(Minghui.org) بیش از ده سال پیش که صحبت با مردم درمورد فالون دافا و آزار و شکنجه را شروع کردم، احساس میکردم میدان انرژیام ضعیف است و نمیتوانم به خوبیِ سایر تمرینکنندگانی که تجربه بیشتری دارند، توضیح دهم. سرانجام شیوهای برای صحبت با مردم پیدا کردم که از مسائل روزمره شروع کنم و بهصورت غیرمستقیم دافا را به آنان معرفی کنم.
یک روز بعدازظهر احساس کردم که باید به ساحل رودخانه بروم تا حقیقت را روشن کنم. همانطور که در امتداد ساحل قدم میزدم، زنی را دیدم که روی لبۀ سنگی کنار خاکریز نشسته بود. رنگپریده بهنظر میرسید. کنارش نشستم و حالش را پرسیدم. او پاسخ داد: «من سرطان دارم. عمل جراحی شدهام و اکنون تحت شیمیدرمانی هستم.»
گفتم: «پس برای همین است که به نظر میرسد خیلی درد میکشی.» حتی توان صحبت نداشت و به نشانه تأیید سرش را تکان داد.
آهی کشیدم و در ادامه گفتم: «بیماری خیلی رنجآور است. مادرم قبلاً حالش خوب نبود. او که معلم بود، در دوران تدریسش، بیش از حد گرد گچ استنشاق کرده بود. وقتی به ۷۰سالگی رسید ریههایش از کار افتاد. اغلب بهدلیل اینکه نمیتوانست بهخوبی نفس بکشد، در بیمارستان بستری میشد.»
«دوستم یک روز به ملاقاتش رفت و به او گفت: "میخواهم عبارات خوشیمنی را به تو یاد بدهم و بعد از اینکه آنها را تکرار کنی، حالت بهتر میشود."»
«مادرم باور نمیکرد. یک بار درد شدیدی داشت. هیچکس نمیتوانست به او دست بزند و بهسختی میتوانست خودش را حرکت دهد. نمیتوانستیم او را به بیمارستان ببریم. خدمتکارمان به او اصرار کرد: "فقط عبارات خوشیمن را تکرار کن. هیچ هزینهای هم برایت ندارد، پس چرا امتحانش نمیکنی؟"»
«چون مادرم چاره دیگری نداشت، گفت: "بهتر است سعی کنم این عبارات را تکرار کنم." او بیش از ۲۰ دقیقه، این عبارات را تکرار کرد، سپس عرق سردی بر بدنش نشست و دردش از بین رفت.»
آن زن به من نگاه کرد و با اشتیاق پرسید: «واقعاً این ماجرا حقیقت دارد؟ لطفاً آن عبارات را به من یاد بده.»
یک نشان یادبود را که اطلاعاتی درمورد فالون دافا رویش بود بیرون آوردم و به او دادم. «اینها عبارات خوشیمن هستند، "فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است." مادرم بعد از تجربه مثبتش هر روز آنها را تکرار میکرد و دیگر هرگز در بیمارستان بستری نشد. او در ۸۶سالگی در خانه و در آرامش درگذشت.»
سپس درمورد فالون دافا و آزار و شکنجه آن صحبت کردم. شک و تردیدهایش از بین رفت و با دقت گوش میداد. او گفت: «من همین الان در قلبم تکرار کردم: "فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است." خدای من! انگار قبلاً با طنابهای زیادی مرا بسته بودند و حالا همه آنها پاره شدهاند. چه آرامشی! چه معجزهای!»
به او پیشنهاد دادم که کمکش کنم از سازمانهای وابسته به حزب کمونیست چین خارج شود و گفتم که با انجام این کار، موجودات الهی از او محافظت خواهند کرد. او نامش را به من گفت و از من خواست که کمکش کنم از لیگ جوانان کمونیست و پیشگامان جوان خارج شود.
وی خوشحال شد و گفت: «قبلاً ذهنم شفاف نبود، اما حالا روشن است. دیگر احساس خوابآلودگی نمیکنم!»
درنهایت آن زن لبخندی درخشان بر لب داشت، مانند گلی پژمرده که ناگهان شکوفا شده باشد. چهرهاش بسیار جوان و زیبا به نظر میرسید! واقعاً از تغییرش شگفتزده شدم.
از شدت خوشحالی، اطلاعات تماسم را خواست تا بتواند مرا به صرف غذا دعوت کند. گفتم: «نیازی نیست مرا مهمان کنی. ملاقات ما یک موضوع تقدیری است.»
او هیجانزده گفت: «چه روز شگفتانگیزی! به گوانگجو آمده بودم تا یک دوره شیمیدرمانی را بگذرانم. خواهرم دلش برایم سوخت و چند روز پیش از من دعوت کرد که پیش او بمانم. حال و حوصله رفتن به جایی را نداشتم، اما بعد تصمیم گرفتم امروز به کنار رودخانه بیایم و به تو برخوردم. شیمیدرمانی باعث شد از پا بیفتم، اما حالا حس بهتری دارم و احساس سرزندگی و نشاط میکنم!
بیش از ده سال، از آن زمان گذشته است، اما هنوز هم گاهی لبخند درخشان او جلو چشمانم میآید. کنجکاوم که بدانم الان کجاست. خوشحالم که بهطور اتفاقی همدیگر را دیدیم، زیرا به قولی که مدتها پیش داده بودیم عمل کردیم تا در کنار رودخانه، با هم ملاقات و درباره فالون دافا صحبت کنیم.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.