(Minghui.org) تمرین فالون دافا، که با نام فالون گونگ نیز شناخته می‌شود، را در سال ۱۹۹۴ شروع کردم. با مرور بیش از ۳۰ سال سفر تزکیه‌‌ام، می‌بینم که از تحمل سختی‌ها با چشمانی اشکبار، به مواجهه آرام با مسائل رسیده‌ام. آزار و شکنجه را تجربه کرده‌ام، حقیقت را برای پلیس روشن و آزار و شکنجه را خنثی کرده‌‌ام. هر قدم از مسیر تزکیه‌‌ام با راهنمایی و محافظت نیک‌خواهانه استاد پیوندی ناگسستنی داشته است.

استاد مرا درباره وابستگی‌ به عواطف خانوادگی آگاه کردند

در گذشته فردی تندخو و خودرأی بودم و وضعیت سلامتی ضعیفی داشتم. کمتر از یک ماه پس از کسب فا، از بیماری رهایی یافتم، هنگام راه رفتن احساس سبکی می‌کردم و شاد بودم. بستگان و دوستانم می‌گفتند که به نظر می‌رسد فرد متفاوتی شده‌ام.

اما پس از تولد فرزندم، اختلافاتی در خانواده‌ام به وجود آمد. تمام خانواده‌ام دافا را تمرین می‌کردند. به‌منظور اینکه برای تزکیه آن‌ها مزاحمتی ایجاد نشود، بیشتر کارهای خانه را انجام می‌دادم، از فرزندم مراقبت، و کار می‌کردم. برایم سخت بود که هر روز حتماً فا را مطالعه ‌کنم و تمرینات را انجام ‌دهم. تمام روز، مثل «راهبی کوچک» در خانه بودم و سختی‌ها را تحمل می‌کردم. هیچ‌کس به فکر من نبود یا به من اهمیت نمی‌داد. احساس می‌کردم زندگی برایم بسیار تلخ و طاقت‌فرساست و در حقم بی‌انصافی شده است. کم‌کم رنجش در من پدیدار شد.

انواع‌واقسام افکار و وابستگی‌های بشری را داشتم. اغلب گریه می‌کردم و درحالی‌که اشک می‌ریختم، تحمل می‌کردم. در طول سال‌ها، اعضای خانواده‌ام یکی پس از دیگری درگذشتند. به‌دلیل وابستگی‌هایم نمی‌توانستم همه این‌ اتفاقات را بپذیرم. نمی‌خواستم زندگی کنم و از شدت ناامیدی نزدیک بود دچار فروپاشی شوم. وابستگی‌ام به خانواده‌ام باعث می‌شد تمام روز احساس گیجی و سردرگمی کنم. وقتی هم‌تمرین‌کنندگان دیدند که وضعیت خوبی ندارم، همراه من فا را مطالعه و با من صحبت کردند. اما تغییر چندانی نکردم.

یک روز صبح در سال ۲۰۱۹، پس از انجام تمرین مدیتیشن، برای مدتی به لبه تختم تکیه دادم تا استراحت کنم. انگار خواب بودم، اما آن خواب نبود، و چشم آسمانی‌ام ناگهان باز شد. به دنیایی آسمانی رفتم. واقعاً شگفت‌انگیز بود. در سمت چپ و راستم خدایانی را دیدم که ردا به تن داشتند و موهای‌شان به رنگ‌های مختلفی بود. مدل موهای‌شان مجعد بود و بعضی از آن‌ها، مدل‌ موی‌شان شبیه دائوئیست‌ها بود. آن‌ها در برابر من، دستان‌شان را به حالت هه‌شی روی هم فشار می‌‌دادند. من هم کف دستانم را به حالت هه‌شی روی هم فشار ‌می‌دادم. این خدایان ازطریق ذهنشان به من می‌گفتند که به من خوشامد می‌گویند. در پایین، دختران آسمانی در حال رقصیدن بودند. موسیقی و رقص آن‌ها فوق‌العاده بود. فضایی آرام و جشن‌گونه بود. اما در یک لحظه چشمانم باز شد. دوباره چشمانم را بستم، اما نتوانستم به آن قلمرو برگردم.

