(Minghui.org) من بیش از ۸۰ سال دارم و تنها زندگی میکنم. میخواهم تجربیاتم درباره اهمیت فرستادن افکار درست و تزکیه خودم را با شما در میان بگذارم.
دخترم در یک واحد کاری وابسته به حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) کار میکند. او که دلبسته شهرت و ثروت بود، به یک عضو وفادار ح.ک.چ تبدیل شد و آن را در همهجا تبلیغ کرد تا مردم را فریب و الحاد را گسترش دهد.
با دیدن اینکه عمیقاً توسط دروغهای ح.ک.چ مسموم شده بود، مضطرب شدم. هر راهی را که میتوانستم بهمنظور روشنگری حقیقت برایش امتحان کنم، امتحان کردم. او گوش نمیداد و حتی بدتر از آن، مخالف من شد. مرا نادیده میگرفت، از نگاهکردن به من امتناع میکرد و دیگر با من صحبت نمیکرد. میترسیدم و نگران بودم که وقتی حزب بهخاطر جنایاتش پاسخگو شود، او نیز همراه حزب سقوط کند.
وابستگی عاطفیام به دخترم، مرا گرفتار کرده بود و مدام نگرانش بودم. وقتی فا را میخواندم نمیتوانستم تمرکز کنم، وقتی افکار درست میفرستادم نمیتوانستم تمرکز کنم و وقتی تمرینات را انجام میدادم نمیتوانستم ذهنم را آرام کنم. موهایم خاکستری شد. بینایی و شنواییام رو به وخامت گذاشت و کمرم خمیده شد. همه همسایهها دربارهام حرف میزدند و متعجب بودند که چطور چنین زن سالخورده توانمندی که قبلاً با دوچرخهاش همهجا میرفت، ممکن است اینقدر سریع پیر شده باشد!
استاد نیکخواه با دیدن وضعیتم، همتمرینکنندهای را برای کمک به من فرستادند. ما درباره تجربیات تزکیهمان صحبت کردیم و آن تمرینکننده صمیمانه گفت: «باید وابستگی به فرزندانت را رها کنی! افکار درست را طولانیتر و بیشتر بفرست.» او به من توصیه کرد که فقط روی تزکیه تمرکز نکنم.
توصیه آن تمرینکننده کمک کرد تا متوجه شوم که در دام احساسات گرفتار شدهام! ذهنم را آرام و شروع به فرستادن افکار درست کردم. خیلی زود معجزاتی رخ داد.
یک بار، درحالیکه داشتم افکار درست میفرستادم، دستههایی از چیزهایی سیاه و روغنی مانند کاغذ را جلو خودم دیدم. فکر کردم: «با این توده بزرگ از چیزهای سیاه چهکار کنم؟ آنها سنگین هستند و نمیتوانم آنها را جابجا کنم. اگر میتوانستم آنها را بسوزانم و به خاکستر تبدیل کنم، عالی میشد!» بهمحض اینکه این فکر به سرم زد، آن چیزها ناپدید شدند. میدانستم که استاد آنها را حلوفصل کردهاند. معجزهآسا بود! متشکرم، استاد!
به فرستادن افکار درست ادامه دادم. سپس دیدم که تودهای از چیزهای نامرتب در رودخانهای شناور است و شخصی شبیه دخترم در فضایی غارمانند با دیوارهای آجری در اطرافش نشسته است. همانطور که به فرستادن افکار درست ادامه میدادم، دیوارها ناپدید شدند؛ فقط صندلی باقی ماند.
چند روز بعد، هنگام فرستادن افکار درست دیدم که صندلی نیز ناپدید شده است و آن شخص بلند شد!
بعد از مدتی دیدم که یک لایه ضخیم از چیزهایی شبیه پوست مرده، از بدن دخترم پاک میشوند. معتقدم که این چیزها توسط ح.ک.چ به او القا شده بودند. بالاخره محیط اطراف پاک و بدن دخترم پالایش شد.
وقتی اخیراً دخترم را دیدم، لباس سفیدی پوشیده بود و بستهای را حمل میکرد. او گفت: «مامان، کجا میتوانم از شر این خلاص شوم؟»
گفتم: «آن را به اقیانوس بینداز.» و بنابراین بسته را دور انداخت.
دخترم تصمیم گرفت برای تعطیلات به خانه بیاید (او در شهر دیگری کار میکند). وی برایم لباسهای گرانقیمتی مناسب فصول مختلف خرید و با من تماس گرفت.
وقتی صحبت میکرد، برخلاف لحن سرد و خشن قبلیاش، صدایش گرم بود. گفت: «مامان، امروز بعدازظهر به خانه برمیگردم.»
فکر کردم دوباره میخواهد درباره ح.ک.چ صحبت کند، بنابراین گفتم: «چیزی شده؟»
گفت: «نه، هیچی. میخواهم در طول تعطیلاتم، با تو وقت بگذرانم و بعد میخواهم بیایی و همراه من در خانه من زندگی کنی. برایت آشپزی میکنم و از تو مراقبت میکنم. میتوانی هر کاری که میخواهی انجام دهی (اشارهاش به این بود که حقایق مربوط به فالون دافا را به مردم میگفتم).»
به او گفتم که با تنها زندگیکردن مشکلی ندارم و نمیخواهم مزاحمش شوم.
دخترم قبل از اینکه به خانه برگردد، سه بار جلو تصویر استاد ادای احترام کرد. دیدم چشمانش سرخ شده و اشک از گونههایش جاری است، آن اشک شادی بود! او بیدار شده بود! استاد، برای نجات نیکخواهانانهتان متشکرم!
میخواهم به دیگران بگویم که افکار درست یک تمرینکننده دافا مؤثر و قدرتمند است، و لطفاً وقتی در روشنگری حقیقت برای اعضای خانواده یا افراد دیگر مشکل دارید، پیوسته افکار درست بفرستید. افکار درست ما قدرت عظیمی دارند!
اینها برداشتهای شخصیام هستند. اگر نکته نادرستی وجود دارد، لطفاً به آن اشاره کنید.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.