شد و خیلی سریع به توافق می‌رسیدیم. پس از آن نیز انواع مسائل دردسرساز به‌آرامی حل‌وفصل می‌شدند.

واقعاً کلمات نمی‌توانند شادی و آرامش بی‌سابقه‌ای را که پس از ارتقای خصوصیات اخلاقی‌ام در محیط کار احساس می‌کنم توصیف کنند. از پیشرفتم خوشحالم. در محیط کار، وابستگی‌های بشری دیگری مانند رنجش و بیزاری از دردسر را نیز دوباره در خودم پیدا کرده‌ام. گرچه این افکار و احساسات منفی هنوز گاهی ظاهر می‌شوند، تلاش می‌کنم آن‌ها را از بین ببرم. فالون دافا مرا تغییر داده و واقعاً مرا به انسانی بسیار خردمندتر، توانمندتر و بهتر تبدیل کرده است.

کاملاً آگاه هستم که هنوز فاصله زیادی با معیارهای یک مرید دافای واقعاً شایسته دارم و هنوز بسیاری از وابستگی‌هایم، مانند خودخواهی، میل به آسایش، منفعت‌طلبی و مانند آن را از بین نبرده‌ام. با استواری در مسیر تزکیه‌ای که استاد برایم نظم و ترتیب داده‌اند گام برخواهم داشت، سختی را شادی درنظر خواهم گرفت و در تزکیه‌ام کوشا خواهم بود.

سپاسگزارم، استاد!

(مقاله برگزیده برای بزرگداشت روز جهانی فالون دافای ۲۰۲۶ در وب‌سایت مینگهویی)