بلافاصله فهمیدم که استاد متوجه ناامیدی‌ام شدند، بنابراین سعی کردند به من اشاره‌ای برسانند. به استاد گفتم: «استاد، اشتباه کردم، نباید در این زندگی، فقط برای بستگانم زندگی کنم. من مأموریتی تاریخی دارم: اینکه خودم را به‌طور محکم و استوار تزکیه کنم و انواع وابستگی‌های بشری را رها کنم، به عهد و پیمان‌هایم عمل کنم و به دنیای آسمانی‌ام برگردم، جایی که خانواده‌ام منتظرم هستند.»

تحت ‌تأثیر قرارنگرفتن در مواجهه با آزار و شکنجه

در سال ۲۰۲۱، خانه‌ام غارت شد. کارکنان اداره ۶۱۰ قفل را شکستند و در را به‌زور باز کردند. هشت نفر به‌زور وارد شدند. با دیدن چنین صحنه‌ای، ذهنم خالی شد، بنابراین از استاد صمیمانه درخواست کردم: «استاد، کمکم کنید، همه‌چیز را به شما می‌سپارم، استاد.» همچنین افکار درست فرستادم. یکی از مأموران پلیس مرا تحت‌نظر داشت و به من اجازه حرکت نمی‌داد. پلیس دیگری فیلم گرفت و بقیه مأموران پلیس به خانه یورش آوردند. آن‌ها تعداد زیادی کتاب دافا و مطلب، یک کامپیوتر، یک تلفن همراه، چند چمدان‌ و چیزهای دیگری را با خود بردند.

پس از غارت خانه‌ام، مرا به اداره پلیس بردند و از من خواستند که اظهاریه تضمینی برای دست کشیدن از تمرین فالون گونگ را امضا کنم. گفتم: «این غیرممکن است، حتی به آن فکر هم نکنید. استاد به من زندگی بخشیده‌اند، فقط نظم و ترتیبات استاد را می‌پذیرم. فقط استاد حرف آخر را می‌زنند. فقط به استادم گوش می‌دهم.» پلیس دید که موافقت نمی‌کنم، بنابراین درخصوص فرزندانم مرا تهدید کرد. تحت تأثیر قرار نگرفتم. به‌دلیل سختی‌هایی که قبل از این تجربه متحمل شده بودم و راهنمایی‌های نیک‌خواهانه استاد، مصمم‌تر شده بودم که به استاد و فا ایمان داشته باشم. وابستگی‌ام به زندگی و مرگ و علاقه‌ام به خانواده را رها کرده بودم.

سپس از من درباره تمرین‌کننده دیگری پرسیدند. گفتم چیزی نمی‌دانم و به آن‌ها گفتم: «انجام این کار غیرقانونی است. قانون اساسی کشور آزادی عقیده را تصریح می‌کند. هیچ‌کس حق ندارد قانون اساسی را نقض کند. می‌دانید که مرتکب جرم شده‌اید‌ و برای کمی شهرت و ثروت همدست شیطان شده‌اید. اگر افراد خوب پیرو تمرینی معنوی را تحت آزار و شکنجه قرار دهید، برکت‌ و موهبت در زندگی‌تان را از دست خواهید داد و آینده‌ای نخواهید داشت. آیا این را می‌دانید؟» دو مأمور پلیس آرام به من گوش می‌دادند.

بعداً رئیس اداره ۶۱۰ وارد شد و به من گفت: «مگر افرادت [اشاره به هم‌تمرین‌گنندگانم] تمام روز مرا تا سرحد مرگ نفرین نمی‌کنند؟ می‌بینی، نمرده‌ام. آیا حالم بد است؟» لبخندی زدم و به او گفتم: «به این دلیل است که برکت‌هایی که از زندگی‌های قبلی جمع کرده‌ای، هنوز تمام نشده‌اند. اگر کارهای بد زیادی انجام دهی و برکت‌هایت تمام شود، زندگی‌ات کاملاً تمام می‌شود. اگر مریدان دافا را مورد آزار و اذیت قراردهی، آینده‌ای نخواهی داشت.» وقتی این را شنید، برگشت و پا به فرار گذاشت. دیگر هرگز او را ندیدم.

