(Minghui.org) یک شب، در اوج آزار و شکنجه فالون دافا توسط حزب کمونیست چین (ح.ک.چ)، در مسیر بازگشت به خانه بودم که متوجه دختر جوانی شدم که روی جدول کنار خیابان نشسته بود. سرش را پایین انداخته و شکمش را گرفته بود. به نظر میرسید درد شدیدی دارد.
بهسمتش رفتم و پرسیدم: «چه شده؟ هوا خیلی سرد است و جدول سیمانی که رویش نشستهای کاملاً یخ زده است. اینجا نشستن حالت را بدتر میکند. بهتر است بلند شوی.»
او بهآرامی دستی را که صورتش را پوشانده بود پایین آورد و به من نگاه کرد. گونههایش از اشک خیس شده و با تعجب و تردید به من خیره شده بود و نمیتوانست صحبت کند.
حدس زدم سیوچندساله باشد. گرچه چهرهای ظریف و دلنشین داشت، اما رنگپریده و بیرمق به نظر میرسید، مانند برگ زردی که آماده افتادن از درخت باشد.
بهآرامی پرسیدم که چه مشکلی دارد. او با صدای ضعیف و لرزان پاسخ داد: «بیماری مزمن معدهام در چند روز گذشته عود کرده است. هیچکدام از داروهایی که مصرف کردم کمکی نکرده است. امروز درد خیلی بدتر شد. قصد داشتم به چند داروخانه سر بزنم تا ببینم چیزی پیدا میکنم که به من کمک کند یا نه، اما هنوز از خانه دور نشده بودم که درد آنقدر شدید شد که نتوانستم بایستم یا راه بروم. نمیتوانم به داروخانه بروم و حتی نمیتوانم به خانه برگردم. فکر نمیکنم بتوانم امشب را دوام بیاورم.» وقتی حرفش تمام شد، بیاختیار و هقهق گریه کرد.
ناگهان چشمانش را محکم بست و در آستانه غشکردن بود. بهسرعت کنارش زانو زدم، او را نگه داشتم و بهآرامی او را در آغوش گرفتم.
گفتم: «تو خیلی جوانی، نباید تسلیم شوی. به پدر و مادرت فکر کن، قوی باش و مقاومت کن، هنوز زندگی فوقالعادهای در پیش داری.»
سپس گفتم: «بگذار چیزی بگویم که ممکن است کمکت کند. لطفاً همراه من این عبارات را تکرار کن: "فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است." اگر قدرت نداری کلمات را با صدای بلند بگویی، آنها را در قلبت تکرار کن. متوجه شدی؟» گوشههای لبش کمی تکان خورد، و به این شکل موافقتش را نشان داد.
درحالیکه آن زن جوان این عبارات را تکرار میکرد، در قلبم از استاد لی هنگجی، بنیانگذار فالون دافا، خواستم که به او قدرت ببخشند.
افرادی که از آنجا عبور میکردند، برخی دور ما جمع شدند، برخی با هم پچپچ میکردند، برخی مسخره میکردند یا میخندیدند، برخی دیگر آرام تماشا میکردند و چند نفر اصرار داشتند که آن زن فوراً به بیمارستان منتقل شود.
من تحت تأثیر قرار نگرفتم. با نگاه به صورتش، به تکرار عبارات ادامه دادم.
فقط پس از چند دقیقه، رنگ چهرهاش کمکم تغییر کرد. چهره کبود و خاکستریاش تغییر کرد و بهتدریج گلگون شد. ناگهان چشمان زیبایش را باز کرد و فریاد زد: «خوبم! درد از بین رفته است. متشکرم!»
لبخندی زدم و گفتم: «استاد لی، استاد نیکخواه و بزرگ ما، کمکت کردند. لطفاً از ایشان تشکر کن. استاد از تمرینکنندگان دافا خواستهاند که به همه مردم کمک کنند.»
او که سرشار از هیجان بود، بارها و بارها گفت: «متشکرم، استاد لی! متشکرم!» سپس با اشتیاق گفت: «اسم من جینگ است. لطفاً با من بیا تا خانهام را یاد بگیری. از حالا به بعد، تو مثل یکی از اعضای خانوادهام هستی، و تو را خاله صدا میکنم.» او کاملاً با زنی که لحظاتی قبل در آستانه غشکردن بود، فرق داشت.
