(Minghui.org) من هشت‌ساله هستم و به‌زودی به کلاس دوم می‌روم. این اولین باری است که یک مقاله تبادل تجربه می‌نویسم. مادربزرگم گفت که وقتی خیلی کوچک بودم، خواندن جوآن فالون را با او شروع کردم. در طول این سال‌ها، مادربزرگم بارها توسط حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) دستگیر شده است. مادرم از او حمایت و با تمرین‌کنندگان محلی برای نجات او همکاری کرد.

در مدتی که مادربزرگم در زندان شن‌یانگ بازداشت بود، والدینم مرتباً به ملاقاتش می‌رفتند. حتی توجه نگهبان زندان هم به این موضوع جلب شد و می‌گفت که او دختر و داماد خوبی دارد. در طول همه‌گیری کووید در سال ۲۰۲۰، پدرم در خانه ماند و جوآن فالون را با مادربزرگ و مادرم مطالعه کرد. پدرم اکنون خودش شروع به مطالعه فا کرده است.

کمی پس از تولدم، مادربزرگ خواب دید که استاد لی نوزادی را به او دادند و گفتند: «این فرزند من است و تو باید از او مراقبت کنی.» مادربزرگم گفت که آن فرزند من بودم. استاد می‌خواستند که من با او فا را مطالعه کنم، زیرا این مأموریتی بود که استاد به او داده بودند. مادربزرگم متوجه شد که این وظیفه‌اش نیز هست. از آن به بعد، مادربزرگ از هر فرصتی برای تشویق من به مطالعه جوآن فالون استفاده می‌کرد .

تلاش برای مطالعه فا و انجام تمرینات

الان چهارمین بار است که جوآن فالون را می‌خوانم و تازه سخنرانی پنجم را تمام کرده‌ام. اولین باری که جوآن فالون را خواندم ، شش ماه طول کشید تا من و مادربزرگ کتاب را تمام کنیم. من به‌دنبال مادربزرگ هر بار یک جمله را می‌خواندم و او کلماتی را که نمی‌دانستم می‌نوشت و بعداً آن‌ها را با من مرور می‌کرد. هر بار که فا را مطالعه می‌کردیم، آن فهرست کلمات خیلی کوتاه‌تر می‌شد.

حالا می‌توانم به جلسات مطالعه گروهی فا با بزرگسالان بپیوندم. هر تمرین‌کننده یک صفحه را می‌خواند و من هم همینطور. اما هنوز هم گاهی اوقات اشتباه می‌کنم، کلمات را جا می‌اندازم یا آن‌ها را به ترتیب نمی‌خوانم. شش جلد کتاب هنگ یین وجود دارد و مادربزرگم مرا راهنمایی کرد تا آن‌ها را سه بار بخوانم. ابتدا او یک شعر را می‌خواند، سپس من آن را تکرار می‌کنم و او دوباره آن را می‌خواند. ما کتاب نکات اصلی برای پیشرفت بیشتر را نیز دو بار به این روش تمام کردیم. پاراگراف اولدرباره دافا و اشعار زیادی از هنگ یین را نیز ازبر کرده‌ام. مادربزرگ گفت که باید بیشتر ازبر کنم.

وقتی مادربزرگم تمرینات را به من یاد داد، بار اول توانستم حالت ایستاده فالون را به‌مدت نیم ساعت انجام دهم. دستانم خسته نشدند، اما پاهایم درد گرفتند.

استاد تمام مدت مراقب من هستند

در یک صبح تابستانی، وقتی در مهدکودک بودم، مادربزرگم یک پیراهن آستین‌کوتاه به من داد تا بپوشم. گفتم: «من این را نمی‌خواهم. وقتی می‌خواهم برای چرت زدن آن را دربیاورم، نمی‌توانم دکمه‌های پشتش را باز کنم.» وقتی مادربزرگ از من پرسید که چطور پیراهن دیگرم را درمی‌آوردم، پاسخ دادم: «استاد به من کمک می‌کردند.» او به من گفت: «آرام باش. عجله نکن. این کار را به‌آرامی انجام بده.»

چند روز پیش من و مادربزرگ برای نصب پوستر به روستاها رفتیم. در راه برگشت از کوهستان، مادربزرگ مجبور بود سبزیجات زیادی حمل کند و توان این کار را نداشت. بعد از مدتی به او گفتم که خیلی خسته‌ام و دیگر نمی‌توانم راه بروم. هنوز حرفم تمام نشده بود که ماشینی از راه رسید. راننده مادربزرگ را می‌شناخت و پیشنهاد داد که ما را به شهر برساند. می‌دانستم که این کمک استاد بود. متشکرم، استاد!

تبم ناگهان قطع شد

وقتی در مهدکودک بودم، همه‌گیری تازه تمام شده بود. بسیاری از کودکان، از جمله تانگتانگ، تب کردند. تانگتانگ در بیمارستان بستری شد و یک هفته به سرم‌تراپی نیاز داشت. اما سه روز بعد دوباره دچار تب شد و به چند روز درمان دیگر نیاز داشت. مادربزرگم که پرستار کودکان در بیمارستان بود، گفت که بیمارستان پر از کودکان بیمار است و دیگر تخت‌ خالی ندارند. من هم سه روز تب داشتم و دمای بدنم به ۳۹.۲ درجه سانتیگراد رسید.

