(Minghui.org) یک روز من و دبیر حزب در روستا با هم صحبت می‌کردیم و من درباره حقه خودسوزی در میدان تیان‌آنمن، قتل‌عام ۴ژوئن و انقلاب فرهنگی به او گفتم.

گفتم که حزب کمونیست چین (ح‌.ک‌.چ) پس از غصب‌کردن قدرت در چین، مرتکب جنایات فجیعی علیه مردم شده است. پنج‌هزار سال فرهنگ باستانی چین را نابود کرد و برای آزار و شکنجه تمرین‌کنندگان فالون دافا، به روش‌های نفرت‌انگیزی متوسل شد.

او منتظر نماند تا حرفم تمام شود و با اخم و عصبانیت گفت: «به لفاظی‌های ضدحزبی‌ات گوش نمی‌دهم.» سپس شروع کرد بر سر من داد و فریاد کردن، بنابراین آنجا را ترک کردم.

بار دوم که او را دیدم، افکار درست فرستادم تا شبح کمونیسم، نیروهای کهن و چیزهای منفیِ کنترل‌کننده او را از بین ببرم. این بار او آرام بود و کنترلش را از دست نداد. حقه خودسوزی را با جزئیات بیشتری توضیح دادم. او سر تکان داد و گفت که این ماجرا ساخته‌وپرداخته‌ ح.‌ک.‌چ است.

وقتی دیدم که متوجه موضوع شد، از او خواستم از ح‌.ک‌.چ خارج شود. اما امتناع کرد و گفت که اعضای حزب از پذیرش مطالب اطلاع‌رسانی دافا یا گوش‌دادن به تمرین‌کنندگان منع شده‌اند. سپس با عجله آنجا را ترک کرد.

از اینکه دو فرصت برای بیدارکردن این مقام روستا را از دست داده بودم، احساس بدی داشتم. وقتی آرام شدم و به درون نگاه کردم تا ببینم مرتکب چه اشتباهی شده‌ام، اشتباهاتم را کشف کردم. می‌خواستم او به‌سرعت از حزب خارج شود و اینکه وابستگی به شور و اشتیاق بیش از حد داشتم. اگر کسی پس از اینکه تلاش زیادی می‌کردم، با تندی با من برخورد می‌کرد و از خروج از حزب امتناع می‌کرد، احساس ناراحتی و رنجش می‌کردم و فکر می‌کردم مورد بی‌انصافی قرار گرفته‌ام.

متعاقباً خودم را سرزنش ‌کردم که نتوانسته‌ام مطابق با نجات نیک‌خواهانه استاد و انتظارات موجودات ذی‌شعور عمل کنم. به اندازه کافی مهربان نبودم، بنابراین به‌سرعت خودم را براساس اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری اصلاح کردم. باید همیشه قلبی نیک‌خواه و آرام داشته باشم. مهم نیست با چه کسی روبرو می‌شوم و او چقدر عصبانی می‌شود، نباید رنجش یا نفرت را به قلبم راه دهم. درعوض باید اعتباربخشی به دافا، بیدارکردن مردم و تزکیه سخت‌کوشانه را در اولویت قرار دهم.

وقتی برای سومین بار این مقام رسمی را ملاقات کردم، با رویی گشاده به او سلام کردم و کنارش نشستم. درباره مسائل روزمره گپ زدیم. سپس به او گفتم که فالون دافا چقدر شگفت‌انگیز است و درباره اهمیت خروج از حزب، برایش توضیح دادم.

این بار او کاملاً متفاوت، پاک و معصوم به نظر می‌رسید. می‌خواست از ح‌.ک‌.چ کناره‌گیری کند و پرسید: «تمرین‌کنندگان همه جا می‌روند تا با مردم درباره فالون دافا صحبت کنند و به آن‌ها کمک کنند تا از ح‌.ک‌.چ خارج شوند. این کار بسیار خطرناک است؛ پس شما از این کار چه می‌خواهید؟»

پاسخ دادم: «ما می‌خواهیم مردم را بیدار کنیم.»

او گفت: «لطفاً مراقب باش. من بهتر از هر کسی می‌دانم که ح.‌ک.‌چ چقدر شرور است. از ریشه فاسد است.»

قبل از اینکه از هم جدا شویم، به او گفتم که به یاد داشته باشد «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است» و به این ترتیب مورد برکت قرار خواهد گرفت. او تشکر کرد و من در پاسخ گفتم که به‌جای من، باید از استاد دافا تشکر کند.