افرادی که دور ما جمع شده بودند، شگفتزده شدند. بسیاری درباره آنچه دیده بودند، اظهارنظر کردند و اکثر آنها گفتند که از قدرت خارقالعاده فالون دافا شگفتزده شدهاند.
جینگ با محبت دستش را دور بازوی من حلقه کرد و درحالیکه راه میرفتیم، از زندگیاش برایم تعریف کرد تا اینکه به خانهاش رسیدیم. خانهاش یک خانه خشتی دواتاقه و ساده با حیاطی کوچک بود. هیچ فرد دیگر در خانه نبود و او همچنان ماجرایش را تعریف میکرد.
او گفت: «وقتی من هنوز شیرخوار بودم، مادرم براثر بیماری درگذشت. پدرم کارش را رها کرد تا خودش مرا بزرگ کند و هم نقش پدر و هم نقش مادر را بهعهده بگیرد. ما بسیار فقیر بودیم و نمیتوانستیم شیر خشک بخریم، بنابراین هر غلاتی را که مییافت، آرد میکرد و بهصورت فرنی رقیقی میپخت تا به من بدهد. تنها امیدش این بود که من زنده بمانم و از گرسنگی نمیرم.»
«همانطور که بزرگ میشدم، تغذیه نامناسب مرا ضعیف و بیمار کرد، بهخصوص با مشکلات مزمن معده. بعدها، وقتی پدرم مجبور شد دور از خانه کار کند، اغلب غذای سرد میخوردم و وضعیت معدهام حتی بدتر شد.»
«بعد از اینکه مدرسه را شروع کردم، آشپزی یاد گرفتم، بنابراین پدرم بالاخره وقتی به خانه میآمد میتوانست غذاهای گرم بخورد. او بسیار خوشحال بود، اما سلامتی من همچنان رو به وخامت میرفت. پدرم دلش برایم میسوخت و تقریباً هر آنچه را که به دست میآورد صرف درمان پزشکیام میکرد.»
«بعد از مرگ مادرم، او قسم خورد که هرگز دوباره ازدواج نکند، زیرا میترسید که من تحت سلطه نامادری رنج ببرم. او بهخاطر من، هر سختیای را با کمال میل تحمل کرد. بزرگترین آرزوی او صرفاً این بود که من سالم بزرگ شوم.»
«اما وضعیت سلامتیام هرگز بهبود نیافت. به بیماریهای زیادی دچار بودهام و وضعیت معدهام به مراتب بدتر شد. هیچ دارویی کمکی نکرد و من با درد مداوم زندگی میکردم. بعد از پایان دوره راهنمایی، مجبور شدم کار را رها کنم، زیرا برای ادامه کار خیلی بیمار بودم. در خانه ماندم و قادر به کار کردن نبودم.»
«پدرم پیرتر میشود، اما هنوز مجبور است کارهای طاقتفرسای فیزیکی را انجام دهد. تمام زندگیاش را فدای من کرده، اما خودش هیچوقت از هیچ شادیای لذت نبرده است. خیلی دلم برایش میسوزد.»
«گاهی فکر میکنم: من همین الان هم بیش از 30 سال دارم، بهشدت بیمارم و جز نگرانی و ناامیدی چیزی برای پدرم نداشتهام. نتوانستم آن شادی یا آسایشی را که سزاوارش بود به او بدهم. گاهی اوقات احساس میکردم بهتر است بمیرم تا هردوی ما بالاخره از این محنتها خلاص شویم.»
بعد از گوش دادن به ماجرای جینگ، نگاه دیگری به او انداختم. قد متوسطی داشت، چهرهاش ظریف و جذاب بود؛ زن جوان زیبایی بود. پرسیدم: «تو زن جوان دوستداشتنیای هستی. تا حالا به ازدواج فکر کردهای؟»
لبخند محوی زد و پاسخ داد: «مادرم وقتی با پدرم ازدواج کرد، بیماری مزمنی داشت و هر دو ما بهخاطر آن رنج کشیدیم. حالا من کسی هستم که همیشه بیمار است. اگر قرار باشد با کسی ازدواج کنم، فقط برایش بدبختی میآورم. به همین دلیل است که هرگز دنبال دوستپسر نگشتم یا به ازدواج فکر نکردم.» شاید در آینده دربارهاش فکر کنم.