وقتی مادربزرگ به خانه ما آمد و دید که تب دارم، مرا تشویق کرد که جوآن فالون را مطالعه کنم. سپس کاملاً بهبود یافتم. پس از این واقعه، ایمان مادرم به دافا قوی‌تر شد و دیگر اصرار نداشت که من دارو مصرف کنم.

یک شب در ماه اوت گذشته، سردم شد و به پتوی دیگری نیاز داشتم. مادرم پیشانی‌ام را لمس کرد و متوجه شد که تب دارم، که دو روز ادامه داشت. وقتی اسهال شدید گرفتم، مادربزرگم مرا به خانه‌اش برد تا از من مراقبت کند. ما به‌سختی می‌خوابیدیم، زیرا بیش از 20 بار در شب، نیاز به توالت رفتن داشتم. هر بار با دل‌درد شروع می‌شد که پس از رفتن به توالت، کمی فروکش می‌کرد، اما خیلی زود برمی‌گشت. وقتی بالاخره شروع به دفع خون کردم، مادربزرگ به‌آرامی از من پرسید که آیا می‌ترسم، و پاسخ من منفی بود.

صبح روز بعد، من و مادربزرگم ویدئوی سخنرانی‌های استاد در گوانگجو را تماشا کردیم. سپس بعدازظهر مرا به جلسه مطالعه گروهی فا برد و بعداً ویدئوهای «دنیای خورشید»، «ماجراهای چوانچوان» و سایر ویدئوهای مینگهویی را برای تماشا دانلود کرد. روز بعد، دفعات بیرون‌روی‌ام بسیار کمتر شد و تقریباً خونریزی نداشتم که تا عصر همان روز هم متوقف شد.

خواهر مادربزرگم عصر به دیدنم آمد و اصرار کرد که دارو مصرف کنم، اما اندکی بعد از آن بالا آوردم. همین اتفاق با هر غذایی که می‌خوردم رخ می‌داد. معده‌ام هنوز گاهی اوقات درد می‌کرد، اما بعد از اینکه مادربزرگ آن را برایم ماساژ داد، بهتر شد. به مادربزرگ گفتم: «بچه‌های تایوان خوش‌‌اقبال هستند. آن‌ها می‌توانند جوآن فالون را در مدرسه بخوانند. من هم می‌خواهم برای تحصیل به تایوان بروم!»

آموختم به فکر دیگران باشم

در خانه مادربزرگم می‌توانم دافا را مطالعه کنم، تمرین‌ها را انجام دهم و به دیگران بپیوندم تا برای نصب پوستر به روستاها برویم. در کوهستان، با صدای بلند به درختان، جویبارها، پروانه‌ها و پرندگان می‌گفتم: «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است!» به این امید که کلماتم را به خاطر بسپارند و نجات یابند. خیلی احساس خوشحالی می‌کردم. یک بار آنقدر خسته بودم که نمی‌توانستم پیاده برگردم، بنابراین استاد ترتیبی دادند تا ماشین دیگری ما را سوار کند. متشکرم، استاد!

در طول تعطیلات تابستانی، مادرم تکالیف زیادی، ازجمله ریاضی، انگلیسی و رقص لاتین را برایم ترتیب می‌داد. وقتی خسته می‌شدم، درس را کنار می‌گذاشتم و استراحت می‌کردم. مخصوصاً ریاضی برایم سخت بود و هر چقدر هم که تلاش می‌کردم، اشتباه می‌کردم. واقعاً می‌خواستم نمره کامل بگیرم، اما هر چقدر هم که تلاش می‌کردم، نمی‌توانستم نمره کامل بگیرم.

مادربزرگ به من یادآوری کرد که این یک وابستگی است. در پاسخ گفتم: «اگر می‌توانستم منیت را رها کنم، خوب بود.» این را از داستانی در مینگهویی یاد گرفتم که در آن، یک راهب مسن‌تر از راهب جوان‌تر می‌خواست از کوه روغن بیاورد. مادربزرگ همچنین به من گفت: «آدم باید با خودش صادق باشد. برای راضی کردن دیگران، کاری انجام نده.»

من عاشق ماندن در خانه مادربزرگ بودم و هرگز نمی‌خواستم آنجا را ترک کنم. این باعث ناراحتی مادرم می‌شد. یک شب اصرار کردم که به خانه مادربزرگ بروم. مادرم به‌ناچار مرا برد. اما مادربزرگ خانه نبود و من آنجا منتظر ماندم. سپس پدرم با من تماس گرفت و گفت: «مادرت از رفتارت ناراحت است.» احساسات او را در نظر نگرفته بودم.

مادربزرگ می‌گوید من سریع پیشرفت کردم، اما هنوز کارهایی انجام می‌دهم که با آموزه‌های فا مطابقت ندارند. برای مطالعه فا به مادربزرگم نیاز دارم، اما امیدوارم بتوانم به‌تنهایی بیشتر فا را مطالعه کنم. گاهی اوقات هم درحالی‌که مادربزرگ فا را می‌خواند، بازیگوشی می‌کنم. اگرچه به او گوش می‌دهم، اما به نظر می‌رسد که به فا بی‌احترامی می‌کنم. همچنین باید مطالعه فا و انجام تمریناتم را تقویت کنم.

استاد، متشکرم که از من محافظت کردید!