پلیس باور کرد که استاد از من مراقبت می‌کنند

مأمور پلیس مسئول پرونده‌ام دید که مصمم هستم، بنابراین گفت: «مگر نگفتی که استادت می‌تواند از تو محافظت کند؟ استادت در ایالات متحده است، چگونه می‌تواند از تو محافظت کند؟ چطور ممکن است؟ باور نمی‌کنم. الان اینجا تحت‌نظر من هستی، حرف آخر را من می‌زنم.» به او لبخند زدم و صحبت نکردم.

آن‌ها مرا در اتاق کوچک و تاریکی در اداره پلیس حبس کردند. برای اعتراض به آزار و شکنجه به‌دست آن‌ها، اعتصاب غذا کردم.

حدود ۴۸ ساعت بعد گفتند که می‌خواهند برای تحقیقات، پرونده جنایی تشکیل دهند. آن‌ها به من دستبند زدند و مرا به بازداشتگاه بردند. وقتی به بازداشتگاه رسیدیم، از من خواستند سندی را امضا کنم، اما همکاری نکردم. چند پلیس آمدند و مرا مجبور به امضا کردند. اشک‌هایم جاری شد، درحالی‌که احساس می‌کردم آن‌ها خیلی رقت‌انگیز هستند که نیروهای کهن از آن‌ها، برای انجام کارهایی استفاده می‌کنند که آینده‌شان را تباه خواهد کرد، درحالی‌که خودشان از این موضوع بی‌خبرند.

نگهبانی با شنیدن اینکه تمرین‌کننده فالون گونگ هستم، با لبخند به من نزدیک شد و آهسته در گوشم گفت: «شما تمرین‌کنندگان فالون گونگ واقعاً شگفت‌انگیز هستید! هریک از شما یک قهرمان هستید. بسیار تحسینتان می‌کنم.» فهمیدم که استاد با حرف‌هایش مرا تشویق می‌کنند تا مسیر تزکیه‌ام را به‌درستی طی کنم.

سپس پزشک زندان برای گرفتن نمونه خون و معاینه‌ام آمد. پس از آن، لباس زندان پوشیدم و در راهروی بازداشتگاه منتظر نتایج ماندم. به فرستادن افکار درست برای ریشه‌کن کردن آزار و شکنجه شیطانی و نفی آن ادامه دادم. حدود نیم ساعت بعد، پلیسی در راهرو، به‌آرامی در گوشم گفت: «استادت واقعاً به تو کمک می‌کند. چندین پزشک گفته‌اند که نتایج معاینه جسمی‌ات بد است و ممکن است بازداشتگاه تو را نپذیرد.»

بعد از مدتی، پزشک زندان درحالی‌که با فاصله از من ایستاده بود، با فریاد به من گفت: «فلانی، وضعیت سلامتی‌ات مناسب نیست. تو را اینجا نمی‌پذیریم. هر کسی که تو را به اینجا آورده باید تو را از اینجا ببرد.» دو مأمور پلیس مسئول پرونده‌ام مرا برگرداندند.

در راه بازگشت، مأمور پلیسی که باور نداشت استاد می‌توانند به من کمک کنند، عذرخواهی کرد: «متأسفم. ما نمی‌خواستیم این کار را انجام دهیم. این دستوری از بالا بود. چاره‌ای نداشتیم. کاری که کردی درست بود. استادت واقعاً از تو مراقبت کرد. استادت واقعاً موجودی الهی است، واقعاً شگفت‌انگیز است.» حقیقت را کامل برایشان روشن کردم و هردو با آنچه گفتم موافق بودند. بالاخره اجازه دادند به خانه بروم.

روشنگری حقیقت برای پلیسی که هم‌تمرین‌کنندگان را دستگیر کرده بود

حدود چهار ماه بعد، اداره پلیس دو مأمور پلیس از شهر دیگری را به خانه‌ام آورد و دوباره خانه‌ام را غارت کردند. به‌دلیل حادثه‌ای که یکی از هم‌تمرین‌کنندگان در شهر دیگری در آن درگیر بود، متهم شناخته شده بودم. آن‌ها مرا به اداره پلیس بردند، بیانیه‌ای تنظیم کردند و از من خواستند که آن را امضا کنم، اما امضا نکردم. پلیس خارج از شهر گفت: «اگر امضا نکنی، تو را به شهر خودمان می‌بریم و محکومت می‌کنیم، حتی اگر بیمار باشی.» گفتم: «آنچه می‌گویی مهم نیست. استادم به من زندگی بخشیده‌اند. استاد حرف آخر را می‌زنند. فقط کاری را که باید انجام دهم انجام می‌دهم: بیدار کردن مردم و بازگشت به مهربانی.»