سپس چهرهاش باز شد. «امروز شادترین روز زندگی من است. برای اولین بار میدانم که رهایی از بیماری چه احساسی دارد؛ واقعاً احساس سبکی، راحتی و شادی دارم. فقط با خواندن آن دو عبارت دافا با تو برای چند دقیقه، احساس خیلی خوبی دارم. فالون دافا واقعاً باید راه معنوی بزرگی باشد، و استاد یک موجود روشنبین واقعی هستند! استاد با نیکخواهی مرا نجات دادند و فوقالعاده است! دافا واقعاً معجزهآساست! میخواهم دافا را تمرین کنم، لطفاً به من بگو که چگونه تمرین را شروع کردی؟»
با چشمانی اشکبار، از تجربیات خودم برایش گفتم، اینکه چگونه قبل از شروع تمرین دافا، بهشدت بیمار بودم و زندگیای داشتم که از مرگ بدتر بود، و اینکه چگونه بدن و ذهنم پس از شروع تمرین، دچار تغییرات عظیمی شدند.
قبل از شروع تمرین، مردم مرا «داروخانه متحرک» و «کلکسیون بیماریها» مینامیدند. از سر تا پا، تقریباً هیچ عضوی از بدنم نبود که از بیماری در امان مانده باشد. در کودکی، از عوارض مننژیت ویروسی رنج میبردم که باعث سردردهای مکرر، حالت تهوع و سرگیجه میشد. عفونتهای مزمن گوش میانی شنواییام را مختل کرده بود و یک گوشم تا حدی ناشنوا بود. همچنین به التهاب شبکیه چشم مبتلا شدم که بیناییام را تحت تأثیر قرار داد. علاوهبر این، دائماً با آبریزش بینی، گلودرد و التهاب لوزه دست و پنجه نرم میکردم. بیماریها به اینجا ختم نشدند. به برونشیت، بیماری مزمن معده، مشکلات قلبی، کولیت، بیماری التهابی لگن، آرتروز، فیبروم رحم و بسیاری از بیماریهای دیگر مبتلا بودم.
برای مقابله با درد بیوقفه، هر روز مشتمشت دارو میخوردم. داروها نهتنها بیماریهایم را درمان نکردند، بلکه به معدهام نیز آسیب رساندند. حتی خوردن یا آشامیدن دردناک بود. معدهام دائماً درد میکرد و هر روز را در حالی میگذراندم که از شدت درد دولادولا راه میرفتم و دستم روی شکمم بود.
با گذشت سالها، رنج جسمی، همراه با فشارهای کار، مسئولیتهای خانه و یک ازدواج ناموفق، مرا از نظر عاطفی خسته کرد. دیگر نمیخواستم زندگی کنم. حتی دو بار سعی کردم به زندگیام پایان دهم، هرچند به نتیجه نرسید.
خوشبختانه، استاد با نیکخواهی مرا نجات دادند، مرا از دریای رنج بیرون کشیدند و به مسیر تزکیه هدایت کردند. ازطریق تمرین تزکیه، زندگی جدیدی به من بخشیده شد. پس از شروع تمرین، شنواییام بازگشت، بیناییام واضح شد و صاف راه میرفتم. تمام بیماریهایم ناپدید شدند.
مهمتر از آن، دیدگاهم نسبت به زندگی بهطور اساسی متحول شد. دافا کمکم کرد تا بفهمم چرا مردم رنج میبرند. دیگر آسمان را سرزنش نمیکردم، دیگران را سرزنش نمیکردم، یا از کسانی که باعث دردم میشدند یا با من ناعادلانه رفتار میکردند، کینه به دل نمیگرفتم. درعوض، بهتدریج کینه و نفرت را رها کردم و یاد گرفتم که با همه با نیکخواهی رفتار کنم.