برای آن‌ها به روشنگری حقیقت پرداختم. درباره تمرین‌کننده‌ هم‌شهری‌شان گفتم که قبلاً حالش خوب نبود، سرطان داشت و قابل‌درمان نبود. بعد از اینکه درباره فالون گونگ به او گفتم، شروع به تمرین کرد. بدنش به حالت عادی برگشت و افسردگی‌اش درمان شد. او خیلی شادتر شد. از آن‌ها پرسیدم: «آیا این کار خوبی نیست؟ استادمان به ما یاد می‌دهند که باملاحظه و ازخودگذشته باشیم.» سپس گفتم: «نباید علیه چنین فرد خوبی اقدامی کنید. شما افراد باوجدانی هستید، آیا دلتان می‌آید چنین کاری با او بکنید؟ امیدوارم دیگر او را مورد آزار و اذیت قرار ندهید و بگذارید برود. اگر چیز دیگری هست، می‌توانید از من بپرسید. من تمام مطالب دافا را به او داده‌ام. دافا برای نجات مردم است.»

وقتی در معرض خطر بودم به خودم فکر نکردم و فقط هم‌تمرین‌کننده‌ام را در نظر گرفتم. وقتی الزامات فا را برآورده کردم، استاد کمکم کردند آن محنت را حل‌وفصل کنم. چیزی که گفتم آن‌ها را تحت تأثیر قرار داد. یکی از مأموران تحقیق سرخ شد. او مدت زیادی بیرون ماند. حدود ساعت هشت شب، مأمور تحقیق وارد شد و گفت: «این را امضا کن تا تو را با خودم نبرم. این ماجرا همین‌جا تمام می‌شود.» موافقت نکردم و گفتم: «آزار و شکنجه غیرقانونی است. قانون اساسی آزادی عقیده را تصریح می‌کند. فالون گونگ جزو ۱۴ فرقه‌ای که توسط وزارت امنیت عمومی فهرست شده‌اند، نیست. اگر باور نمی‌کنی، با تلفن همراهت آن را بررسی کن.» او آن را روی تلفنش چک کرد و با من موافق بود. سپس اجازه داد به خانه برگردم.

روشنگری حقیقت و ازبین بردن مداخله

سال بعد، مأموری از اداره پلیسی در شهر دیگری، با من تماس گرفت و از من خواست که در خانه منتظر بمانم. اداره ۶۱۰ از این اداره پلیس خواسته بود که پرونده جدیدی علیه من تشکیل دهد. آن‌ها گفتند که اداره پلیس قبلی پرونده مرا به دادستانی ارسال نکرده و پرونده به‌دلیل گذشت زمان راکد مانده است. آن‌ها قصد داشتند پرونده جدیدی تشکیل دهند.

حقیقت را ازطریق تلفن به او گفتم. در ابتدا هیچ‌یک از حرف‌هایش را انکار نکردم. سعی کردم از دیدگاه خودش با او صحبت کنم، جنبه خوب او را بیدار کنم و مهربانی‌اش را برانگیزم. سپس درباره دیوار برلین، جنبش‌های قبلی ح‌.ک.‌چ، عواقب کار برای ح.‌ک.‌چ، مزایای تزکیه دافا، غیرقانونی بودن آزار و شکنجه و قانونی بودن انتشار کتاب‌های فالون گونگ برایش گفتم. حدود یک ساعت با او صحبت کردم. بعد از آن تماس، دیگر دنبالم نگشت.

یک ‌سال بعد، فرد دیگری از اداره پلیس با من تماس گرفت و گفت که اداره ۶۱۰ او را برای تشکیل پرونده جدید مأمور کرده است. بعد از اینکه حقیقت را برایش روشن کردم، گوشی را خاموش کردم. بنابراین، پس از دو بار روشنگری حقیقت برای پلیس، دیگر مورد مزاحمت قرار نگرفتم و متوجه شدم که روشنگری حقیقت می‌تواند آزار و شکنجه را از بین ببرد.

استاد، به‌خاطر نیکخواهی و نجات‌تان سپاسگزارم!هم‌تمرین‌کنندگان، سپاسگزارم!