دافا همچنین مرا قادر ساخت تا هدف واقعی زندگی را درک کنم: چرا مردم در این دنیا متولد میشوند؟ از کجا آمدهایم و به کجا میرویم؟ چرا مردم باید تزکیه کنند؟ هدف تزکیه چیست؟ چرا حزب کمونیست چین، تحت رهبری جیانگ زمین، فالون دافا را مورد آزار و شکنجه قرار داده است؟ این سؤالات و بسیاری از سؤالات دیگر درحین تزکیهام پاسخ داده شدند.
هرچه جینگ بیشتر گوش میداد، بیشتر علاقهمند میشد. سرانجام با قاطعیت گفت: «من تصمیمم را گرفتهام. میخواهم دافا را تمرین کنم. لطفاً به من کمک کن.» همانطور که آماده رفتن میشدم، او بارها از من خواست: «لطفاً به من کمک کن تا در اسرع وقت کتابهای دافا را تهیه کنم و تمرینات را به من یاد بده.»
ما خیلی زود همتمرینکننده شدیم. اغلب فا را با هم مطالعه میکردیم و تمرینات را انجام میدادیم و درکمان را براساس تجربیات تزکیهمان به اشتراک میگذاشتیم. جینگ از همان ابتدا، در تزکیهاش بسیار کوشا بود. او صادقانه و پیوسته از نظر جسمی و روانی پیشرفت میکرد. پیشرفتش قابلتوجه بود. بعدها، پس از بازسازی مجتمع محل زندگیاش و جابجایی ساکنان، ارتباط ما قطع شد.
چند سال بعد، بهطور غیرمنتظرهای در خیابان به یکدیگر برخوردیم. روزی صدای آشنایی را شنیدم که با محبت فریاد میزد: «خاله!» برگشتم و زن جوانی با صورتی درخشان را دیدم که شتابان بهسمت من میآمد. پشت سر جینگ، مرد جوان خوشسیما و مهربانی بود که فهمیدم نامزدش است.
لحظهای طول کشید تا متوجه شوم که آن زن جوان همان کسی است که سالها پیش دیده بودم. آنقدر تغییر کرده بود که بهسختی او را شناختم. او سرزنده و پر از نشاط به نظر میرسید و رفتار برازندهاش نشاندهنده آرامش درونیاش بود که ازطریق تزکیه به دست آورده بود. از ظاهر و نحوه رفتارش، میتوانستم بگویم که جینگ با پشتکار تزکیه کرده و بهخوبی پیشرفت کرده است.
او با خوشحالی مرد جوان را معرفی کرد و توضیح داد که او نیز همتمرینکننده است. آنها نامزد کرده و اخیراً به خانه جدیدشان نقلمکان کرده بودند. او همچنین به من گفت که پدرش حقیقت دافا را درک کرده است. او متوجه شده بود که تمام تغییرات شگفتانگیز در زندگی دخترش، برکاتی است که تمرین دافا برایش به ارمغان آورده است. او نیز که از دافا بهرهمند شده بود، اکنون از زندگی آرام و پرباری بهره میبرد. ما پس از تشویق یکدیگر به ادامه تزکیه راسخ، با اکراه از هم خداحافظی کردیم.
هر وقت آن برخورد اتفاقی را به یاد میآورم، سرشار از احساسات عمیقی میشوم. این استاد نیکخواه و بزرگ ما، همراه با قدرت بیکران فا، بودند که به شخصی که زندگیاش در آستانه نابودی بود، زندگی تازهای بخشیدند.
صمیمانه امیدوارم کسانی که به اندازه کافی خوشاقبال هستند که این ماجرا را بشنوند، الهام بگیرند تا خودشان حقیقت دافا را درک کنند. لطفاً فریب تبلیغات و دروغهای ح.ک.چ را نخورید. اگر به یاد داشته باشید که فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است، زندگیتان میتواند توسط دافا مورد برکت قرار گیرد و آیندهتان میتواند روشن و امیدوارکننده باشد.
استاد محترم، بهخاطر نجات نیکخواهانه مردم سپاسگزارم!
با عمیقترین احترام و قدردانی از استاد، به مسیر تزکیهام ادامه خواهم داد.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.